دوست داشتی؟
رمان اولین خاطره تلخ اثر سیاوش 68

رمان اولین خاطره تلخ

  • زبان فارسی
  • 60.1K 👁
  • 19 ❤️
  • 15 💬

خلاصه رمان عاشقانه اولین خاطره تلخ

یزدان بعد از یک ماه به زنش اعتراف می کنه که نمی تونه باهاش زندگی کنه؛ چون دلیل هایی برای خودش دارد. در این بین گذشته ای وجود داره که یزدان رو از مرد بودن خودش بیزار کرده. چی باعث شده که یزدان به این حال بیفته؟

قسمتی از متن رمان اولین خاطره تلخ

سعی کرد بخنده؛ تا برادرش فراموش کنه. خواهرش بعد از یک ماه از ازدواجش به قهر خونه اشون برگشته و فراموش کنه؛ چند ساعت بعدش یزدان بی هیچ حرفی اومده بود.
مهدی هم که فهمید خواهرش نمی خواد چیزی بگه با خنده سینی چای رو دستش داد و گفت: برو که یزدان خان حتما دلش تنگ شده.
هر دو خندیدن و به دنبال هم از آشپزخونه خارج شدند.
باز هم روی تخت کنار هم نشستن و مهدی در عجب بود؛ که امشب چرا این دو وقتی کنار هم هستن سکوت میشه؟.
چای خورده شد. استکانهای خالی در سینی قرار گرفتن.یزدان بلند شدو این یعنی وقت رفتنه.
یزدان: عزیز مهدی جان ببخشید مزاحم شدیم اگه اجازه بدین من و افسون دیگه بریم خونه؟
مهدی نگاهی به افسون که سرش رو پایین انداخته بود کرد و بعد نگاهی به عزیز که لبخندی به نشونه مشکلی نیست زد.
مهدی با خنده گفت: فقط مواظب این یه دونه آجی نازک نارنجی من باش!
خندید و گفت:نوکرشم!
بعد دستش رو به سمت افسون دراز کرد و گفت: افسون جان بلند شو!
عزیز هم که کنار افسون بود زیرگوشش آروم گفت:بلند شو دخترم، این قهر و آشتیا نمک زندگین!
افسون با خودش فکر کرد.گاهی همین دعواها نمکن و پاشیده میشن به ز خمهای کهنه، همون زخمی که یزدان گفته بود.گفته بود مرد نیست!
و افسون هنوز در معنی کردن این جمله مونده بود.
در خونه رو باز کرد. کنار ایستاد تا افسون وارد بشه و بعد هم خودش همونطور که چمدونو به دنبال خودش می کشید؛ سمت اتاق مشترکشون رفت.
افسون کمربند مانتوش رو باز کرد و اون رو از تنش کند. روسریشو از سرش کشید و م*س*تاصل به سمت اتاق حرکت کرد. تنها اتاق موجود تو این خونه.
به محض باز کردن در اتاق چشمش به یزدان افتاد. باز هم سیگار دستش بود.
این بشر انگار امروز قصد کرده بود؛ ریه هایش رو به مرز نابودی بکشه.
مانتو و روسریشو روی راحتی گوشه اتاق پرت کرد و با عصبانیت به سمتش؛ که پشت به اون رو به پنجره ایستاده بود، حرکت کرد.
با یک حرکتِ سریع سیگارو از بین لبهاش بیرون کشید و از پنجره باز اتاق به خیابون پرت کرد.
یزدان با اخم گفت: چکار می کنی؟
-تو داری چکار می کنی؟می خوای خودت رو به کشتن بدی؟
دوباره به سمت پنجره برگشت و نگاهش رو به ماه کامل وسط آسمون دوخت.
آروم و زمزمه وار گفت:کاش مردن به همین راحتی بود،کاش با کشیدن همین سیگار من تموم می کردم و خلاص!
با بغض گفت: نمی خوای حرف بزنی، یزدان چی شده؟من که امروز گیج گیج شدم!
برگشت و با پشت دستش اروم و نوازش گونه به روی گونه اش کشید و گفت:خسته ام!
افسون حیرونتر شد. نمی دونست باید حرفهای امروزش رو فراموش می کرد یا حرفهاش یک واقعیت تلخ بودند؛ که تا آخر عمر روی زندگیشون سایه می انداخت.
کنارش ایستاد و نگاهشو دوخت به آسمون. به آسمونی که یزدان بهش چشم دوخته بود.
یزدان:از بچگی عاشق خیره شدن به ستاره ها بودم!
از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: منم خوشم میاد به ستاره ها زل بزنم. بعد هم پر نورترینشون ر انتخاب کنم و بگم این مال منه!
این پرحرفی فقط برای فراموشی حرفهایی بود؛ که امروز گفتند و شنیدند.
