پارت دوم :

فصل دوم: قرارداد ازدواج ما
-------------
هانا در آستانه‌ی ورودی ساختمانی قدیمی و باوقار ایستاده بود که نمای سنگی و ستون‌های بلندش، ابهت خاصی به محله بخشیده بود. باد سرد پاییزی صورتش را تازیانه می‌زد، اما او بی‌حرکت مانده بود. دست‌هایش را تا انتها در جیب پالتوی تیره رنگش فرو کرده و چشم به درِ چوبی و سنگین ورودی دوخته بود؛ جایی که قرار بود سرنوشتش برای همیشه تغییر کند و مهرِ قانونی بر نقشه‌ی انتقامش بخورد.
نفس عمیقی کشید. هر سلولِ بدنش از هیجان و اضطراب لبریز بود، اما در ظاهر، مثل مجسمه‌ای سنگی، سرد و بی‌روح به نظر می‌رسید. درون آن ساختمان، مردی منتظرش بود که قرار بود نقشِ همسرش را بازی کند. مردی که هانا به سختی او را می‌شناخت، اما در این لحظه، بیش از هر کس دیگری در این دنیا به حضورش نیاز داشت.
او قرار بود با دشمن قسم‌خورده‌ی پدرش متحد شود. کیارش جهانبان.
کیارش، دقیقاً همان نقطه‌ی مقابلِ شاهرخ بزرگمهر بود؛ مردی بلندقامت، با جذبه‌ای خیره‌کننده و ثروتی که با جسارت و بی‌پروا‌یی‌اش درآمیخته بود. در تمام محافلِ تجاری، شهرت او به طعنه‌های گزنده، شوخ‌طبعیِ کنایه‌آمیز و البته ذکاوتِ بی‌رحمانه‌اش در معامله زبانزد بود. اما پشت آن لبخند خونسرد و نگاهِ بازیگوش، مردی قدرتمند پنهان شده بود که سال‌ها در یک جنگِ فرسایشی و بی‌پایان با شاهرخ دست‌وپنجه نرم کرده بود.
امروز، قرار بود این دشمنی به یک پیوند تبدیل شود. نه از روی عشق و نه از سرِ اتفاق. این فقط یک معامله بود؛ یک همکاریِ کاملاً حساب‌شده و سرد، شاسد هم خیلی سرد.
هانا با قدم‌هایی که سعی می‌کرد نلرزد، در را باز کرد و وارد سالن شد. بوی کاغذهای قدیمی و واکسِ چوب در فضا پیچیده بود. کیارش را بلافاصله دید؛ آن‌سوی سالن، تکیه‌زده به میزی چوبی با کت‌وشلوار مشکی خوش‌دوختی ایستاده بود که قامتِ ۱۹۰ سانتی‌متری‌اش را بلندتر و مقتدرتر نشان می‌داد. موهای کمی بلند مشکی‌اش با نظمی خاص حالت گرفته بود و چند تار آن روی پیشانی‌اش ریخته بود. وقتی متوجه حضور هانا شد، چشمانِ تیره‌اش برقی زد که هانا نتوانست معنایش را بفهمد.
— «خُب، خُب... ببین کی بالاخره اومده!» لبخندِ شیطنت‌آمیزی روی لب‌های کیارش نشست. نگاهش را با آرامش از سر تا پای هانا گذراند و ادامه داد: — «نکنه دمِ آخری ترسیدی و خواستی پا پس بکشی؟ داشتم فکر می‌کردم شاید الان وسطِ راه پشیمون شدی و زدی به چاک!»
هانا چشم‌هایش را با کلافگی چرخاند، اما برخلاف میلش، لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست. او باید یاد می‌گرفت با این زبانِ تند و تیز کنار بیاید.
— «انگار که انتخاب دیگه‌ای هم دارم! خودت هم می‌دونی که این تنها راه برای منه.»
کیارش با خونسردی از میز جدا شد و به طرف او آمد. راه رفتنش طوری بود که انگار زمان در اطرافش کُند می‌شود؛ با اعتماد به‌ نفسی که فقط مخصوص آدم‌های واقعاً قدرتمند است. وقتی به چند قدمی هانا رسید، ایستاد و با لحنی که جدی‌تر شده بود، گفت: — «همیشه انتخاب‌های دیگه‌ای هم هست، عزیز دلم. ولی بذار یه چیزی رو همین اولِ کاری یادت بندازم... این یه قصه‌ی شاه پریان نیست. از اون فیلم‌هندی‌ها هم نیست که تهش همه به هم برسن. یه وقت عاشقم نشی‌ها! این فقط یه معامله‌ست، یه بازیِ خطرناک برای سوزوندنِ رگ و ریشه‌ی شاهرخ.»
