دوست داشتی؟
رمان ازدواج ناگهانی اثر ایمان.ر / ماه بانو

رمان ازدواج ناگهانی

  • زبان فارسی
  • 79K 👁
  • 154 ❤️
  • 129 💬

خلاصه رمان ازدواج ناگهانی

راجبه دختریه که بخاطر پدرومادرش تاوان سختی رو پس میده ازین رو مسئول تاوان و زجردادن این دختر کسیه که علاقه زیادی به انتقام و کینه توزی نداره اما.... پایان خوش

قسمتی از متن رمان ازدواج ناگهانی

- اهمیتی به فکر دیگران نمیدم
- میدونم ! خیلی خوب میشناسمت..
- منم تا اونجایی که شمارو میشناسم ، همیشه عصا قورت داده بودینو اعتماد به نفستون سقفو ترک میداده!
حرفم لبش کج شد... شاید هم لبخندش این شکلیه.. نگاهی به سرتاپام انداختو چشمهاش برق زد...
- زدی به هدف .. منم مثل تو مغرورم... اما فرزام اینطور نیست..
- خب اون به خاطر قلب مهربونشه!
- زیادی ازش تعریف نمیکنی ؟ انگار بیشتر از یه پسر عموئه برات !
- دلیلی نمیبینم که براتون شفاف سازی کنم..
- برق چشمات احتیاج به شفاف سازی نداره.. شفاف هست...
دستام مشت میشه و احترامی که همیشه براش قائل بودم کنار میره..
- بس کن متین .. چقدر حرفای بیخود میزنی ؟ تو سی و پنج سالته ، فکر نمیکنی برای این حرفای خاله زنکی زیادی پیری؟!
اخم همه ی وجودشو میگیره ...
- خیلی بچه ای .. میگن نباید به بچه روی خوش داد..
- واقعا هم در برابر توی پیرمرد بچه به حساب میام !
- ناامیدم کردی .. اما دلم نمیاد بذارم تو رویاهای کودکیت بمونی.. به خاطر خودت میگم ... به خاطر نون و نمکی که با پدرو مادرت خوردیم... دل از فرزام بشور.. اون به درد تو نمیخوره ...
با خشم ازش فاصله گرفتم.. بین راه دستم کشیده شد... به فرزام که با لبخند نگاهم میکرد خیره شدم.. لبخند زدو به وسط پیست رقص اشاره کرد ..
- افتخار میدی؟
قدمی به جلو برداشتمو لبخندشو جواب دادم..
- البته..
حس خوبی داشتم .. یا شاید بهتر از خوب .. انگار رو ابرها سیر میکنم .. نمیدونم چرا اون دریای مغرور در برابر فرزام به یک دختر بچه ی شیش ساله تبدیل میشه ... لبخند از لبم کنار نمیره و نگاه دیگران برام بی اهمیته ..
فقط همین لحظه مهمه که بعد از سالها به چشم فرزام اومدم ...
مجلس خوبی بود.. اگه از اخم های گاه و بیگاه متین فاکتور بگیریم عالی بود. ...
کم کم مهمونها رفتن ... فقط ما و چندتا از اقوام زن عمو مونده بودن ..
نشستم گوشه ی باغ و به درختها نگاه کردم .. صدای قدمی که به سمتم میومد باعث شد سرمو بلند کنم .. با دیدن فرزام لبخند دندون نمایی بهش زدم..
- امشب بهت خوش گذشت پرنسس؟
- وقتی شاهزاده ی مجلس تو باشی ، مگه میشه بد بگذره ؟
ابروهاش بالا رفت.. با نگاهی خیره نزدیکتر شدو کنارم نشست ..
- واقعا؟
- آره خب ..
سرش به گوشم چسبیدو کلمات از زبونم گم شدن ..
- خوشحالم که ملوس ترین دختر شهر .. دختر عموی منه و منو برای همراهی خودش میپذیره ..
حرفشو درک نکردم.. متوجه منظورش نشدم .. منو میپذیره ؟!
اما قبل از اینکه اجازه ی تحلیل بیشترو داشته باشم ، لبش به شقیقه ام چسبید..
- کاش از عمو رو دربایسی نداشتم !
بدنم سرخ و تب دار شده بود .. تا حالا به هیچ مردی اجازه نداده بودم تا این حد به من نزدیک بشه .. اما این مرد هرکسی نبود.. فرزام بود ..
- کاش تو انقدر لوند نبودی .... کاش امشب فقط من بودمو تو ..
از شنیدن حرفهاش گیج شدم.. گنگ شدم .. منظورش قابل درک نیست برام .. یعنی به من علاقه مند شده ؟! یا شایدم .. عاشقم شده ..
با شنیدن صدای سرفه ی کسی هردو از جا پریدیم .. سرمونو به سمت صدا چرخوندیمو با دیدن متین ... من لب گزیدمو فرزام زیر لب غرید..
- بر خرمگس معرکه لعنت !
نگاهم قدمهای محکمشو نشونه گرفت .. روی نگاه به چشمهاشو نداشتم .. فرزامم بلند شد ایستاد .. صدای متین همراه با پوزخند بود. .
- انگار امشب من ملکه ی عذابت شدم پسر خاله .. پیش هرکی میری .. سر بزنگاه ، من میرسم ! انگار امشب بد شانسی آوردی !
تیکه کلامش همیشه اول هر حرف مهمش انگار میگفت برام پررنگ شد.. سر بزنگاه .. طوری حرف میزنه که انگار امشب بار چندمه که مچ فرزامو با کسی میگیره !
- چرت نگو !
- جدی ؟ دارم هذیون میگم ؟ ولی تا اونجایی که میدونم اونی که تو خوردن زیاده روی کرده جنابعالی هستی .. نه من !
فرزام با خشم و در حالی که شونه شو به متین زد ، از کنارش گذشت .. متین هم لبخند مهربونی زدو با خم کردن سرش ازم دور شد ..
تو راه برگشت به خونه ، حسابی تو فکر بودم.. رفتار فرزام.. حرفای متین ... نکنه واقعا فرزام آب نیستو سرابه !
منی که کوه غرورم و به هیچ احد و ناسی روی خوش نشون نمیدم ، به فرزام روی خوش که چه عرض کنم؟! به قول متین.. اگه نرسیده بود .. شاید خیلی چیزا میشد.. کمترینش اولین حس بعد جسمانی من.. اگه دخترانگی های دست نخوردم توسط فرزام مخدوش بشه چی ؟
باید محتاط باشمو درست رفتار کنم.. هرکی میخواد باشه.. باید طوری رفتار کنم که از حدش فراتر نره..
شاید متین که روان شناسه بهتر از روح و روان اطرافیانش خبر داره !
با توقف ماشین از فکر بیرون اومدمو سعی کردم اخمامو باز کنمو لبخند بزنم..
پیاده شدمو با بوسیدن پدرو مادرم به اتاقم رفتم و خیلی زود به خواب رفتم.. برعکس همیشه که با فکر خراب بی خوابی سراغم میاد.. امشب دلم نمیخواد به هیچی فکر کنمو فقط میخوام بخوابم... و چه زود خواسته ام اجابت شد ...
امروز قراره با فرزام بریم بیرون... گفته خودم برم دنبالش.. میخواد دست فرمونمو ببینه.. دو هفته از شب مهمونیش گذشته و تو این دو هفته با برخورد سردم بهش حالی کردم حد خودشو بدونه .. اونم انگار فهمید نباید سواستفاده کنه و رفتارشو بهتر کرد.. البته شتید اونشب و رفتار اون شبش از تاثیرات الکل بوده و بس ... وگرنه .. فرزام همیشه آقا منشانه رفتار میکرد ..
منم که دیدم رفتارش خوبه و معقول.. درخواستش برای بیرون رفتنو قبول کردم... بگذریم که کلی ذوق دخترونه داشتمو شور جوونی ..
جلوی خونه شون ترمز کردمو دست رو بوق ماشین گذاشتم .. بی وقفه...
در حالی که دستشو به گوشش گرفته بود بیرون اومد.. سری تکون دادو با اخمو لبهایی خندون سوار ماشین شد..
- چه خبرته دختر ؟ مگه سر آوردی ؟ همه ی همسایه ها خبر شدن من امروز با یه خوشگل خانم قرار دارم !
حق دارم کمی .. فقط کمی به شعفم اضافه کنمو ذوق مرگ بشم... نه. ... ابراز احساست فرازم... راست راستی که انرژی بخشن..
- بشین دست فرمونو حال کن پسر عمو..
- این گوی و این میدان.. بفرما برو..


