در دیاری که سنت‌های کهن بر آن حکم می‌رانند، رازهای سر به مهر در انتظار پرده‌برداری هستند. هایکا، تک پسر بهادر خان و وارث تاج و تخت، پس از سال‌ها غربت برای مراسم تشییع جنازه پدر بازمی‌گردد. او که اکنون باید جانشین پدر شود و عنوان خان جدید روستا را به دوش بکشد، هدفی فراتر از این در سر دارد. هایکا به دنبال کشف رازهایی است که سالیان سال در خاک این سرزمین مدفون شده‌اند. رازهایی که پرده از عشقی ممنوعه و انتقامی خونین برمی‌دارند. عشقی که در دل سنت‌های ارباب رعیتی رنگ باخته و انتقامی که ریشه در ظلم و بی‌عدالتی دارد. آمیخته به عشق، رمانی عاشقانه و انتقامی با پس‌زمینه‌ای از روابط ارباب رعیتی، شما را به سفری در دل تاریخ و احساسات می‌برد.

ژانر : عاشقانه، انتقامی، اربابی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۳۵ دقیقه ۴۰ ثانیه

نویسنده : نازنین زارع

ژانر : #عاشقانه #انتقامی #اربابی

خلاصه :

در دیاری که سنت‌های کهن بر آن حکم می‌رانند، رازهای سر به مهر در انتظار پرده‌برداری هستند. هایکا، تک پسر بهادر خان و وارث تاج و تخت، پس از سال‌ها غربت برای مراسم تشییع جنازه پدر بازمی‌گردد. او که اکنون باید جانشین پدر شود و عنوان خان جدید روستا را به دوش بکشد، هدفی فراتر از این در سر دارد.

هایکا به دنبال کشف رازهایی است که سالیان سال در خاک این سرزمین مدفون شده‌اند. رازهایی که پرده از عشقی ممنوعه و انتقامی خونین برمی‌دارند. عشقی که در دل سنت‌های ارباب رعیتی رنگ باخته و انتقامی که ریشه در ظلم و بی‌عدالتی دارد.

آمیخته به عشق، رمانی عاشقانه و انتقامی با پس‌زمینه‌ای از روابط ارباب رعیتی، شما را به سفری در دل تاریخ و احساسات می‌برد.

(سوم شخص)

بارها شنیده بود که خاک سرد است ، اما هرگز آن را نپذیرفته بود ، چرا که بعد از گذشت سالها هنوز قلبش بی قراری میکرد ، روحش پر میکشید برای فشردن و بوسیدن دستانی نه چندان گرم اما قوی و مردانه ، دستانی که تا لحظه وداع کار کرده و پینه ها و زخمهایی عمیق به یادگار گذاشته بودند . قامتی نه چندان بلند اما به محکمی و استواری کوه ، چشمانی مهربان و دلسوز که چین و چروک های ظریف اطرافش حکم تجربه و مردانگی داشت .

حال که در این موقعیت قرار گرفته بود ، خاطراتش بی رحمانه به ذهنش هجوم می آوردند و خلأ وجودش را به رخش می‌کشیدند . دلش میخواست زمان به عقب برگردد، به همان لحظاتی که روی پای پدرش می‌نشست و لبهای کودکانه اش را به امید کشمش ها و توت هایی که درون دست پدرش میان پینه ها پنهان شده بودند باز و بسته میکرد تا شاید طعم شیرین آنها را حس کند.

به زمانی که پدرش اورا روی دوش می‌کشید و داخل روستا می‌گرداند تا خدای ناکرده دختر یکی یکدانه اش در خانه احساس تنهایی نکند .

یا حتی شاید زمان هایی که از سر زمین برمیگشت و با وجود خستگی فراوان دل به بازی های کودکانه او میداد بدون آنکه ابراز خستگی و ضعف کند . اگر می‌توانست حاضر بود تمام وجودش را بدهد اما پدرش را دوباره در آغوش بگیرد ، می‌دانست که اگر میشد لحظه ای درنگ نمی‌کرد .

در میان ازدحام و شلوغی خانه به آرامی خود را به آشپزخانه رساند . مادرش در میان سایر خدمتکاران مشغول چیدن حلوا داخل بشقاب ها بود ، حتی از آن فاصله می‌توانست متوجه شود که تمام وزنش را به روی پای دیگرش انداخته است و تلاش میکند زانو دردش را از این طریق کمرنگ تر کند . با عجله نزدیکش شد و ظرف حلوا را از مادرش گرفت ، مهلقا نیم نگاهی به صورت دخترک جوانش انداخت و گفت: سینی چای رو آوردی ؟

دخترک به آرامی سری تکان داد و گفت: بله

مهلقا دستانش را به امید گرفتن دوباره ظرف حلوا جلو آورد اما دخترک سریع دست مادر را گرفت و گفت : مادر لطفا اجازه بدید من این کار رو بکنم شما خسته شدید یکم اینجا استراحت کنید .

قبل از مخالفت مهلقا سریع صندلی آورد و او را وادار به نشستن کرد ، مهلقا دستانش را به روی زانوی دردناکش گذاشت و درحالی که فشاری آرام به زانویش وارد میکرد گفت : نمیشه دلژین، خان به رحمت خدا رفتند وظیفه ما این هستش که آبرو داری کنیم اگر کسری و کوتاهی در کار باشه خاتون خانوم بعدا حسابمان را میرسند.

دلژین سینی را به روی میز بزرگ گذاشت و سریع استکان های حاوی چای را داخل آن قرار داد ، روسری چهارگوش و کوچکش را جلوتر کشید و بعد از مرتب کردنش گفت : نگران نباشید من به جای شما کار میکنم و مراقب هستم کم و کسری وجود نداشته باشه .

بعد از گفتن این حرف به همراه سینی چای به داخل اتاق بزرگ و اعیونی خان نشین رفت . دور تا دور اتاق پیر و جوان نشسته بودند . جمعیتی که همه به نحوی ارتباط خونی با خان داشتند . بهادر خان مردی با عظمت و هیبت بود که همیشه چهره ای جدی و عبوس داشت .گاهی اوقات برای بردن میان وعده به اتاق او میرفت ، خدابیامرز مرد مقرراتی و بدخلقی بود ، بارها بخاطر تاخیر شماتت شده بود ، بهادر خان دو دختر و یک پسر داشت ، دو دختر بزرگتر به نام های شکوه و کژال و یک پسر به نام هایکا . شکوه و کژال خانوم را بارها دیده بود، اما هایکا را هرگز ندیده بود چرا که خدمه گفته بودند مستقل زندگی میکند .

با دست هایی لرزان و قدم هایی سست که نشان از شرم و خجالتش بود نزدیک خاتون خانوم شد ، هنوز خم نشده بود که ناگهان شیون ها از سر گرفته شدند و به آنی همه از جای خود برخاستند ، حتی خاتون خانوم هم با تمام عظمتش از جای خود برخاست .

کمی خود را عقب کشید و به درب ورودی چشم دوخت ، چرا که احتمالا این شیون های ناگهانی خبر از ورود شخصی دیگر از خاندان پاشانسب میداد .

طولی نکشید تا مردی جوان وارد خان نشین شد ، در نگاه اول تنها کلمه ای که می‌توانست او را توصیف کند غرور و جذبه بود ، جذبه ای که ناخودآگاه دلژین را هم تحت تاثیرقرار داده بود ، تا لحظاتی پیش به بهادرخان و عظمتش فکر میکرد و حالا شخصی را دیده بود که به اندازه بهادر خان غرور و جذبه داشت .

مرد جوان سر تا پا مشکی پوشیده و موهای پرپشتش را یکدست بالا داده بود ، چشمانی مردانه و جدی داشت که ابروهای سیاه و مشکی اش سایه بر آنها انداخته بودند . او را به بالاترین قسمت خان نشین بردند و جایی برایش باز کردند تا بنشیند . همانطور بی حرکت به صحنه مقابلش خیره شده بود که با تشر خاتون خانوم به خودش آمد و حواسش را به استکان های چای داد که حالا دیگر سرد شده بودند ، عذرخواهی کرد و سریع به آشپزخانه برگشت .

بعد از گذشت دقایقی دوباره با سینی چای به میان جمعیت آمد ، نمی‌دانست که دقیقا باید از کجا شروع کند ، از خاتون خانوم که بعد از بهادر خان بزرگ ایل محسوب میشد یا از مرد جوانی که حتی خاتون خانوم هم به احترامش ایستاده بود !

دلش را به دریا زد و با قدم هایی لرزان نزدیک مرد جوانی شد که تکیه خود را به پشتی قرمز و سنتی داده و ابروهایش را به سختی درهم کشیده بود .

مرد بدون نگاه به صورت دخترک یکی از استکان ها را برداشت و مقابل خود قرار داد ، دلژین نفس آسوده ای کشید و مشغول تعارف چای به سایر جمعیت شد ، همزمان خواهر بزرگتر بهادرخان سکوت را شکست و گفت : به خانه خودت خوش آمدی خان ، قدم بر سر چشم ما گذاشتی نور چشمی عمه ، حالا که برادرم ما را تنها گذاشت و به رحمت خدا رفت بزرگ خاندان تو هستی ، خان و سرور تو هستی عزیز عمه .

با شنیدن لفظ عمه متوجه شده بود که آن مرد جوان کسی نبود جز هایکا ، پسر کوچک بهادرخان .

هایکا کمی از محتویات داخل استکان را مزه کرد و بدون حرفی با همان چهره ای که رنگی از غم از دست دادن پدر نداشت چای را یک نفس سر کشید و استکان خالی را به روی نعلبکی قرار داد . بنظر می‌رسید نامی که داشت کاملا برازنده اش بود آرام بود و سرد ، اگر از ابروهای به هم گره خورده اش میشد گذشت در کل چهره ای خنثی داشت .

بعد از خالی شدن سینی چای با بی رغبتی به سمت آشپزخانه رفت دلش میخواست بماند و ببیند ، بماند و ادامه صحبت هایشان را بشنود اما می‌دانست اگر بدون کاری آنجا بایستد از جانب خاتون خانوم مواخذه خواهد شد . بنابراین ترجیح داد سرپوشی بر روی حس کنجکاوی اش قرار دهد و پیش مادرش برگردد.

وارد آشپزخانه که شد ، مادرش مشغول بستن چادر به کمرش بود با دیدن دلژین گفت : چرا انقدر طولش دادی دختر ؟

دلژین به سایر خدمه ها نگاهی انداخت و همینطور که نزدیک مادرش میشد گفت : خب ، حواسم پرت شد از اینجا غافل شدم ببخشید .

_ اشکالی نداره اما حواست رو جمع کن خانوم تاکید کردند همه چیز باید خوب پیش بره.

_ چشم .

مهلقا لبخندی مادرانه به چهره دخترش زد و در دلش غصه خورد که دختر جوانش باید در سن جوانی خدمه باشد و سختی بکشد . آرزوهای زیادی برای تک دخترش داشت اما بخت با او یار نبود و بعد از مرگ حسن مجبور شده بود به همراه دلژین به بهادر خان پناه بیاورد ، با وجود اینکه بهادر خان مردی سختگیر و جدی بود به او و دخترکش پناه داده بود و مهلقا از این بابت همیشه برای او دعای خیر میکرد .

دلژین مادرش را که محو تماشای او شده بود صدا زد و گفت : مامان حواست کجاست ؟

مهلقا بالاخره به خود آمد دستی به صورت دلژین کشید و درحالی که به سمت اجاق گاز می‌رفت گفت : به شیرین کمک کن اتاق آقا رو تمیز کنه .

دلژین نگاهی سوالی به مادرش انداخت و در ذهن خود حرف مادرش را تجزیه و تحلیل کرد تا اینکه تصویر چهره جدی و پر جذبه مرد جوانی که لحظاتی قبل دیده بود مقابل چشمانش جان گرفت .

سریع گفت : من ؟

مهلقا که متوجه لحن نگران دلژین شده بود دست از هم زدن خورش قیمه برداشت و رو به دخترش گفت : بله شما ، چطور ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟

دلژین گوشه روسری اش را دور انگشتان کشیده و باریکش پیچید و با مکث گفت : نه میرم به کمک شیرین

سپس قبل از اینکه مهلقا لب از لب باز کند سریع از آشپزخانه خارج شد.

