دوست داشتی؟
رمان بچه مثبت اثر ستاره الف (ریما)

رمان بچه مثبت

  • زبان فارسی
  • 95.5K 👁
  • 419 ❤️
  • 312 💬

خلاصه رمان طنز بچه مثبت

داستان در مورد دختری به اسم ملیساست که توی دانشگاهشون سر یه بچه مثبت بااعتقادات دینی محکم با دوستاش شرط میبنده. در واقع داستان تقابل افرادی از یک نسل ولی با اصول اعتقادی متفاوت و در اصل از دو دنیای متفاوت است و در این بین...

قسمتی از متن رمان بچه مثبت

- می کشمت ملی، اشهدت رو بخون. دختره ی پررو، حالا ما پی خوشگذرونیمون بودیم و تو در حال مبارزه با مزاحم خیالیت؟
به سمتم دوید. جیغ کشیدم و سریع روی صندلیم ایستادم و گفتم:
- یکی این رو بگیره، من پارچه ی قرمز ندارم. اوه، صبر کن.
کیف قرمزم رو برداشتم و مثل گاوبازهای اسپانیایی کنارم تکون دادم و شقایق هم عین گاو وحشی ها به سمتم حمله ور شد و به جون موهام افتاد و محکم کشیدشون. در این گیر و دار یه آن نگام به متین افتاد که دم در کلاس ایستاده بود و با تعجب و تمسخر نگاهم می کرد. تا نگاه منو دید سریع نگاهش رو دزدید و رو به هادی که با دهان باز نگاهمون می کرد، محکم و جدی گفت:
- بریم.
تمسخر نگاهش از هزار تا فحش برام بدتر بود. رو به شقایق با لحنی جدی گفتم:
- اَه، بسه دیگه.
دفتر متین رو توی کیفم انداختم و بی توجه به بقیه با بغضی که تو گلوم گیر کرده بود از کلاس خارج شدم.
شقایق دنبالم اومد و گفت:
- هی ملی چت شد؟ تو که سوسول نبودی. ملیسا با توام، ملیسا؟
بی توجه به قربتی بازیای شقایق از دانشکده بیرون زدم و به سمت پارکینگ رفتم. به سمت مگان مشکی رنگم رفتم و سوار شدم. هنوز از پارک کامل بیرون نیومده بودم که فورد سفید رنگ کوروش راهم رو سد کرد.
- کوروش برو کنار، امروز اصلا حوصله ندارم.
- اوه، مگه چی شده؟
- هر چی، خدایی بی خیالم شو من برم خونه حالم که بهتر شد بهت زنگ می زنم.
بدون جواب دادن به من سریع گازش رو گرفت و رفت.
و من پشت سرش داد زدم:
- گند دماغ!
وارد خونه که شدم طبق معمول فقط خدمتکارها بودن. می خواستم به اتاقم پناه ببرم که سوسن خانم که بیشتر امور مربوط به منو بر عهده می گرفت، صدام کرد.
- ملیسا جان؟
- بله چشم عسلی؟
لبخندی زد و گفت:
- غذاتون.
- نمی خوام، با بچه ها بیرون یه چیزی خوردم.
- مامانتون فرمودن که واسه ساعت هفت آماده باشید مهمونی دوره ای ...
- اَه، دوباره شروع شد. بهشون بفرمایید من نمیام. آ راستی، مگه قرار نبود یه هفته کیش باشه؟
- نمیشه، خودتونم می دونید اصرار فایده نداره و فقط اعصاب خودتون به هم می ریزه. مامانتون الان برگشتن و تو راه خونن.
- اوکی اوکی، حالا مهمونی کجا هست؟
- خونه ی مهلقا خانوم.
ادای عق زدن رو درآوردم و گفتم:
- آدم قحط بود؟
- ملیسا؟
- اوه سلام مادر عزیزتر از جانم. از این طرفا؟ راه گم کردید؟ منزل این حقیر را منور کردید.
- منظور؟
- منظوری ندارم، گفتم شاید هنوز سفر کیشتون با دوستای عزیزتون تموم نشده.
- آره، به خاطر مهمونی مهلقا اومدم.
با حرص گفتم:
- حدس می زدم.
در حالی که سوهان ناخن هاش رو تو کیفش می انداخت گفت:
- واسه عصر آماده شو.
- لباس ندارم، نمیام.
- از کیش واست خریدم، خیلی نازن.
- حتما لباس مجلسی که یه عالمه سنگ دوزی هم داره.
- البته، خیلیم ماهه.
- من این لباسا رو نمی پوشم. ب*و*س، بای.
- کجا؟ دارم باهات صحبت می کنم.
- به قدر کافی مستفیض شدم.
- ملیسا رو اعصابم راه نرو. باید ساعت هفت آماده باشی و دم در منتظرم. شیر فهم شد یا جور دیگه ای حالیت کنم؟ تو که نمی خوای با عباس آقا بری دانشگاه؟
عباس آقا رانندمون بود و شوهر سوسن خانم ابرو کمون خودم.
- باشه، هفت آمادم. حالا اجازه می فرمایید برم استراحت؟
با دست اشاره کرد برم و منم با عصبانیت به اتاقم رفتم و تمام حرصم رو سر در اتاق خالی کردم.
ساعت حدود شش بود که سوسن با یک ساندویچ کره ی بادوم زمینی و عسل به اتاقم اومد. عصرانه مورد علاقم رو خوردم و یه دوش سریع گرفتم.
لباسم روی تخت آماده بود و مامان در حالی که روی مبل راحتی های کنار تختم لم داده بود و با اون سوهان کذایی باز ناخن هاش رو مانیکور می کرد، نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
- ببین از این لباس خوشت میاد؟
بی توجه به لباس به سمت آینه رفتم و موهام رو با سشوار خشک کردم. از درون آینه نگاهش کردم، حالا دست به سینه نشسته بود و تمام حرکات منو زیر نظر داشت.
- چیه مامان؟ خوشگل ندیدی؟
شونه هاش رو بالا انداخت و از جا بلند شد و دریا رو صدا زد.
دریا آرایشگر مخصوص مامان بود که ماهی چندبار مامانم رو تیغ می زد، ولی کارش عالی بود و حرف نداشت.
با حرص گفتم:
- من به دریا خانوم احتیاج ندارم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بچه مثبت
  • Zahra

