دوست داشتی؟
رمان از فرش تا عرش اثر سارا اکبری

رمان از فرش تا عرش

  • زبان فارسی
  • 77.8K 👁
  • 72 ❤️
  • 48 💬

خلاصه رمان عاشقانه از فرش تا عرش

برایم دعا کن... می‌گویند دعای تو می‌گیرد... می‌گویند آن فردوس برین زیر پای توست... برای مهرانگیزت دعا کن... و برای تک‌تک شیر خام خورده‌های این سیاره که دنیا را از دید ساده‌ای می‌بینند... دعا کن دمشان در تله گرگ‌ها گرفتار نشود... دعا کن...

قسمتی از متن رمان از فرش تا عرش

- مهري بگو ديگه چي مي خواستي بگي ؟
نگاهش مي كنم گفتن اين جمله درد دارد ترديد دارد اما ماندن در زير يراق اين مردك دردش بيشتر است با وجود حس احمقانه ام !
به اين تصميم شك دارم به فرستادن مرضيه به انداختن مرضيه درون دسته گرگ ها به دامن زدن به تمام استرس ها و نگراني هايم بابت مرضيه ماندن مرضيه شك دارم شك ولي ديگر نمي شود بيش از اين كوتاه آمد دستم زيادي كوتاه شده است از حقم حقش حقمان حق وارثان به حق خاندان مروت حق پدر و مادر سلاخي شده امان
نمي دانم مرضيه درون مردمك لرزان من چه مي بيند كه دستمال را پرت زمين مي كند و دستانش را روي بازوانم محكم چشم در چشمم مي اندازد
- مهري فكري داري ؟ نگات اين نگات ميگه يه نقشه اي تو كلت داري
دوباره براي خودم فقط براي خودم تمام ريز به ريز شاهراه ها رو مرور مي كنم به ابروهاي كشيده مرضيه مي نگرم به چشمان خرماييش به بيني قلمي و كوچكش به لبهاي غنچه و صورتي رنگش مرضيه ام براي دستاويز شدن با گرگ ها زيادي ظريف است و من آيا طاقت مي اورم دوباره داد مي زند اما با احتياط
- مهري ميگي چي تو سرته يا نه ؟
سرم را به اطراف تكان مي دهم و به هر زحمتي است بازوانم را از زير انگشتان قفل شده اش نجات مي دهم
- هيچي تو سرم نيست
ولي بود خوب هم بود منتهاي مراتب هنوز شك دارم و اين شك همچون خوره تمام اعصاب تصميم گيريم را مختل كرده است مرضيه اي كه تا اكنون هر ثانيه كنار من بوده است و باز هم نگرانش بوده ام درون قفس شيرها تكه پاره مي شود و اگر اين اتفاق بيفتد من قبل از فرو شدن اولين دندان ماده شير ها جان خواهم داد به والله جان خواهم داد
ساعت از دو نيمه شب گذشته است كنار مرضيه هفت پادشاه را خواب ديده ، نشسته ام و زانوانم را به جاي محبت پدر و آغوش مادر بغل گرفته ام بايد اولين قدم را براي رها شدن از اين وضعيت اسف بار بردارم اما با كدام عصا با مرضيه ؟ بايد خودم را راضي كنم مرضيه ام را طعمه قرار دهم ؟
نگاهش مي كنم تارهاي مو صورتش را عجيب در اين ثانيه معصوم جلوه مي دهد آه مي كشم و دستان خشك شده ام را روي پوست هميشه نرمش مي كشم
اگر آنجا وسط گرگ هاي خاندان مروت آسيب ببيند اگر بفهمند كيست اگر بفهمند هنوز ريشه مروت نخشكيده چه خاكي بر سرم خواهد شد
ساعت چهار نيمه شب است صداي موذن قديمي و دوست داشتني از مسجد محله مي آيد از جايم بر مي خيزم و به ياد نماز خواندن هاي مادر به سمت شير آب نزديك استخر مي روم شير آب را باز مي كنم و شريان آب يخ سحرگاه را درون موج موج خونم حس مي كنم وضو مي گيرم و با همين يك دست لباس چروكيده اين چند ماه بدبختي به گدايي معبود مي نشينم
به سلام نمازم كه مي رسم بوي آشنايي مثل بخار يك جور ممنوعه تا مشامم پر مي كشد
در نمازم خم ابروي در ياد آمد حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد !
به روي خودم نمي اورم ولي نزديك تر كه مي آيد دستان لرزانم مثل هميشه رسواي عالمم مي كند صدايش كنار گوشم دوست داشتني تر مي شود
- قبول باشه
چشمانم بين مهر و دستان يخ كرده ام مي چرخد
- قبول حق باشه
