رمان اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان) به قلم نرگس شریف
لوکان آوردریچل که کارآگاه پروندههای جنایی و قتل است، روزی پروندهای با تعداد بیست مقتول دریافت میکند. افرادی که به نظر میرسید برای یک شام مجلل و صحبت درباره کارهای هنری، در خانه خانم مارسین جمع شده بودند. به دلیل تعداد زیاد افرادی که مرده بودند، به احتمال خیلی زیاد پای قاتل در میان بود. لوکان به همراه دستیارش، به دنبال کردن سرنخها و رد پاهای باقی مانده از قاتل مشغول شدند. لوکان از ساز و کار چنین پروندههایی به خوبی آگاه بود... قاتل، همیشه نزدیکتر از چیزی بود که بشود در نگاه اول حتی به آن شک کرد...! «اختناق به معمای خفقان است»
تخمین مدت زمان مطالعه : ۴۲ دقیقه ۳۳ ثانیه
ژانر : #معمایی #جنایی
خلاصه :
لوکان آوردریچل که کارآگاه پروندههای جنایی و قتل است، روزی پروندهای با تعداد بیست مقتول دریافت میکند. افرادی که به نظر میرسید برای یک شام مجلل و صحبت درباره کارهای هنری، در خانه خانم مارسین جمع شده بودند. به دلیل تعداد زیاد افرادی که مرده بودند، به احتمال خیلی زیاد پای قاتل در میان بود. لوکان به همراه دستیارش، به دنبال کردن سرنخها و رد پاهای باقی مانده از قاتل مشغول شدند. لوکان از ساز و کار چنین پروندههایی به خوبی آگاه بود... قاتل، همیشه نزدیکتر از چیزی بود که بشود در نگاه اول حتی به آن شک کرد...!
«اختناق به معمای خفقان است»
مقدمه:
آن هنگام که وسوسهٔ مزه چشیدن از آنچه دیده رصد کرده، بر دلشان چنگ نواخت؛ حتی بعیدترین نقطهٔ ذهنشان هم ندای آن نمیداد که ممکن است چندی دگر، گام میان خلأ بنهانند و اختناق بر جانشان چنگ بنوازد و افکاری را به دنبال یافتن معمای مرگشان، مشوش کند.
٭٭٭
«جمعه_ سوم فوریه، خانه اشلی مارسین»
آشپزها بیوقفه درحال کار کردن بودند. آشپزخانهٔ بزرگی که برای طبخ غذا در اختیارشان گذاشته بودند، اکنون هوایش اندکی دم بود؛ این هم به سبب گرمای ساطع شده از شعلههای زیر قابلمهها بود.
سرآشپز با وسواس از هر غذا، اندکی میچشید و کم و کاستیهایشان را به آشپزها گوشزد میکرد.
صد فوت آنطرفتر، افرادی در پذیرایی عمارت مجلل، جاخوش کرده بودند و از هر دری سخن میگفتند. از ده پنجرهٔ موجود در پذیرایی، تنها یکی از آنها نیمه باز بود تا هوا را از خطر مرطوب شدن نجات دهد.
شومینهٔ سنگکاری شده به سبک سال هزار و نهصد و هشتاد میلادی، فضایی شاعرانه و کلاسیک را به ارمغان آورده بود. میزبان، با لبخند مشغول صحبت با دوست قدیمی و صمیمیاش بود و هرازگاهی از شربت درون جامش مینوشید و لبخند به لب میآورد؛ هرازگاهی هم دستی به گیسوان شرابی رنگش میکشید و پیراهن مجلسی بلندش را مرتب میکرد.
میهمانانش از سراسر دنیا به استقبالش آمده بودند تا طراحیهای جدیدش را رؤیت و خریداری کنند؛ پس تکبر بهانهٔ خوبی داشت تا با سخاوت تمام در دلش جاری شود و اعتماد به نفسی مضاعف را برایش ایجاد کند.
اکثر میهمانانش، شیدای بوی تلخ و خوش قهوه بودند که به طرز رؤیایی فضای خانهاش را احاطه کرده بود و او، چقدر مدیان مدیراجراییاش بود که توصیه کرده بود حتما دستگاه بخوری تهیه کرده و اسانس قهوه را به آن اضافه کند؛ قطعا مدیرش هم شیفته و مفتون این بوی رؤیایی بوده!
نامحصوص به خدمتکارش که لبخندزنان شربت تعارف میکرد، اشاره کرد که برای چیدن میز شام، سالن را ترک کند. خدمتکار، چشمان بادامی و پف کردهاش را روی هم فشرد و با کشیدن دستی بر روی چهرهاش که حتی با استفادهٔ زیاد از آرایش هم نتوانسته بود زردیاش را بپوشاند، سالن را ترک کرد.
با آن جثهٔ ریزه میزهاش که به زور صد و پنجاه را رد میکرد، به سختی چرخ دستی عظیم فلزی و حاوی غذا را به سوی میز ناهارخوری هدایت میکرد؛ این دختر، حتی اگر در سختترین شرایط قرار گیرد، لبخند از روی لبانش رخت نمیبندد، مگر آنکه واقعا اتفاق ناگواری رخ بدهد!
با سلیقه بشقابها و انواع و اقسام غذاها را روی میز میچیند و پس از اتمام کارش، نامحصوص به میزبان اشاره میدهد تا میهمانان را برای سرو شام به اینجا هدایت کند. تعداد حُضار شاید به بیست نفری میرسید و صندلیها کاملاً به اندازه بود.
خدمتکار با رؤیت یکی از افراد که چنگالش را به سوی ماهی میبُرد، هولزده تعظیمی میکند و با لحن اضطرابواری میگوید:
- ببخشید آقا؛ شما در پذیرایی موز سرو کردید. ترکیب ماهی و موز اصلا با هم جور در نمیان!
مرد، نگاهی گذرا حوالهٔ خدمتکار پرحرف میکند و بیتوجه به سخن دخترک، تکهٔ بزرگی از ماهی جدا کرده و میل میکند. دخترک با چشمانی گرد شده از فرط حیرت نظارهگرش است و لبانش از زور وحشت و اظطراب، ارتعاش یافتهاند.
میزبان با لبخندی تصنعی از جای برخاسته و همانطور که پر غضب بازوی دخترک را در مشت میگیرد، لبخندی دستپاچه حوالهٔ میهمانان میکند و میگوید:
- از خودتون پذیرایی کنید، من چندی دیگه بهتون ملحق میشم!
سپس دخترک ترسان را به دنبال خود میکشد و پیش از خروجش از سالن غذاخوری، نامحصوص دست دراز میکند و با کمک انگشتان ظریفش، شعلهٔ گازِ بخاری موجود در آنجا را تا آخرین درجه زیاد میکند.
سپس دخترک بیچاره را به دنبال خود کشانیده و هنگامی که از نبودنشان در دیدرس کسی اطمینان حاصل کرد، سیلی محکمی بر گونهٔ نرمش میزند و عتاب زده میگوید:
- ببین ایمیکو، دلیل گستاخ شدنت رو نمیدونم و نمیخوام هم بدونم؛ ولی این رو بدون که اگر نارضایتی در چهرهٔ مهمونها ببینم، تو رو مجازات میکنم، فهمیدی؟
ایمیکو، با حزن سر تکان میدهد و قصد دارد سخنی بگوید که صدای داد و فریادهایی آمیخته با درد، هم میزبان و هم خودش را وحشتزده میکند.
به سوی سالن غذاخوری میدوند و با وارد کردن یک ضربه به درب، آن را میگشایند. دستان ایمیکو با رؤیت چهرههای کبود از بیهوایی همهٔ میهمانان، شل شده و مغز و پیکرش در یک خلأ فرو میرود.
میزبان با وحشت جیغی میکشد و به سوی میهمانان میشتابد. سیلیهایی که بر رخ کبودشان مینوازد، کمکی به تنفسشان نمیکند و بیشتر آشفتهشان میسازد. گوشش را با وحشت روی سمت چپ سینهٔ یکی از حُضار میگذارد.
میزبان به ناگه، همچو فردی جندیده از پیکر بیجان میهمان فاصله میگیرد و خیره به چهرهٔ کبود و چشمان بازشان، وحشت زده جیغ میزند.
- مـ... مرده! قـ... قلبش نمیزنه!
با این سخن، پردهای به رنگ سیه پیشروی چشمان ایمیکو قرار گرفته و پیکرش بر روی پارکتهای قهوهگون سالن رها میشود. میزبان به سوی تلفن ثابت خانه میرود و شمارهٔ پلیس را میگیرد.
دلش به سبب رؤیت آنهمه جنازه در هم میپیچد و پیش از آنکه سخنی بگوید، پیکرش بیجان شده و گوشی تلفن، همراه پیکرش که بر روی پارکتها کوفته شد، بر لبهٔ میز آویزان میشود.
