دوست داشتی؟
رمان گلوله‌‌ای از بغض اثر دیلا

رمان گلوله‌‌ای از بغض

  • به قلم دیلا
  • ⏱️۱ ساعت و ۱۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 64.8K 👁
  • 25 ❤️
  • 54 💬

خلاصه رمان عاشقانه گلوله‌‌ای از بغض

داستان در مورد یه دختر مهربون و مظلوم اما فقیر و بی پول به اسم شهگل ، این دختر به خاطر نبود خانواده پیش یه زن سلیطه زندگی می کنه ، اما اونقدر مظلوم بوده که نمی تونسته کاری رو که زن میخواد رو انجام بده اما یه روز از روزای خدا......

قسمتی از متن رمان گلوله‌‌ای از بغض

لبخندي زد لبخندي که انگار همان لبخند هم حس تشکر و قدر داني داشت و خجول لباس راگرفت و وارد اتاق کمد ديواري شد يه بلوز آستين سه ربع نارنجي و يه شلوار 90 سانتي جذب مشکي
با دمپايي هاي نارنجي و يه روسري مشکي
از اتاق که بيرون آمد حس کرد نگاهي با تحسين به او دوخته شده سري تکان داد و به اطراف نگاه کرد با ديدن چشم هاي رنگي ارميا متعجب به او نگاه کرد
ارميا : منتظرت بودم
نگاهي به صورتش کرد
ارميا : نارنجي بهت ميا...
بو کشيد و عميق لبخندي زد و با خودش گفت همه چيز اين دختر خواستني بود
ارميا : چه بوي خوبي ميدي!!عطرت چه گلي هست؟؟؟
سرش را زير انداخت و خدا چرا آنقدر اين دخترک خجول بود؟؟
شهگل : گل شبنم
با هم حرف مي زدند و حواسشان به دختر سياه پوستي نبود که دارد نگاهشان مي کند
رينتا از پشت ديوار بيرون آمد و نگاهي به شهگل کرد شايد به نظرش زيبا بود
چشم هاي خيلي درشت قهوه اي و لب هاي قلوه اي و بيني قلمي و گونه هاي استخوني موهاي خيلي خيلي بلند زيتوني و قدش به 175 مي رسيد و چه هيکل توپي
رينتا اخمي کرد و به سمت ارميا رفت
رينتا: سلام
نگاه ارميا به سمت رينتا رفت و چقدر اين دختر آرايش مي کرد شهگل متعجب به رينتا ي چشم سبز نگاه کرد و شايد در نظرش اين دختر پر از زيبايي بود به شرطي که آرايش نکند
ارميا : سلام رينتا اينجا چي کار مي کني؟؟؟
رينتا اخمي کرد
رينتا : اومده بودم تمديد کنم
شهگل خوش رو و خندان نگاهي به رينتا کرد
شهگل : سلام خانوم
رينتا بيني عمالش رو بالا گرفت و به شهگل نگاه کرد حداقل 15 سانت از اين دخترک خوش هيکل کوتاه تر بود
رينتا : سلام
ارميا : نگفتي....چيو تمديد کني؟؟؟
رينتا پوزخندي زد
رينتا : لب هام رو بي خيال شو ديگه ارميا
ديلا شمارا به ادامه ي اين رمان دعوت مي کند
پارت 8
رينتا : راستي عرفان کجاست؟؟ ميخوام در مورد فشن شو ي امشب باهاش صحبت کنم
ارميا اخمي کرد و به نظرش اين دختر براي فشن شو خوب نبود
ارميا : فشن امشب با منه
و شهگل گيج بود، و ميدانست که ارميا صاحب شرکت مد و فشن بود ؟؟ يا حتي مي دانست که اين شرکت پر از دختر هاي رنگين رو بود؟؟؟
رينتا رو به ارميا کرد و گفت
رينتا : ارميا من بايد باهات صحبت کنم
صداي در نگاه قهوه رنگ شهگل را برگرداند السا بود که از در اتاق بيرون آمده بود و چشم هاي سبزش به گوشي صورتي رنگش بود که با حس سنگيني نگاه قهوه رنگ شهگل به او نگاهي کرد بي تفاوت بود اما اين دختر زيادي زيبا بود السا : هوم؟؟؟کاري داري؟؟خب بيا بريم صبحانه ديگه
شهگل لبخندي زد و به ارميا ي اخمو نگاه کرد و آرام و خجول گفت
شهگل : آقا نمياين براي صبحانه ؟؟؟
ارميا سريع تغير نگاه داد و لبخند صميمانه اي به او زد و اين دل شهگل قدر مهربان بود
ارميا : تو برو بخور من خوردم
شهگل پا براي قدم برداشت که پسرک چشم رنگين با مهرباني صدايش زد
ارميا : شهگل
نفس در سينه اش حبس شد و فقط برادر 5 سال بزرگ تر از خودش اينگونه صدايش ميزد و فقط او اينگونه با عشق (ه) را از ريه هايش بيرون مي داد برگشت
ارميا : بعد از صبحانه بيا اتاقم...کنار اتاق تو هست سري تکان داد و همپا ي السا از پله ها پايين رفت
ديلا شمارا به ادامه ي اين رمان دعوت مي کند
پارت 9
ارميا رو به رينتا اخمي کرد
- رينتا من حتي به خود عرفان هم گفتم تو و هيکلت به درد شو من نمي خوريد ...تو يه خورده رو فرم نيستي من حتي به طيبو هم گفتم که هيکلت رو رو فرم کنه اما طيبو گفت که وقت مي بره رينتا نه فقط امشب بلکه ميخوام از شرکت بيرونت کنم ...اين بي احترامي نيست فقط ...فقط...خب تو فکر کن اين يه دستوره
رينتا در صدم ثانيه اي به قيافه ي خودش فکر کرد صورتي سياه پوست که از مادر آفريقايي اش به ارث رسيده بود و بيني اي که به لطف 2 تا عمل تازه بهش ميشد گفت بيني ابرو هاي کات و لب هاي خيلي بزرگ که اگر هر ماه پروتزش نمي کرد مطمئنا زيبا تر بود قدي به اندازه 160 و سينه هاي تخت و با سني برجسته موهاي کوتاه به اندازه ي 17 سانت خوشکل نبود ديگر
اما در فکرش چه گذشت که ناگهان تبسمي کرد
- صبر کن ببينم حالا که اون دختر شرگل اومده ميخواي واسه من جانشين بزاري؟؟؟ من نمي رم ...مگه الکيه؟؟...قرار داد بستم
اگه ميخواي قرار داد رو فسخ کني بايد مبلغ فسخ رو بهم بدي
ارميا يکه اي خورد و لعنت بر اين عرفان که چرا اين دختر زشت را استخدام کرده بود؟؟
نه زيبايي داشت و نه اندام درست و حسابي
با اخم در حال بر انداز کردن رينتا بود که با به ياد آوردن حرف قبلي رينتا لبخندي زد
رينتا : چي شد؟؟اگه ميخواي توي شو ي امشب نباشم باشه اوکي نميام ولي اينو از ذهنت بيرون کن که من استفا بدم
ديلا شمارا به ادامه ي اين رمان دعوت مي کند
پارت 10
صداي پاشنه هاي کفشش روي اعصاب ارميا بود و بايد همين امشب کار را تمام ميکرد اصلا از اول هم نبايد مي گذاشت مدلينگ غريبه وار شرکت شود با بر افروخته گي وارد اتاق خودش شد ... احساس ميکرد کسي به قلبش چنگ ميزند شوخي که نبود بحث کار و شرکت که مي آمد ارميا همين گونه بود جدي و تعصبي با ديدن پنجره نفسي عميق کشيد و آرام به سمت پرده ها رفت و پرده ي حرير سورمه اي رنگ را کنار زد با ديدن شيشه هايي که منتها مي شدند به باغ و فضاي بيرون کاملا پيدا بود نفسي از روي آرامش کشيد و روي صندلي پر از خاک نشست که نگاه رنگينش به سمت پنجره ي آن دخترک چشم قهوه اي افتاد و لبخندي گوشه ي لبش افتاد
ارميا : خيلي باحاله ... قيافش آدم رو ياد دختر کبريت فروش ميندازه


