دوست داشتی؟
رمان چشم چوپان اثر سمیه ح ( ساغر بانو )

رمان چشم چوپان

  • زبان فارسی
  • 71.6K 👁
  • 238 ❤️
  • 214 💬

خلاصه رمان عاشقانه چشم چوپان

حکایتی نو روایتی تازه. عشق و دلدادگیه دختر ارباب به چوپان آبادی. مردی با چشمهای بلورین!قربانی خرافات! چه رازی در چشمان چوپان نهفته است؟ یک ارباب و رعیتی متفاوت. اگر دنبال رمان های خاص می گردین ،چشم چوپان این ویژگی هارو داره.

قسمتی از متن رمان چشم چوپان

خندید و گفت :
_‌برام نی میزنی...
سرمو پایین انداختم و گفتم
_ این نی رو برای گوسفندا می زنم به درد آدما نمی خوره...
چشماشو درشت کرد و گفت:
_‌اوی مای گاد چه زبون تند و تیزی داری چوپان و دستشوبه طرفم دراز کرد ....
_‌من عاطفه ام....
به دستش نگاه کردم و گفتم
_البرز...
_آها پس تو البرزی؟
تعریفتو زیاد شنیدم....و به عینک سیاهم خیره شد
_‌جالبه...یه چوپان مد روز....ببینم فکر نمی کنی عینک دودی با چوپانی زیاد جور نیست....
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_آدما سلیقه هاشون کاملا متفاوته....
_‌گفته بودن از حرف کم نمیاری درست بود.... راستی شنیدم درس پزشکی می خونی....
پوزخند زدم و گفتم‌:
_‌چه جالبه شما همه چیزو راجب من می دونید قطعا تو عمارت تنها اسمی که ورد زبون قلیچ خانه... فقط البرزه...
یک ابروشو بالا داد و گفت:
_نه جونم ....من تعریفت رو از دخترا شنیدم.... قلیچ حتی نمی خواد سر به تنت باشه....
_باشه .....‌من باید برم و از جام بلند شدم که با وقاحت دستشو گذاشت رو سینه ام و مجبورم کرد بشینم...
چشماشو تو صورتم چرخوند و تو یه حرکت سریع عینکمو از چشمم برداشت...فوری چشمامو بستم...
با صدای بلند خندید
_ ای وای عزیزم تو چه خجالتی هستی....
و من مات شدم از این همه هرزگی و بی بندو باری....
_‌دستاشو کشید تو موها‌ی بلندم سرمو عقب کشیدم...
‌اخماش رفت تو هم ....
تو فکر کردی کی هستی چوپان احمق...اصلا تو عمرت زن دیدی یا فقط بوی تپاله های روستا مشامتو پر کرده....
‌تا حالا زن به زیبایی من دیدی....
هولش دادم و از جام بلند شدم و رفتم سراغ گوسفندام....
داد زد
_کودن احمق ....
با صدای شیهه ی اسبش به عقب برگشتم ...خدا رو شکر رفته بود
راوی..
عاطفه با عصبانیت از در اتاق داخل شد...قلیچ نشسته بود روی صندلی راحتیشو چوپوق می کشید...
عاطفه با دیدن همسرش خنده ی مصنوعی و کرد و گفت:
_عه...عزیز دلم چقدر زود اومدی خونه...
_کجا بودی عاطفه و دود چپقشو بیرون داد...
چشمای سبز و درشتتو تو نگاه لرزون همسرش انداخت...
_هی....هیجا ....م...من رفتم تو روستا یه گشتی بزنم....
قلیچ چشماشو ریز کرد و گفت:
_‌بی خبر از مردت...
کمی عشوه های زنانه قاطی صداش کرد و اومد سمت شوهرش
_عزیز دلم ...تو نبودی دلم پوسید خب...راستی چقدر این روستا خوشگله...و روی پنجه ی پاش بلند شد و گونه ی شوهرشو بوسید...
_البته روستایی که اربابش قلیچ خانه خوش قیافه باشه...بایدم خوشگل باشه...
چشمک زد و گفت :
_به اربابش رفته دیگه...
قلیچ خندید و زنشو رو گرفت تو بغلش و چرخید...
صدای قهقه ی مستانه ی عاطفه تو فضای عمارت پیچید...
قلیچ پایینش گذاشت و لب همسرشو بوسید...
عاطفه گفت:
_راستی جریان این چوپانه چیه که همه ازش تعریف می کنن...
صورت قلیچ سرخ شد و با اخم به زنش خیره شد....
گردن زنشو فشار داد و گفت:
_‌یادت باشه عاطفه حق نداری جلوی چشم شوهرت اسمی از البرز ببری گردنتو می شکنم...
و دستاشو از دور گردن همسرش برداشت...
عاطفه به سرفه افتاد و روی زمین نشست....
قلیچ دوباره غضبناک نگاهش کرد...
_‌فهمیدیییییی....
عاطفه در حالی که هنوز سرفه می کرد...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان چشم چوپان
  • رنیسا

