دوست داشتی؟
رمان آسمان مشکی اثر eli

رمان آسمان مشکی

  • به قلم eli
  • ⏱️۷ ساعت و ۵۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 78.5K 👁
  • 160 ❤️
  • 89 💬

خلاصه رمان آسمان مشکی

آوا دختری شیطون و پرانرژی است که در شرکتی مشغول به کار میشود و آنجا با پسری به نام سپهر آشنا می شود...پایان خوش

قسمتی از متن رمان آسمان مشکی

- نه گلم نصیحتم یادت نره، بای .
- کم فَک بزن. بای .
حالا کی حوصله داره قیافه این رو تحمل کنه؟ ایشالا حلوات رو دو لپی بخورم بهمنی. آخه خدا نه این که از راز درونم آگاه بود و می دونست من عاشقشم به خاطر همین یه کاری کرده بود که من هر روز باید ریخت نحسش رو ببینم . آدم حسابی هم بودا ولی یه خرده هیز بود بنده خدا. تقصیر بچه ام نبود که خدا کلا مردا رو اینجوری آفریده بود. بگذریم حالا. همون کت شلوار رو پوشیدم با یه کفش پاشنه تخم مرغی تا یکم بیاد رو قدم بعدشم یه آرایش ملایم کردم. خدا رو شکر بعد کنکورم مامانم اجازه داده بود از شر ابروهای پاچه بزیم خلاص شم، موهامم که دیگه به کمرم رسیده بود و پیجوندمشون و گوجه ایشون کردم. به به ماشالا به خودم یه اسفند برا خودم باید دود کنم یه وقت چش نخورم! مامان صدام کرد:
- آوا عزیزم اگه کارات رو کردی بیا پایین.
رفتم پایین . نیما وایساده بود جلوی نرده ها:
- می خواستی وقتی میان بیای پایین، شرمنده که خواستگاری منه شما دارین زحمت می کشین!
- وظیفه اته کلفت جان! بعدشم یه خواهر که بیشتر نداری.
نادیا- منم چغندر.
- دقیقا!
- گوسفند.
مامان- وایسادی اون جا به کل کل؟ بیا کمک.
- باشه مامان این گوسفند که نمی ذاره.
کمک مامانم می کردم که اومدن رفتم دم در مثل این مشنگا استقبالشون. اول مامی و ددی بعدشم خودش اومد تو با یه سبد گل. ای وای چرا زحمت کشیدین من خودم گلم اونم چه گلی !
بدونه این که بهش نگاه کنم سبد رو ازش گرفتم. نزدیک بود با کله چپه شم سبد گلشم عین خودش چُله وای کمرم پوکید چن تُنه این؟
دسته گل رو گذاشتم روی میز کنار راهرو و نشستم کنار نیما. آرش (بهمنی رو می گم) نشست روبروم و به صورتم خیره شد. همون که گفتم حقته. بعد از کمی صحبت از این در و اون در آقای بهمنی رفت سر اصل مطلب منم که انگار نه انگار خواستگاریمه، به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بودم و هر از گاهیم به نیما نگاه می کردم که با اخم به آرش نگاه می کرد. خانم بهمنی از مامان بابام اجازه خواست که با آرش برم تو اتاق با هم حرف بزنیم. مامان با ترس نگام کرد و منم خودم رو زدم به بی خبری. سکوت برقرار شد. بابام اهمی کرد و سر حرف رو باز کرد، اون وسط مامان بیچارم با التماس بهم نگاه می کرد . چه کار کنم دیگه باید افتخار بدم. بابام بعد چند لحظه با نگاه معنی داری تو چشام زل زد:
- خب فکر کنم بهتره برن با هم حرفاشون رو بزنن.
با بی میلی بلند شدم و به آرش از بالا یه نگاه کردم اونم عین میمون بلند شد با هم رفتیم توی کتابخونه ی طبقه ی پایین. آرش روی مبل سه نفره ی کتابخونه لم داد و مثل یه جغد به من خیره شد، منم روبروش روی مبل یه نفره دست به سینه نشستم تا خودش شروع کنه. صداش رو صاف کرد:
- خب آوا خانوم شما تقریبا یه چیزایی در مورد من می دونید، یا بلاخره در مورد من کنجکاوی کردین.
گوسفند رو باش چه خودش رو دست بالا می گیره! می خواستم بگم نه من با گوسفندا کاری ندارم ولی دیگه به بزرگواری خودم نگفتم.
-ببین من خونه دارم، ماشین دارم، پولم به اندازه ای هست برای زندگی مشترک و...
و هزاران شر و ور دیگر . یواشکی به صورتی که نشنوه یه صدای عُق براش در آوردم اینم که همین طور عر عر می کرد، آخرش دیدم نه، دیگه نمی تونم صدای انکر الاصواتش رو بشنوم حرفش رو قطع کردم:
- خب آقای بهمنی برای چی اومدید خواستگاری من؟
چشاش تا اون حدی که می شد گشاد کرد:
- چی گفتی؟!
همین که شنیدی بلدم نیستی جه جوری حرف بزنی آخه.
- آقای بهمنی من که از همون اول جوابتون رو داده بودم پس چرا...
نذاشت حرفم رو تموم کنم، یه خنده که بی شباهت به صدای گوریل نبود کرد:
- مطمئنم نظرت درمورد من عوض می شه. کافیه فقط یکم تو در موردم فکر کنی.
اسمم رو می ذارم بوزینه اگه در مورد تو یکی فک کنم. منم واسه خودم باغ وحشی راه انداختم.
- اولا تو نه و شما؛ دوماً منظورم کدوم خصوصیات من رو شما پسندیدید؟ چون هر چی فکر می کنم هیچ خصوصیت مشترکی با هم نداریم.
- راستش اول زیباییتون من رو جذب کرد و اخلاقیاتتون ولی بعد متوجه حجب و حیاتون و نجابتتون شدم .
جــان؟! حجب و حیا؟! تو اصلا می دونی حیا رو با کدوم "ح" می نویسن؟ مرتیکه کم زر زر کن . حیف که نمی شه وگرنه با یکی از همون فحشای ک دار ( که که ،کثافت و...) ازت پذیرایی می کردم. هی خدا!
با قاطعیت گفتم:
- آقای بهمنی شما مرد ایده آلی هستید ولی نه برای من و جوابم منفیه .
روی مبل صاف نشست :
- حرف آخرتونه؟
- حرف اولمم بود.
- بسیار خوب .
و بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
به سلامت! رفتی از کنار برو ماشین بهت نزنه.
دو سه تا فحش آبدار نصیبش کردم . آخیش خدا پدر اونکه فحش رو به وجود آورد بیامرزه . و همچنین رفتگانش رو.
پشت سرش از اتاق اومدم بیرون.
چند دقیقه بعد رفتن. نیما:
- خیلی خوب کردی که جوابشون کردی مرتیکه داشت قورتت می داد! اگه جاش بود لت و پارش می کردم .
بابا و مامانم هم همین نظر رو داشتن.
***
وارد کلاس که شدم سارا مثل همیشه روی صندلیش نشسته بود و کتاب تو دستش. رفتم از پشت زدم زیر کتاب ، کتاب خورد تو صورتش .
- ها ها چه طوری خر خون؟
- بیشعور خرش خودتی ولی باقیش رو هستم .
- بیخی کتاب رو!
- خب دیروز چه شد؟
- آبش رو کشیدن چلو شد.
-اِ! چه خُنُک شدی عزیــــــــــــــــزم.
- چاکر شوما!
- خب؟
- خب به جمالتون گلم.
مهناز از پشتم گفت:
- بنال دیگه بابا جونت در آد!
- نمی گم تا تو خماریش بمونید.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آسمان مشکی

  • Sti

    0

    رمان بدی نبود اولاش خوب بود ولی بعد ازدواج سپهر با اوا اولاش خوب بود بعدش دعوا و بب اعتمادیا باعث شد از جذابیت رمان کم کنه

    ۷ ساعت پیش
  • Yaldaee

    0

    یه فصل ونیمش رو خوندم به خیال اینکه ،جذاب میشه.ولی😤. آوا بیشتر باخودش حرف میزنه،،اصل داستان فراموش میشه.

    ۳ هفته پیش
  • مینا

    3

    خیلی قلم بچه گانه ای داشت اصلا توصیه نمیکنم 👎🏻👎🏻

    ۵ ماه پیش
  • داریو

    2

    رمان قشنگی بود .. وای دختره واقعا رو اعصابم بود

    ۵ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    اولین رمانی که خوندم این رمان بود. یادش بخیر 😭 فکر کنم ده سال یا حتی بیشتر میگذره از خوندنش مرسی از نویسنده عزیز ❤️

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    6

    بابااااا این رمان مال دوران راهنمایی منه. چه انتظاری ازش دارید😂 تو دوران خودش من عاشقش بودم😭 الان و نبین که مسخره به نظر میاد.اون موقع همین رمان ها مد بود و طالب داشت

    ۷ ماه پیش
  • Sara

    2

    فقط و فقط وقت تلف کردنه اصلا نخونید اگر بخ نید به حرفم میرسید مسخره ترین و مزخرف ترین و پرت ترین رمانی بود که تا حالا خوندم همش مسخره بازی زبون درازی فرار و اصلا لش چرت بود اگه ذهنت مثل ذهن یه دختر بچه ی ۹ ساله ای شااااید یکم خوشت بیاد اونم شاید نه حتما من گول نظرات رو خوردم که خوندم افتضاح بود

    ۷ ماه پیش
  • گل یاس

    0

    رمانش متوسط بیشتر کلیک کرده بود رو تیپ و لباس پوشیدن بعضی جاهاش هم خیلی بچه گانه بود

    ۸ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    این رومان خیلی خیلی قدیمی شاید مال هفت هشت سال پیش یا بیشتر تو زمان خودش عالی بودش

    ۱۱ ماه پیش
  • وحشی

    0

    دهن آدم رو سرویس می کنه بابا این یعنی چی الکی می زاره می ره بعد پنج ماه میاد و خلاصصص؟؟😳 اینا به کنار هیچ کدومشون به هم اعتماد نداشتن و عیبی به هم انگ خیانت میزدن🙄. با سپاسسس فراوان از نویسنده عزیز🙏🏻🌱

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    5

    ی جا سوتی داد گفت از طرف مهناز ی اس ام اس داشتم بعد بهش اس ام اس داد وسط اس ام اس میگع بلند بلند خندید .چجوری؟!😐🤝🏻

    ۵ سال پیش
  • وحشیی

    0

    دقیقا🙄🤣 خخدااااا 😩

    ۱۲ ماه پیش
  • عسل

    2

    واقعا این چه رمانیه که دختره چند ماه بی خبر خانوادشو ترک کرده بعد رفته پیششون هیچی بهش نگفتن 😐😂 خیلی مسخره بود

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    1

    برعکس نظراتی که اکثرا دادن ولی به نظرم یه رمان خیلی آروم و روتین بود قشنگ بود ممنون از نویسندش

    ۱ سال پیش
  • سمیه

    0

    خیلی لوس بود وزیادی شوخی داشت

    ۲ سال پیش
  • yara

    4

    به شدت بچگانه و افتضاح بود حیف وقتی که براش حروم کردم

    ۲ سال پیش
  • رویا

    5

    سلام نویسندای عزیزم خسته نباشی خیلی عالی بود دمت گرم مرسی برا زحمتی که کشیدی اونای هم که میگن بد بود از روی... میگن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!