«دلژین »

با احتیاط درب اتاق رو باز کردم و بعد از نیم نگاهی گذرا وارد اتاق شدم ، شیرین که تا لحظاتی قبل مشغول گردگیری بود با دیدن من غر غر کنان گفت : چقدر دیر اومدی دلژین، بیا بیا داخل که هنوز کار مونده .

بدون معطلی نزدیکش شدم و گفتم : شیرین ، خان امشب داخل عمارت می‌خوابند ؟

شیرین نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهم انداخت و گفت: از امروز هایکا خان قراره بزرگ ما و خان این روستا باشن معلومه که اینجا میمانند ، در ضمن خاتون خانوم توصیه کردند هرچی خان خواستند براشون فراهم کنیم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ، این دستمال رو بگیر و گردگیری کن من میرم پایین تا یه سری به آشپزخونه بزنم .

نگاهی به دستمال سفید رنگی که حالا رو به خاکستری می‌رفت انداختم و با خودم فکر کردم که این اتاق چند سال گردگیری نشده بود ؟

دستمال را خیس کردم و مشغول تمیز کردن میز و کناره های تخت شدم ، بعد از به پایان رساندن کار گردگیری به پنجره داخل اتاق نگاهی انداختم ، چرا پرده ها را کنار نزده بودن ؟ صندلی کنار میز را بلند کردم و مقابل پنجره قرار دادم با احتیاط روی صندلی رفتم و پرده ها را کنار زدم ، با روشن شدن فضای داخل اتاق لبخندی روی لبهام نقش بست ، منظره رو به رو ، حیاط بزرگ عمارت را نشان میداد و باید اعتراف میکردم که واقعا منظره ای فوق العاده بود .

در همان حال که روی صندلی ایستاده بودم دستمال پارچه ای را برداشتم و به روی شیشه کشیدم . به قدری اطراف پنجره خاک نشسته بود که به وضوح حاشیه های سفید رنگ آن قهوه ای شده بودند .

در این فکر بودم که شاید بهتر باشد پرده های اتاق را هم باز کرده و برای شستشو ببرم که در اتاق به آرامی باز شد ، با فکر به بازگشت شیرین سرم را به سمت در برگرداندم اما درست در همان لحظه با چهره جدی هایکا خان رو به رو شدم ، هول شدم و خواستم سریع از روی صندلی پایین بیایم که پام سست شد و لحظه آخر دنیا دور سرم چرخید و با سینه به روی زمین پرتاب شدم .

لحظاتی با منگی چشمهایم را باز و بسته کردم اما به محض به دست آوردن هوشیاری سریع ایستادم و با تپش قلب شدیدی که نشان از اضطرابم بود گفتم : ع عذر میخوام خان ف فقط داشتم اتاقتون رو تمیز میکردم .

حتی جرئت بلند کردن سرم را هم نداشتم ، احساس میکردم که کارم ساخته است .

چند ثانیه گذشت تا خان حرکتی کرد ، زیر چشمی نگاهی به او انداختم ، همانطور که دکمه های پیراهنش را باز میکرد گفت : آب گرم هست ؟

_ بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس منتظر چی هستی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آن حرفش به خودم آمدم و سر به زیر گفتم : ببخشید با اجازه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع در کسری از ثانیه خودم را از اتاق بیرون انداخته و در را بستم ، نفس سنگین شده ام ا بیرون داده و ترجیح دادم زودتر از آن اتاق فاصله بگیرم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سوم شخص »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیراهن مشکی اش را از تن کند و به سمت سرویس داخل اتاق رفت ، وان داخل حمام را پر کرد و سپس تن خسته اش را به آب سپرد ، گرمای آب عضلات گرفته اش را شل کرد و باعث شد تنها کمی آرام شود . بعد از ساعتها ماندن در میان ازدحام و شلوغی حال حس بهتری داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ده سال از زندگی مستقلی که برای خود ترتیب داده بود می‌گذشت و کاملا ناگهانی قرار بود خان یک روستا شود ، درست مانند پدرش ، حتی تصورش هم برایش مضحک بود ، ساعاتی قبل صحنه هایی دیده بود که اگر با چشم های خود نمی‌دید باور نمی‌کرد . خاتون از بدو ورود به احترامش ایستاده بود و به او خوش آمد می‌گفت ، چه فکری در سر داشت ؟ نمی‌توانست مثبت فکر کند ، زندگی درس هایی به او داده بود که همیشه نیمه تاریک قضیه را ببیند ، انسان های اطرافش گرگی در پوسته گوسفند بودند ، هیچکدام قابل اعتماد نبوده و نیت خیر نداشتند ، تمام حرکات و رفتارشان چیزی جز صحنه سازی نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی با نفرت به پشت دستش انداخت و به این فکر کرد چند نفر از بدو ورود دستش را بوسیده بودند ؟ شاید بیش از ده نفر یا شاید هم بیست نفر ، درست بخاطر نمی آورد . تنها چیزی که خوب می‌دانست و بخاطر می آورد جانشینی بهادر خان بود ، از حالا به بعد او خان این روستا بود ، رعیت تحت اوامر او بودند ، خدم و حشم در خدمتش بودند و از همه مهم تر امر او مو به مو اجرا میشد و این برای هایکا کفایت میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته ای از فوت بهادر خان و ورود هایکا با عنوان تک پسر بهادر خان و ارباب روستا می‌گذشت ، با پایان مراسم هفتم ، شکوه دختر بزرگتر خان به همراه دو فرزندش به دیار همسرش که یک روستا پایین تر از روستای آنها بود برگشته بودند . اما کژال که دختر کوچک تر بوده و هنوز مهر ازدواجش خشک نشده بود اصرار داشت تا مراسم چهلم به همراه همسرش در خان نشین بماند . خاتون خانوم که مخالف با ماندن دخترانش در عمارت بود ، اصرار داشت که بروند و مراسم چهلم خان برگردند . با این حساب خواهران خان و همچنین برادر بزرگتر خان که خود ارباب روستای بالا بود همگی عمارت را ترک کرده بودند تا برای مراسم چهلم بازگردند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طی این مدت دلژین پا به پای مادرش کار کرده بود تا مبادا مادرش از بابت زانویش آزرده خاطر شود . می‌دانست که زانوی مادرش نیاز به جراحی دارد و دیر یا زود دردسر ساز میشود و تنها کاری که از دستش بر می آمد کمک کردن و انجام وظایف مادرش در عمارت بود چرا که نه پولی برای جراحی داشتند و نه پشت و پناهی . مهلقا از دار دنیا تنها دلژین را داشت ، در سن کم با حسن ازدواج کرده و خانواده خود را ترک کرده بود ، خانواده ای که متشکل از پدر ، مادر و خواهر بزرگترش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر و مادرش هم به رحمت خدا رفته بودند و از تنها خواهرش حتی خبری هم نداشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طی این سال ها تحت حمایت بهادر خان بوده و حال که او هم فوت کرده بود دیگر حامی هم نداشت ، تمام ترسش این بود که دیر یا زود از عمارت طرد شده و آواره کوچه و خیابان ها شود ، اگر چنین فاجعه ای رخ میداد ، دختر عزیزش را چه میکرد ؟ او در سنین جوانی به سر میبرد و مهلقا برای او آمال و آرزو های فراوانی داشت که اصلی ترین آنها ازدواج و خوشبختی دلژین بود ، بخت با او یار نبوده و سختی های فراوانی طی این مدت کشیده بود ، از ترک تحصیل گرفته تا انجام کارهای آن عمارت بزرگ . دلش نمی‌خواست تنها دخترش هم اقبالی همانند اقبال مادر داشته باشد ، باید زندگی تشکیل میداد و حداقل از این عمارت می‌رفت ، نمی‌توانست تا آخر عمر در آن عمارت بماند و جوانی اش را فدا کند ، دیر یا زود باید ازدواج کرده و آن عمارت را ترک میکرد ، او که به غیر از خوشبختی آن دختر دیگر خواسته و آرزویی نداشت . حال که دیگر حسن در قید حیات نبود ، مسئولیت دخترش به عهده مهلقا قرار داشت ، پس باید خودش یک تنه پشت او می ایستاد و علاوه بر مادری برایش پدری هم میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غروب آفتاب عمارت مثل همیشه آرام و خلوت شده بود ، تمام آن جمعیتی که گرد هم آمده بودند و برای مرگ بهادر خان شیون سر می‌دادند ، بعد از خوردن ناهار ، یکی پس از دیگری عمارت را ترک کرده و به دیار خود بازگشته بودند ، به همین خاطر هم دیگر خبری از ازدحام و شلوغی جمعیت نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این میان دلژین از فرصت استفاده کرده و مطابق عادت مشغول خواندن کتاب داستان مورد علاقه اش شده بود ، چند روزی میشد که بالاخره توانسته بود رمان شازده کوچولو را از یکی از دوستانش قرض بگیرد ، اما بخاطر رفت و آمدهای فراوان عمارت و فوت ناگهانی خان ، نتوانسته بود بیشتر از چند خط آن را بخواند . خوشبختانه بالاخره جو آن خانه کمی آرام گرفته بود و دلژین با شکار لحظه ها مشغول از بر کردن خط به خط آن کتاب داستان جذاب و خواندنی بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غرق در دنیای شیرین و رنگی خود بود و با خود فکر میکرد چقدر عمارت آرام تر از همیشه شده بود ، شاید ورود هایکا خان چندان هم بد نبود ، تا جایی که به خاطر می آورد همیشه عمارت در ازدحام و شلوغی یا همهمه بوده و بیشتر علت آن بهادر خان بود ، اخلاق تند بهادر خان و رفتارهای دیکتاتور گونه اش باعث شده بود خدمه هر لحظه آماده خدمت باشند ، حتی اگر لحظه ای دیر می‌کردند به شدت مواخذه میشدند . خود دلژین بارها مورد تشرهای بهادرخان قرار گرفته بود و حالا با ورود خان جدید فکر میکرد که این مدت آرامش بیشتری در انتظارشان خواهد بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صفحات کتاب را ورق زد و خواست تا کمی به روی آن تشک گوشه پنجره دراز بکشد که ناگهان با صدای فریاد بلند مردی از حیاط پشتی ، از ترس در جای خود بالا پرید و کتاب را روی زمین رها کرد . مادرش داخل اتاق نبود ، به همین خاطر به آرامی پرده اتاق را کنار زده و نگاهش را به بیرون داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که در ظلمت شب نقطه ای از حیاط را زیر نظر گرفته بود متوجه دو مرد با هیبتی بزرگ و بازوهایی قوی شد که مشغول کتک زدن مردی بودند که نصف هیکل آنها را داشت . دلژین با ناراحتی نگاه های کوتاهی به آنها می انداخت و خداروشکر میکرد که صورت مرد به سمت او نبود وگرنه حتم داشت تا الان از حال رفته بود ، چرا که با هر ضربه و صدای آن مرد مو به تنش سیخ شده و ته قلبش خالی میشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قصد داشت پرده را زودتر رها کند تا بیش از این حالش دگرگون و خراب نشود که لحظه آخر با دیدن آن چهره آشنا در حالی که روی صندلی چوبی مقابل مرد نشسته بود ، دوباره پرده را سفت نگه داشت و با چشمانی گرد به آن صحنه خیره ماند . تنها یک سوال در ذهنش چرخ میخورد که آیا برداشتش نسبت به خان جدید روستا اشتباه بوده و در اصل هایکا بهادر خانی دیگر بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلژین »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باور کردن صحنه مقابلم سخت بود ، حالا تازه متوجه می‌شدم که چرا در دیدار اول ترسی نهفته به دلم راه پیدا کرده بود ، ارباب جدید این عمارت، بنظر ملایم و مردمی نمی آمد ، تنها حسی که در آن لحظه داشتم نا امیدی و دلهره بود . حتی بهادر خان هم در هنگام مواخذه یا تنبیه رعیت این میزان آرامش را نداشت تا جایی که یادم بود اگر کسی خطایی میکرد سریع جوش می آورد و بیشتر فریاد میزد اما اینکه با این آرامش همچین صحنه ای را ببیند برایم جدید و دلهره آور بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی که گذشت کمی پنجره را باز کردم تا شاید متوجه حرف هایی که میزدند بشوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که اندامی استخوانی داشت با فریادی پر از درد گفت : خان غلط کردم دیگه تکرار نمیشه ، این تن بمیره شکر زیادی خوردم ، نوکریت را میکنم خان به ارواح خاک بهادر خان غلط کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا که با آرامشی وصف نشدنی از سیگار خود کام می‌گرفت سرش را رو به آسمون گرفت و دود غلیظ سیگار را با بازدم بیرون فرستاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه طول کشید تا تن ورزیده اش را از روی صندلی بلند کرد و قدم زنان با غرور فراوان نزدیک مرد شد ، سیگاری را که در میان انگشتانش جا خوش کرده بود به گوشه ای انداخت ، به دو مرد هیکلی اشاره کرد که از مرد فاصله بگیرند ، مرد به محض آزاد شدن دستانش، سریع به روی زانوهایش مقابل هایکا خم شد و در حالی که کفش های براق او را لمس میکرد با عجز و پشیمانی گفت : خان نوکرتم قسم میخورم دیگه تکرار نشه این تن رو کفن کنن دیگه تکرار نمیشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز صحبت ها و التماس های مرد به پایان نرسیده بود که هایکا از بازوی مرد گرفت و با چهره ای جدی مشغول پیچاندن دست مرد شد ، با بلند شدن فریاد دوباره مرد فشار دستم را روی دهانم بیشتر کردم تا صدای جیغم را خفه کنم ، بدنم از ترس به لرز افتاده بود و فکر میکردم شاید در همین لحظه سکته کنم . بعد از گذشت چند ثانیه فریاد های مرد تبدیل به نعره هایی ترسناک شدند ، ناگهان کنترلم را از دست دادم و صدایی از سر ترس از خودم درآوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر میکردم با وجود فریاد های مرد کسی متوجه صدای من نشود اما خان به سرعت سرش را به سمتم برگرداند و فشار دستش را به روی بازوی مرد کمتر کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست هایی لرزان سریع پنجره را بستم و پرده را کشیدم ، حالا باید چه غلطی میکردم ؟! خان من را دیده بود مطمئن بودم که به دردسر می افتادم . ای کاش خودم را به نشنیدن زده بودم و کتابم را می‌خواندم ، اگر مادر متوجه میشد چی ؟ باید در اتاق میماندم و بیرون نمی‌رفتم تا خان این قضیه را فراموش میکرد ، هنوز آشنایی زیادی با خدمتکارها نداشت از طرفی هوا تاریک بود حتما من را ندیده بود . اگر به دنبالم می‌فرستاد و من را هم مثل اون مرد کتک میزدند چی؟ مادرم تحمل دیدن این صحنه را نداشت چرا همچین اشتباهی کرده بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت انداختم از ده شب گذشته بود و تا دقایقی دیگر مادر وارد اتاق میشد باید زودتر می‌خوابیدم ، شاید میگفتم که من نبودم اما خب با این حال دروغ گفته بودم و گناهش گردنم بود پس بهتر بود فعلا سعی کنم بخوابم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این فکر سریع رختخواب خودم را روی زمین پهن کردم و بعد از اینکه روسری ام را از سر برداشتم ، کش موهایم را باز کرده و دراز کشیدم ،چشمهایم را بستم و به خود تلقین کردم که باید تا قبل از برگشتن مادر بخوابم ، چرا که چاره ای جز این نداشتم ، کنجکاوی بی مورد کارم را ساخته بود ،شک نداشتم که دیر یا زود توسط خان شناخته شده و احضار میشدم ، اما نه ، باید کمی امید داشتم که خان در آن تاریکی شب من را ندیده باشد ، حداقل اینگونه می‌توانستم به خودم قوت قلب بدهم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد درحالی که سبزی ها را به کمک شیرین پاک میکردم اتفاق دیشب را در ذهنم تداعی کردم ، فریاد های مرد ، کتک ها ، چهره بی تفاوت خان و از همه مهم تر حضور بی موقع من در صحنه . هنوز هم از این بابت نگران بودم و هر لحظه انتظار فراخوانده شدنم توسط خان را می‌کشیدم .قبل از فوت بهادر خان هم بارها بابت کنجکاوی بی مورد مواخذه شده بودم اما به نظر میرسید روش مواخذه خان جدید روستا زمین تا آسمان با بهادر خان فرق میکرد ، بهادر خان تنها بدخلقی کرده و صدایش را بالا میبرد اما هایکا بر خلاف پدرش ، در نهایت آرامش زیر بار شکنجه قرارت میداد و تا نفس آخردلی سیر کتکت میزد . با فکر به اینکه مبادا من را هم مانند آن مرد زیر کتک بگیرد لرزیدم و زیر لب بلا به دوری گفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین که انگار متوجه بی‌قراری ام شده بود موشکافانه نگاهم کرد و گفت: باز چه دست گلی به آب دادی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته ای ریحان برداشتم و همانطور که سریع برگ ها را از ساقه اش جدا میکردم گفتم : هیچی به خدا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس چرا انقدر بی‌قراری انگار منتظری یه خبر بدی بشنوی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر که تا آن لحظه سکوت کرده بود و مشغول ریختن چایی خوشرنگ درون استکان کمر باریک بود مداخله کرد و گفت : دلژین گیان اتفاقی افتاده دخترم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گرم مادرم ناخودآگاه کمی سستم کرد و باعث شد دلم بخواهد تمام ماجرا را برایش تعریف کنم ، اما با یادآوری حساسیت هایش نسبت به خودم جلوی زبانم را گرفتم و گفتم : نه مادر چیزی نشده فقط یکم بی حوصله ام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین : از وقتی خان به رحمت خدا رفتند این عمارت به طرز عجیبی آروم شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست از پاک کردن سبزی ها برداشتم و رو به شیرین که فکر میکرد عمارت در آرامشی عمیق فرو رفته است گفتم : اما من حس میکنم این آرامش قبل از طوفان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت: تو هم چه فکرهایی میکنی دلژین اگر قرار بود اتفاقی بیوفته تا الان افتاده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خبر نداشت که دیشب چه اتفاقی افتاده بود و این باعث میشد به این نتیجه برسم که تنها نظاره گر اتفاق دیشب من بودم که ای کاش هیچوقت کنجکاوی نمی‌کردم . البته که تنها هدفم این بود که منشأ آن صدا را پیدا کنم وگرنه از قصد که در کار آنها سرک نکشیده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر سینی چای را روی میز قرار داد و گفت: دخترم این سینی چای را ببر اتاق خان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنیدن همین یک جمله برای غالب تهی کردنم کافی بود ، سریع گفتم : حتما باید من ببرم مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تایید کرد و گفت : بله ، میبینی که شیرین کار داره من هم باید برنج دم کنم ، بقیه هم هر کدوم سرگرم کاری هستند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعلل به سینی نگاهی انداختم ، اگر به اتاق خان میرفتم حکم کندن قبر خودم را صادر کرده بودم ، از طرفی بعد از اتفاق دیشب ، توان رویارویی با آن مرد را نداشتم . چگونه باید در چشمان سیاه و پر جذبه اش خیره میشدم و چای را مقابلش قرار میدادم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر که سکوتم را پای مخالفتم گذاشته بود خواست سینی را بردارد و خود به اتاق ببرد که سریع ایستادم و با نگاهی به زانویش گفتم : نه شما این پله ها رو نمیتونید بالا برید خودم میبرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دستت درد نکنه دلکم ، برو مادر، خدا خیرت بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینی را برداشتم و زیر لب بسم الله گفتم ، نیم نگاهی به مادر و شیرین انداختم و سپس با نا امیدی پله ها را یکی پس از دیگری طی کرده و بالا رفتم ، تا لحظه آخر انتظار می‌کشیدم که فرشته ای نجات از راه برسد و سینی چای را از دستانم بگیرد و بپذیرد که این کار را انجام بدهد ، اما هرچه منتظر ماندم فرشته نجات مد نظرم از راه نرسید و در نهایت به خود قبولاندم که مسئولیت این کار تنها به عهده خودم هست . شاید چون زمانی که بهادر خان در قید حیات بودند من کارهای شخصی ایشان را انجام میدادم یک جورایی برایم وظیفه شده بود و همه فکر می‌کردند مسئول انجام کارهای پسر بهادر خان هم من هستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزش دستانم از همان لحظه شروع شده بود ، سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم و بعد از ورود به اتاق بی سر و صدا سینی را مقابل او قرار دهم و برگردم به همین خاطر نفس عمیقی کشیدم ،چند ضربه به در زدم و با کسب اجازه وارد اتاق شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که درب را با پایم میبستم و زیر لب سلام میدادم موقعیت او را زیر نظر گرفتم ، به روی میز کوچک کنار پنجره نشسته و مشغول خواندن کتابی بود که در حال حاضر با استرسی که داشتم نمی‌توانستم تشخیص بدهم که چه کتابی هست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکانی به خودم دادم ، با قدم هایی سست نزدیک میز شدم و نعلبکی زیر چای را از روی سینی برداشتم ، بقدری دستم می‌لرزید که مقداری از چای درون نعلبکی لبریز شده بود ، فنجان حاوی نبات را هم روی میز قرار دادم و به آرامی گفتم : با من امری ندارید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره نگاهش را از کتاب گرفت و به صورتم خیره شد ، لبم را به زیر دندان کشیده و سرم را پایین انداختم ، سکوت کرده بود و حرفی نمی‌زند و این من را بیشتر می‌ترساند ، انگار که در دلم رخت می‌شستند ، هر لحظه چنگی به دلم زده شده و باعث میشد که میل شدیدی به فرار از آن اتاق پیدا بکنم ، یعنی الان با خود چه فکری میکرد ؟ شاید درحال برنامه ریختن برای این بود که امشب من را درون گونی بیاندازد و آن دو مرد قلچماق را مسئول کتک زدنم بکند یا شاید هم به این فکر میکرد که از این عمارت اخراجم کند ، البته که ترجیح من این بود که کتک بخورم ولی از این عمارت سر سیاه زمستان اخراج نشوم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتش که طولانی شد نگاهی به صورتش انداختم ، به استکان روی میز اشاره کوتاهی کرد و گفت: شیرینش کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حواس پرتی زیادی گفتم : ب با نبات خان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه چیزی دیگه هم اینجا هست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق با او بود فقط نبات روی سینی بود ، بابت گیج بازی ام خودم را سرزنش کردم و سپس دستم را جلو برده و نبات زعفرانی را برداشتم ، بعد از قرار دادنش داخل استکان تمام حواسم را به هم زدن و حل کردن آن دادم ، در واقع هدفی جز فرار کردن از زیر نگاه های خیره خان نداشتم ، در تمام مدتی که مشغول هم زدن آن نبات زعفرانی در آن استکان کمر باریک بودم به من خیره شده بود و این باعث میشد دست و پای خودم را گم کنم . با جدا شدن کامل نبات از آن تکه چوب ، دستم را زیر آن قرار داده و چوب را کنار سینی گذاشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شیرین کردن چای قدمی عقب رفتم و گفتم: خان میتونم برم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کمال ناباوری نعلبکی را سمتم کشید و گفت : بخورش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع سرم را بالا آوردم و گفتم: من؟ ه همچین جسارتی نمیکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ابرویش را بالا داد و گفت: که اینطور پس همچین جسارتی نمیکنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرق سردی پشت کمرم نشست ، متوجه نبودم باید چطور از این اتاق خارج شوم اما هر چه که بود کار راحتی بنظر نمی آمد ، شاید نباید می‌پذیرفتم که چای را برای خان بیاورم باید شخصی دیگر را برای انجام این کار پیدا کرده و خودم را از این مخمصه خلاص میکردم ، گرچه در آن لحظه به غیر از من بیچاره ، هیچ کس دیگری برای انجام این کار و بالا آمدن از این پله های بلند وجود نداشت و تنها علتش این بود که من تنها دختر جوان این عمارت بودم و می توانستم بدون مشکل این پله ها را تا رسیدن به اتاق خان طی کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ایستادن ناگهانی او ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتم ، به سادگی همان یک قدم را پر کرد و مقابلم قرار گرفت ، نفسم را درون سینه نگه داشته و سرم را تا حد ممکن به پایین انداختم ، در حدی که چانه ام در نزدیکی سینه ام قرار گرفته بود . لحظاتی گذشت تا خان دستان قوی و مردانه اش را زیر چانه ام قرار داد و وادارم کرد به چشمانش نگاه کنم . در آن میان فشاری به فکم وارد کرد و با لحن آرامی گفت : تو از من می‌ترسی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را سریع تکان دادم و گفتم : ن نه خان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مچ دستم را گرفت و با ابروهایی گره خورده دو انگشتش را روی نبضم قرار داد ، احساس میکردم به زودی قرار است از حال بروم ، این میزان نزدیکی به خان برایم سخت و غیر قابل باور بود . جدای از سوزش و گرگرفتگی مچ دستم در میان دستانش ، قلبم هم مانند طعمه ای که در چنگال عقابی طلایی اسیر شده است می تپید و بی قراری میکرد . کاش میشد زودتر اتاق را ترک کنم ، کاش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونی که دروغ گفتن اصلا کار خوبی نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس این رو هم باید بدونی فضولی کردن تو کاری که بهت مربوط نمیشه عاقبت خوبی نداره هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست حدس زده بودم ، چهره ام را تشخیص داده و متوجه حضور من در آن شب تاریک شده بود و با این حال فکر کنم کارم ساخته بود ، بغضم رو فرو دادم و درحالی که چهره خان را در هاله ای محو می‌دیدم گفتم : ب ببخشید خان م من متوجه نشدم که چطور این اتفاق افتاد ا اصلا م م ن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتوانستم حرفم را ادامه بدهم ، بزاق دهانم رو فرو داده و بینیم را بالا کشیدم تا خدای ناکرده مقابل خان گریه نکنم . همانطور که گوشه روسری ام را دور انگشتم میپیچیدم ، درحال فکر کردن و جور کردن پاسخی برای توجیه کار خود بودم که قدمی به عقب برداشت و نزدیک میزش شد ، لحظاتی بعد لیوان آبی مقابل صورتم قرار گرفت ، لیوان را گرفتم و سریع تشکر کردم . همانطور که قطرات آب را به سختی از گلویم پایین میدادم نیم نگاهی به او انداختم و بعد از سرکشیدن کامل آب درون لیوان ، آن را به روی نزدیک ترین میز قرار دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شقیقه هایش را فشرد و گفت: از این به بعد فضولی ممنوعه خوش ندارم ببینم یه خانوم کوچولو تو کارم سرک می‌کشه می‌دونی که منظورم چیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله ب ببخشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میتونی بری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم از اتاق خارج بشوم اما یادم افتاد که چایی که با خود آورده بودم یخ کرده است و قابل خوردن نیست به همین خاطر گفتم : خان چایتون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌خورم سینی رو با خودت ببر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون ذره ای اصرار یا اما و اگر ، از خدا خواسته سینی را از روی میز برداشته و بعد از گفتن چشم در کسری از ثانیه در برابر چشمانش غیب شدم ، بعد از بیرون آمدن از آن اتاق نفس آسوده ای کشیده و زیر لب گفتم : به خیر گذشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید باور این قضیه که کمی بد شانس بودم سخت بود چرا که از بدو ورود هایکا خان به عمارت لحظاتی که باید حضور داشتم نبودم و لحظاتی که در دایره لغات هایکا خان فضولی محسوب میشد از راه می‌رسیدم و این کاملا بر خلاف خواسته قلبی و میل درونی ام بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست چند روز بعد از مواخذه شدنم ، در حالی که جمعه بود و خدمه مشغول نظافت بودند به درخواست مادرم پذیرفتم که اتاق های بالا را من تمیز کنم و با این نیت جاروی برقی را به همراه خودم تا طبقات بالا برده بودم ، از اتاق اول شروع کرده و سه اتاق را تمیز کرده بودم ، خسته بودم و دلم میخواست استراحت بکنم اما شنیده بودم که خان داخل عمارت نیستند و باید هر چی زودتر تا قبل از بازگشتشون اتاقشان را تمیز کنم . به همین خاطر دندان روی جگر گذاشته بودم و تصمیم داشتم اتاق خان را هم تمیز کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جارو برقی را همراه خودم به داخل اتاق بردم ، قصد داشتم اول سرویس را تمیز کنم پس جارو را رها کرده و به سمت سرویس رفتم ، همزمان روسری ام را از پشت سر گره زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل سرویس که شدم کمی در را نیمه باز گذاشتم ، به سمت وان رفتم و قصد کردم تا با شوینده تمیزش کنم ، روی دو زانو نشستم و با خستگی پشت دستم را به پیشانی ام کشیدم ، موهایم با نا سازگاری مدام جلوی دیدم را می‌گرفتند و مجبورم میکردند هر از چندی سرم را تکان دهم و به نحوی آنها را کنار بزنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوش را به سمت وان آوردم و خواستم آب را باز کنم که درب اتاق باز شد ، با فکر اینکه شاید یکی از خدمه ها باشد ایستادم تا از آن سرویس خارج شوم اما در لحظه آخر با دیدن هایکا خان و دختری که به همراهش وارد اتاق شده بود خودم را عقب کشیدم و ضربه ای به پیشانی ام زدم ، نه جرئت ابراز وجود داشتم و نه روی ماندن در آن اتاق .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اطراف سرویس نگاهی انداختم و در کنج ترین قسمت به دیوار تکیه دادم و پاهای خودم را به سختی در آغوش گرفته و برای خود جا باز کردم ، ترجیح دادم فعلا ابراز وجود نکنم مطمئنا در این وسط هایکا خان برای شام می‌رفتند و من فرصت رهایی از سرویس را پیدا میکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همین امید لحظه شماری میکردم و برای سر نرفتن حوصله ام وسایل داخل سرویس را برانداز میکردم . یه حوله تن پوش سفید رنگ ، چند مدل شامپو به رنگ های مختلف و همینطور لیف سفید رنگی کنج دیوار در کنار وان حمام وجود داشت ، کمی آن طرف تر دوش حمام بود و در نهایت توالتی فرنگی با فاصله از آنها وجود داشت ، بر خلاف حمام ما رعیت ها حمامی برازنده و همه چیز تمام بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهای خودم را با احتیاط جمع تر کردم و با حس خواب رفتن آنها از درد لبم را گزیدم و مشت های آرامی به آنها زدم ، یک ساعتی می‌گذشت که در همین حالت مانده بودم ، خوشبختانه چیزی تا لحظه شام نمانده بود ، مطمئنا هایکا خان بالاخره اتاق را ترک میکرد و من می‌توانستم تکانی به خودم بدهم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین فکرها بودم که کاملا ناگهانی درب حمام باز شد ، با حالتی وارفته و شوکه به صحنه مقابلم خیره شدم ، تمام معادلاتم بهم ریخته بودند ، بد شانسی از این بیشتر هم وجود داشت ؟ دوست داشتم زمین دهان باز کند و من را به درون خود بکشد ، او نه تنها برای شام اتاق را ترک نکرده بود بلکه قصد داشت که دوش بگیرد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شک نداشتم ایندفعه باید با دنیا خداحافظی میکردم ، هنوز فراموش نکرده بودم که چند روز قبل چه قولی داده بودم ، قرار بود در مسائلی که به من مربوط نبود دخالت نکنم و حالا ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز متوجه حضورم نشده بود و دلیلش پرده ضد آبی بود که مقابلم قرار داشت اما شک نداشتم که وقتی به سمتم برگردد من را خواهد دید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی یاس شامپو حمام را در برگرفته بود و هر لحظه بخار بیشتر میشد ، میترسیدم اوضاع از این هم بدتر شود شاید باید خودم صدایی ایجاد میکردم تا متوجهم بشود اما با انجام این کار تنها کلک خودم را کنده بودم پس بهتر بود کمی بیشتر تحمل کنم ، بیشتر از بیست دقیقه که طول نمی‌کشید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقایقی گذشت تا درد زانوهایم وادارم کرد تا تکانی به خودم بدهم ، نمی‌دانستم که چرا صدایش قطع شده بود ، تا قبل از آن هر از چندی صدایی از جا به جایی وسایل به گوش می‌رسید و حالا هیچ صدایی نمی آمد ، با کنجکاوی یکی از چشمانم را باز کردم اما درست در همان لحظه به سمتم برگشت ، موهای براقش را یکدست بالا زد و با دم عمیقی چشمانش را باز کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را کمی جمع تر کردم و با پشیمانی و ترس لبهایم را بهم فشردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای رنگ تعجب را در نگاهش دیدم اما فقط لحظه ای بعد از آن ابروهایش را در هم کشید و با خشم بهم خیره شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزاق دهانم را پایین دادم و تلاش کردم کارم را توجیه کنم ولی توانایی گفتن حتی یک کلمه هم نداشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا خان بالاخره به خود حرکت داد و نزدیکم شد ، سریع ایستادم و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم : م من ن نمی‌خواستم که ک .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یقه لباسم را گرفت و صورت جدی و عبوسش را نزدیک صورتم کرد . باید اعتراف میکردم که روح از تنم خارج شده بود و تنها جسمم بود که در آن لحظه درحال جدا شدن از زمین بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را درون سینه نگه داشته بودم و تلاش میکردم به چشمهایش نگاه نکنم ، تکانی بهم داد و با لحنی آرام اما پر غضب گفت : اینجا چه غلطی میکنی ؟ نکنه هوس مردن کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصمیم گرفتم مهر و موم لب هایم را از بین ببرم و قبل از مردن از حقم دفاع کرده باشم کاری که در تمام هفده سال عمرم نکرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معذرت می‌خوام ف فقط میخواستم اتاقتون رو تمیز کنم به خدا که هیچ نیت بدی نداشتم خان فقط فقط اومدم تا اتاق را تمیز کنم بعدش شما شما ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوری موقعیتی که در آن قرار داشتم با خجالت سرم را پایین انداختم و ادامه حرفم را خوردم . یقه لباسم را با ضرب رها کرد و با تهدید گفت: همین الان گورت رو گم میکنی داخل اتاق تا بیام تکلیفت رو روشن کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از طرفی خوشحال بودم که ازآن موقعیت خارج میشوم و از طرفی دیگرشدیدا میترسیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حمام که خارج شدم ، تازه توانستم نفس عمیقی بکشم ، هوای داخل حمام بقدری خفه بود که حس میکردم اکسیژن به مغزم نمیرسد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تخت داخل اتاق نگاهی انداختم ، بهم ریخته شده بود و بالشت ها هرکدام به طرفی روی زمین رها شده بودند . جاروی برقی که همراه خودم آورده بودم هنوز سر جای خودش بود ، با دیدن آن داغ دلم تازه شد و زیر لب خودم را سرزنش کردم که چرا اول اتاق را تمیز نکرده بودم یا اصلا چرا زمانی که وارد حمام شد بجای اعلام حضور خودم را مانند گناهکاران پنهان کردم ؟ کاش زودتر اتاق را تمیز میکردم و بعد به سراغ سرویس میرفتم ، حداقل این افتضاح به بار نمی آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه روسری ام را دور انگشتم پیچیدم و با نگرانی به ساعت نگاه کردم تا اینکه بالاخره با حوله تن پوش سفیدی که ساعاتی قبل دیده بودم از حمام خارج شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون نگاه کردن به من مستقیم به سمت کمد داخل اتاق رفت و مقابلش ایستاد ، اشاره ای بهم کرد و گفت : یه لباس برام بیار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احتیاط به سمت کمد رفتم و یک دست لباس از داخل کمد درآوردم ، مقابلش گرفتم و گفتم : بفرمایید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس را گرفت و خواست کمربند حوله اش را باز کند که ناخودآگاه هینی کشیدم و دستانم را روی صورتم قرار دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه همین رو نمی‌خواستی ؟ چرا صورتت رو گرفتی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من ؟! واقعا همچین چیزی میخواستم ؟ اگر برداشتش این بود حتما حرف هایم را باور نکرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمهای بسته با لحنی که خجالت در آن موج میزد گفتم : بخدا من همچین چیزی نمی‌خواستم سو تفاهم شده خان ، قصدم فقط تمیز کردن اتاق بود بخدا راست میگم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دستات رو از روی چشمهات بردار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فکر اینکه اگر این کار را میکردم کاری که تا دقایقی پیش قصدش را داشت عملی میکرد سرم را به نشانه نه تکان دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان با فریادی بلند و لحنی دستوری گفت : میگم دستت رو بردار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع دستم را برداشتم ، اما برداشتن دستم مصادف شد با قطره اشکی که لجوجانه از گوشه چشمم سر خورد و تا چانه ام راه پیدا کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس وهم و ترسی که داشتم دست خودم نبود ، طی این همه سال زندگی در این عمارت صحنه هایی دیده بودم که حال این چنین از خشم خان بترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلافگی دستی به موهایش کشید و بلندتر از قبل گفت : فتحیییی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن نام فتحی لباسم را با استرس درون مشتم فشردم ، میدانستم که آمدن فتحی مصادف است با بیچاره شدن من ، تمام عمارت می‌دانستند که فتحی چه کارها که نمیکند ، تا قبل از فوت بهادر خان تمام و کمال گوش به فرمان او بود و هر عملی را به سادگی و آب خوردن انجام میداد حتی اگر آن عمل کشتن یک انسان بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی گذشت تا فتحی با عجله خودش را به اتاق رساند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخاطر وزن زیادی که داشت صورتش سرخ شده بود و لباسش خیس از عرق بود . اول نیم نگاهی به من انداخت و بعد با عجله گفت : خان امر بفرمایید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا اشاره کرد و گفت: امشب تا صبح داخل طویله میمونه تا حساب کار دستش بیاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی چشمی گفت و نزدیکم شد تا من را با خود ببرد ، قدمی به عقب برداشتم اما در کسری از ثانیه آستین لباسم توسط فتحی کشیده شد ، زبانم بسته شده بود و حتی توان التماس کردن هم نداشتم ، پشت سر فتحی کشیده میشدم و هنوز شوکه بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق بزرگ عمارت که شدیم خدمه جمع شده بودند و در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند ، مادرم با گریه خودش را به من رساند و رو به فتحی گفت : چه غلطی میکنی فتحی دخترم رو کجا میبری ؟ مگه خودت ناموس نداری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی با غیض گفت : دستور خان ، میخواستی به دخترت یاد بدی چطور رفتار کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه چیکار کرده ؟ دلژین آزارش به مورچه هم نمی‌رسه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فعلا که خان از دستش عصبانی اند و امر کردند امشب رو داخل طویله بگذرونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم با نگرانی و چشمانی پر از اشک مقابل فتحی قرار گرفت و گفت: چی ؟ طویله ؟ اما اونجا تا صبح یخ میزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی دوباره من را به دنبال خودش کشید و گفت: به من ربطی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر دستم را گرفت و گفت: نه اینکار رو نکن ، تو رو به خدا نبرش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک گوشه چشمم را پس زدم و خواستم مادرم را آرام کنم که خاتون خانوم از راه رسید و گفت : اینجا چه خبر شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم با دیدن خاتون خانوم قدم به سمتش برداشت و با حالی زار گفت : خانوم دستم به دامنتون دخترم امشب توی طویله یخ میزنه هوا سرده رحم کنید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاتون خانوم نیم نگاهی به من انداخت و گفت: فتحی ، خان چه دستوری دادن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خان امر کردند امشب تا صبح داخل طویله باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاتون خانوم لحظه ای مکث کرد ، مادرم امیدوارانه چشم به خانوم دوخت اما با حرفی که او زد با نا امیدی نشست و دستش را روی سرش قرار داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حتما خطایی ازش سر زده که خان همچین دستوری دادن ، برید دنبال کارتون اینجا رو شلوغ کردید ، فتحی تو هم دختره رو ببر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی چشمی گفت و دوباره من را به دنبال خودش تا حیاط کشید ، صدای مادرم را می‌شنیدم و بیشتر به خودم لعنت می‌فرستادم که انقدر حواس پرت و بی ملاحظه بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سوم شخص »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شقیقه های دردناکش را فشرد و خودش را به روی صندلی چوبی کنار تخت انداخت ، خشمش را با بی رحمی تمام بر سر دخترک بیچاره خالی کرده بود ، خشمی که منشأ آن مهناز بود ، مهنازی که این اواخر شدیداً وقیح شده بود و با حرف هایش هوش از سر هایکا میپراند ، امشب تمام تلاشش را کرده بود تا او را با جفت دستان خودش خفه نکند و تا حدودی موفق هم شده بود اما لحظه آخر کاسه صبرش لبریز شده بود و با نهایت بی رحمی او را از عمارت بیرون انداخته بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آغاز آشنایی هایکا با مهناز مربوط به دوره دانشگاهش بود ، هردو پزشکی می‌خواندند و از ترم ششم به هم علاقه مند شده بودند . علاقه ای که در حال حاضر چیزی ازش باقی نمانده بود و به دستان خود مهناز ریشه کن شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شد و سیگاری از درون پاکت درآورد آن را گوشه لبش گذاشت و با فندک آتشش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی پرده را کنار زد و پنجره اتاق را باز کرد ، کامی گرفت و نفسش را به آرامی بیرون داد ، به آسمان که رو به سفیدی می‌رفت نگاهی انداخت و با خود فکر کرد هوا برفی است . کمی دیگر از سیگار خود کام گرفت ، سرمای هوا وادارش کرد که پنجره را ببندد . پرده را کشید و سیگارش را درون جا سیگاری خاموش کرد ، روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست ، از صبح به کارهای روستا رسیدگی کرده بود و به شدت احساس خستگی میکرد ترجیح میداد کمی استراحت کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلژین »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که به روی زمین دراز کشیده بودم نگاهم را به آسمان بیکران مقابلم دوختم و با خود فکر کردم که چند ساعت از شبانه روز را داخل آن طویله صبح کرده بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور ملایم آفتاب خبر از شروع صبح میداد ، سرفه ای کرده و چشمهای سوزانم را روی هم قرار دادم ، توان نشستن نداشتم اما از طرفی سرمای زمین حالم را بد میکرد . دستم را به روزی زمین قرار داده و خواستم بنشینم که درب طویله با صدای قیژی از هم باز شد ، حتما فتحی بود و قصد داشت ببیند هنوز زنده ام یا نه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هی دختر صدامو میشنوی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم حرفی بزنم که شخصی دیگه وارد طویله شد ، در یک لحظه سرم را در آغوش گرفت ، پیشانی ام را بوسید و گفت : منتظر چی هستی فتحی کمک کن دخترم را ببرم داخل ، خدا نگذره از باعث و بانیش دردونه ام تا صبح با این هوای سرد بیرون مونده ، اون بیرون دو متر برف روی زمینه چطور عزیزدلم تا صبح طاقت آورده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را گفت و درحالی که صدایم میزد چند ضربه به صورتم زد ، تمام توانم را جمع کردم و چشمانم را باز کردم سرفه ای کردم و گفتم : من حالم خوبه مادر نگران نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتویی روی شانه هایم انداخت و همزمان کمک کرد بنشینم ، سرم را بوسید و گفت: مادرت فدای تو بشه دختر رنگ به صورت نداری بدنت داره میسوزه پاشو بریم داخل .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی که تا لحظاتی قبل در سکوت بهمون نگاه میکرد گفت : صبر کن مهلقا بگم بیان کمکت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر اخمی کرد و گفت : لازم نکرده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که لرز شدیدی داشتم به سختی ایستادم و با قدم های آرام از طویله خارج شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن ارتفاع برف به یاد سرمای استخوان سوز دیشب افتادم ، درست بعد از اینکه وارد طویله شده بودم تمام تلاشم را کرده بودم که بدنم را گرم نگه دارم ، اما چندان موفق نبودم ، تمام لباسهایم کثیف شده بودند و وضعیت ظاهری مناسبی نداشتم ، حتی خجالت می‌کشیدم با این وضع وارد عمارت شوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر کمک کرد و من را به سمت اتاق خودمان برد، در طول مسیر بقیه خدمه حالم را از مادرم جویا میشدن شاید بخاطر این بود که خودم ، حتی توان راه رفتن هم نداشتم چه برسد به صحبت کردن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره وارد اتاقی گرم شدیم ، مادر کمکم کرد کنار بخاری بنشینم ، به سمت کمد رفت و یک دست لباس تمیز برایم آورد ، بعد از تعویض لباس ها ، پتویی دورم پیچید ، دراز کشیدم و زیر لب گفتم : ممنون مامان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به سرم کشید و درحالی که گریه میکرد گفت : تنها دارایی من از این دنیا تو هستی دلژین ، تمام دیشب رو بیدار بودم و از پنجره به طویله نگاه میکردم ، فقط خدا خبر داره چقدر تلاش کردم از اونجا بیرون بیارمت اما نشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان هم میرم برات یکم سوپ درست کنم ، استراحت کن عزیزدلم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند بی‌حالی روی لب آوردم و گفتم: مرسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر که رفت ، گرمای بخاری باعث شد ناخودآگاه پلک های سنگینم را روی هم قرار بدهم ، اگر گرمای بخاری را حس نکرده بودم ، همچنان فکر میکردم که داخل طویله به روی آن زمین سرد دراز کشیده ام و باورم نمیشد که بالاخره از آن طویله نجات پیدا کرده ام . با یادآوری اتفاقات دیروز با خودم عهد بسته بودم که هرگز اشتباهاتم را دوباره تکرار نکنم ، شاید اگر دیروز حضورم را اعلام میکردم و سریعتر از اتاق خارج میشدم مجبور نبودم خودم را داخل حمام پنهان کنم و سریعتر از اتاق خارج میشدم . حال خان فکر کرده بود که من از قصد داخل حمام پنهان شده بودم و نیت خیری نداشتم ، از حالا به بعد باید کمی بیشتر مراعات میکردم تا دیگر شبم را در طویله صبح نکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم چقدر فکر کردم و فرضیه ساختم اما هر چه که بود ضعف و بیماری بیش از این مجال نداد و لحظاتی بعد به خواب فرو رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته ای از زمانی که شبم را داخل طویله صبح کرده بودم می‌گذشت ، طی این مدت تمام تلاشم را کرده بودم که بیشتر در آشپزخانه بمانم و با خان رو به رو نشوم چرا که میترسیدم دوباره دسته گل به آب بدهم و این سری تنبیه سخت تری در انتظارم باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین که لحظاتی قبل داخل حیاط مشغول صحبت با یکی از خدمه بود به داخل عمارت برگشته و درحال نزدیک شدن به من بود ، دست از پاک کردن لیوان ها برداشتم و بهش خیره شدم ، به اطراف نگاه کرد و بعد از بستن درب آشپزخانه گفت : خبر داری شوهر معصومه که یکی از خدمه ها بود دستش شکسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به نشانه نه تکان دادم که ادامه داد و گفت: معصومه میگفت که خان از چند جهت دست شوهرش رو ناکار کرده ، من هم پرسیدم دلیلش چی بوده ، خبر داشتم که شوهرش دست بزن داره اما اصلاً احتمال نمی‌دادم خان بخواد دخالت کنه ولی گفت زمانی که خان رفته بودن سرکشی سر زمین های خودشون ، شوهر معصومه که سر یکی از زمین های آقا مشغول کار بوده دست روی معصومه بلند کرده و هولش داده تا بزنتش آقا هم از راه رسیدن و این صحنه رو دیدن دستور دادن این مرد رو بگیرن و یه گوش مالی حسابی بهش بدن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن حرف های شیرین ناخودآگاه ذهنم به سمت شبی رفت که از پشت پنجره شاهد کتک خوردن آن مرد نحیف توسط نوچه های خان بودم . شبی که از ترس نزدیک بود خودم را خیس کنم و به خان لقب ظالم و سنگدل را داده بودم . حتی لحظه ای فکر نکرده بودم که شاید آن مرد گناهکار باشد ، تنها کورکورانه حق را به مرد داده بودم و تا می‌توانستم رفتار خان را در دل ظالمانه و غیر انسانی فرض کرده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حال که متوجه شده بودم که دلیل آن کتک ها چی بود احساس میکردم دید مثبت تری نسبت به خان پیدا کرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین مشغول صحبت و تعریف ادامه داستان بوده و من تمام حواسم پیش خان بود ، همیشه این ساعت براشون چای می‌بردم بماند که یک هفته ای را پیچانده بودم و یکی دیگر از خدمه ها را راضی به انجام این کار کرده بودم اما حال با این اوصاف بنظرم خان آنقدرها هم ترسناک نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین : دلژین حواست کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم آمدم و گفتم : باید چای ببرم برای خان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاهی انداخت و گفت: آره حق با تو فراموش کرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت سماور رفتم و یکی از استکان های کمر باریک را از داخل کابینت برداشتم ، استکان را لبریز از چای خوش‌رنگی کردم که از همین فاصله بوی گلاب و هل آن مدهوشم میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قند و خرما را داخل سینی قرار داده و برگشتم تا حرفی به شیرین بزنم که متوجه رفتنش شدم ، کی رفته بود که متوجه نشده بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه ام را بالا انداختم و به سمت اتاق خان که انتهای راهرو بالای پله ها بود رفتم ، نزدیک درب شده بودم که با صدای خاتون خانوم از اتاق خان لحظه ای دست نگه داشتم و سر جایم ایستادم ، قصد کردم که برگردم اما با شنیدن کلمه زن با کنجکاوی برگشتم و کمی نزدیک تر شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاتون : اگر بهادر خان خدابیامرز هم زنده بود راضی نمیشد پسر سی و سه ساله ش هنوز مجرد مونده باشه ، هرچی زودتر ازدواج کنی به نفعته هایکا می‌دونی که خیلی ها آرزو دارن لحظه ای جای تو باشن اگر اراده کنی تمام دخترهای روستا حاضرن بدون هیچ چشم داشتی همسر تو بشن پس چرا باید مجرد بمونی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان که تا لحظاتی قبل سکوت کرده بود گفت : ولی من فکر میکنم بهادر خان اگر زنده بود بیشتر یه فکری به حال خودش میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاتون : منظورت چیه هایکا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چای نگاهی انداختم بیشتر از این تعلل جایز نبود بخاطر همین چند ضربه به در زدم ، خاتون خانوم که در را باز کرد سلام کوتاهی دادم و گفتم: چای آوردم خانوم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض ورودم نیم نگاهی با غصب به خان انداخت و سپس از کنارم عبور کرده و از اتاق خارج شد. خان به میز تکیه داده و سیگاری میان انگشت هایش جا خوش کرده بود ، با دیدنش سرم را پایین انداختم و گفتم: سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جواب نبودم چرا که او خان بود و من یه خدمتکار ساده و این