    0

    چقدر قشنگ چقدر زیبا ، به به عالی بود عالی . قلم قوی ای داشت و داستان پر معنا و جدید و جذاب دس خوش👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻✨💗

    ۴ روز پیش
  • مریم

    1

    داستان خیلی جالب و قشنگ بود قبل از خوندن نظراتو خوندم خیلیا گفتن خوب نبود ولی خواستم خودم بخونم و ببینم چجوریه و واقعا قسنگ بود و ارزش خوندن داشت من عاسق اینجور داستانها هستم و خوب به دلم نشست ممنونم از نویسنده عزیز خیلی زیبا نوشته بودی موفق باشی 💙🙏🌹

    ۲ ماه پیش
  • کرمانی

    1

    واقعا داستان قشنگی بود لحظات آخر طپش قلب عجیبی گرفته بودم از نظر من ارزش خوندن داره ممنونم از نویسنده واقعا داستان هایی قدیمی خیلی لذت بخش تر از رمان های جدیده من لذت میبرم هرچی از گذشته حتی افسانه باشه به یادگار بنویسن

    ۲ ماه پیش
  • لیلی

    1

    بنظرم عالی بود خیلی متفاوت بود با اینکه از واقیعت دور بود اما چرا از پدر مادر البرز نگفت اخرش؟ بسیار خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • سهیل

    0

    متفاوت بود ،کمی غیر طبیعی، در کل ارزش خوندن داده چون کمه

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    رمان جالبی نبود داستان ضعیف و غیر واقعی

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بسیار مزخرف و چرت و پرتی بود حیف وقت که بذاری بهتره شما اصلأ چیزی ننویسی

    ۳ ماه پیش
  • Zs

    0

    قلم نویسنده بسیار ضعیف هست و باید برای نویسنده شدن راه زیادی را بپیماید شیوه نگارش و صحنه پردازی بسیار ابتدایی و دور از واقعیت است

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    شیوه نوشتاری بسیار کودکانه و مبتدی است اصلأ ارزش وقت گذاشتن نداشت نویسنده رویایی فکر کرده و نوشته اصلأ انگار در عالم واقعیت نیست و تقلیدی ابتدایی از روی رمانهای دیگه

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    0

    خیلی زیبابودبهترین رومان که تاحالاخوندم عالیه دست نویسنده اش دردنکنه

    ۳ ماه پیش
  • شیرین

    0

    واقا رمان زیبایی بود.حتما وقتتونو بزارید و بخونید.مختصر و مفید بود

    ۳ ماه پیش
  • الینا

    0

    واااااای چقد قشنگ بود ای خداااا بشدت توصیه میکنم بخونین

    ۳ ماه پیش
  • tayebe

    0

    عالی بوددست نویسنده اش دردنکنه،موضوعش جالب بودوتکراری نبود،ازخوندنش واقعالذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه

    2

    بهترین رمان بود ارزش خوندن و داشت دست نویسندش درد نکنه یه رمان عالی و کامل 🫠♥️😍

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    آفرین نویسنده عزیز رمان قشنگ و بدون حاشیه ای بود خسته نباشی .

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!