«شنبه_ چهارم فوریه، دفتر کاراگاه لوکان»
*لوکان*
انگشتان اشاره و شصتم را بر پشت پلکهایم مستقر کرده و نفس عمیقی میکشم. پای راستم را از روی پای چپم پایین میاندازم تا خون در ساقهای بیحس شدهام جریان پیدا کند. احمقانه، احساسم بر آن است که در اثر نشستن زیادی که در این مدت داشتهام، استخوان زانوانم فرسوده شده و هنگام گام برداشتن، همچو مردان مسن جلوه میدهم.
درب دفتر گشوده میشود و من باز هم از شدت مهیب بودن نوای برخورد چوبِ گرانقیمتش با دیوار ورایش، چهره در هم میکشم و عجیب علاقه دارم سر آنتونی را هم همراه با درب، به دیوار بکوبم.
پنجه مشت میکنم و از همین فاصله هم میتوانم بوی ترسش را استشمام کنم؛ حتی قادرم بدون نگریستن به او، چهرهٔ وحشتزدهاش را تجزیه تحلیل کنم! گردن بالا کشیده و با چشمان کلافهام که اکنون حولشان را هالهٔ سیاه رنگی پوشانیده، به سر و وضع آشفتهاش چشم میدوزم.
آخرین باری که آنتونی را اینگونه وحشتزده و آشفته رؤیت کرده بودم، روزی بود که خبر قتل سرگرد سیتسون را به من رسانیده بود. پروندهٔ قطوری در دست داشت؛ هیچ که نبود، حداقل پنجاه برگی درونش خودنمایی میکرد.
واضح بود، عجلهوار آمادهاش کرده بودند تا هرچه سریعتر رسیدگی شود. دستی درون موهایم میکشم و با لحن خنثی خطاب به او میگویم:
- سلام؛ حال و روزت مسلماً اتفاق خوبی رو بهم نشون نمیده! چه کسی کشته شده؟ سیاه پوست؟ ربطی به تظاهرات داره؟
پرونده را روی میز پرتاب میکند و با آشفتگی موهایش را چنگ میگیرد. اخمهایم از سخن نگفتنش در هم گره میخورد و بی تعلل پروندن را میگشایم. اولین چیزی که با چشمانم رصد میکنم، چهرهٔ بور و خوشسیمایی است. نگاهی به نامش میاندازم و آن را زیر لب تکرار میکنم.
- کمیل!
سرم را به سوی آنتونی گردانده و میگویم:
- این چیه برای من آوردیش؟
آنتونی، عاجزانه موهای بخت برگشتهاش را از حصار دستانش آزاد میکند؛ حزنزده و عصبی میگوید:
- بیچاره شدیم کاراگاه! به قتل رسیدن بیست نفر، اون هم توی یک شب؛ به مسیح قسم که توی ذهنم نمیگنجه نیویورک به این اندازه بی در و پیکر باشه! یه نفر نه، دو نفر هم نه! بیست نفر؛ شوخی نیست!
خندهٔ کوتاهی میکنم.
- چرند نگو مرد!
عاجزانه طوری نگاهم میکند که در ثانی، لبخند از روی لبانم پر میکشد و جایش را به بهت و ناباوری میدهد. عنبیههایم را به به پایین کشانیده و مردمکهایم را بر روی عنوان پرونده میدوزم.
“اسامی بیست نفر به قتل رسیده در تاریخ سوم فوریه_ پروندهٔ اختناق!”
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه ناباورم را در چشمان عاجز آنتونی میدوزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پروندهٔ اختناق!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکخند تلخی میزند و در پاسخم با صدای گرفتهای میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به معنای خفقان! به این دلیل این پرونده رو اختناق نامگذاری کردیم که هر بیست نفر، در اثر خفگی به قتل رسیدن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سخنش، لبخندی آسوده روی لبانم نقش میبندد و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گاز گرفتگی، در تنگنا قرار گرفتن گلو، و گرما! اونقدر که فکر میکردم سخت نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی پیچارهوار گلوی خودش را چنگ زده و با لحن حزنآمیزی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مشکل همینجاست! اونها در اثر کمبود اکسیژن جونشون رو از دادن ولی مضحک به نظر میرسه که هیچ اثر خفگی توی بدنشون دیده نمیشه! حتی یکدونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهت زده، سیلی محکمی به گونهام زدم تا از خواب نبودنم اطمینان حاصل کنم. آنتونی سرش را درون دستانش قاب میگیرد و پلکهایش را محکم بر روی یکدیگر میفشارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی صندلی برخاسته و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میریم به محل جرم؛ همین الآن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمراه با من از جایش برمیخیزد و همانطور که کتش را تن میزند میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط خدمتکار خونه، میزبان و آشپزها زنده موندن که الآن همشون از شدت شوک زیاد توی بیمارستان بستری هستن! گویی میزبان با پلیس تماس میگیره ولی چیزی نمیگه و پلیسهای پشت خط، تنها صدای مهیب کوبیده شدن چیزی رو روی زمین میشنون و با استفاده از جیپیاس و محل یاب تلفن ثابت، خونه رو پیدا میکنن و با جنازهٔ بیست نفر و تعدادی فرد بیهوش مواجه میشن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلیخب، فعلا سعی کنیم افکارمون رو مغشوش نکنیم تا رسیدن به صحنهٔ جرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از این سخنم، روی صندلی کمک راننده مستقر شده و آنتونی پشت فرمان جای میگیرد و خودرو را به حرکت در میآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«صحنهٔ جرم_ خانهٔ میزبان، اشلی مارسین»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ورود و خروج بیمحابای نیروهای پلیس و پرستارانی که از پزشکی آمده بودند، چشم میدوزم. خانه، وضعیت بهسامانی ندارد و حتی کت و روپوشهای میهمانان هنوز هم به چوبلباسی آویزان هستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینکه تغییری در وضعیت خانه نداشتهاند را مدیان آنتونی هستم که به آنها گوشزد کرده بود حتی یک سوزن کوچک را هم جابهجا نکنند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد سالن مجلل پذیرایی شده و با اخمهایی تنیده در هم به ظروف زیبای چینی که پوست هرنوع میوهای در آنها موجود است، مینگرم. دستکشهای چرمیام را بر دستانم سرپوش قرار داده و به کمک میلهٔ کوچک و مسیام، پوستهای میوهها را جابهجا میکنم تا مبادا دستم به آنها برخورد کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاراگاه! این روش که سم رو با استفاده از فلز مس بسنجیم، خیلی قدیمی شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکخندی میزنم و خطاب به آنتونی میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درست که علم پیشرفت کرده، ولی هیچ علمی نمیتونه ماهیتِ پایهٔ یک چیز رو عوض کنه، حتی ماهیت سمها رو؛ فقط میتونه کنش و واکنششون و زمان محو شدن اثرشون رو دیرتر یا زودتر تغییر بده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی ما انسانها خیلی زود تحت تأثیر علم تغییر میکنیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انسان فقط به واسطهٔ هوشش هست که قویترین موجود زمین شناخته شده؛ وگرنه، ما به راحتی با رؤیت یک ببر گرسنه، قالب تهی میکنیم و این مسلمه که ما، خیلی زود تحت تأثیر علمی قرار میگیریم که به دست خودمون ساخته شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتحیر خیرهام میشود که اخمی کرده و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگر سمی توی میوه یا غذاها استفاده شده باشه، مسلما تا ده ساعت دیگهای که مورد آزمایش پزشکها قرار میگیره، از بین میره! پس چه بهتر که زودتر از نبود سم اطمینان حاصل کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس روی دو پایم ایستاده و سالن پذیرایی را به مقصد سالن غذاخوری ترک میکنم. باز کردن درب چوبی و گرانقیمتش، مصادف میشود با هجوم آوردن مقدار زیادی بوی مشمئز کننده زیر بینیام؛ به حدی این بو منزجر کننده است که بی اختیار از درب فاصله میگیرم و ماسک مخصوصم را بر روی چهرهام مستقر میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس وارد میشوم. چقدر برایم حیرتآور است که با زدن چنین ماسکی بدون درز، باز هم قادر به استشمام بوی بد هستم. هوای به شدت گرم و مرطوب سالن، به قدری غیر قابل تحمل است که با یک حرکت کتم را از تن خارج کرده و روی دستم میگذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلمهایم بیاختیار به سوی شومینهٔ بزرگی که کنج سالن مستقر شده است، حرکت میکنند. با رؤیت شعلهٔ روشنش و زیادی بیش از حد آن، اخمهایم به طرز خوفناکی در هم گره میخورند و با یک حرکت، شعلهٔ آن را به خموشی میسپارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعرق نشسته روی گلویم را با دستمال جیبیام پاک کرده و سعی دارم بفهمم این بوی مشمئز کننده از کجا سرچشمه میگیرد. گرمای هوا به قدری زیاد است که چشمانم را عجیب به اشک انداخته است؛ گویی درحال خرد کردن یک تُن پیاز هستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشک ندارم سپیدی چشمانم حال، سرخی را پیشه گرفته و برجستگی رگهای کنار شقیقهام را با همهٔ وجود لمس میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم که بر روی غذاهای نیمخوردهٔ میز گره میخورد، سرچشمهٔ این بوی بد را مییابم. به سمت آن پا تند میکنم و سرم را به سوی ماهی و باقی غداهایی که بر روی میز جاخوش کردهاند، جلو میبرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر خلاف خواستهٔ درونیام، با هزار کلنجار رفتن، ماسک را برای لحظهای بالا میبرم و فقط یک دم بسیار کوتاه از بوی آن را وارد ریههایم میکنم. درست یک ثانیه پس از انجام این کار، پشیمانی بر دلم چنگ مینوازد و به سرعت هرچه تمامتر این سالن منحوس را ترک میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرفههای ناشیام از آن بوییدن آن بوی بد، آنقدر سهمگین است که هرازگاهی سبب عق زدنم میشود. این هم جزای بوییدن گوشت فاسد! شک ندارم چهرهام به کبودی میزند، این را از سیلیهای پیدیپیای که آنتونی و پزشکها به گونهام میزنند متوجه میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبریدهوار رو به پزشک میکنم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این غذاهای روی میز رو دور نندازید، بسته بندی و فریز کنید، ممکنه به کارمون بیان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس پیش از آنکه زمانی برای مخالفت بیابد، به بیرون میدوم و با همهٔ وجود از هوای چمنزار حیاط خانه نفس عمیق میکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی با وحشت نگاهش را در اجزای چهرهام چرخ میدهد و من متحیرم از این نگاه خیره. با وحشت زمزمه میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاراگاه! شما رو به مسیح قسم انقدر کارهای بیملاحضه انجام ندید! چشمها و صورتتون با کاسهٔ خون فرقی ندارن؛ چه اتفاقی توی اون اتاق براتون رخ داده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرفهٔ دیگری میکنم و با لحنی گرفته لب میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بخاطر سرفههای پیدرپیام هست؛ ذهنت رو درگیر نکن! بد نیست یک سر به سردخونه اجساد هم بزنیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس سریع پیکرم را روی صندلی خودرو رها میسازم و منتظر آمدن آنتونی میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سردخانهٔ اجساد»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اندازهٔ موهای سرم به این مکان رفت و آمد کرده بودم و تقریبا همهٔ محیطهایش را از بر بودم. میدانستم از کدام راهرو به تختهای اجساد میرسیم و حتی از مکان نگهداری ملبسهای مخصوص هم آگاهی کامل داشتم؛ لیکن درک نمیکردم این راهنمای پیشرویم را به چه دلیل همراهمان فرستاده بودند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگام برداشتنهایش هم اضطراب و نگرانی را فریاد میزد، حتی به طوری ابروانش را در هم گره میزد که لحظهای از چهرهاش خوف میکردم! قدی بلند داشت، خیلی بلند؛ شاید دومتر را هم رد کرده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن و آنتونی، همچو جوجه اردکهایی که به دنبال مادرشان میدوند، به دنبال این مرد قوی هیکل میدویدیم؛ فرد نمیدوید، لیکن هر یک گامش برابر یود با سه بار گام برداشتن ما!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه مکانی غریب میکشاندمان، حتی لحظهای احساس کردم قصد سربه نیست کردنمان را دارد! لیکن هنگامی که پیشروی یک دربی فلزی و عظیمالجثه ایستاد، مطمئن شدم قصد جانمان را نکرده است. نگاهی گذرا به تابلوی بالای درب انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir“خطر، اتاق اجساد ممنوعه! بدون پوشش وارد نشوید.”
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به مرد کرده و متحیر گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اجساد ممنوعه!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمضطرب نگاهم میکند و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاراگاه! به دلیل اینکه ممکنه هر چیزی در بدن این بیست نفر باشه، اونها رو توی این اتاقِ سردخونه گذاشتیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داده و پس از آنکه فرد، رمز ورود را وارد میکند، همراه آنتونی داخل میشوم. حیرتزده به دستگاه مخصوص ضدعفونی که روی سقف جاگیر شده بود، چشم میدوزم و به سوی یکی از تختها حرکت میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملحفهٔ آبی رنگ را از روی چهرهٔ یکی از مقتولها تا پایین استخوان ترقوهاش پایین میکشم و به رخِ رنگ پریده و همچو برف زن چشم میدوزم. نگاهی حوالهٔ نامش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir“کمیل آبرِئو!”
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان زنی بود که نام و عکسش را در ابتدای پرونده رؤیت کرده بودم. آنتونی جنبم جای میگیرد و حیرتزده لب میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اهل آمریکا نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درسته، این خانم فرانسوی هستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهٔ پوشیده شدهام زیر این دستکش نانویی را روی لکههای سفیدی که در جای- جای چهره و حتی دستانش رؤیت میشد، میگذارم و اخم کرده رو به راهنمایی که همراهمان وارد شده بود، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این سفیدکهای روی پوستشون، نشاندهندهٔ خوردن دو خوراکی هست که به هم سازگار نیستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراهنما، سری تکان میدهد و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله کاراگاه! آزمایشهایی که ازشون گرفتیم، نشون میده که این لکهها در اثر خوردن میوه و ماهی به وجود اومده؛ هر بیست نفر این لکهها رو روی جای- جای بدنشون دارن و نشون از یک مسمومیت غذایی میده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرویی بالا میاندازم. دربارهٔ چنین مسمومیتهایی زیاد شنیده بودم! حتی میدانستم که اگر به موقع تحت معالجه قرار نگیرد، موجب مرگ میشود؛ تنها نمیتوانستم هیچ ارتباطی میان این مسمومیت و خفگی پیدا کنم؛ هیچ ارتباطی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی هم گویی به همین موضوع میاندیشید که اینگونه متحیر و به نوبهای مسخشده، به نقطهای نامشخص خیره شده بود. رو به راهنما میکنم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اثر دیگهای، از چی هم مهم نیست؛ فقط اثر دیگهای جز این مسمومیت توی بدنشون دیده نشده!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری به نشانهٔ منفی بالا میاندازد و حزنآمیز میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه؛ هیچ اثری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانم را به نشانهٔ تأیید روی هم میفشارم و لب میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نهایتاً تا امشب، پروندهٔ پزشکی هر بیست نفر رو به اداره و دفترم پست کنید! تأکید میکنم، نهایتاً تا امشب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری به نشانهٔ مثبت تکان میدهد و چشم آرامی زیر لب زمزمه میکند. قصد خروج از اتاق را دارم که لحظهای جلویم میایستند و دستگاهی شبیه به آبفشان را جلوی پیکرم میگیرد. اجازهٔ خروج را هم به آنتونی نمیدهد و دو عینک بزرگ را روی چشمانمان میگذارد و با فشار، مواد ضدعفونی کننده را از بالا تا پایین بر پیکرمان میپاشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از اتمام کارش، سریعاً دستانمان را به منظور خروج از اتاق میکشاند و با کمک در تعویض ملبسهای پلاستیکی، آنها را درون سطل زباله میاندازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از خروجمان به ناگه، چشمانم به طرز اسفناکی به سوزش میافتند، به قدری که منظرهٔ پیشرویم را تار ساختند. متحیر از این امر، چندباره پلکهایم را روی یکدیگر میفشارم، لیکن دردش تسکین پیدا نمیکند که هیچ، سوزشش بیشتر از پیش میشود و برای لحظهای نفسم را میبُرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتان اشارهام را بر رویشان گذاشته و کمی مالششان میدهم، ولی کمکی به بهبودیشان نمیکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی با وحشت زیر بازویم را گرفته و وزن پیکر خمیدهام را روی شانهٔ خودش مستقر میکند. چقدر مدیانش هستم که هنگام راه رفتن کمکم میکند و مانع زمین خوردنم میشود؛ الحق درست است که میگویند، نودوپنج درصد واکنشهای انسان وابسته به بیناییاش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعجیب احسای سنگینی میکنم و هنگامی که از قرار گرفتنم بر روی صندلیهای خودرو اطمینان حاصل میکنم، روبه آنتونی دستپاچه میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از داروخونهٔ سر راه، بی زحمت قطره چشم و یک پومادِ تتراساکلین چشمی بخر، نمیتونم جلوم رو واضح ببینم؛ به احتمال زیاد بخاطر بیدار موندنهای پیدرپیام هست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز ورای دیدگان تارم، میبینم که نامحصوص سر تکان میدهد؛ نمیدانم... شاید بخاطر واضح ندیدنم است که احساس میکنم نامحصوص سر تکان داده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرکت خودرو، سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم و پلکهای عاجز و سوزانم را روی یکدیگر میخوابانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«پنجم فوریه_ دفتر کاراگاه لوکان»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم برای بار چندم است که این صفحات منحوس پروندهٔ پزشکی را میخوانم، تنها میدانم هیچجوره امکانش نیست که آنها، فقط به سبب یک مسمومیت غذایی جان خود را از دست بدهند؛ یا اگر مسمومیت جانشان را گرفته، پس این خفگی چه میگوید این وسط؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا انگشتان اشارهام، چشمان دردمندم را میفشارم و از قطرهٔ چشم، مقداری درونشان میریزم. درب پوماد را باز کرده و اندکی از محتوای زرد رنگش زیر پلکهایم میلغزارم. با این کار، گویی دو قطعه یخ بر کروی گداختهٔ چشمانم گذاشتهام، به همان اندازه احساس سبکی در دلم جاری میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدم عمیقی از هوای دلپذیر صبحگاهی میگیرم و با دقت بیشتری شروع به مطالعه و چیدن سرنخها کنار هم میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- روز بخیر کاراگاه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به آرامی بالا آورده و به آنتونی چشم میدوزم. هواسش به من نیست و به دنبال کلید خانهاش که گویی باز هم مانند همیشه جایش گذاشته بود، میگردد. لعنتی بلندی نثار حواس پرتش میکند و من با بیپروا میخندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را به من میدوزد و دهان باز کرده، قصد گفتن سخنی را دارد؛ لیکن نمیدانم چه دید یا یاد چه افتاد که اینگونه ناگهانی چند گام به عقب پرید و وحشتزده میز چوبی جبش را چنگ زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتحیر از عکسالعملش، تکخندی میزنم و میپرسم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاقی افتاده آنتون!؟ مشکلی در من میبینی!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرتب بودن سر و وضعم، برایم همچو نوشیدن آب بود که بدون آن زندگی برایم معنا نداشت. به قول لیندا همسرم، وسواس عجیبی در تمیزی و آراستگی داشتم، و کوچکترین انتقادی در رابطه با نامرتب بودنم، عجیب مشوشم میسازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به پیراهنم میکشم و متعجب باز هم نگاهش میکنم. حال بجای ترس، با نگرانی نگاهم میکند؛ گویی میخواهند مرا جلویش دار بزنند که اینگونه آشفتهوار نظارهگرم است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آنتون؟ گفتم مشکلی پیش اومده!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهاش را بالا آورد و با اشاره به چهرهام میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه بلایی سر چشمهاتون اومده کاراگاه!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن مماؤ از نگرانیاش، بهانهٔ خوبی دستم میدهد تا به سوی آینهٔ درون اتاق هجوم ببرم و چشمانم را از نظر بگذرانم. پلکهای بالایی و پایینیام به قدری ورم کردهاند که در تعجبم تا به اکنون، متوجهشان نشدهام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته مسلم از در اتاقی که از ترس بیدار شدن لیندا، لامپش را روشن نکرده بودم و در همان ظلمت آمادهٔ آمدن به اداره شده بودم، نمیتوانستم این چشمان همچو خون و به اندازهٔ توپم را در آینه رؤیت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمال مرطوب جیبیام را رویشان میگذارم و رو به آنتونی میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این بحث رو رها کن مرد؛ اشلی مارسین؟ خدمتکارش؟ آشپزها؟ کدومشون رو برای بازجویی آوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدمتکارشون حالش بهتر شده، الآن توی اتاق بازجویی منتظرتون هستن؛ خودش هم داوطلب شده، به شدت وحشت زدست و برای بازجویی شدن عجله داشت. گفت که به اشلی نگم برای بازجویی آوردیمش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا نخواست صاحب کارش بفهمه!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانهای بالا میاندازد و در پاسخ پرسشم میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جواب این پرسشتون، الآن توی اتاق بازجویی و درون مغز خدمتکار چرخ میخوره! گذشته از این حرفها، وقتی اسمش رو ازش پرسیدم، پاسخی بهم نداد و گفت که میخواد همهٔ صحبتهاشون رو با شما بزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب و اخم کرده سری میجنبانم و پس از برداشتن پروندهٔ پزشکی و پروندهٔ اصلی، گام به بیرون نهادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اتاق بازجویی»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرب اتاق را باز میکنم و گام به درون اتاق مینهانم. میبینمش که بر روی صندلی جاخوش کرده است و دستانش را با اظطراب بر روی یکدیگر گره زده است. پاهایش هیچ که نباشد بیست سانت تا رسیدن به زمین فاصله دارند و این مرا متعجب میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر روی صندلی بازجو اتراق میکنم و پروندهها را بر روی میز میگذارم. نگاهی حوالهٔ چهرهاش میکنم. پوست زردش نشان از آسیایی بودنش میدهد و من یقین پیدا میکنم که اهل این مناطق نیست. در گلو میغرم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نام و نام خانوادگی، نام پدر، شغل.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز میان لبان ارتعاش یافتهاش پاسخم را میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کیمورا ایمیکو هستم. پدرم هم کیمورا آکیرا... خدمتکار هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتم دارم چشمانم از فرط تعجب مرزی تا بیرون پریدن از کاسه ندارند. متحیر میپرسم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اسم و خودت و پدرت یکیه؟ بعد فامیلیهاتون فرق میکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوچ بلندی میکند و محکم بر روی پیشانیاش میکوبد و زیر لب خودش را سرزنش میکند. دستپاچه میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببخشید، به سبک خودمون تلفظ کردم. ایمیکو کیمورا هستم، پدرم هم آکیرا کیمورا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهانی میگویم و پس از آنکه اندکی چشمان دردمندم را روی یکدیگر میفشارم، میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اهل کدوم کشور هستید؟ چرا به آمریکا اومدید؟ خونوادتون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من ژاپنی هستم. از دوازده سالگی به همراه خانوادم برای تحصیل به آمریکا و شهر نیویورک اومدم؛ ولی... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض میکند و ادامه میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی مادر و پدرم توی یک حادثهٔ تصادف جون خودشون رو از دست میدن و من هم تا سن هجده سالگی توی پرورشگاه سکونت کردم و بعد از هجدهسالگی در خونهها خدمتکاری میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم و متفکر میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کارت اقامت دارید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفینفینی میکند و در پاسخ میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله، مادرم دو ماه بعد از اومدنمون به آمریکا باردار میشه و یک دختر به دنیا میاره. به همین خاطر بهمون کارت اقامت تعلق گرفت. ولی متاسفانه خواهر چند ماهم هم همراه خانوادم جون خودش رو از دست داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانم را به نشانهٔ تایید روی یکدیگر میفشارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفتید داوطلبانه برای بازجویی اومدید، بگید چی میدونید و چرا این درخواست رو کردید!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من، دو سالی میشه که پیش خانم مارسین کار میکنم، من هیچ اخلاق بدی از ایشون ندیدم، فقط یکخرده عصبی و زود رنج هستن. اون روز... اون روز بیست نفر از سراسر دنیا برای دیدن و خریدن طرحهای لباسهاشون به خونشون اومده بودن. خانم خیلی ذوق داشت، برای اولین بار دیدم که لبخند میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشکهایش روی گونههایش سرازیر شده و با دستانش چهرهاش را پوشاند. پوفی کشیدم، اندکی صبر پیشه کردم تا آرام بگیرد و سخنش را ادامه بدهد. بینیاش را بالا کشید و با همان صدای گرفتهاش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من هم خیلی براشون خوشحال بودم، ناخوداگاه از ذوقشون ذوقزده میشدم. اونقدر خوشحال و ذوقزده بودم براشون که حتی پختن یکی از غذاهای شام رو خودم به عهده گرفتم و بجز تمیزکاری خونه، اون کار رو هم انجام دادم. با همهٔ توانی که داشتم و از دانستههای مادر مرحومم کمک گرفتم و یک غذا با همهٔ سلیقهای که توی توانم بود درست کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی درست کردید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی درست کردم. خانم بهم گفت مهمانهاشون همه عاشق ماهی هستن، من هم درست کردم، به سبک کشور خودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری میجنبانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ادامه بدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهمانها توی پذیرایی میوه سرو کردن و من واقعاً لحظهای ترسیدم ماهی رو سر میز غدا ببرم، ولی با اسرار خانم این کار رو کردم. من... من به مهمانها تذکر دادم که ماهی به میوه نمیسازه و موجب مسمومیت میشه، ولی بهم گفتن که دخالت نکنم و این کارم با عصبانیت خانم همراه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این رو ماهم میدونیم که مسموم شدن، ولی مسمومیت باعث مرگشون نشده، خفگی باعث مرگشون شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سخنم، آشکارا رؤیت میکنم که جا میخورد و چشمانش از شدت تحیر گرد میشوند. حق هم دارد زن بیچاره! من هم هنگامی که این خبر را شنیدم کم از او نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- م... میگم، گرما هم باعث خفگی میشه!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری به نشانهٔ مثبت تکان میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله که میشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر جایش میپرد و با کوبیدن کف دستانش بر روی میز، فریاد میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانم مارسین، هنگامی که من رو به منظور تشر زدن به بیرون سالن غذا خوری میکشوند، نامحصوص شعلهٔ شومینهٔ توی سالن رو تا آخر زیاد کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتحیر نگاهم را در چشمان مشکینش میدوزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئنید!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر روی زمین مینشیند و گیسوانش را چنگ میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه... نه این امکان نداره که خانم قاتل باشه! ایـ... این امکان نداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ناگاه برخاسته و روبه رویم می ایستد و متفکر و بغض کرده میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئنم خانم مارسین این کار رو نکردن، چون طول میکشه تا سالن گرم بشه! اسانس بخور چی؟ اسانسی که توی بخور استفاده میشه اگر سمی باشه موجب مرگ میشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب نگاهش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخواید به چی برسید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مدیر اجرایی خانم یک اسانس بهشون معرفی کردن و اجازه ندادن که خانم خودش اون رو از فروشگاهها بخره، خودش پستش کرد و تأکید کرد که حتما از همون استفاده کنیم چون مارکش اصله!