دست دراز شده اش را مي بينم
يك چادر سفيد و جانماز صورتي رنگ با زر پريهاي جواهر نشان بعد فكر مي كنم كه جانماز هايشان هم بوي تجمل طبقه اشراف را مي دهند با تمام ثروت پدريم جانماز مادرم هميشه سفيد و ساده بود گاه گاه با يك مهر نماز مي خواند مي گفت پيش خدا كه مي روي بايد خودت باشي زيبا و در عين حال خالي از زرق و برق جدايي افكن
زير لب تشكري مي كنم و به سجده مي روم تا لرزش دستانم به چشم نيايد ولي مگر مي گذارد اين تن صداي لعنتي
- اين يك هديه براي عذر خواهيه اگر قبول نكني مجبورم هديه ديگه اي خدمتتون بدم
از سجده برمي خيزم
- عذر خواهيتون قبول ولي من صدقه نمي خوام حتي مهر و چادر نماز من با همين سنگ هم مي تونم نماز بخونم
خودش را روي زير اندازم مي اندازد و خيره مي شود درون چشمانم
با آن چشمان درشت و مشكي نافذ از جان دل خسته من چه مي خواهد
خدايا مي شود بگويي برود
نگاهم را مشغول اطراف و ديدن هاي بالاجبار مي كنم كه صداي آهسته اش ديــــــــوانه ام مي كند
- خواهرت مي دونه ؟!
بدون اينكه نگاهش كنم با ترس و ترديد مي پرسم
- چي رو ؟!
پوزخندش را نديده حس مي كنم
- اينكه چرا اينجايي !
از جايم بر مي خيزم و نمي گذارم بيشتر از اين هواي دلم را پسزده رسوايي كند هواي گذشته هاي نه چندان دور نه چندان نزديك شايد قد يك روز و يك شب
يك شب باراني
يك شب سراسر باراني كنار پسرك مولتي ملياردر محله كه پدرش هميشه مي گفت يا تلاش خودت با هيچ شايد قد يك جمله فاصله بود " مي خوام برم "
صدايش مثل هميشه تيغه مي شود و مي نشيند درست وسط گيجگاه عصبيم
- دروغ ميگم ؟! درست حدس نزدم ؟ نه نگو كه درست نبود مي خواي بيدارش كنم از خودش بپرسم كه چرا وسط اين همه خونه خونه من ؟ ! مي خواي يادش بيارم اين كوچولوي كنار من كه الان بزرگ شده و نماز مي خونه و وانمود مي كنه منو نميشناسه منو بهتر از خودم ميشناسه ؟!
چرا دستانم يخ مي زند ؟
كسي توي گوشم مي گويد : احمق خفه اش كن
- مي خواي بهش بگم ؟ مهرانگيز مروت با علم اينكه مي دونست من كيم و چه حسي به من داره وارد اين حياط و به قول خودت اين يه متر موزائيك شد ؟!
چرا نفسم شماره اش از كانتر مغزم خارج مي شود ؟ ها خدا ؟
ابروهاي لعنتي اش به طرز مزخرفي بالا مي رود و برق چشمانش چشم دلم را مي زند سنگ مهر نما را درون دستان يخ كرده ام فشار مي دهم و با سكوت
تنها با سكوت به اين برق نگاه و اين لحن نيشدار در دلم جوابيه مي دهم
يادش بخير آن صبح ها درخت آلبالوي ته كوچه يادش بخير آن يواشكي ديدن ها يادش بخير سر و رويم مرتب بود يادش بخير لباس هايم برند جديد ترين متد هاي تركيه و تايلند و امريكا را به پز شهر مي فروخت يادش بخير عطر فلاور بمب و ورساچه ام تا ته كوچه خط مي انداخت يادش بخير كاخ سفيد برج نمايمان
مادر سفيد دل قامت بسته ام سر نماز هاي شب و نيمه شب يادش بخير پدر هميشه پر كارم با نفوذم مهربانم
و دوباره برق مي زند اين چشمان نافذ بي رحم درون خانه دلم فرش مي اندازد و مي گويد آشنايم در را باز كن باز كن
و من
زانو زده حقارت
پشت در اشك هايم گر و گر جاري گونه هاي برجسته ام مي شود
به نفسم دستور مكث مي دهم و به لرزش پاهايم امر توقف و به قلب وحشيم نيز
حق ندارد مرا مهرانگيز را عروسك خيمه شب بازي دانسته هاي صد من يه غازش كند
من مهرانگيز قلبم را دستاويز اين حماقت بچگانه نخواهم كرد
تنها وقت مي خواهم
تنها مي خواهم اين بي شرف از جلوي چشمانم نيست شود مي خواهم نباشد
تا قلبم قلب كودكم قلب كوچكم قلب نادانم پرتش كند بيرون به همان گذشته ها
ولي انگار ته ته قلبم كسي به خدا فكس سري ارسال مي كند


