دوست داشتی؟
رمان عشق سرگرد اثر سونیا دیلمی

رمان عشق سرگرد

  • زبان فارسی
  • 99.7K 👁
  • 192 ❤️
  • 169 💬

خلاصه رمان :

در مورد نویسنده ای به نام لاله معیری هست که به دلیل نیاز مالی برای جراحی مادرش، به پیشنهاد مازیار حکیمی پسر خاله و نامزدش به عنوان پرستار کیوان فرخنده سرگرد خلبانی که به مدت ۱۰ سال در اسارت دشمن بوده مشغول به کار میشه که در این میان...

قسمتی از متن رمان عشق سرگرد

با تردید پاسخ دادم:
ـ نمی دانم. یک ماه، یک سال یا شاید چند سال دیگر.
ـ این که نشد جواب. هر کس این را بشنود، به من می خندد.
ـ آخر ازدواج که یک تصمیم ساده نیست. احتیاج به فکر دارد. نمی شود بدون مطالعه انجامش داد.
با تمسخر گفت:
ـ بدون مطالعه؟ آن هم بعد از سه سال، پسر خاله و دختر خاله، مثل اینکه من برای ازدواج با تو باید دنبال یک اصل و نسب تازه بگردم، چون همه به خاطر این موضوع از من رویگردان شده اند، حتی خاله خودت.
نفسم را آزاد کردم و گفتم:
ـ باید به من فرصت بدهی.
ـ باز هم؟... این دفعه دیگر چند سال؟ می ترسم عاقبت به قرن بکشد.
ـ راستش را بخواهی از آینده می ترسم. از چیزی که انتظارم را می کشد و من از آن بی اطلاع هستم.
ـ مگر زندگی یک طرح پیش بینی شده مثل ماکت ساختمان است که بشود عینا پیاده اش کرد؟
ـ به خودم ایمان دارم، ولی...
ـ ولی به من اطمینان نداری...
با نارضایتی سرش را تکان داد و گفت:
ـ اصلا انتظار این حرف را نداشتم. از صد تا توهین و ناسزا هم بدتر ب.د.
ّ بگذار برایت توضیح می دهم.
با عصبانیت پاسخ داد:
ـ چه توضیحی؟ منظورت را خیلی واضح گفتی، از این روشن تر دیگر امکان نداشت.
ـ فقط نمی خواهم از لحاظ شغلی کسی محدودم بکند یا به خاطر زندگی مشترک آزادی من سلب شود.
ـ مگر تا به حال غیر از این بوده؟ جز حرفه ات کسی برایت اهمیت داشته یا هیچ وقت کسی را به خودت ترجیح دادهای؟ مسلما نه. با وجود این همه وقت از کارهایت شکایت نکرده ام به هیچ نحوی محدودت کنم.
ـ می دانم، خودم می دانم که همیشه کمک کردی، ولی دیگر دوست ندارم کسی کمکم کند یا برای زندگیم تصمیم بگیرد.
با استهزا گوشه لبش را بالا برد و با یاس گفت:
ـ من را بگو که همیشه فکر می کردم تو خوب مرا می شناسی، وافعا چه خبطی؟
با کمی عقب نشینی پاسخ دادم:
ـ البته که می شناسمت. مساله چیز دیگری است. حتی خود تو هم نمی دانی بعد از عروسی چقدر تغییر می کنی. قدر مسلم مازیار کنونی نخواهی بود.
با ته مانده سرسنگینی چند لحظه پیش پاسخ داد:
ـ وقتی بین مان اعتماد متقابل وجود داشته باشد بقیه چیزها حل است.
ـ در دنیا به هیچ کس بیشتر از تو اعتماد ندارم. می خواهم رفم را باور کنی.
چند لحظه به من خیره شد و سپس گفت:
ـ اگر واقعا عیبی در اخلاق یا رفتارم نسبت به خودت دیدی مطرحش کن. مطمئن باش کوچکترین ناراحتی ای از تو به دل نمی گیرم.
ـ چرا متوجه نیستی؟ عیب اصلی در خود من است. باید هر طور شده به یقین برسم تا به تو برسم.
ـ بالاخره حرف آخرت چیست؟
ـ منظور؟!...
ـ همان که لابلای حرفهایت جسته و گریخته به زبان آوردی. جمع بندی اش را به عهده خودت می گذارم.
ـ امروز تو خیلی گوشت تلخ و جدیشده ای. من فقط خواستم به ن فرصت بیشتری بدهی که با خودم کنار بیایم.
طول اتاق را تا کنار پنجره پیمود و گفت:
ـ حالا دیگر می توانی راحت بخوابی. شاید بهتر بود اصلا بیدارت نمی کردم.
ـ تا مطمئن نشوم که از من دلخور نیستی خوابم نمی برد.
ـ خیال کن یک لقمه تلخ را خوردی و می توانی با یک لیوان آب خوردن فراموشش کنی.
ـ خواهش می کنم مازیار، خودت شروع کردی، خودت هم تمامش کن، ولی نه طوری مه تا دیدار بعدی مان من با خیال پرشان سر کنم.
نگاهی از بالای شانه به من افکند و با لبخندی شیرین گفت:
ـ راستی نگفتی پدیده جدیدت چطور است؟
ـ سرگرد؟
ـ آره خودش را می گویم. ادم پیچیده ای به نظر می رسد.
ـ درست فهمیدی. رفتار گیج کننده ای دارد. خیلی دلم می خواهد به عنوان یک انسان و یا یک هموطن و کسی که امثال سرگرد جانشان را برایشان به خطر انداخته اند به او کمک کنم.
ـ اگر بتوانی کار بزرگی است.
ـ من می توانم، در صورتیکه خودش و دیگران به من این اجازه را بدهند.
در این لحظه نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
ـ خوب، من دیگر باید بروم، منتظرت هستم.
ـ فراموش نمی کنم.
به این ترتیب او رفت و مرا در حال پریشانی و تردید بر جای گذاشت. پس از رفتن او با مسائلی که در سرم دور می زدند دراز کشیدم. به تدریج خواب بر من چیره شد و تا حوالی ظهر برنخاستم.
فصل سوم
پوشیدن لباس سفید آرامش خاصی به من می بخشد. وارد بخش شدم و آرام در اتاق را باز کردم. با کمال تعجب او را سرحال تر از همیشه یافتم. روی تخت دراز کشیده بود. به محض دیدن من نیم خیز شد وسلام کرد.
ـ سلام سرگرد، امروز حالتان چطور است؟
ـ خوبم. ممنون. نسبت به دیروز احساس بهتری دارم.
ـ میل دارید برای هوا خوری شما را بیرون ببرم؟
با رضایت سرش را تکان داد و گفت:
ـ بله. دلم برای قدم زدن روی چمنها تنگ شده.
ـ حالا که این را گفتید، قول می دهم کمکتان کنم تا قدم هم بزنید.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان عشق سرگرد