هانا پوزخندی زد و مستقیم در چشم‌های او زل زد.
— «نگران نباش کیارش. من برای انتقام اومدم، نه برایِ دل‌باختن. خیالت راحت باشه، من اصلاً اهلِ این فازها نیستم.»
کیارش بلند خندید؛ صدایی که در فضای ساکت سالن طنین انداخت.
— «خوبه! چون منم اصلاً آدمِ تعهد و زندگیِ زیرِ یه سقف نیستم. من این کار رو فقط برای این انجام می‌دم که باباتو جوری بسوزونم که خاکسترش هم نمونه.»
— «پس دوتامون یه هدف داریم.» هانا این را با لحنی قاطع گفت.
چند لحظه سکوت میان‌شان حاکم شد. هر دو در اعماق فکرِ کاری بودند که قرار بود انجام دهند. هانا بی‌دلیل کیارش را انتخاب نکرده بود؛ او به مردی نیاز داشت که هم‌ وزنِ پدرش باشد، کسی که شاهرخ از شنیدن نامش هم واهمه داشته باشد. با جست‌وجوهای مخفیانه‌اش، ردِ کینه‌ای قدیمی را پیدا کرده بود؛ زخمی که شاهرخ سال‌ها پیش به خانواده‌ی جهانبان زده بود و کیارش خیلی چیزها را در آن بازی از دست داده بود.
وقتی هانا پیشنهاد این ازدواج صوری را به او داده بود —یک اتحادِ پولادین برای فروپاشی بزرگمهر— کیارش حتی لحظه‌ای تردید نکرده بود. تنها شرطش این بود: بدون هیچ احساسی، بدون ذره‌ای مهربانی، فقط هدف.
کیارش ابرویی بالا انداخت و به هانا نگاه کرد. — «برای شروعِ بازی آماده‌ای؟»
هانا سر تکان داد. «بیست ساله که منتظرِ این لحظه‌ام.»
با هم به سمت میز ثبت رفتند. مدارک رسمی و پوشه‌های چرمی پیش روی‌شان قرار گرفت. عاقد با کنجکاوی به این زوجِ عجیب نگاه می‌کرد. هانا نگاهی به کیارش انداخت که با همان لبخندِ کنایه‌آمیز همیشگی‌اش به او چشم دوخته بود. کیارش آهسته به سمتِ گوش هانا خم شد و زمزمه کرد:
— «می‌دونی... می‌تونستیم به جای این محیطِ خشک، بریم لواسون! توی یه عمارت بزرگ مسخره با حضورِ یه بدلِ “محمدرضا گلزار” یا “لیونل مسی” عقد کنیم. خیلی باکلاس‌تر و فان‌تر می‌شد، نه؟»
هانا زیر لب و با حرص گفت: «خیلی خنده‌دار بود! تمرکز کن کیارش.» کیارش با همان خونسردیِ روی اعصابش ادامه داد: «جدی می‌گم. تصور کن... من و تو، یه مراسم مضحک، کلی خنده... محشر می‌شد. این‌جوری خیلی جدی و حوصله‌سربره.»
هانا لبخندش را به زحمت کنترل کرد تا جلوی عاقد نخندد.
— «شاهدها زودتر از ما امضا کردند. امضا کن کیارش. وقت نداریم.»
کیارش با شیطنت و حالتی نمایشی امضا زد و گفت: «تو اصلاً اهل خوش‌گذرونی نیستی دختر! یکم شل کن.»
هانا خودکار را برداشت. موقع امضا، برای یک لحظه حس عجیبی در دلش نشست. همین بود. این اولین گامِ واقعی در مسیرِ تاریکی بود که انتخاب کرده بود. ازدواج با کیارش، یعنی گره خوردن به مردی که هم‌زمان شوخ، غیرقابل‌ پیش‌بینی و به شدت آزاردهنده بود.
کیارش دوباره خم شد و با صدایی که فقط هانا می‌شنید، گفت: — «آخرین فرصت برای فرار، هانا... مطمئنی می‌تونی از پسِ “خانمِ جهانبان” شدن بربیای؟ این اسم سنگینه ها!»
هانا به چشمانش خیره شد: «من از پسِ هر چیزی برمیام. مخصوصاً از پسِ تو.» لبخند کیارش گسترده‌تر شد. همان لبخندِ معروفش که دلِ هر کسی را می‌لرزاند.
— «خوشم اومد! جگر داری دختر... واقعاً داری!»
صدای صاف کردنِ گلوی عاقد، حواس‌شان را جمع کرد. — «تبریک می‌گم. شما به طور قانونی زن و شوهر شدید.»
کیارش صاف ایستاد و با حالتی نمایشی، دستش را برای همراهی به سمت هانا دراز کرد. — «تشریف میارید، خانمِ جهانبان؟»
