رمان آسمان مشکی
- به قلم eli
- ⏱️۷ ساعت و ۵۱ دقیقه
- 75.5K 👁
- 159 ❤️
- 84 💬
آوا دختری شیطون و پرانرژی است که در شرکتی مشغول به کار میشود و آنجا با پسری به نام سپهر آشنا می شود...پایان خوش
- کم فَک بزن. بای .
حالا کی حوصله داره قیافه این رو تحمل کنه؟ ایشالا حلوات رو دو لپی بخورم بهمنی. آخه خدا نه این که از راز درونم آگاه بود و می دونست من عاشقشم به خاطر همین یه کاری کرده بود که من هر روز باید ریخت نحسش رو ببینم . آدم حسابی هم بودا ولی یه خرده هیز بود بنده خدا. تقصیر بچه ام نبود که خدا کلا مردا رو اینجوری آفریده بود. بگذریم حالا. همون کت شلوار رو پوشیدم با یه کفش پاشنه تخم مرغی تا یکم بیاد رو قدم بعدشم یه آرایش ملایم کردم. خدا رو شکر بعد کنکورم مامانم اجازه داده بود از شر ابروهای پاچه بزیم خلاص شم، موهامم که دیگه به کمرم رسیده بود و پیجوندمشون و گوجه ایشون کردم. به به ماشالا به خودم یه اسفند برا خودم باید دود کنم یه وقت چش نخورم! مامان صدام کرد:
- آوا عزیزم اگه کارات رو کردی بیا پایین.
رفتم پایین . نیما وایساده بود جلوی نرده ها:
- می خواستی وقتی میان بیای پایین، شرمنده که خواستگاری منه شما دارین زحمت می کشین!
- وظیفه اته کلفت جان! بعدشم یه خواهر که بیشتر نداری.
نادیا- منم چغندر.
- دقیقا!
- گوسفند.
مامان- وایسادی اون جا به کل کل؟ بیا کمک.
- باشه مامان این گوسفند که نمی ذاره.
کمک مامانم می کردم که اومدن رفتم دم در مثل این مشنگا استقبالشون. اول مامی و ددی بعدشم خودش اومد تو با یه سبد گل. ای وای چرا زحمت کشیدین من خودم گلم اونم چه گلی !
بدونه این که بهش نگاه کنم سبد رو ازش گرفتم. نزدیک بود با کله چپه شم سبد گلشم عین خودش چُله وای کمرم پوکید چن تُنه این؟
دسته گل رو گذاشتم روی میز کنار راهرو و نشستم کنار نیما. آرش (بهمنی رو می گم) نشست روبروم و به صورتم خیره شد. همون که گفتم حقته. بعد از کمی صحبت از این در و اون در آقای بهمنی رفت سر اصل مطلب منم که انگار نه انگار خواستگاریمه، به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بودم و هر از گاهیم به نیما نگاه می کردم که با اخم به آرش نگاه می کرد. خانم بهمنی از مامان بابام اجازه خواست که با آرش برم تو اتاق با هم حرف بزنیم. مامان با ترس نگام کرد و منم خودم رو زدم به بی خبری. سکوت برقرار شد. بابام اهمی کرد و سر حرف رو باز کرد، اون وسط مامان بیچارم با التماس بهم نگاه می کرد . چه کار کنم دیگه باید افتخار بدم. بابام بعد چند لحظه با نگاه معنی داری تو چشام زل زد:
- خب فکر کنم بهتره برن با هم حرفاشون رو بزنن.
با بی میلی بلند شدم و به آرش از بالا یه نگاه کردم اونم عین میمون بلند شد با هم رفتیم توی کتابخونه ی طبقه ی پایین. آرش روی مبل سه نفره ی کتابخونه لم داد و مثل یه جغد به من خیره شد، منم روبروش روی مبل یه نفره دست به سینه نشستم تا خودش شروع کنه. صداش رو صاف کرد:
- خب آوا خانوم شما تقریبا یه چیزایی در مورد من می دونید، یا بلاخره در مورد من کنجکاوی کردین.
گوسفند رو باش چه خودش رو دست بالا می گیره! می خواستم بگم نه من با گوسفندا کاری ندارم ولی دیگه به بزرگواری خودم نگفتم.
-ببین من خونه دارم، ماشین دارم، پولم به اندازه ای هست برای زندگی مشترک و...
و هزاران شر و ور دیگر . یواشکی به صورتی که نشنوه یه صدای عُق براش در آوردم اینم که همین طور عر عر می کرد، آخرش دیدم نه، دیگه نمی تونم صدای انکر الاصواتش رو بشنوم حرفش رو قطع کردم:
- خب آقای بهمنی برای چی اومدید خواستگاری من؟
چشاش تا اون حدی که می شد گشاد کرد:
- چی گفتی؟!
همین که شنیدی بلدم نیستی جه جوری حرف بزنی آخه.
- آقای بهمنی من که از همون اول جوابتون رو داده بودم پس چرا...
نذاشت حرفم رو تموم کنم، یه خنده که بی شباهت به صدای گوریل نبود کرد:
- مطمئنم نظرت درمورد من عوض می شه. کافیه فقط یکم تو در موردم فکر کنی.
اسمم رو می ذارم بوزینه اگه در مورد تو یکی فک کنم. منم واسه خودم باغ وحشی راه انداختم.
- اولا تو نه و شما؛ دوماً منظورم کدوم خصوصیات من رو شما پسندیدید؟ چون هر چی فکر می کنم هیچ خصوصیت مشترکی با هم نداریم.
- راستش اول زیباییتون من رو جذب کرد و اخلاقیاتتون ولی بعد متوجه حجب و حیاتون و نجابتتون شدم .
جــان؟! حجب و حیا؟! تو اصلا می دونی حیا رو با کدوم "ح" می نویسن؟ مرتیکه کم زر زر کن . حیف که نمی شه وگرنه با یکی از همون فحشای ک دار ( که که ،کثافت و...) ازت پذیرایی می کردم. هی خدا!
با قاطعیت گفتم:
- آقای بهمنی شما مرد ایده آلی هستید ولی نه برای من و جوابم منفیه .
روی مبل صاف نشست :
- حرف آخرتونه؟
- حرف اولمم بود.
- بسیار خوب .
و بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
به سلامت! رفتی از کنار برو ماشین بهت نزنه.
دو سه تا فحش آبدار نصیبش کردم . آخیش خدا پدر اونکه فحش رو به وجود آورد بیامرزه . و همچنین رفتگانش رو.
پشت سرش از اتاق اومدم بیرون.
چند دقیقه بعد رفتن. نیما:
- خیلی خوب کردی که جوابشون کردی مرتیکه داشت قورتت می داد! اگه جاش بود لت و پارش می کردم .
بابا و مامانم هم همین نظر رو داشتن.
***
وارد کلاس که شدم سارا مثل همیشه روی صندلیش نشسته بود و کتاب تو دستش. رفتم از پشت زدم زیر کتاب ، کتاب خورد تو صورتش .
- ها ها چه طوری خر خون؟
- بیشعور خرش خودتی ولی باقیش رو هستم .
- بیخی کتاب رو!
- خب دیروز چه شد؟
- آبش رو کشیدن چلو شد.
-اِ! چه خُنُک شدی عزیــــــــــــــــزم.
- چاکر شوما!
- خب؟
- خب به جمالتون گلم.
مهناز از پشتم گفت:
- بنال دیگه بابا جونت در آد!
- نمی گم تا تو خماریش بمونید.