  • nasim

    0

    خیلی مسخره و بیخود بود

    ۳ هفته پیش
  • عالی بود

    0

    عالی بود دست نویسنده درد نکنه

    ۴ هفته پیش
  • آذر

    0

    خیلی کتابی نوشتی به دلم ننشست

    ۴ هفته پیش
  • سعیده

    1

    درکل رمان خوبی بود ولی اوایل رمان انقدر کلمات قلمبه سلمبه بودن ک رقبت نمیکردم بخونم.. ولی بخاطر تعریفایی ک تو کامنتا دیدم خودمو مجبور کردم تا تهشو بخونم و قشنگ بود.. کاش نویسنده کمی عامیانه تر رمانشونو مینوشتن تا احساس *** بیشتری رو بتونیم با متن حس کنیم.. ممنون🌹

    ۳ ماه پیش
  • سونیا دیلمی

    0

    حضور دوستان اهل کتاب سلام عرض میکنم باید اعتراف کنم از نقدها و نظراتتان خوشحال شدم شاید چون برخاسته از احساس واقعی تان بود بی تکلف از سوی شما و انگیزه بخش برای نویسنده . از همگی متشکرم

    ۳ ماه پیش
  • موسوی

    2

    بسیار عالی و متفاوت، آفرین دست و پنجه ی نویسنده طلا

    ۳ ماه پیش
  • .T.S

    2

    داستان فوق العاده جذابی بود ، قلم نویسنده هم به شدت قوی بود 😍💐

    ۴ ماه پیش
  • میترا

    0

    ممنون رمان قشنگی بود ولی متنش یه مقدار ادبی بود عامیانه بود بهتر میشد

    ۴ ماه پیش
  • آرا

    1

    قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    1

    بسیار عالیه عزیزم تشکر دستت طلا بانو که آسیب های جنگ رو بیان کردی من هم زخم خورده جنگ هستم وهمسر خدا بیامرز آسیب دیده جنگ و جانباز بودند وخیلی سختی کشیدیم

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    0

    سبک و نگارش رمان جدید بود و من این نوع نگارش را دوست ندارم ولی موضوع رمان برایم جالب بود

    ۴ ماه پیش
  • Romina

    2

    سبک رمان برام جدید بود و داستانش تازگی داشت🙂

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    2

    رمان قشنگی بود ، قلم پخته ای داشت، انتخاب کلمات استفاده شده و چینش اونها در واقع سواد بالای نویسنده رو مطرح میکرد ، ولی من دوست داشتم وصال کاراکتر ها رو هم بخونم ، ولی رمان خیلی زود تموم شد ، در کل این انتقاد من از برنامه هست که همه ی رمان هاشون آخرش زود تموم میشه

    ۵ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    دوست عزیز این موضوع که یک رمان به چه صورت پایان می‌پذیره؛ ابدا به اپلیکیشن دنیای رمان ارتباطی نداره. نقدتون رو می‌تونید به خود رمان‌ها وارد کنید🫂

    ۵ ماه پیش
  • سمیه

    4

    به نظر من رمانی متفاوت وعالی بود که نظر هر خواننده ای رو جلب مکنه

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    8

    قسمت اولش چند تا خط رو خوندم اینقدر ک رمان کتابی نوشته شده پشیمون شدم بخونمش😐😐😐😐😐

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️