دوست داشتی؟
رمان عشق در ابهام (جلد دوم سرآغاز یک احساس) اثر مبینا زارعی

رمان عشق در ابهام (جلد دوم سرآغاز یک احساس)

  • زبان فارسی
  • 69.5K 👁
  • 43 ❤️
  • 25 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق در ابهام (جلد دوم سرآغاز یک احساس)

اما جلد دوم.....حالا میخواییم همراه بشیم باهاشون و ببینیم توی زندگی مشترکشون چه اتفاقاتی میوفته.....قراره ببینیم که آیا شعله ی عشقشون هنوز هم گرمای سابق رو داره یا تبدیل به اشعه ی یک شمع کوچیک شده....میخوایم بدونیم این لیلی و مجنونا چطور میخوان با مشکلات زندگیشون کنار بیان و کجای کار کم میارن؟! تمام این اتفافاته که باعث میشه عشقشون در پس پرده ای از ابهام قرار بگیره و اینگونه میشود که روایت عشق در ابهام شکل میگیرد..

قسمتی از متن رمان عشق در ابهام (جلد دوم سرآغاز یک احساس)

زد....دوسال از زندگی ما میگذشت و مخالفت مادر باربد هر روز با من بیشتر میشد....فکر
میکردم بعد ازدواج میتونم یواش یواش خودمو تو دلش جا کنم اما نشد.....هر بار که
میاومد اینجا میرفت هتل و از باربد میخواست که بره دیدنش....گفتم شاید بعد اینکه
متوجه بشه داره نوه دار میشه باهام بهتر برخورد میکنه اما هیچ تغییری نکرد....واقعا در
مورد ارتباط با اون به در بسته خورده بودم....از همه بدتر زخم زبونای گاه و بی گاهش بود
که با وجود مسافت زیادمون بازم روی من تاثیر داشت و چن روزی پکرم میکرد...
صدای ناراحت باربد که ی لرزش نامحسوس رو هم داشت شنیدم : هستی جان؟!
سرمو چرخوندم وبا دلخوری زل زدم توی چشماش....نمیدونم چرا داشتم با
دلخوری به اون نگاه میکردم...اونم مثل من بی تقصیر بود....یهو ی قطره اشک از
چشمام چکید....همون ی قطره اشک برای دیونه شدن باربد کافی بود....
بلند شد روی مبل کنارم نشست....سرمو گرفت توبغلش و محکم به سینه اش
فشار داد....با اینکارش گریه ام شدت گرفت...اون سعی داشت آرومم کنه اما من خسته
تر از این حرفا بودم....میون هق هقام گفتم: باربد...ینی...من..من اینقدر بدم....که
مامانت...حاضر نمیشه...منو...منو قبول کنه.....
روی سرمو ب*و*سید و گفت: این چه حرفیه...تو زندگی منی...هستی جون باربد
اینجوری گریه نکن....عزیزم فکر خودت باش الان گریه برات خوب نیست....به خدا
وقتی اینجوری اشک میریزی دیونه میشم....به جون خودت اگه الان مامانم دم دستم بود
امکان داشت هرکاری بکنم....
خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون و اشکامو با پشت دست پاک کردم و سعی کردم
لبخند بزنم....
سرمو انداختم پایین و درحالی که با انگشتام بازی میکردم گفتم: باربد...تو...تو منو
دوس داری مگه نه؟! هرکی هرچی بگه فرقی نداره تو بازم منو دوس داری مگه نه؟؟!
نمیدونم چرا یهو اینقدر حساس شدم و این سوال به ربط رو پرسیدم...اما دلم
میخواست بپرسم...دلم میخواست اون لحظه از زبونش بشنوم که هنوزم عاشقمه....
دستشو اورد زیر چونه ام و سرمو اورد بالا...گرفته نگام کرد و گفت: بهت اجازه
نمیدم به عشقم شک کنی....هر اتفاقی بیاوفته...هرچی که بشه....مهم نیست چه
اتفاقی... مهم اینه که تو همه ی زندگی منی...مهم اینه که من عاشقتم.... و مهم اینه
همه ی وجودم اسم تورو فریاد میزنه....مهم اینه با وجود اینکه دوسال از زندگیمون
میگذره اما هر روز واسه داشتنت تشنه تر از دیروز میشم....مهم اینه که الان که دارمت
احساس خوشبختی میکنم و به هیچکس اجازه نمیدم که به خوشبختیم چپ نگا
کنه....کسی که تو قلب باربده ینی باربد با تمام وجود میخوادش....هستی...نزار حرفای
مامان آزارت بده....اون هدفش همینه...میخواد با این حرفا آتیش عشقمونو خاموش
کنه....میخواد آرامش زندگیمونو از بین ببره....میخواد نسبت به هم سردمون کنه...اما
نمیدونه من بدون تو میمیرم....بهم ی قولی میدی؟!
_چه قولی؟!
_دیگه گریه نکن....نزار دختر کوچولوم حس کنه مامانش ضعیفه....
چشمامو به نشونه ی تایید حرفش ی بار بازو بسته کردم....
صورتمو با دستاش قاب کرد و گفت: چشمای تو....همه ی دنیا و آرامش منه....
سرشو اورد جلو...با لذت چشمامو بستم....روی چشمامو ب*و*سید و بعد هم اول ی
ب*و*سه ی آروم روی لبام نشوند و شروع کرد به ب*و*سیدنم....با ولع و لذت لبامو میب*و*سید و
منم همراهیش میکردم...باربد آروم لباما گاز گرفت و ولشون کرد....زل زد تو چشمامو
گفت: دیگه حتی فکر اینو که علاقه ام بهت کم شده رو نکن....چون عذاب میکشم....
با قدردانی زل زدم تو چشماش....چی میتونستم بگم؟! در برابر اونهمه مهربونی و
عشقش چی میتونستم بگم؟!
خم شد و از روی میز لیوان آب پرتقال رو از روی میز برداشت و داد دستم....لیوانو
ازش گرفتم و ی قلوپ از آب پرتقالو تو دهنم مزه مزه کردم....باربد همه اشو ی نفس
خورد و بعد کنارم به مبل تکیه داد و دستاشو روی تکیه گاه گذاشت و طبق عادت همیشه
اش سرشو به عقب پرت کرد و آروم چشماشو بست....
لیوانو گذاشتم روی میز....الان بیشتر از هرچیزی به آغوشش نیاز داشتم....به اینکه
تو بغلش گم بشم....به اینکه سرمو بزارم رو سینه اش و صدای قلبشو بشنوم...
خیلی آروم فاصله ی بینمونو پر کردم و خودمو تو بغلش جا کردم.....سرشو بلند
کرد... ی دستشو اورد پایین و نوازش گونه روی کمرم حرکت داد و با اون دستشم
موهامو نوازش میکرد....
تو اون لحظه قشنگ ترین حس دنیارو داشتم....سرشو اورد پایین و روی سرم
گذاشت....با لذت موهامو بو کرد و داغی نفساشو لابه لای موهام فرستاد....
بلند شدم صاف نشستم سرجام و خواستم برگردم که از پشت بغلم کرد و اجازه
نداد....
سرسو تو گودی گردنم فرو کرد و ب*و*سه های داغشو به گردنم زد....حالم دست
خودم نبود....فقط میدونم که به بهترین نحو تونسته بود آرومم کنه و بهم عشقو منتقل