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتم دارم ابراوانم تا اواسط پیشانیام بالا پریدهاند. در چند دقیقه چقدر اطلاعات بود که بدست آورده بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی صندلی بلند میشوم و خطاب به ایمیکو میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگر حالتون خوبه، میتونید برگردید خونتون... ولی تا اطلاع ثانوی از نیویورک خارج نشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir“باشه”ی ضعیفی از میان لبانش به بیرون پرتاب میشود و من با عجله اتاق بازجویی را ترک میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ساختمان اداری»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم برای بار چندم است که طول و عرض این سالن عریض را طی میکنم، تنها میدانم دیگر آنتونی هم از این عمل من کلافه شده و مسلماً اگر فرد دیگری بجای من بود، سخت شماتتش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرب خرمایی رنگ تنها اتاق سالن باز شده و زنی کوتاه قامت از ورایش پدیدار میشود. کت و دامن بادمجانی رنگش، نشان از پست مهمش میدهد. چند برگه در دست دارد که از منسجم بودن زیادی متون درونشان، بجای سپیدی، به سیاهی میزنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه جلوس دعوتمان میکند و من پس از یک ساعت سرپا بودن، بالاخره بر روی مبل جای میگیرم. تقریباً نزدیک به ما مینشیند تا راحتتر دربارهٔ ورقات کاغد برایمان توضیح دهد. ابروان رنگ شدهاش در یکدیگر گره خوردهاند و من اصلاً احساس خوبی از این چهره دریافت نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اول از همه، یه عذر خواهی به شما کاراگاه و همکارتون بدهکارم که زیادی منتظرتون گذاشتم، فقط میخواستم با دقت کارم رو انجام بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم و بیتوجه به آنتونی که با چشمان گرد شده، روی زانوانش خم میشود تا بهتر این زن را رؤیت کند، میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب، توضیح بدید خانم میلر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر گلو میغرد و صفحهٔ اول کاغذهای چفتزده را پیشروی چشمانم نگه میدارد و شروع به سخن گفتن میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همونطور که ازم خواستید، پرینت تمام مکالمات این شمارهای که بهم دادید رو درآوردم. آقای فردریک اسمیت، در تاریخ دهم ژانویهٔ ماه پیش، این سیمکارت رو تهیه کردن و تماسهای زیادی با اون داشتن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمی کمرنگ میان ابروانم جا خوش میکند هنگامی که نگاه زیر چشمی خانم میلر را به آنتونی میبینم. با غیض میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ادامه بدید خانم میلر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر جایش میجهد و اینبار با لحنی مرتعش، ادامهٔ سخنش را میگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشم، همونطور که گفتم تماسهای زیادی با این تلفن داشتن. آخرین تماسشون، متعلق به یکم فوریهٔ همین ماه، یعنی چهار روز پیش هستش و با خانم اشلی مارسین صحبتی دوستانه داشتن! توی مکالماتشون تنها گفتن که برای خانم مارسین چند بسته اسانس بخور تهیه کردن و فردا، یعنی دوم فوریه قرار بود به دستشون برسه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا انگشت اشارهام ته ریش روی چانهام را میخارانم و متفکر میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الآن سیمکارت در دسترس هست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری چپ و راست میجنباند و متأسف لب میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیر، این سیمکارت در چهارم فوریه، یعنی دیروز، در ساعت پنج و چهل و شش دقیقهٔ عصر، میسوزه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم و پس از تشکر از خانم میلر و چشم غره رفتن به آنتونی که زیادی بر روی میز جلوییمان خم شده بود، راه خروج از اداره را هدف گامهایم قرار داده و خارج میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی صندلی کمک راننده جاخوش میکنم و با آنتونی که تازه درب راننده را باز کرده و پشت فرمان مینشیند چشم میدوزم. چهرهٔ او هم متفکر است و مطمئنم افکارش مانند من مشوش شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که گونهٔ صاف و شش تیغ شدهاش را میخاراند، خطاب به من میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیروز، از ساعت چهار تا شش عصر چه اتفاقی افتاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود گیج بودم و این سوال آنتونی منگم میکند. چشمانم به ناگاه سوختند و پیشانیام از درد جگر سوزش تیر کشید. قطرهٔ چشمم را از جیب مخفی کتم خارج کرده و دو قطره پشت پلکهایم میچکانم. چندباره پلک میزنم تا این مایع سرد، بر سوزش چشمانم مرهم شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ناگه، گویی چراغی بالای سرم روشن شده باشد، از حالت تکیه زده به پشت صندلی خارج میشوم و با بهت به داشبور خودرو چنگ میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانههای آنتونی با این حرکتم به بالا میجهد و با گرد کردن چشمانش، سعی دارد بپرسد که واقعا چه بر سرم آمده! لیکن پیش از آنکه سخنی بگوید، زودتر دهان باز میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیروز، اخبار آمریکا در ساعت پنج و چهل دقیقهٔ عصر، مرگ اون بیست نفر رو اعلام میکنه و میگه که این اتفاق توی خونهٔ اشلی مارسین اتفاق افتاده و... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی با بهت ادامهٔ سخنم را میگیرد و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- و درست شش دقیقه بعد، سیمکارت فردریک اِسمیت... میسوزه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ششم فوریه_ نزدیکِ میدان تایمز، روبه روی رستوران لِبرنادین ( Le bernardin)»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانم را به رطوبت زبانم آغشته میکنم و نوشابهٔ سیاه رنگم را سر میکشم. گاز زیادش، از گلو تا معدهام را به سوزش میاندازد؛ لیکن برای هضم آن غذاهای چرب و پر روغنی که ساعتی پیش میل کرده بودم، گزینهٔ خوبی بود و البته برای فرار از نوشیدن نوشیدنیهای دیگری بود که آنتونی پیشنهاد میداد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمال جیبیام را روی لبانم میکشم تا آنان را از خطر چسبناک شدن در اثر شکر نوشابه، دور کنم. آنتونی با هول و ولا پشت فرمان ماشین جای میگیرد و با لحنی مقطع میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داره میاد بیرون کاراگاه!... گویی وقت استراحت بین کارشون رو توی رستوران لِبرنادین گذروندن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی کنج لبم شکفته میشود و سری به چپ و راست میجنبانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبه که حاضره فقط برای نیم ساعت غذا خوردن و دوری از محیط کار، حداقل به اندازهٔ نصف حقوق من و تو فقط خرج شکمش کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی خندهٔ بلندی سر میدهد و همانطور که بر شانهام ضربه میزند میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درست نقطهٔ عکسِ شخصیت من و شماست کاراگاه! اون ولخرجه، ما تا میتونیم خساست به خرج میدیدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهام را با چهرهای مملؤ از خنده پیشروی چشمانش به معنای نه، تکان میدهم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، نه! اشتباه نکن آنتون! من و تو پسنداز میکنیم، خساست اصلا با خونمون عجین نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سخنم هر دو بلند قهقهه میزنیم، چرا که خودمان هم از خسیس بودنمان نسبت به خرج کردن آگاهیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بیروم آمدن فردریک از درب شیشهای رستوران، خندهام را فرو میبلعم و با ریزبینی و کنکاش، پیکرش را اسکن میکنم. چهرهاش درست همانند آنی بود که در ذهنم از او ساخته بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشکم برآمده و فربهاش کم مانده حصار دکمههای بستهٔ کت را بدرد و بیرون بزند. کلهٔ تاس و براق از عرقش زیر نور نچندان گرم خورشید میدرخشد و عینکی به ریزیِ چشمان دکمه مانندش، پیشروی نگاهش را پوشانیده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیره به سامسونت جمعوجور ولی شیک درون دستش، اشارهاش به کت و شلوار سورمهای رنگش میکنم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انگار به یک پست اداری مشغوله!