در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت هجده :
فصل نوزدهم: برادر پنهانی من؟
---
یک هفته از آن شب جهنمی گذشته بود. یک هفتهای که برای هانا به اندازهی یک قرن طول کشید. امروز، او دوباره به محیط دانشگاه بازگشته بود؛ اما نه با آن اعتمادبهنفس همیشگی. سرش را پایین گرفته بود، گویی میخواست در میان جمعیت ذوب شود. با قدمهایی آهسته و بیصدا وارد سالن درس شد، جایی که هر گوشهاش خاطرهای از تحقیر یا تلاش را برایش زنده میکرد.
چند ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آنا
0رمان داره جالب تر میشه، حسم میگه ک میتونن باهم شاهرخ و بزنن زمین ولی باید پرهام خودشو به هانا ثابت کنه
۹ ماه پیشدلی
0بنظرم تا ای جای میتونن کنار هم همکاری داشته باشن
۹ ماه پیشمریم قلی زاده.
0نه این بعید به نظر میرسه،هانا دختری نیست که به این سادگی وراحتی به کسی اعتماد کنه حتی برادر ناتنیش که میدونه به پارمیس و شاهرخ هم خیلی نزدیک هست.
۹ ماه پیشیکم زیادی تخیلی
0ممنون عزیزم
۹ ماه پیشنیر
0وااای خیلی هیجان انگیز شد
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
0آه آه چقد شاهرخ هول بوده