بیشتر بخوانید
نظرات رمان گلوله‌‌ای از بغض
  • فهیمه

    1

    رمانش خیلی به درد نخور بود اصلا معلوم نبود کی به کیه چی به چیه 😐

    ۲ ماه پیش
  • فهیمه هستم 47ساله

    0

    ممنون از نویسنده موضوع رمان جالب بودامافکر میکنم نویسنده زیادعجله در بیان اتفاقات رمان کرده

    ۵ ماه پیش
  • تبسم

    0

    نویسنده جان دستت درد نکنه خیلی قشنگ نوشتی ولی خب قلمت ضعیف بود همه چی با هم قاطی شده بود و آخرش یه مقدار اشتباه تموم شد حالا نظر منه فقط نظر شخصیه و اصلاً قصد بی احترامی بهت ندارم ولی به نظر من این رمان اصلاً رمان جالب و مناسب شدم حالا دیگه بقیه دوستانو نمی دونم

    ۱۱ ماه پیش
  • Reham

    0

    ینی من بتو چی بگممممم این چی بود فیلم ترکی بود لامصب حداقل اخرش چرا اینجوری شد وایییی اعصابمو بهم ریختی

    ۱ سال پیش
  • Alice

    1

    دست نویسنده درد نکنه ولی رمانش خیلیی چرت و مزخرف بود

    ۱ سال پیش
  • A

    0

    چرتتتت مزخرف تمرین رمانی بود که خوندممممم چرااا این قدر قاتی بود بعدم نباید آخرش این جوری تمام میشد

    ۱ سال پیش
  • اسما

    1

    خیلی بد بود

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    رمان جالبی بود دوسش داشتم مخصوصا قسمت آخر که با اینکه فهمید برادرشه ولی دوسش داشت واینکه آخرش با هم دیگه مردن کنار هم بودن

    ۲ سال پیش
  • الهام

    0

    خیلی مزخرف بود

    ۳ سال پیش
  • بهار

    1

    رمانش خیلی درهم بود گیج شدم نویسنده باید تلاش زیادی بکنه ممنون از برنامه خوبتون

    ۴ سال پیش
  • الی

    2

    از نظرمن که عالی بود

    ۴ سال پیش
  • hhh

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • اترین

    3

    چقدر مسخره تموم شد

    ۵ سال پیش
  • .....

    4

    خیلی بد بود 🤧شاید نویسنده باید تلاش های زیادی بکنه تا قلمش خوب بشه

    ۵ سال پیش
  • ایرسا

    5

    نویسنده جون زحمت کشیدی به هر حال ولی قلمت خیلی ضعیف بودازیه جامیپریدی یه جادیگه واین بی معنیش میکردو اینکه توی خلاصه گفتی یکی ازروز های خدااین قصه برای بچه های2 ساله هست من دوست نداشتم ولی بازم ممنون

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!