که پاسخی در جواب سلامم ندهد شاید طبیعی بنظر می آمد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چای را روی میز گذاشتم که بالاخره سکوت را شکست و گفت : میبینم که حالت بهتره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب بله ای گفتم و طبق عادت دستی به لباس هایم کشیدم ، دود سیگاری که داخل آن اتاق پخش شده بود درحال خفه کردنم بود به همین خاطر سرفه ای کردم و نفس عمیقی کشیدم تا شاید کمی اکسیژن به ریه هایم راه پیدا کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که سیگارش را خاموش میکرد گفت: وقتی باهات صحبت میکنم سرت رو بالا بگیر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب چشمی گفتم و تلاش کردم سرم را بالا بگیرم اما جرئت نکردم ، روسری ام را تند تر دور انگشتم پیچیدم و به این فکر کردم شاید آمدنم به این بالا چندان هم درست نبود بهتر بود مثل این یک هفته یه جوری خودم را راحت میکردم . راحت از این نگاه و جذبه ای که از لحظه ورود تحت تاثیرم قرار داده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نشنیدی چی گفتم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی سرم را بالا آوردم و گفتم: ببخشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه اش را از میز برداشت و چند قدم نزدیکم شد ، قد بلندی داشت و من در برابرش مثل یک مورچه بودم . همینطور که به پیراهنش نگاه میکردم گفت : این یک هفته کجا قایم شده بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزاق دهانم را فرو دادم و گفتم: ببخشید خان فقط کمی بیمار بودم وگرنه خدمت می‌رسیدم الان هم فکر کردم شاید بهتر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحال صحبت کردن بودم که چانه ام را به سمت بالا آورد و وادارم کرد به چشمهاش نگاه کنم ، با چهره ای جدی و سوالی گفت : بهتر باشه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام حرف هایم را فراموش کردم ، معذب بودم و نگران ، تمام ترسم خشم او بود ، هنوز استخوان هایم بابت سرمای آن شب درد می‌کردند و دمای بدنم به سختی پایین آمده بود ، اگر حرفی اشتباه میزدم و عامل ناراحتی و بدخلقی اش میشدم چه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابروهایش را به حالت سوالی بالا برد و گفت : خب ادامش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ه همین د دیگه م مریض بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت تنها نگاهم کرد ، تمام اجزای صورتم را کاوش کرد و خیلی ناگهانی پرسید : چند سالته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به غیر از تو کسی هم اینجا هست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من هفده سالمه خان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با این سن کم چرا کار می‌کنی ؟ درس خوندی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخودآگاه سرم را پایین انداختم اما به ثانیه نکشیده دوباره چانه ام را گرفت و بالا آورد ، نمیدانستم دلیل این سوال ها چی هست و چرا خان درباره رعیتی مثل من کنجکاو است تنها متوجه این بودم که باید پاسخگو باشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سال آخر دبیرستان بودم که درسم رو رها کردم ، یعنی دیپلم دارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا حال خوبی نداشته و معذب بودم ، دوست داشتم سریعتر اتاق را ترک کنم پس چایی که به احتمال زیاد سرد شده بود را بهانه کردم و گفتم : چایتون سرد شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره نگاهش را گرفت و ازم دور شد ، نامحسوس نفس آسوده ای کشیدم و گفتم : چایتون رو عوض میکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مخالفت کرد و گفت : بعد از شام یکی دیگه برام بیار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی نشست و گفت : میتونی بری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با اجازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سوم شخص»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چای سرد شده ای که دخترک لحظاتی قبل برایش آورده بود خیره شد و به حرف های خاتون فکر کرد ، حتما از ازدواجش دنبال منفعت برای خود بود ، خاتونی که می‌شناخت بی گدار به آب نمی‌زد و هایکا این را خوب می‌دانست ، پسری تحصیل کرده با روحی آزاد و فکری روشن پذیرفته بود خان روستایی باشد که سنت گوشه گوشه آن را در برگرفته بود و این تنها یک دلیل داشت ، دلیلی محکم و در نظر خودش کافی و منطقی ، دلیلی که هایکا را از تهران به اینجا کشانده بود پسر بی قید و رهای بهادر خان که برخلاف انتظارات پذیرفته بود خان باشد و همچون خان زندگی کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید اجازه میداد خاتون پیشروی کند ، باید حق انتخاب همسر را به او می‌سپرد ، دلش میخواست سر از کارهای او دربیاورد و تنها راهش دادن فرصت به او بود ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خرمایی از درون ظرف برداشت و کام تلخش را کمی شیرین کرد ، با یادآوری دختر بچه ای که لحظاتی قبل مقابلش سر خم کرده بود لبخند کجی زد و در دل اعتراف کرد آزار او و سرخ و سفید کردنش کاری لذت بخش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایلش را که برای بار چند هزارم به صدا درآمده بود برداشت و به اسم مهناز خیره شد ، نفس کلافه ای کشید و بعد از برقراری تماس گفت : حرف دیگه ای هم مونده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هایکا خیلی نامردی می‌دونی چند بار بهت زنگ زدم ؟ چرا پیام هام رو جواب نمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهناز رابطه ما خیلی وقته که تموم شده ، سعی نکن نبش قبر کنی ، ما به درد هم نمی‌خوریم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اونی که داره نبش قبر می‌کنه تویی هایکا ، کار و زندگیت رو اینجا ول کردی و رفتی یه دهات کوچیک تا مثلا خان اونجا باشی ؟ فکر کردی نمیدونم چه هدفی داری ؟ آتیش انتقام کورت کرده ، نمیدونی داری چیکار می‌کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و درحالی که سعی میکرد آرامش خودش را حفظ کند سیگاری آتش زد و بعد از کام عمیقی گفت : داری حوصله ام رو سر میبری مهناز ، برو به مریضات برس و دیگه هم به من زنگ نزن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز خواست در جوابش حرفی بزند که تلفن به رویش قطع شد . هایکا سرش را تکیه به تاج صندلی داد و فکرش پر کشید سمت ازدواج ، قصد داشت هرچه زودتر موافقتش را اعلام کند و انتخاب همسر را به خاتون بسپرد ، باورش نمیشد که به این سرعت درحال نزدیک شدن به هدفش است ، هدفی که سالها با فکرش سر بر بالین می‌گذاشت و صبح ها با سودای عملی کردنش روزش را میگذراند . شاید حق با مهناز بود آتش انتقام کورش کرده بود ، مطب خودش را تعطیل کرده بود و با شنیدن مرگ پدر به عنوان تک پسر بهادر خان در عرض چند ساعت خودش را به روستا رسانده بود ، نمی‌دانست عاقبت و سر انجام انتقامش چیست تنها دل خوش بود به خنکای دلی که خیلی وقت بود سوخته و خاکستر شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلژین »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.باری دیگر مقابل آیینه قرار گرفتم و با وسواس به لباسم خیره شدم ، مادر با وجود کمر درد و زانو دردی که داشت ، بر خلاف خواسته من و با اصرار خودش طی یک هفته، شبانه روز وقت گذاشته و پیراهنی بلند و صورتی رنگ که دامنی بلند و پف کرده داشت برایم دوخته بود ، مدلی عروسکی که به اعتقاد خودش کاملا به تنم می‌نشست و چهره ام را معصوم تر میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو هفته ای از مجلس چهلم بهادرخان می‌گذشت و امشب مراسم عروسی خان برگزار میشد ، خان انتخاب همسر را به خاتون خانوم سپرده بود و با توجه به شنیده هایم عروس برادرزاده خاتون خانوم بوده و پدرش خان روستای بالا بود که رگی خانزاده داشت و با اصل و نسب بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدمه از صبح مشغول گردگیری و آب و جارو بودند ، چراغ هایی رنگی و زیبا نصب کرده بودند که جلوه ای ویژه به عمارت داده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز و صندلی هایی با پارچه سفید و کرم دور تا دور حیاط چیده شده بودند اما هنوز میوه و شیرینی به روی میز ها قرار نگرفته بود ، به همین خاطر باید زودتر حاضر میشدم و به کمک بقیه میرفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رژ لبی که شیرین از بازار برایم خریده بود را به روی لبم کشیدم و با تغییر نامحسوس چهره ام لبخندی لبریز از شادی زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکتفا کردم و سریع ایستادم ، دامن پفی و بلندم را به سختی جمع کرده و از اتاق خارج شدم ، راهرو به شدت شلوغ بود و زن و مرد درحال فعالیت بودند ، به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم کمتر از سه ساعت دیگر مراسم برگزار میشود و من حسابی دیر کرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را به آشپزخانه رساندم و به دنبال مادر گشتم ، پشت میز مشغول چیدن میوه داخل ظروف بود ، نزدیکش شدم و همینطور که میوه ها رو از دستش می‌گرفتم گفتم : مامان شما بشین من هستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خدا خواسته گفت : دستت درد نکنه دلژینم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت میوه ها را درون ظروف میچیدم و به دست یکی از خدمه ها میدادم ، شالم را که هر چند دقیقه می افتاد را از پشت سر بستم و بالاخره آخرین ظرف را پر از میوه کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای خاتون خانوم آن هم درست مقابل درب آشپزخانه ، خدمه به سرعت سرجای خود به خط ایستادند ، به مادر که روی صندلی نشسته بود نگاه نگرانی انداختم ، دست خودم نبود میترسیدم بابت اینکه نشسته بود مواخذه شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای رسا و بلندی گفت : چیکار میکنید شما دست بجنبونید ، مهلقا تو چرا نشستی ؟ اگر نمیتونی کار کنی برای چی اینجا موندی تا وقتی اینجایی باید کار کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا ده دقیقه دیگه عروس خان میرسه اگر کم و کسری باشه همه رو بیچاره میکنم فهمیدید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچارا بله آرومی زیر لب گفتم و با ناراحتی و غصه به مادر نگاه کردم ، باید بیشتر کار میکردم باید تلاش میکردم کار دو نفر را انجام بدهم حتی اگر به قیمت جانم تمام میشد باید این کار را میکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ساز و دهل از فاصله ای نه چندان دور خبر از رسیدن عروس خان میداد ، از حجم کارها کمی کاسته شده بود به همین خاطر پشت پنجره رفتم و از کنار پرده خیره به اسبی شدم که عروس روی آن نشسته و درحال نزدیک شدن به عمارت بود . با چشم به دنبال خان گشتم تا بالاخره کنار اسب عروس پیدایش کردم ، کت و شلواری مشکی و خوش دوخت پوشیده بود و موهاش رو کامل بالا داده بود در یک کلام واقعا برازنده و جذاب شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی از سر هیجان زدم و پرده را انداختم ، دامنم را زیر بغل زده و یک سینی پر از استکان حاوی چای را بلند کردم تا به حیاط ببرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان و عروس وارد خان نشین شدند ، شکوه خانوم خواهر خان کل کشید و یکی از خدمه نقل های کوچک و ریز را بر سر عروس و داماد ریخت . دوست داشتم به آن صحنه زیبای مقابلم خیره بمانم اما سینی سنگین بود و بازوهای من بیش از این یاری نمی‌کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد حیاط که شدم سرمای هوا باعث شد کمی خودم را جمع کنم و سرعتم را بیشتر کنم ، تک تک میزها را گشتم و چای تعارف کردم و در نهایت هنگام جاری شدن خطبه عقد به داخل عمارت بازگشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درواقع هنوز صورت عروس را ندیده بودم و شاید غیر قابل باور بود ، اما خیلی شوق داشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقد خطبه عقد را که جاری کرد خان به سمت عروس برگشت و تور را بالا زد ، با دیدن چهره خواستنی و زیبای عروس با لبخند به شیرین نگاه کردم و گفتم: چقدر خوشگل .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین که انگار خیلی از این قضیه راضی نبود گفت : کجاش قشنگه ؟ چشمهاش آدم رو میترسونه خیلی آبی تازه ببین چقدر ادعاش میشه اوه اوه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعاریف شیرین باعث شد با دقت بیشتری نگاه کنم بعد از تجزیه و تحلیل گفتم : ولی بنظر دختر خوب و مهربونیه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چقدر تو ساده ای دختر هنوز خیلی مونده تا تجربه ات بالا بره ، برادرزاده خاتون خانوم و مهربونی ؟ اصلا اینایی که اینجورین از بقیه بدترن ، با چهره ای مهربون و دلسوز وارد میشن و بعد مدتی زهرشون رو میریزن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی متفکر به حرف های شیرین فکر کردم و باری دیگر توجهم را به چهره عروس دادم ، چرا هر کاری میکردم نمی‌توانستم مانند شیرین فکر کنم ؟ بنظر میرسید دختر خوب و معصومی باشد ، چطور باید خودم را راضی میکردم که او برادرزاده خاتون است پس حتما باید روحیاتی همانند یک دیکتاتور داشته باشد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگام سرو شام که رسید کار ما دوباره از سر گرفته شد ، از بخت بدی که داشتم شدیداً نیازمند مراجعه به دستشویی بودم و با وجود آن لباس حتی نمی‌توانستم فکرش را هم بکنم ، شاید باید لباسم را با لباسی راحت تر تعویض میکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نهایت بخاطر فشار زیادی که بهم تحمیل شده بود مجبور شدم و ناچارا مسیرم را به سمت سرویس تغییر دادم ، گوشه های دامنم را جمع کرده و از پله ها به سختی بالا میرفتم که متوجه حضور خان ، آن هم درست مقابلم شدم ، دستش را درون جیب شلوارش قرار داده بود و با آرامش پله هارا یکی پس از دیگری طی میکرد ، بدون واکنش خاصی تنها سلام دادم ، طبق معمول جواب سلامم را نداد و گفت : احیانا سیندرلا برگشته کفشش رو برداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گیجی نگاهش کردم و سعی کردم حرفش را درک کنم ، منظورش چی بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لباسم اشاره کرد و گفت : کلا نیم وجبی یه لباس بزرگتر از خودت هم پوشیدی کوچولو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک لحظه از شرم لب گزیدم و سرم را پایین انداختم ، واقعا خان من را دختر بچه میدانست ؟ شاید بخاطر لباسم و مدل عروسکی که داشت چنین حرفی زده بود ، هول شدم و درحالی که تمام سعی ام را میکردم که کنترلم را از دست ندهم گفتم : ببخشید خان ، من باید برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرعت خواستم از پله ها بالا بروم و خودم را از این موقعیت راحت کنم که بد شانسی باری دیگر خودش را به رخ کشید و در نهایت بد اقبالی دامنم زیر پام گیر کرد ، جیغ خفه و آرومی زدم و چشمهایم را بستم ، آماده سقوط آزاد از بیست پله بوده و خودم را رها کرده بودم که دستی دور بازویم حلقه شد ، نفسم را درون سینه نگه داشته و به ناجی ام نگاه کردم که با دیدن صورت خان شرایط بدتر شد رنگ از رخم پرید ، سریع فاصله گرفتم و گفتم: ب ببخشید عمدی نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستهایش را درون جیب های شلوارش فرو برد و گفت : دوست داری ناقص بشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فکر به اینکه قصد ناقص کردنم را داشته باشد با پشیمانی گفتم : ببخشید خان بخدا از قصد نبود ، نمی‌خواستم شما رو عصبانی کنم واقعا عذر میخوام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را با شرمساری پایین انداخته و دستهایم را در هم حلقه کردم ، انتظار هر چیزی را داشتم ، در طویله خوابیدن یا حتی اخراج شدن از عمارت .شاید هم قرار بود مثل شوهر معصومه دستم را بشکند . دستم را روی بازو قرار داده و سرم را با این فکر تکان دادم و زیر لب گفتم : خدا نکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی با خودت میگی زیر لب .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به او انداختم و خواستم بگویم هیچی که حالت چشمهای خان وادارم کرد تنها با تعجب به او خیره شوم و حرفی نزنم ، چشمهایش کمی حالت خنده گرفته بودن و با اعضای دیگر صورتش ناهماهنگ بود . بنظر رسید مدت خیره شدنم به صورت او طولانی شده بود که کرواتش را صاف کرد و اخم ریزی میان ابروانش نشاند ، بدون حرفی از کنارم رد شد و با غرور از پله ها پایین رفت . لحظاتی را به مسیر رفتنش خیره ماندم و سپس شانه ام را با بی خیالی بالا انداختم ، با یادآوری شرایط وخیمم به خود آمدم و دوباره دامنم را بغل کردم تا زودتر بالا بروم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوم شخص »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراسم به پایان رسیده بود و مهمان ها یکی پس از دیگری درحال ترک عمارت بودند ، فقط شکوه و کژال به همراه فرزندان و همسرانشان مانده بودند تا به خیال خود به مادرشان سری زده باشند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا که علاقه ای به این سنت ها نداشت گوشزد کرده بود خیلی ساده مراسم عروسی را برگزار کنند و یک روز بیشتر طول ندهند ، بماند که خاتون خانوم بخاطر این مسئله خیلی عصبی و آزرده خاطر بود چرا که تا قبل از هایکا تمام مراسمات عروسی مطابق سنت پیش می‌رفت و اکثرا تا هفت روز ادامه پیدا می‌کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هایکا پا بر تمام رسوم و سنت گذاشته بود و بنا به میل خودش مراسم را ساده برگزار کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب اتاق را باز کرد و همزمان لبه های پیراهنش را از هم فاصله داد ، مطابق عادت به سمت کمد لباس ها رفت و حتی به یاد نیاورد که به غیر از او شخصی دیگر هم در اتاق حضور دارد ، پیراهن را کامل از تن کند و روی تخت انداخت ، میخواست شلوارش را هم در بیاورد که دستی از پشت او را در آغوش گرفت . با یادآوری مهری پوزخندی زد و مچ دست دختر را با شدت از بدنش جدا کرد ، جوری که به روی تخت پرتاب شد و آخی زیر لب گفت که نشنیده نماند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش برگشت و آرام آرام جلو رفت ، هنوز حرف های شایگان در ذهنش چرخ میخورد و هر لحظه دیوانه تر اش میکرد ، می‌دانست خاتون از تمام کارهایی که انجام میدهد هدف دارد اما فکر نمی‌کرد که این سری چنین قصدی داشته باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را دور بازوی مهری گذاشت و با فشار محکمی بلندش کرد ، مهری که دلیل کارهای هایکا را نمی‌دانست زیر لب گفت : خان اتفاقی افتاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا با جدیت خیره به آبی چشمان دختر شده بود و برایش خط و نشان می‌کشید ، مهری تلاش کرد بازوی خود را از دستان هایکا جدا کند اما ذره ای تکان نمی‌خورد و حریف نیروی دستان هایکا نمیشد ، لحظاتی بعد بالاخره سکوت خود را شکست و با آرامشی که ضد و نقیض با رفتارش بود گفت : بی اجازه من حتی انگشتت هم بهم نمیخوره فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری سریع سرش را تکان داد و با مظلومیتی ظاهری گفت : چشم خان من غلط بکنم ، بدون اجازه شما آب هم نمی‌خورم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا که فکر میکرد تا لحظاتی دیگر کنترلش را در برابر خود شیرینی های آن دختر از دست خواهد داد و او را در همان لحظه و درست داخل همان اتاق خواهد کشت نفس سنگینش را بیرون داد و بازوی دختر را رها کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری با ترس نگاهی به هایکا انداخت و کمی نیم خیز شد ، هایکا خودش را روی تخت رها کرد و گوشه پتو را روی خود انداخت ، حتما مهری در خیالات خود تصوراتی داشت و فکر میکرد شب های عاشقانه ای را با خان خواهد گذراند اما خیالی خام بیش نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری که مطمئن شده بود هایکا قصد ندارد شبی عاشقانه برایش رقم بزند کنار او دراز کشید و بدون هیچ حرفی در سکوت به نقطه ای از اتاق خیره شده و به خواب فرو رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست کمی آنطرف تر دلژین هنوز مشغول کمک به خدمه و تمیز کردن عمارت بود ، چشمانش هر از چندی به روی هم قرار می‌گرفتن و یادآور شدت خستگی اش میشدند . همانطور که مشغول برق انداختن ظروف چینی بود ، شکوه دختر بزرگ خاتون خانوم وارد آشپزخانه شد و گفت : یه لیوان آب بدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلژین که از همه کوچکتر بود دست به کار شد و لیوانی از آب چکان برداشت ، پر از آب کرد و دست شکوه داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوه دانه ای قرص از درون جلد درآورد بعد از خوردن آن لیوان را یک نفس سر کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دلژین نگاهی از بالا به پایین انداخت و گفت: یه سر به اتاق خان و مهری خانوم برو ببین چیزی نیاز ندارند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان را گرفت و بر خلاف میل درونی اش به اجبار گفت : چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع خجالت می‌کشید و رویش نمیشد پشت درب اتاق زوجی برود که تنها دو ساعت از تنها شدنشان می‌گذشت ولی چاره ای نداشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر رو به دلژین گفت : حواست رو جمع کن یه وقت مزاحمت ایجاد نکنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه مادر حواسم هست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو لباست رو عوض کن بعد به خان و عروسش سر بزن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلژین درحالی که خودش هم خسته از این لباس بود به اتاق پناه آورد تا زودتر لباس های راحت خودش را بپوشد و بعد از آن به ماموریتی که شکوه خانوم بهش داده بود عمل کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلژین »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه آرام به درب اتاق زدم ، روی پنجه پا بلند شدم و دوباره پایین آمدم ، روسری ام را صاف کردم و با فکر اینکه خواب هستند خواستم برگردم که بالاخره درب باز شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری با بی‌خیالی نگاهم کرد و گفت : نصفه شبی چیشده چرا اومدی اینجا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حرف اومدم و گفتم : ام شرمنده خانوم چیزی لازم ندارید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه ای کشید و بعد از گفتن نه سریع درب را بست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست از پا دراز تر دوباره به پایین برگشتم ، انگار کارهای امشب تمومی نداشتند ، خسته و خواب‌آلود بودم و لحظه ای به حال بقیه که خواب بودن غبطه خوردم ، کاش میشد فقط پنج دقیقه بخوابم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق که شدم لحظه ای به روی زمین نشستم و با این فکر که تنها چند دقیقه می‌خوابم کنار لحاف ها قرار گرفتم و سرم را روی یکی از بالشت ها گذاشتم ، اگر دراز می‌کشیدم قطعا خیلی می‌خوابیدم پس به همان حالت اکتفا کرده و چشمانم را بستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی از زمانی که مهری مطابق رسوم خانوادگیشان به خانه پدری خود رفته بود می‌گذشت و حال باری دیگر به آن عمارت بازگشته بود اما چه بازگشتی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید قصد داشت زهر چشم بگیرد یا گربه را دم حجله بکشد ، دقیقا مشخص نبود اما درست زمانی که به عمارت رسید و از نبود خان داخل عمارت اطمینان پیدا کرد آشوبی به پا کرد که دیدنی بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر میکردم شیرین کمی نسبت به او بدبین بوده است اما حال میدیدم که من بی تجربگی کرده بودم و در اصل حق با او بوده ، فکر میکردم که او دختری مهربان و ساده است اما در واقعیت گرگی در پوسته میش بوده و تمام مدت تظاهر به سادگی کرده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر و صدایی که می آمد همانند بقیه با کنجکاوی به سمت درب ورودی رفتم ، بنظر می آمد که مهری بالاخره برگشته است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون تیکه طلا رو یا پس میدی یا میزنمت صدای سگ بدی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانوم بخدا من طلا ندیدم اصلا اتاق شما رو من تمیز نکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس کی تمیز کرده ؟ همین حالا میگی یا اخراجی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر با نگرانی نگاهم کرد و خواست به جلو برود که سریع دستش را گرفتم و گفتم : من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی لحظه ای فکر به عواقب این شجاعتم نکردم اما نمی‌خواستم مادرم به پای من بسوزد ، چرا که آن اتاق را من تمیز کرده بودم اما چیزی با عنوان طلا پیدا نکرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری چند قدمی نزدیک شد و در سکوت از بالا تا پایین نگاهم کرد ، ناگهان از موهایم گرفت و به سمت حیاط عمارت کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدمه جیغی از وحشت زدند و مادرم درحالی که پشت سرمان قدم برمیداشت ، به مهری التماس میکرد که من را رها کند ، دلم نمی‌خواست مادرم التماس مهری را بکند بخاطر همین هم گفتم : مامان برو لطفاً .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری با ضرب به روی زمین خاکی پرتابم کرد ، بعد از آن که با کف دست هایم روی زمین رها شدم ، چند قدم فاصله گرفت و به سمت وسایل فتحی رفت ، وسایلی که از ده کیلومتری ترس را در جانت می‌ریختند ، بزرگترین شلاق را برداشت و نزدیک من شد ، از ترس زیاد بغض کرده بودم و این قابل انکار نبود تنها سعی داشتم بخاطر مادرم خودم را قوی نشان بدهم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلاقی چرم و براق که فیل را از پای در می آورد به دست فتحی داد ، فتحی که از بدو ورود ما تنها شوکه نگاهمان میکرد ، شلاق را با سردرگمی گرفت . مادرم باری دیگر با لحنی ملتمس نزدیک مهری شد اما او بلند گفت : هرکسی یک قدم جلو بیاد قسم میخورم به حسابش برسم . فتحی زودباش شروع کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اما خانم اگر خان بویی ببرند کار همه ما ساخته است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من سرویس طلای مادرم رو که یادگار نسل ها قبل بوده گم کردم این به اندازه کافی قانع کننده نیست؟ این دختر اتاق ما رو تمیز کرده و قصد نداره صحبت کنه پس از این طریق یه کاری میکنم مثل بلبل حرف بزنه ، تا قصد نکردم تو رو هم بزنم شروع کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی که بنظر از خشم خان بیشتر میترسید از جایش تکان نخورد ، مهری که هر لحظه عصبی تر میشد شلاق را گرفت و مقابلم ایستاد ، از شدت ترس صدای نفس های خودم را می‌شنیدم و بطور غریزی خودم را عقب می‌کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلاق را بالا برد تا اولین ضربه را بر روی بدنم فرود آورد که ماشین خان وارد عمارت شد ، مادرم که انگار فرشته نجات خود را دیده است سریع به سمت خان که حالا با چهره ای گرفته از ماشین پیاده میشد رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آقا توروخدا دستم به دامنتون دختر من دزد نیست من اینجوری تربیتش نکردم که خدای ناکرده دست درازی بکنه ، توروخدا نجاتش بدید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان در ابتدا با عصبانیت نیم نگاهی به فتحی انداخت و سپس شلاق چرمی که روی زمین رها شده را زیر نظر گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری در بدو ورود خان با زیرکی تمام شلاق را رها کرده و در پوسته مظلوم خود فرو رفته بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتحی مقابل پای خان نشست و گفت : آقا بخدا به خانوم گفتم که خان متوجه بشن واویلا میشه اینجا جهنم میشه اما گوششون بدهکار نبود اصرار داشتند این دختر رو بزنند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهری که از دست فتحی کفری بود با مظلومیت گریه کرد و گفت: خان من از صبح که برگشتم این دختر به من بی احترامی کرده طلای مادرم رو که یادگار چند نسل قبل بوده رو دزدیده خودم دیدم موقع نظافت سرویس رو برداشت ، من هم فقط خواستم یاد بگیره که دروغ نگه وگرنه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن واحد خان فریادی از سر خشم کشید و گفت : کافیه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فریاد خان گریه مهری شدیدتر شد ، حال خاتون خانوم هم از قضیه با خبر شده و خودش را به حیاط رسانده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاتون با نگاه به مهری گفت : اینجا چه خبره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باری دیگر مهری با تحریفات فراوان و بزرگنمایی جریان را تعریف کرد . خاتون خانوم که انگار در جبهه ی مهری بود گفت : باید مجازات بشه حق با مهری ، برای چی دست به اون طلا زده ؟ رعیت رو چه به این کارها ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان که کلافه تر از همیشه بنظر می‌رسید با قدم های بلند و قاطع نزدیک ما شد ، از آستین لباسم گرفت و درحالی که کمکم میکرد گفت : برو داخل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستادم و همانطور که با تعجب به او نگاه میکردم گفتم: چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورم نمیشد که خان قید اشک های مهری و حرف خاتون را زده و من را از دست آنها نجات داده بود ، چرا باید چنین کاری میکرد ؟ مگر من رعیتی بیش نبودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت برق و باد به داخل عمارت برگشتم ، حتی منتظر نماندم تا ببینم در نهایت چه اتفاقی می‌افتد ، فقط ترجیح دادم تا از آن موقعیت خطرناک فرار کنم ، خدا می‌دانست که اگر لحظه ای خان دیر رسیده بود حال چه بلایی به سرم می آمد ، شک نداشتم که زیر ضربات سنگین آن شلاق چرم زنده نمانده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوم شخص »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماسی با شایگان گرفت و همزمان دکمه های پیراهنش را باز کرد تا شاید کمی اکسیژن به ریه هایش وارد شود ، از نظر هایکا شایگان تنها کسی بود که میشد به او اعتماد کرد ، شاید بخاطر این که او هم مثل خودش زخم خورده بود یا با سختی و غم دست و پنجه نرم کرده بود ، هشت سال تمام رفیق بودند ، رشته اش حقوق بود و در حال حاضر وکیل حاذقی بود ، مدتی میشد که هایکا در رابطه با تصمیمش با او مشورت کرده بود ، در ابتدا مخالف با این قضیه بود اما با گذشت زمان انگار او هم با تصمیم هایکا کنار آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از فیصله دادن به بلبشویی که مهری راه انداخته بود بیشتر از هر لحظه کلافه و عصبی بود ، تحمل آن دختر برایش سخت بود ، هنوز یک هفته نبود که وارد این عمارت شده بود اما به اندازه چند سال ماجرا درست کرده بود و هر لحظه هایکا را به باور این جمله نزدیکتر میکرد که : حقا برادرزاده خاتون بود . از خود راضی و دورو ، فراموش نمی‌کرد امروز چطور سعی داشت خودش را مظلوم داستان جلوه بدهد و کاری که قصد انجامش را داشت منطقی نشان دهد . هر لحظه که به آن صحنه فکر میکرد تنها چهره دختر بچه ای هفده ساله با چشمانی ترسان مقابلش نقش می‌بست . شاید اگر کمی دیرتر رسیده بود دخترک زیر آن شلاق چرمی که فیل را از پای در می آورد جان میداد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای سلام شایگان باعث شد از فکر خارج شود ، صدایش را صاف کرد و گفت: چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان که به این اخلاق هایکا عادت کرده بود به کوتاهی گفت : خوب تو چطور ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به پیشانی اش کشید و درحالی که با چهار انگشتش درد سرش را آرام تر میکرد گفت : افتضاح

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیشده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هرروز یه ماجرای تازه و دردسری جدید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هنوز سر حرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هایکا بدون لحظه ای تردید و با اطمینان کامل گفت : معلومه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میتونی همین الان بیخیال همه چیز بشی و برگردی تهران . میتونی بزنی زیر همه چیز ، از اون اتفاق سال ها میگذره حتی کسی نمیدونه که چیشده چرا باید انقدر خودت رو اذیت کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌خوام چیزی بشنوم شایگان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید با این کار تو روح اون خدابیامرز در آرامش نباشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و سرش را با ناباوری تکان داد ، او راضی نباشد ؟ روحش آرامش نگیرد ؟ انگار یه شوخی بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایگان که ترسید هایکا تلفن را به رویش قطع کند گفت : حالا بگو چیکار داشتی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌خوام سریعتر پیش برم ، راهی هست که زودتر نقشه ام رو عملی کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیشد که تصمیم گرفتی زودتر پیش بری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو فکر کن دلتنگی خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت: هایکایی که من میشناسم در دایره لغاتش چیزی به اسم دلتنگی نمی‌شناسه راستش رو بگو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس کلافه ای کشید و گفت : فقط می‌خوام زودتر این آتیش لعنتی رو که سالهاست خواب و خوراک رو ازم گرفته بخوابونم . حالا بجای نصیحت راه حل بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو مطمئنی اون دختر عزیزکرده خاتون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تا وقتی یادمه مهری با شکوه و کژال داخل همین عمارت همبازی بودند ، خاتون به اندازه شکوه و کژال حتی گاهی بیشتر به مهری اهمیت میداد میدونم که عاشق برادرزاده اش هست . انقدری که با دیدن ناراحتیش ناراحت بشه و با شادیش خوشحال .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دوست هم داره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همش قصد جلب توجه داره ، امروز هم یه شری درست کرده بود که نگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مشکل تو با اون نیست چرا مثل یه همسر بهش توجه نمیکنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شایگان شوخیت گرفته ؟ این ازدواج صوری و من آدمی نیستم که به کسی متعهد بشم . از طرفی هم خون خاتون این خودش دلیل کافی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی خب موکلم اومده دفتر بعدا با هم صحبت میکنیم فعلا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب خداحافظی کرد و گوشی را روی میز قرار داد ، پیراهنش را کامل درآورد و روی صندلی گذاشت ، داخل آیینه نگاهش به زنجیر دور گردنش افتاد که یادگاری از مادر عزیزش بود ، ناخودآگاه زنجیر را سمت لبهایش برد و عمیق بوسید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشست و تکیه اش را به تاج تخت داد ، موبایلش را برداشت و همزمان که بی هدف به صفحه موبایلش خیره شده بود فکر کرد که چگونه باید پیش برود؟ باید هرطور شده این بازی را به نفع خودش به پایان می‌رساند حتی اگر قرار بود در این بین کسی را قربانی اهدافش بکند این کار را میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلژین »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهلقا: این میوه ها رو داخل اون ظرف بزرگ بچین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!