تک خنده ای کرد و گفت: پرنورترین ستاره همیشه خواهان زیاد داره،سعی می کنم دنبال ستاره ای باشم که کسی سراغش رو نمی گیره!
افسون با هیجان گفت: حتما کم نورترین ستاره؟
-نه الان سالهاس که این حقه رو شده،کم نورترین ستاره هم خواهان خودش رو داره. خیلیا با فرض اینکه کسی خواهانش نیست اونو می خواد. پس اینم نه، من همیشه دنبال ستاره ایم؛ که گم شده بین این ستاره های کم نور و پرنور!
خودش رو به یزدان نزدیکتر کرد و سرش رو به شونه اش تکیه داد.
یزدان نگاهی بهش کرد و دستش رو دور شونه هاش حلقه کرد.
دوباره نگاهش رو به آسمون دوخت و گفت: میدونی که خیلی دوست دارم؟
افسون حرفی نزد؛ که باعث شد یزدان اون رو بیشتر به خودش فشار بده و بگه:کم حرف شدی یا سوالم جواب نداشت؟
- بهتره بخوابی تا صبح خواب نمونی؟
یزدان سرش رو تکون داد و گفت: سالهاس بی خواب شدم، فقط به ظاهر چشام بسته می شن!
گیج نگاهش کرد تا حرفاش رو واضحتر بگه؛ اما یزدان با هدایتش سمت تخت اجازه سوالی رو بهش نداد.
با همون لباسهای بیرون خودش رو روی تخت انداخت. افسون نگاهش کرد و با خودش گفت: من باید با کسی از حرفایی که یزدان بهم گفته بگم یا اونها رو فقط حرف فرض کنم.
سمت کمد رفت تا لباس راحتی بپوشه. لباسهاش رو عوض کرد برگشت؛ تا سمت تخت بره. مثل همه ی این یه ماه باز هم یزدان پشت به اون خوابیده بود.
حرفی نزد.سوالی نپرسید؛ باید صبح به حرفهای امروزش فکر می کرد.
پتو رو کنار زد و با فاصله کمی از یزدان روی تخت دراز کشید. با اینکه رویاش از زندگی مشترک چیزی دیگری بود. اما باز با خودش گفت. حتما چون اول زندگیمون اینجوری هستیم.
همیشه از دوستاش می شنید روزهای اول ازدواج پر از خوشی و لذتن. پر از شوق و خواستن. پر از ناز و نیاز.
با خودش گفت حتما من تصورم اشتباهه.
دختر هیجده ساله ای که از بدو تولد مادری نداشت. برادرش تنها همبازیش بود و عزیز همیشه یک مادربزرگ بود،مادربزرگی که همیشه حرمتی بینشان وجود داشت.
ذهنش به یک سال پیش پر کشید. وقتی یه روز مهدی تا ساعت یک شب هنوز، به خونه برنگشته بود و افسون و عزیز نگران راه کوچه تا خونه رو چند بار رفتند و برگشتند.
اولین دیدار یزدان مال همون موقعها بود. وقتی که ساعت یه ربع از یک گذشته بود و افسون و عزیز دم در منتظر و نگران مهدی بودند. مهدی کارمند یک بانک خصوصی بود. مهدی که تو این شهر اشنایی نداشت و تا به حال تا این ساعت بیرون از خونه نمونده بود.
گوشیش هم خاموش و این نگرانیشونو مضاعف کرده بود.
وقتی که نور چراغهای ماشینی کوچه رو روشن کردن؛ افسون به عزیز که گوشه چادرش رو به لب گرفته بود؛ نگاهی انداخت و گفت: یعنی مهدیه؟
ماشین سرکوچه نگه داشت؛ چون کوچه ماشین رو نبود . نگاهشون به قامت دو مرد افتاد. ماشین حرکت کرد و رفت؛ اما دو مرد هنوز سر کوچه بودند.
یکی خم شده و دیگری برای گرفتن اون شخص خودشو خم کرده بود.
کوچه به لطف چراغ سوخته تاریک بود و باید نزدیکتر میومدند؛ تا نوری که از خونه ها به کوچه می تابید چهره اشون رو روشن کنه.
چند قدمی که برداشتن؛ چهره اشون مشخص شد.
عزیز یا ابوالفضلی گفت و سمتشون دوید. انگار یادش رفته بود؛ که همیشه از درد پا می نالید.
دیدن مهدی تو اون حال تاب و قرارش رو گرفته بود. افسون هم شال روی سرشو مرتب کرد و به دنبال عزیز حرکت کرد.
عزیز نگاهی به اون غریبه که زیر بازوی مهدی رو گرفته بود نگاه کرد و گفت: چی شده؟
-مهدی مادر چرا دستت رو بستن؟صورتت چرا خونیه؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان اولین خاطره تلخ
  • فندق