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی سری تکان میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی باید دستگیرش کنیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هرچی زودتر بهتر، ولی بدون جلب توجه عموم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی با شیطنت قلنج انگشتانش را میشکاند و من با چشمان گرد شدهای میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به مسیح قسم اگر قصد داشته باشی از کلتت استفاده کنی، حاضرم با پای پیاده چندین مایل ازت فاصله بگیرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهاش در ثانی گرفته میشود و من با انزجاری سطحی میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاق بعد از تصادفت رو هنوز یادم نرفته که قصد داشتی به جلو شلیک کنی، ولی تیر درست از کنار گوشِ منی که پشت سرت قرار داشتم عبور کرد! من هنوز پدر نشدم، نمیخوام به همین زودی بمیرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کوچکی روی لبانش نقش میبندد و با انگشت اشارهاش، پشت سرش را میخاراند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از بعد از تصادفم انگار حواسم مختل شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نخیر! مختل نشده، خودت تقویتش نمیکنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم در کاسه میگرداند و با اشاره به فردریک که مشغول جای گرفتن در میان درز بین تو ساختمان که مخصوص پلههای اضطراری هستند، و مشغول صحبت با تلفن عمومی است، میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کنم وقتی که بین دو ساختمون و کنار پلههای اضطراری جای بگیره، مکان خوبیه که بدون جلب توجه دستگیرش کنیم! نه کاراگاه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستبند فلزیام را از کمربندم جدا ساخته و حول انگشتم میچرخانمش. سری به نشانهٔ تأیید سخنش میجنبانم و همانطور که پیاده میشوم، میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاملاً موافقم جوزف! بلند شو که الآنه از دستمون پر بزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اتاق بازجویی»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهٔ خیس از عرقش به چشمان کنکاشگرم دهان کجی میکرد و بدگمانی، بیشتر از پیش در دلم جاری میشد. ماگ نسکافهام را از روی میز برداشته و جرعهای از محتویات آن مینوشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصمیمم بر آن است که بگذارم بر خودش مسلط شود تا هنگام سخن گفتن کلامش بریدهبریده برایم تلقی نشود. با سخن اضطرابوار و لحن محزون و بغض کردهاش، نسکافه در گلویم میپرد و محکم زیر سرفه میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من... من اون بیست نفر رو کشتم؛ قاتلشون منم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلکهایم گویی از یکدیگر وحشت دارند که از بازگشتن به حالت عادی هراس دارند و همچنان تا جایی که کاسهٔ چشمانم مجال میدهد، از یکدیگر فاصله دارند و کروی آنان به طور مضحکانهای بیرون زدهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماگ نسکافهام را طوری بر روی میز فلزی میکوبم که خود نیز از صدای مهیبش خوف میکنم. احساس آن فردی را دارم که مغزش قوای درک و فهم اتفاقات حولش را ندارد. نفسم با غیض از گلویم آزاد میشود و حتی به نظرم سیبیلهای بلند فردریک را در هوا میرقصاند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکف دست راستم را روی ران راستم و کف دست چپم را روی میز فلزی میکوبم و فریاد میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیاید این روانی رو بندازید بازداشتگاه! یکم نوازشش کنید شاید سر عقل اومد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سخنم، به ناگه از روی صندلی برمیخیزد و با دور زدن میز و رسیدن به من، با آن مشتهای فربهاش یقهٔ بلوزم را در مشت میگیرد و درست در چند میلیمتری چشمانم میغرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگر اینگه مجنون باشید تا حرفم رو باور نکنید؛ من قاتلم! خودم با زبون خودم دارم میگم من قاتلم! حتی اگر همین الآن هم حاضرم با یک گلولتون بمیرم! من... قاتلم! اسانس بخوری که برای اشلی فرستادم سمی بوده، خودم سمیش کردم! با دستای خودمـ... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنچنان با مشتهایم پنجههایش را در چنگ میگیرم که آخ بلندی سر میدهد و چند گام به پشت پرتاب میشود. احساس آن گاو وحشی را دارم که پارچهٔ قرمز را نشانش دادند و منتظر حملهاش هستند. اینبار، این منم که یقهاش را در چنگ میگیرم و درست روبه چشمان جسورش فریاد میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا؟ چرا یک همچین کار احمقانهای رو کردید؟ هان؟ بگید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی به پهنای چهرهٔ برونزه و فربهاش، چاشنی لبان بی انهنایش میشود و من با همین کارش گویی آتش گرفتم و با سخنش همچو آتشفشان فوران کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا؟ الآن بهتون میگم! قرار بود اونها برای خرید طرحهای من بیان، ولی نظرشون به طرحهای ناشیِ اشلی جلب شد و گفتن که اگر از طراحهای تازه کار حمایت کنن، گام بزرگی توی صنعت مد برمیدارن! منم خوب کردم کشتمشون، خوب کردم با اون اسانس خفشون کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسربازها به درون اتاق ریخته و سعی دارند مرا از خفه کردن فردریک منصرف کنند، ولی ناکام ماندهاند. چهرهٔ فردریک به کبودی میزند، لیکن همچنان آن لبخند وقیح را بر لب دارد و حتی عریضترش هم میکند، من هم هر لحظه به فشار دستانم به دور گردنش میافزایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ناگه، پیکرم را شوکی نچندان قدرتمند دربر میگیرد و برای لحظهای ماهیچههایم جمع شده و جسمم به آغوش زمین فرو میرود. یکی از سربازان، با شوکر برقی بالای سرم ایستاده است و با وحشت خیرهام است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمرم خشک شد و گویی اشکی نیست تا کروی چشمانم را با آن تر کنم. قادر به تحرک هستم، لیکن گیج و منگ بودن مغزم این اجازه را صادر نمیکند. آنتونی و چند سرباز دیگر، زیر بازویم را میگیرند و از اتاق خارجم میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبطری آبی پیش روی چشمانم قرار میگیرد و مطمئناً اگر حالم مساعد بود، اداره را بر سر این فردی که بطری را برایم نگاه داشته است، خراب میکردم. آخر کدام انسان عاقلی درست پس از برق گرفتگی خفیف، آب نوشیده است که دومیاش باشم؟ مگر از جانم سیر شده باشم که به یک چنین حماقتی را دچار شوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستانم، پرغیض بطری را پس میزنم. پلک چپم از شدت در هم گره خوردن اعصابم هر چند ثانیه یکبار، میپرد و گردنم نیز همراهش به سمت چپ خم میشود و دوباره به جای خودش باز میگردد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود خوب آگاهم که زیادی وضعیتم مضحک است. باید هنگامی که به خانه بازگشتم، انجیل را در دست بگیرم و پس از خواندن هر خطش، دعا کنم که اخراج نشوم و مُهر مُتِخلف، انتهای پروندهام را زینت ندهد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«هفتم ژانویه_ دفتر کاراگاه لوکان»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب زیرینم را با حرص زیر دندان کشیدم و ورقهای درون دستم را روی میز کوفتم. انگشت شصتم بر پیشانیام دستی نواخت تا اعصاب مشوشم باز هم فروان نکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی با لبخندی کوچک خیرهام است، خونسردیاش مرا به وجد میآورد؛ چرا که خودش هم همانند من جریمه شده! ناخودآگاه از آرامشش، آرامش مییابم و التهاب درونیام کمی فروکش میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندش کمی وسعت میابد و لحن شیطنتوارش لبخندی بر لبم مینشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عیبی نداره کاراگاه! توی این ماه، کمتر لباس میخریم تا توی خرج نیوفتیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگر قادر هستی، لیندا رو متقاعد کن تا توی این ماه بجای روزی یک لباس خریدن، دو روزی یک لباس بخره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقهقهه بلندی سر میدهد و دستانش را به حالت تسلیم جنب گوشهایش مستقر میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این وظیفه از توان من خارجه کاراگاه؛ روی من حساب نکنید که از پس زنها برنمیام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند پهنی میزنم و برای چند ثانیه، پلکهایم را روی یکدیگر میخوابانم تا سوزشی که رفتهرفته کروی چشمانم را دربر میگرفت، تسکین پیدا کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاراگاه، اوضاع چشمهاتون خوبه؟ اگر حالتون وخیمه، به بیمارستان سر بزنید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکخندی میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، خوبم. ممنوم از لطفت. گویا توی این ماه باید روی بیمارستان رفتن خط بکشم تا پولهام ته نکشن؛ سههزار دلار برای جریمه زیاده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری میتکاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا، دستور چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین سخنش، داغم را تازه میکند و باز هم التهاب ناشی از خشمم، شروع به جوشیدن میکند. پنجهٔ راستم را مشت میکنم و بیرحمانه به صدای شکستن قلنجهای بند انگشتانم اهمیتی نمیدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم، فردریک واقعاً یک مجنون به تمام عیارِ؛ بیهیچ ابایی به گناهکار بودن خودش پا فشاری میکنه. واقعاً دیگه عاجزم از بازجویی کردن ازش. شاید واقعاً خودش اون بیست نفر رو به قتل رسونده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی دستی به ته ریشش میکشد و متفکر میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از اشلی مارسین بازجویی نمیکنید!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گویا هنوز هم توی بیمارستان به سر میبره. بازجویی از اشلی با تو! من باید به کارهای فردریک برسم؛ تا فردا فیلم صحبتهاش رو برام ارسال کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهد و من برای انجام کاری، از روی صندلی برخاسته و به سوی درب خروجی میروم. دیدگان نگران آنتونی بدرقهام میکند، به گفتهٔ خودش، نگران وضعیت چشمان و سرفههای گاه و بیگاهم است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خروج از دفتر، پشت فرمان جای گرفته و استارت میزنم. سخنان فردریک، زیادی غیر معمول میآیند و هر فرد ناشی هم جای من بود، به خوبی متوجه میشد که مسئله بزرگتر از آنیست که جلوه میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنده را جای میزنم و به سوی مکان مورد نظرم میروم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«محل کار فردریک اِسمیت»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا استخوان دست راستم ضربهای به درب چوبی میزنم و پیش از آنکه جوابی برای ورود دریافت کنم، وارد میشوم. سالن این شرکت مد، زیادی مجلل بود و خواهناخواه افراد را به خود جذب میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر قسمت از دیوار این سالن عظیم، پوشیده از تابلوهایی بود که به زبانهای مختلفی، متونی بر رویشان نگارش شده بودند. این هم تبلیغ بسیار مؤثری برای جذب مشتری بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز بدو ورودم منشی جای گرفته پشت میز، خیره نگاهم میکند و من به آرامی پیکرم را به سوی میز هدایت میکنم. کارت شناساییام را از جیب کتم بیرون کشیده و پیشروی منشی که میرفت سخن بگوید، میگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهانش را با بهت و تحیر میبندد و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کمکی از دستم بر میاد کارگاه!