هانا بازویش را گرفت. حسِ گرمای تنِ او در تضاد با سرمایِ نگاهش بود.
— «زیادی خوشحال نشو کیارش. یادت نره این فقط یه برگه است.» او بلند خندید و راه افتادند: «اوه، شک نکن! تازه بازی شروع شده. راستی، باید خانواده‌ام رو هم در جریان بذارم. اون بیچاره‌ها همیشه فکر می‌کردن تهِ تهش قراره یه دخترِ شکارچیِ طلا رو حامله کنم و کلِ کسب‌وکارِ خاندان رو به باد بدم!»
هانا در آستانه‌ی خروج ایستاد و با تعجب پرسید: «یعنی تو بهشون چیزی نگفتی؟» کیارش شانه بالا انداخت: «چرا باید می‌گفتم؟ من سی‌ و دو سالمه، بچه که نیستم از مامانم اجازه بگیرم. می‌ذارم سورپرایز بشن.»
— «باورم نمی‌شه... تو دیوونه‌ای!»
— «اونا هم عمرا باور کنن. ولی صبر کن تا بفهمن دخترِ کی رو گرفتم... اون لحظه‌ای که قیافه‌شون رو می‌بینم، واقعاً دیدنیه!»
هانا نفس عمیقی کشید و کنارش راه رفت. مثل دو دوستِ قدیمی، اما با لایه‌ای از یخ میان‌شان. کیارش در حالی که به سمت ماشین می‌رفتند، پرسید: «راستی، درباره‌ی شب‌هامون... نظرت چیه که...» هانا قاطعانه وسط حرفش پرید: «محاله! فکرش رو هم نکن.»
کیارش با خونسردی و بدون اینکه برنجد، گفت: «ببین، قرارداد کلاً برای یک ساله. ولی توی قرارداد ننوشته بود که قراره مثل دوتا غریبه باشیم.»
— «اگه خیلی نیاز داری، برو یکی رو پیدا کن! چرا من باید به خاطرِ تو زجر بکشم؟ ما توافق کردیم که هیچ رابطه‌ای نباشه.»
کیارش ایستاد و با نگاهی نافذ به او زل زد: «تو زنمی. از امروز، حداقل جلوی بقیه، نیازها و اهدافمون مشترکه. ولی باشه... نترس، زوری در کار نیست.» هانا خیره نگاهش کرد: «اشتباه می‌کنی. این مشکلِ توئه. من از همین امروز می‌خوام نقشه‌هامون رو عملی کنم. دیگه وقتی برای تلف کردن نداریم.»
کیارش درِ ماشین را برایش باز کرد: «فکرِ خاصی توی اون سرِ کوچیکت داری؟» هانا در حالی که می‌نشست با صدایی که از کینه می‌لرزید گفت: «بله. حراجی. می‌خوام فردا شب توی حراجی، بابام با روحِ گذشته‌اش روبرو بشه. می‌خوام وقتی من رو دست‌ در دستِ تو می‌بینه، حس کنه زمین زیرِ پاش داره می‌لرزه.»
لب‌های کیارش با لبخندی پنهانی بالا رفت. سوئیچ را چرخاند و ماشین با صدایی بم به حرکت درآمد.
— «مستقیم رفتی سر اصلِ ماجرا... دختری که قراره شاهرخ بزرگمهر رو به زانو دربیاره! چه طعنه‌ی تلخی. باشه هانا... فردا شب، شهر رو برای بابات جهنم می‌کنیم.»
— «حرف نزن کیارش. فقط گوش بده که باید چیکار کنیم...»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الینا

    0

    واییییی😍 دارم میمیرم این رمان دیونه کنندس 😍 نویسنده تو بهترینی رمانت عالیه 😍😍

    ۳ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم الینا جان خوشحالم که دوستش داری :)

    ۳ ماه پیش
  • فاخته

    0

    بلا گرفته عجب داستان خفنیه😍 من که از همین پارت اولیاش استرس هیجانش رو گرفتم👌🤣

    ۵ ماه پیش
  • Majan

    0

    سلام ی سوال شاهرخ می دونه هانا و پسره کی هستن؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    در پارت های آینده متوجه میشه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    تااینجا ک خوندم خیلی رمان قشنگی. و از قلم نویسنده بابت رمان زیباش تشکر میکنم

    ۵ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    😍😍

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!