    0

    آموزنده بود...ولی نویسنده چینش بدی در نظر گرفته بود ..اعصاب آدم می ریخت بهم

    ۱ ماه پیش
  • تنها

    0

    خیلی افتضاح بود رمان از زبان مخاطب اونم بگه فلان شخصیتی اینو گفت اونو گفت افتضاحه

    ۳ ماه پیش
  • محبوب

    0

    خدایا آنی ما را به خودمان وا مگذار (آمین یا رب العالمین )چقدر خوبه که آدم ها یاد بگیرن وقتی از هم دلخورن یا حرفی تو دلشونه راحت بازگو کنن و حتی شنونده و مُسکن قوی برای آرامش روحی هم دیگه باشن تا همدیگرو بهتر درک کنیم بیایین یاد بگیریم با همسرمون دوست و همراه و همدل باشیم. بسیار آموزنده و عالییییی

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    0

    من دوستش داشتم خیلی آموزنده بود ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • نسا

    0

    اصلاً خوب نبود

    ۱۰ ماه پیش
  • کلثوم

    0

    200

    ۲ سال پیش
  • Z. M

    1

    کم و کاستی هایی داشت امادرکل خوب آموزنده بود، آگرا امه داشت بهترمی شد

    ۳ سال پیش
  • فربد

    1

    نویسنده عزیز ، اگر میشود فصل دوم این رمان را بنویسید ، دوستدار شما............

    ۳ سال پیش
  • فربد

    1

    خوب و آموزنده...............

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    این رمان ۲جلدهر۲ نوشته شده است

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    1

    همش همین بود ادامه داره اگه کسی میدونه بگه

    ۴ سال پیش
  • مریم

    0

    رمان چرتی بود😬😖

    ۵ سال پیش
  • الینا

    3

    فصل دوم داره؟ اگه داره بگید اسمش چیه

    ۵ سال پیش
  • ساغر

    4

    عالی بود ولی کاش ادامه داشت و اینکه نمی دونم چرا رمانهای خوب که می تونی آموزنده باشه تمومش نمی کنید پس نویسنده ی خوبی نیستی

    ۶ سال پیش
  • پریزاد

    3

    رمان خوب و اموزنده ای بود

    ۶ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!