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کجی میزنم و پاسخ میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فردریک اسمیت، اینجا کار میکنه، درسته!؟ مایلم با مافوقشون صحبتی چند دقیقهای داشته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانش با وحشت ارتعاس مییابند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی ایشون الآن توی جلسـ... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنقش لبخند کجم که بیشتر به پوزخند شباهت دارد را کنج لبم پرنگتر میکنم و میان کلامش میپرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همین الآن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانههای ظریفش از شدت ولوم بلند صدایم به بالا میجهند و با سرعت، پیکر لاغرش را به سوی درب عظیمالجثهٔ جنب میزش میکشد. پس رئیسش جلسه نداشت و تنها قصد دست به سر کردن مرا در اندیشهاش میپروراند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد میشود و چند ثانیهٔ بعد، سرش را از شکاف دربِ باز شده بیرون میآورد و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرمایید داخل.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپای کوبان وارد میشوم و روی مبلهای مغزپستهای پیشروی میز ریاست، مینشینم. منشی هم با فاصله کنارم مینشیند و مضطرب قلنج انگشتانش را میشکاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر خلاف انتظارم، مافوق فردریک مردی با چهرهای جا افتاده و نگاهی تیزبین و در عینحال خونسرد بود و این مشخصات، با آن چیزی که من از او در ذهنم تصور کرده بودم، خاصیت عکس داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر گلو میغرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برای چندتا سوال و جواب ساده به اینجا اومدم، قضیهٔ خیلی مهمی پیش اومده که صادق یا دروغگو بودن شما میتونه به راحتی یک انسان رو بکشه یا نجات بده؛ پس انتظار دارم صادقانه به سوالاتم پاسخ بدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه تکاندن سرش بسنده میکند. دمی عمیق از هوای اتاق میگیرم و لب به سخن میگشایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پروندهٔ فردریک اسمیت رو شخصاً مطاعله کردم و سو سابقهای در تمام سالهای کار کردنش به چشم نخورده. حالا از شما سوال دارم که وقتی اینجا کار میکرد، خلافی ازش به چشمتون نخورد!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتفکر دستش را زیر چانه میزند و پس از اندکی اندیشه پاسخ میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیر، فردریک یک مرد کاملاً متواضع و کار دوست هست و من خیلی از ایشون راضی هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از اشلی مارسین چی!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه کوتاهی حوالهام میکند و با خواراندن ریشهای توسی رنگش، سخن میگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من زیاد در کارهای اشلی مارسین دخالتی نداشتم، چون فردریک مدیر اجرایی ایشون بود. من بعد از شنیدن اتفاقی که در خونه اشلی اتفاق افتاده، خیلی ناراحت شدم و به دیدنشون رفتم. گریه میکرد و همهٔ صحبتهاش از وحشتی بود که بعد از دیدن اون انبوه جنازه بهش دست داده. من با اطمینان خاطر میگم که نه اشلی، و نه فردریک، هیچ کدوم در قتل اون بیست نفر دخالتی نداشتن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانم را با طعنه کج میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی فردریک اعتراف کرده که اون بیست نفر رو خودش کشته، و الآن هم تحت بازداشت ما هستش؛ حتی برای روز اعدامش لحظه شماری میکنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان مافوق فردریک و منشی، با این سخنم به راستی از کاسه بیرون میپرند و من تازه آن زمان بود که چهرهٔ یک بهتزدهٔ حقیقی را به چشم دیدم. پوفی میکشم. به راستی هیچکدامشان در باورشان نمیگنجید فردریک این کار را انجام داده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه از روی مبل برمیخیزم و قصد دارم از اتاق خارج شوم که منشی با اشکهایی که چهرهٔ استخوانیاش را دربر گرفته بود، دستان نهیفش را بند کتم میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب از حرکتش و صیحه کشیدنهایش، میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاقی افتاده خانم!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را با ناباوری به طرفین میتکاند و وحشتزده میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من... من همسر فردریک هستم. شوهرم حال روانی خوبی نداره؛ این رو زمانی فهمیدم که پسرمون رو خیلی ناگهانی و بیدلیل از خونه طرد کرد و وقتی که جسم توی کما رفتش رو توی بیمارستان دید تازه به خودش اومد. از اون... اون موقع به بعد دنبال راهی میگشت تا به نوبهای خودش رو بخاطر اون تصمیم بیفکر تنبیه کنه. به محض اینکه خبر کشته شدن مهمونهای اشلی رو شنید، به سمت گوشیش هجوم برد و سیمکارتش رو شکست، چون میدونست کاراگاهها برای پیدا کردن سرنخ از قاتل، همه چیز رو چک میکنن! به مسیح قسم شوهرم اونها رو نکشته، اون آزارش به یک موچهٔ کوچیک هم نمیرسه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی و اخم کرده، کتم را از حصار پنجههایش بیرون میکشم و کوتاه، لب میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیگیری میشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با سرعت از ساختمان خارج میشوم. مدرکی به این اندازه مهم به دستم رسیده بود، پس بهانهٔ خوبی داشتک برای خرسند بودن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir»هشتم ژانویه_دفتر کاراگاه لوکان»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپای راستم به صورت عصبی و ممتد، بر روی زمین کوبیده و کوبیده میشد و تمام تمرکزم را وقیحانه میربابد. پیکرم از شدت سوزش چشمان و سرفههای پیدرپیای که این روزها بیشتر و بیشتر میشوند، به لرزش درمیآید و خشم، بیدلیل مرا در خود حل میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرب دفتر مانند همیشه، توسط آنتونی، بیهوا باز میشود و چهرهٔ غرق در اخم و متفکرش پدیدار میشود. لحظهای کنترل خود را از دست داده و بر سرش فریاد میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پنج ساله اینجا کار میکنی، هنوز یاد نگرفتی نباید بدون در زدن وارد اتاق مافوقت بشی!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانتظار داشتم چشمانش از کاسه بیرون پریده و خیره نگاهم کند؛ لیکن گویا اصلاً فریادم را نشنیده که اینگونه راه خود را ادامه داده و بر روی صندلی جلوس میکند. این دیدگان من است که از حدقه بیرون میزنند و اویی را نظاره میکنم که فلشی کوچک را در دستش گردش میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ناگاه لب به سخن میگشاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همونطور که درخواست کرده بودید از اشلی مارسین بازجویی کردم. به شخصه هیچ چیزی نمیتونم از سخنانشون دریافت کنم، تنها حسی که من بعد از بازجویی نسبت به حرفهای اشلی داشتم، حس خنثی بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را بالا میآورد و تک نگاهی حوالهام میکند و روی میگیرد. خودش هم همانند من عصبی و مشوش است. با دل و جان شکرگذاری میکنم که نوای فریادم را نشنیده، وگرنه تا پایان عمر شرمندهاش میشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم میشود و فلش را روی میز و درست پیشرویم میگذارد. بیمعطلی آن را برداشته و به سیستم متصل میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفیلم بیست دقیقهای بازجویی از اشلی را حدود چهار تا پنج بار ریزبینانه رؤیت میکنم. حق با آنتونی بود. هیچ چیز از سخنانش واضح نیست؛ نه میشود گفت قاتل است، نه میشود گفت قاتل نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با وحشت به سوی آنتونی هجوم میبرد و با چنگ زدن به یقهٔ بینوای بلوزش، در چهرهاش با صدای گوشخراش و گرفتهای جیغ میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اونا مردن! اونا... واقعاً مردن! جلوی چشمم خفه شدن، گلوشون رو چنگ میزدن که مردن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوفی میکنم. تازه پی برده بودم سبب چروکهای روی یقهٔ بلوز آنتونی چیست! پس در مشت اشلی گرفتار شده و به چنین حال و روز مضحکی درآمده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی با کلافگی و تأسف میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بازجویی که میتونست بیشتر از هشت دقیقه طول نکشه، بیست دقیقه طول کشید! شرط میبندم هشتاد و پنج درصد محتوای این ویدیو فقط به خالی کردن بینی اون خانم و جمع و جور کردن خلطهای گلوش اختصاص داده شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سخنش لبخند را بر روی لبانم مینشاند که به سختی از بدل شدنش به قاهقاه جلوگیری کرده بودم. آنتونی با رؤیت لبخندم چشمی میغراند و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاضرم بجای قاتل این پرونده کشته بشم، ولی دوباره از کسی بازجویی نکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سخنش دیگر قوای مهار کردن حصار قاهقاه بلندم را از دست داده و نوای بلند خندهام اتاق را احاطه میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس دیگه ادعای این نداشته باش که بازجویی شغل آسونیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از این سخنم خود را جمع وجور میکنم که آنتونی لب به سخن میگشاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الآن تکلیف چیه؟ نه اشلی، نه فردریک، نه مافوق فردریک، نه ایمیکو، هیچ کدوم قتل نیستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهام را بالا برده و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از اشلی مطمئن نیستیم! به طور مثال، به گفتهٔ ایمیکو، چرا باید قبل از خروجش شعلهٔ بخاری رو تا آخر زیاد کنه؟ یا مثلاً چرا باید اجازه بده مهمونهاش، میوه و ماهی سرو کنن و اون خدمتکار بیچارش رو برای اینکه اونها رو آگاه کرده، سرزنش و تنبیه کنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنتونی دستی به تهریشش میکشد و در جواب پرسشهایی که بیهوا به مغزم هجوم آورده بودند، میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاقاً تمامی این سوالها رو ازشون پرسیدم، ولی پاسخ درست و حسابی بهم ندادن! برای شعلهٔ بخاری گفت که دستش بهش خورده و بازش شده و در جواب اینکه چرا اجازه داده مهمونهاش موز و ماهی باهم بخورن، گفت دوست نداشته چیزی به اونها بگه و از خودش برونشون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه سری میتکانم. این سخنان در فیلم بازجویی هم وجود دارند و تنها دلایلی که سبب میشوند به بیگناهی اشلی اطمینان نداشته باشیم، همین موارد است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یادآوری چیزی، به سرعت از روی صندلیام برمیخیزم و کتم را چنگ میزنم. آنتونی با این حرکت سریعم، در جای میجهد و متعجب نگاهم میکند. خطاب به او میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من جایی کار دارم، شاید بتونم با گرفتن یک مشاورهٔ مفید، دیدم رو تغییر بدم و قاتل رو با ریزبینی پیدا کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس در میان نگاه متحیر آنتونی که حتم دارم معنای صحبتم را متوجه نشده است، دفتر را ترک میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«دفتر وکالت اِدوارد مارتینز»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر روی صندلیهای چرم سالن اتراق کردهام و انتظار آمدن مالک این دفتر وکالت را میکشم. درب اتاقش گشوده میشود و او به سرعت خارج میشود. به احترامش میایستم. با خرسندی و ذوق به سویم میآید و هنگامی به خود میآیم که در آغوش مردانهاش فرو رفتهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی ذوقزده بر لبهایم مینشانم و متقابل در آغوشش میگیرم. موهای یکدست سفیدش به یادم میاندازد که سن پدرم را دارد، ولی باز هم شادابی خود را دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاصله میگیرد و دستانش را بر روی شانههایم میگذارد، با لحنی که سرشار از خوشحالی و ذوق است، خطاب قرارم میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بالاخره ما شما رو دیدیم کاراگاه! دیگه یادی از ما نمیکنی، نمیگی استاد قدیمم چشم انتظار به در دفتر خیره شده تا شاید در باز بشه و تو رو ببینه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشرمزده از کاری که اجازه نمیداد این روزها به دیدن این استاد قدیمی و عزیز بیایم، سر به زیر میاندازم که خندهٔ بلندی سر میدهد و مرا به داخل اتاقش هدایت میکند. بر روی صندلیهای دفترش مینشینم و او نیز درست پیشرویم و بر روی یکی از صندلیهای مهمان مینشنید، نه بر روی صندلی ریاستش! دستانش را در هم قلاب میکند و میپرسد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به نظر آشفته میای پسر! چشمات کاسهٔ خون شدن، وَرَم گلوت از همینجا هم قابل دیده! چه بلایی سرت اومده!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی پشت سرم میکشم و سر بسته دربارهٔ پروندهٔ اختناق برایش توضیح میدهم، هرچند که میدانم به زودی به عنوان وکیل این پرونده، وارد میشود و خود به طور کامل تمام آن را مطالعه میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری میتکاند. با کلافگی و گیجی، حتی شاید عاجزی؛ خطاب به او میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شش سال پیشِ شما زیر و بم کاراگاهی رو آموزش دیدم، سعیم بر این بود که هر پرونده و معمایی رو کن برام روی میز میذارن، به طور احسنت و خونسردی حل کنم و از عصبی شدنم جلوگیری کنم! ولی الآن... واقعاً گویا اختیار خودم رو از دست دادم، زود عصبی میشم، از کوره در میرم، حتی مدتی پیش بخاطر این ازخودبیخود شدن جریمه سنگینی روی دوشم افتاد، من... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را به معنای سکوت بالا میآورد. همیشه اینگونه بود. هر زمانی که بیشاز حد حرف میزدم یا دربارهٔ یأس و ناامیدی و سخن میگفتم اینگونه ساکتم میساخت. لبخند پدرانهای روی لبانش مینشاند و با لحن خونسردی میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی از چیزها و معماهای سختی که ادعا داری حل نشدنی هستن، میتونن با کمی ریزبینی به راحتی حل بشن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را بالا تا پایین صورتم میکشم. با پایم به صورت عصبی و تیکتیکوار بر روی زمین میکوبم. باز هم با لبخند به حرکات عصبیام چشم میدوزد. شاید فکر میکند مشوش بودم اعصابم ریشه در این پرونده دارد، ولی اینگونه نیست! بیشتر حرکات عصبیام سرچشمه در درد گلو و چشمانم دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ناگه زیر سرفه میزنم. ادوارد با نگرانی برمیخیزد و لیوانی آب برایم میریزد. گویا این سرفههای خشک قصد پایان یافتن ندارند! با دل و جان احساس میکم با هر سرفه، گلویم خراش میخورد و حتی احمقانه احساس میکنم خون از لابه لای خراشها بیرون میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه قدری سرفهام شدید شده، که ادوارد هم نگران است. با حال و هوای عق زدن، دستم را روی دهانم میگذارم. سرفهٔ آخر با شدت زیاد و صدای بلندی گلویم را خراش میدهد. دیگر حتم دارم تارهای صورتیام بدجوری آسیب دیدهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم از شدت درد گلویم به اشک نشستهاند، کاملاً بی اختیار! سرفهام که پایان مییابد، دستم را از جلوی دهانم برمیدارم. با رؤیت مایع سرخ رنگی که روی دستم را وقیحانه احاطه کرده بود، چشمانم از کاسه بیرون میپرند و ادوارد وحشتزده درب را میگشاید و از منشی میخواهد خودرویش را برای رفتن به بیمارستان آماده کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستمال، دهان و دستم را تا حدودی پاکسازی میکنم. جعبهٔ الکلِ ضدعفونی کننده را از روی میز ادوارد چنگ میزنم و دستم را با آن میشویم. ادوارد گوشهٔ کتم را در دست میگیرد و مرا به سوی خارج دفترش میکشاند. خطاب به او میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیزی استاد، احتمالاً بخاطر بیداری بیش از حد... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس گردنی محکمی نثارم میکند و عتابزده به جلو پرتابم میکند. با غیض درب دفترش را قفل میکند و خطاب به من فریاد میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخرش با این سهلنگاریها خودت رو بر باد میدی احمق!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانم اگر ناسزایی نثارم میکند تنها از سر دلسوزی و نگرانیست. بیشتر به این سخنش خندهام میگیرد تا نارحت شوم! باز هم به سویم میآید و غضبآلود از مسمس کردنم در راه رفتن، هل نچندان محکمی به کمرم میدهد و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با اینطور راه رفتنت تا برسی به بیمارستان صد بار مردی و زنده شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست تمیزم را در دست میگیرد و به سوی خارج از دفتر وکالت و خودرویش میکشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«مطب دکتر»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر روی صندلی ساخته شده از چرم مصنوعی مطب نشستهام و پزشک، حدود ده دقیقه است که بی هیچ سخنی آزمایش خون و عکس سیتیاسکنم را نظاره میکند. به ادوارد اجازهٔ ورود ندادهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپزشک، عکس سیتیاسکن را با احتیاط بر روی جای مخصوصش میگذارد و چشم از کامپیوترش که درحال نشان دادن نتایج آزمایش خونم است، میگیرد و به من میدوزد. عینک مستطیلیاش را از روی چشمانش برمیدارد و روی میز میگذارد. خطاب به من میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به جرعت میتونم بگم آدم خوششانسی هستید آقای آوردریچل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ از سخنانش نمیفهمم که ادامه میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قبل از اینکه آزمایش خون و عکس سیتیاسکنتون رو ببینم، فکر میکردم که ذاتالریه گرفتید، ولی الآن حرفم رو پس میگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعحب و خیره نگاهش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منظورتون چیه؟ یعنی ذاتالریه نگرفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکخندی میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی خوششانس هستید که فقط گازِ سمِ تترودوتاکسین وارد بدنتون شده، وگرنه به چند ساعت نمیکشید که میمردید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir