آشتی به قلم سعیده براز
پارت سی :
با این حرف آشتی ،هیمن متوجه حضور آراز و طرز نگاه کردنش شد .آراز که متوجه عصبانیت
هیمن شده بود از آنجا دور شد.
هیمن و آشتی روی صندلی نشستند و هیمن در حالی که از شدت خشم صدایش می لرزید گفت:
ـ یعنی من فقط اگه این مرتیکه آراز رو گیر بیارم ،می دونم چیکارش کنم .پسره ی عوضی.
ـ ولش کن تو رو خدا ،اونو امشب فقط تو این عروسی دیدیم ،دیگه نمی بینیمش.
ـ یعنی رسما عروسی رو کوفتمون کر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
مریم
0خیلی قشنگ بود ممنونم خیلی برا هیمن وآشتی خوشحالم