پارت سی :


با این حرف آشتی ،هیمن متوجه حضور آراز و طرز نگاه کردنش شد .آراز که متوجه عصبانیت
هیمن شده بود از آنجا دور شد.
هیمن و آشتی روی صندلی نشستند و هیمن در حالی که از شدت خشم صدایش می لرزید گفت:
ـ یعنی من فقط اگه این مرتیکه آراز رو گیر بیارم ،می دونم چیکارش کنم .پسره ی عوضی.
ـ ولش کن تو رو خدا ،اونو امشب فقط تو این عروسی دیدیم ،دیگه نمی بینیمش.
ـ یعنی رسما عروسی رو کوفتمون کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    خیلی قشنگ بود ممنونم خیلی برا هیمن وآشتی خوشحالم

    ۱ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی قشنگ و عالی

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    عالی،خیلی زوج قشنگی ان،خیلی بهم میان

    ۲ سال پیش
  • مائده

    1

    خیلی خوبی نویسنده جون دمت گرم خیلی خوب جزئیات رو توضیح میدی و ممنون از ذهن خلاقت قشنگم.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️