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ازدواج ناگهانی

  • فریبا

    0

    داستان خوبی بود درود ❤🙏🏾

    ۴ روز پیش
  • ...

    0

    ببخشید کاملشو از کجا خونندین

    ۳ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان خیلی کامل بود داستانش یه عاشقانه جذاب

    ۴ ماه پیش
  • پاییز

    0

    خیلی عالی بود و عالی تر از اون روند زندگی بود که آروم آروم پیش رفت تا به پایه محکم رسید قهر الکی و طلاق و اینا هم نداشت فقط این که دریا سقط جنین کرد و ثروت باباش و نداری امیر رو به روی امیر میاورد ناراحت کننده بود و خدا لعنت کنه زنانی چون شراره رو معلوم بودکار اون ملعون بودمیخواد زندگیش رو نابودکنه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبیه اگه قشنگ بخونیش کلی آموزنده هست و پر از چالش های زندگی ♥️🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • یلدا

    0

    موضوع داستان خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • آرامش

    0

    واقعا رمان خوبیه و ارزش خواندن داره ممنون از نویسنده ی عزیز

    ۷ ماه پیش
  • ??????

    0

    عالی بود 👌 من تا حالا رمان های زیادی خوندم بنظرم این رمانم ارزش خوندن داره

    ۸ ماه پیش
  • مهسا

    1

    بهترینتننننننتنن رمان دنیا و کره خاکی و زمین و هرچییییی بگی واقعا دفعه هفته که میخونممگممگ

    ۸ ماه پیش
  • mahsa

    3

    رمان خوبی بود ولی از شخصیت دریا خیلی بدم امد خیلی از خود راضی بود درسته که کار امیر درست نبود ولی رفتارای دریا دیگه خیلی کلیشه ای بود، چند جایی با رفتارش عقده ای بودن خودشو نشون داد

    ۹ ماه پیش
  • شادان

    1

    دست نویسنده عزیز دردنکنه ، یک موضوعی که باعث میشد ادامه بدم همین اتفاقاتی بود که تو زندگی همه هست و میخواستم ببینم چجوری باهاش کنار میان،خودم خیلی مخالف اوردن دوست توی زندگی شخصیم،برای همین ناراحت میشم میبینم تو رمان اینقد راحت به همه اعتمادمیکنن وارد زندگیشون میکنن و چه عواقبی رو باید بپذیرین

    ۱۰ ماه پیش
  • انسیه

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • واقعا عالی بوددددددد

    1

    عالییییییی بود واقعا

    ۱۱ ماه پیش
  • عباسی

    1

    خوب بود، من با رمان همراه شدم چون موضوع آن واقعی بود لذت بردم

    ۱۲ ماه پیش
  • روشا کیانفر

    1

    سلام.رمان خیلی قشنگیه .شخصیت هاشو دوست دارم.ممنونم از نویسنده این رمان .خلاقیت های قشنگی بکار بردید.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!