در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت یازده :
فصل یازدهم: او یک زن طماع است
------
هانا با یک پرشِ ناگهانی از خواب پرید. قلبش مثل گنجشکی که به قفس سینه میکوبد، تند میزد. نگاهش روی ساعتِ دیجیتالِ کنار تخت قفل شد: ۸:۴۵.
نفسش در سینه حبس شد. با صدایی که از وحشت میلرزید زمزمه کرد:«وای نه! دیرم شده! لعنتی...»
با عجله پتو را کنار زد و هراسان از تخت پایین پرید. پایش به لبهی ملحفه گیر کرد و نزدیک بود با صورت زمین بخورد، اما به زحمت

لطفا صبر کنید...

اعظم
0قلمتون خیلی خوبه ولی به نظرتون ۸۰۰ سکه برای پارت به این کوتاهی زیاد نیست ؟ نمیشه کمترش کنید ؟