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق در ابهام (جلد دوم سرآغاز یک احساس)
  • ضحی

    0

    خیلی عالی بود دست نویسنده اش درد نکنه

    ۴ ماه پیش
  • شیرین

    0

    عالی بود ممنون از نویسنده عزیزجلد دومش خیلی قشنگترو هیجانی تر از جلد اولش بود

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بوددرکل امابی نقص هم نبود یکیش اینکه فصل اول بهترازفصلای دیگ بود وبه بعضی شخصیتها بی توجهی شده بود خصوصا ارمان وپریناز من ازینا یه صحنه ی خوب وعاشقانه ندیدم انگار بزور ازدواج کردن درعوض توصحنه های باربدوهستی یاحتی هیواوسیاوش اغراق زیادی شده بود واونا بولد بودن فقط

    ۹ ماه پیش
  • پری

    0

    خیلی قشنگ

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالیه حرف نداره

    ۲ سال پیش
  • Tina

    1

    عالییییییییییی بود بهترین رمانی بود که تو عمرم خونده بودم . واقعا چیزای زیادی بهم یاد به طور مثال:عشق،صبر،کنار هم بودن در همه مشکلات زندگی....و یه چیزی مهمتر که کنار رفیق موندن 💜💜💜💜💜💜

    ۳ سال پیش
  • Nfs

    0

    خیلی عالی بود ولی بنظرم فصل 3 هم داشته باشه عالی تر میشه خلاصه محشر بوود

    ۳ سال پیش
  • ناشناس

    1

    سلام دوستان من این رمان رو خوندم بنظرم میتونه که قسمت سومی هم داشته باشه که درباره بچهاشون باشه ولی در قسمت سوم باربد و هستی واقعا بچه دار میشن و پری و آرمان و مهسا و اشکان هم همینطور عاشق شدن بچه ها

    ۳ سال پیش
  • Kk

    0

    به نظرم رمان خیلی خوبی بود فقط از نویسنده خواهش میکنم جلد سوم رو هم بنویسه چون به نظرم این رمان برای ادامه جا داره

    ۳ سال پیش
  • M

    1

    رمان عالی بود اما یه سوال چرا در جلد دوم شایان و طناز نبودن?

    ۵ سال پیش
  • گلی❤آریسان

    3

    واا عزیزم فک کنم درست نخوندی رمانو یغنی اون قسمت ک شایان و طناز مردن ندیدی 😐اونا ب عروسیشون دچارگاز گرفتگی شدن و مرپن🥺رمان عاالیه خیلی قشنگ بود خصوصا عشق و محبت بیتشون ک الان زیاد پیدانمیشه😕

    ۵ سال پیش
  • Radon. ...

    0

    واقعا چقدر بد شد

    ۵ سال پیش
  • S

    0

    فصل اولش ۱۴ قسمت داشت و اونجایی ک میرن فرحزاد و بعد ماجراهاش تموم میشه فصل اولم تموم میشه و ادامش فصل دومه ک همه ازدواج کردن😑

    ۴ سال پیش
  • ا

    0

    وا اونا که شب عروسیشون دچار گاز گرفتگی شدن مردن

    ۵ سال پیش
  • آیسان

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • nushin

    0

    یه سوال داشتم جلد اولش اسمش چیه

    ۴ سال پیش
  • مریم

    0

    عالیه دست نویسندش دردنکنه ❤❤

    ۳ سال پیش
  • هستی

    0

    عالی بود ولی زیادی کشش داده بود

    ۴ سال پیش
  • آیسان

    0

    رمانتون عالیه من برای بار سوم هست که دارم میخوانم ولی اینقدر زیبا نوشتید که آدم خسته نمیشه

    ۴ سال پیش
  • آوا

    0

    رمان جذابی بود خوشم اومد پیشنهاد می کنم بخونیدش ممنون از نویسنده 💕

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    0

    الان این جلد سومه؟؟؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • سوفیا

    0

    خیلی خوب بود یعنی عالی بود ممنون نویسنده جون

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!