بیشتر بخوانید
نظرات رمان از فرش تا عرش
  • زینب

    1

    تشکر بانو جان عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • کبری احمدپور

    0

    اگه زیاد روده درازی نمی کرد بهتر درمی اومد اما سبک نوشتار خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • گندم

    0

    خوندم رفت عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه بانو

    0

    با احترام به نویسنده عزیز، بعضی قسمت ها اوج خوبی داشت اما بعضی جاها به شدت ضعیف بود.فصل یک ودو خیلی کتابی ومسخره بوداز فصل سه کمی بهتر شد.بعضی قسمت ها جملات نامربوط به داستان بود.مثل اسم علی رضا که در موردش حرف زدین؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • فریده بانو

    1

    خوندم رمان برای من همیشه لذت بخش بوده اینکه بتونم با خیال خودم صحنه سازی کنم مثل یه فیلم. این رمان با وجود متن طولانی و ادبی که داشت حتی یه لحظه هم احساس خستگی رو بهت نمی داد چون خیلی زیبا بود. دلم لک زده بود برای خواندن همچین رمانی

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    3

    خیلی طولانیه کش داره منکه خوشم نیومد

    ۶ ماه پیش
  • D.b

    2

    رمان قشنگی بود ارزش وقت گذاشتن رو داره موضوعش جدیدتر از اکثر رمانهای الانه که همش عشقهای آبکی و جمله بندیهای الکی دارن

    ۶ ماه پیش
  • Ruz

    1

    با اینکه طولانی بود ولی دوسش داشتم..

    ۶ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    سلام به همگی من همین الان رمان رو شروع کردم قلمش ادبیه ولی خب کسی که رمان زیاد خونده باشه براش فرقی نداره و محتوای رمان براش مهمه، من الان دقیقا هشت ساله رمان میخونم رمانهای زیادی هم خوندم ورمانی که خوب باشه از اولش معلومه بنظرم رمان خوبیه، ممنونم از نویسنده🙏خسته نباشید

    ۸ ماه پیش
  • Deli

    4

    خیلیییییییی حوصله سربر بود جمله هاف طولانی کلمات زیاد قلمبه سلمبه الکی طولانی کردن منکه واقعا حوصلم سر رفت موقعه خوندنش و دیگ ادامش ندادم خیلی بد بود

    ۱۲ ماه پیش
  • Shirin

    3

    خیلی طولش دادین مخاطب بخاطر توضیح دادن های زیادتون خسته می کنید تا فصل۸خوندم ولی انقد طولانی بود وانقد توضیحات اضافه داده بودین که خسته کننده شد برام

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    4

    رمان افتضاحی بود شخصیت سازی بسیار ضعیف نامشخص بودن زمان حال ،وگذشته از این شاخه به اون شاخه پریدن یه جورایی مبهم بودن نه مدل غمگین داشت نه مدل شادی ،ورمانتیک، وسط رمان خسته میشدی اگه بخواهم بگم از کجاش کمی خوشم اومد اونجا که با میله به ماشین مرده زد شخصیت مهری رو : چون بدون پشتوانه بود ..

    ۱۲ ماه پیش
  • دلارام

    1

    ارزش خوندن داره بهتره رمان رو از ابتداش قضاوت نکنیم تا آخر بخونیمش واقعا زیبابود ممنون از نویسنده اش

    ۲ سال پیش
  • نگار

    6

    همون اولش را خوندم خوشم نیومد ادامه ندادم

    ۲ سال پیش
  • یاسمین

    3

    جدا از ادبیات قلمبه سلمبه اش که خسته کننده است رمان خوبیه و پیشنهادش میکنم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!