Sara
0فقط و فقط وقت تلف کردنه اصلا نخونید اگر بخ نید به حرفم میرسید مسخره ترین و مزخرف ترین و پرت ترین رمانی بود که تا حالا خوندم همش مسخره بازی زبون درازی فرار و اصلا لش چرت بود اگه ذهنت مثل ذهن یه دختر بچه ی ۹ ساله ای شااااید یکم خوشت بیاد اونم شاید نه حتما من گول نظرات رو خوردم که خوندم افتضاح بود
۱ ماه پیشگل یاس
0رمانش متوسط بیشتر کلیک کرده بود رو تیپ و لباس پوشیدن بعضی جاهاش هم خیلی بچه گانه بود
۲ ماه پیشریحانه
0این رومان خیلی خیلی قدیمی شاید مال هفت هشت سال پیش یا بیشتر تو زمان خودش عالی بودش
۵ ماه پیشوحشی
0دهن آدم رو سرویس می کنه بابا این یعنی چی الکی می زاره می ره بعد پنج ماه میاد و خلاصصص؟؟😳 اینا به کنار هیچ کدومشون به هم اعتماد نداشتن و عیبی به هم انگ خیانت میزدن🙄. با سپاسسس فراوان از نویسنده عزیز🙏🏻🌱
۶ ماه پیشزهرا
4ی جا سوتی داد گفت از طرف مهناز ی اس ام اس داشتم بعد بهش اس ام اس داد وسط اس ام اس میگع بلند بلند خندید .چجوری؟!😐🤝🏻
۵ سال پیشوحشیی
0دقیقا🙄🤣 خخدااااا 😩
۶ ماه پیشعسل
1واقعا این چه رمانیه که دختره چند ماه بی خبر خانوادشو ترک کرده بعد رفته پیششون هیچی بهش نگفتن 😐😂 خیلی مسخره بود
۷ ماه پیشلیلی
1برعکس نظراتی که اکثرا دادن ولی به نظرم یه رمان خیلی آروم و روتین بود قشنگ بود ممنون از نویسندش
۸ ماه پیشسمیه
0خیلی لوس بود وزیادی شوخی داشت
۱ سال پیشyara
3به شدت بچگانه و افتضاح بود حیف وقتی که براش حروم کردم
۱ سال پیشرویا
4سلام نویسندای عزیزم خسته نباشی خیلی عالی بود دمت گرم مرسی برا زحمتی که کشیدی اونای هم که میگن بد بود از روی... میگن
۱ سال پیشمهنا
0تا یه جاهایی خوب بود ولی یکم قلمش ضعیف بود و اصلا نیازی به ترک کردن اوا و بازگشت دوباره اش و تصادف و ... نبود و نویسنده خواسته همه چیزیو جا بده داخل رمان در کل میتونست بهتر باشه ولی یکم خسته کنند
۱ سال پیشماریا
1واقعا عالیه نمیدونم چطوری حسم رو به نویسنده عزیز بگم واقعا جدی مم اصلا واسه جلب توجه نمیگم ولی خب کاش جلد دوم داشت من خیلی ناراجتم درخواست میکنم لطفا جلد دوم بزار..😪😭😘
۲ سال پیشعالیههههه
0عالیهههه خیلی خوشم اومد
۲ سال پیشمنم دیه
7نویسند عزیر!برو چایی تو بخور:/چرا اوا سهپرو بخشید اصن من والا تا الان دوس پسرمو که ولم کرد نبخشیدم بعد سهپر به اوا خیانت کرد ولی بخشیدش مزخرف کل رمانم دربار لباس پوشیدن یا شیطون بازیاشون بود ایششش://
۳ سال پیشکوشولو مملکت:)
3ایشش🙄 مزخرف بود نویسند به مغزت خیلی فشار اوردی مرسی://
۳ سال پیش
نرگس
3بابااااا این رمان مال دوران راهنمایی منه. چه انتظاری ازش دارید😂 تو دوران خودش من عاشقش بودم😭 الان و نبین که مسخره به نظر میاد.اون موقع همین رمان ها مد بود و طالب داشت