    0

    واقعا رمان قشنگی بود.. هرچی جلوتر میرفتیم قلم نویسنده قوی تر میشد؛ پایان قشنگی هم داشت ✨

    ۱ هفته پیش
  • فندق

    0

    بد نبود کل کل کردنای ملیسا با دوستاش بی مزه بود. نمی دونم چرا هرکی باباش ورشکست میشه سریع از خودگذشتگی می کنه با کسی که دوست نداره ازدواج می کنه. خب بذارید بابا هاتون جور اشتباهاتشونو خودشون بکشند.

    ۲ هفته پیش
  • ملی

    1

    یه رمان بود اسمش یادم نی تقریبا همینجوری بود ولی پسره که مذهبی ام بود به خاطر انتقام به دختره نزدیک میشه اسمشم محمد بود فکر کنم بعد اینکخ یبار با دختره میخوابه ولش میکنه میره خارج کسی اسمشو میدونه؟

    ۴ هفته پیش
  • raha

    1

    عااالی بود توصیه میکنم بخونید. خیلی وایب فیلم پدر رو میده با این تفاوت که آخرش خوب تموم میشه

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    3

    عالیییی بود واقعا دست نویسندش طلا

    ۲ ماه پیش
  • تنها

    2

    خیلی عالی وزیبا

    ۲ ماه پیش
  • Aiden

    1

    اولش بدک نبود هر چی میرف آخر رمان خفن تر میشد

    ۳ ماه پیش
  • Mobi

    1

    بعد از یه عالمه رمان خوندن بنظرم رمان زیاد جالبی نبود بخشهای غیر منطقی و دور ازعقلش زیاد بود که ادمو خسته میکنه.از طرفی کلا هول هولکی تموم شد درسته پایان خوش بود اما خیلیی خلاصه طور تموم شد خیلی جا داشت بهتر تموم بشه به نظرم ۴ از ۱۰.قلم نوشتاریشم قوی نبود.هر چند رمان هم قدیمیه دیگه بازم خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • کیماسی

    2

    بنظرم رمان خیلی خوبی بود ولی آخراش خیلی غمگین بود

    ۵ ماه پیش
  • محمد جواد مطهری

    9

    آخه چرا اینهمه وسطش غمگین و نفرت انگیز شد؟ نمیگی آدم سکته ای خود کشی ای چیزی کنه؟

    ۶ ماه پیش
  • ساحل

    6

    رمان خوبی بود ولی کاش میشد انقد آخراش رو غمگین نمیکرد بجاش یکم چالش جلو پای ملیسا و متین میزاشت بعد بهم میرسیدن بازم یه خسته نباشید به نویسنده میگم

    ۶ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    پایان غمگینه؟؟

    ۶ ماه پیش
  • ستاره

    1

    عالی عالی حتما بخونید اولش مثل رمان های عادی هست اما بعدش خیلی باحاله

    ۶ ماه پیش
  • من یکم از یک رمان یا

    0

    من یکم از یک رمان یادمه ولی نمیتونم پیداش کنم میشه خلاصه شو بگم اسمشو بهم بگید ( دختره یه داداش داره که یکم غیرتیه اسمش امیر حافظه فک کنم که بهش میگه میر غضب داداشش یک رفیق صمیمی داره به اسم کیارش کیارش از این دختره خوشش میاد این دخترم یواش یواش عاشقش میشه بعد اینا ازدواج ولی داداش دختره موافق نیس

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عاشق شدیم بود فکر کنم اسمش

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    0

    یه رمان بود ک دختره می ره کیش یا قشم اونجا ازیه پسر مو *** خوشش میاد عاشق هم میشن ولی دختره با ی شخص خلافکار ازدواج می کنه و بچش تو نه ماهگی میکشن همراه با شوهرش بعد می فهمه قدیم مامانش و پدر پسره عاشق هم بودن اگه میدونید اسم رمان چیه بگید لطفا🙏

    ۶ ماه پیش
  • آرمی

    1

    اسم رمانه تقاص

    ۶ ماه پیش
  • زینب

    0

    عالیه ....

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!