در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت هشتم :
فصل هشتم: حسادت
------
با پایان یافتنِ ساعتهای کلاس، هانا و آرتین همراه هم از درِ بزرگِ سنگی دانشگاه بیرون آمدند. خورشید در حال غروب بود و نور نارنجی و گرمش را روی محوطهی چمنکاری شده پهن کرده بود. دانشجوها در گروههای چند نفره به سمت ا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

معصومه
0خیلی رمان خوبیهه من شخصیت هانا رو خیلی دوست داشتم