آشتی به قلم سعیده براز
پارت بیست و پنجم :
پدر ومادر آشتی سیسمونی نوه شان را آوردند و با کمک هیمن در اتاق کوچک خانه چیدند. آشتی با
ذوق به آنها نگاه می کرد و مدام در کمدها را باز می کرد و از دیدن لباسهای کوچک و زیبا به وجد می آمد.
شادیه همان شب برای دیدن سیسمونی به خانه ی آنها آمد و با خوشحالی به شکم آشتی نگاه کرد و
گفت:
ـ چقدر دیگه تا به دنیا اومدنش مونده؟
ـ سه هفته ی دیگه.
هیمن تمام حواسش پی آشتی بود که خو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
عالی
0عالی عالی عالی عالی
۱ سال پیشارزو
0داستان خوب واموزنده ای وخوندنی
۱ سال پیشنسرین پاکروان
0بسیار عالی بود
۱ سال پیشسارا
00000000000000
۱ سال پیش........
0..........
۱ سال پیشرزا
0عالی مثل همیشه انشاءالله هر چه زودتر عقد کنن
۱ سال پیشMaryam
1سلام نویسنده جان ممنون بابت پارت قشنگتون عالی بود دلم برای هیمن میسوزه تو چه وضعیتی گیر کرده آشتی یکم بیشتر هوای هیمن رو داشته باش گناه داره ممنون از اینکه همه چیزو با جزئیات بیان میکنید
۱ سال پیشمائده
1خیلی خوبه دست سازنده درد نکنه . خیلی خوبه که همه چیز رو با جزئیات توضیح میدی .ممنون . ولی زودتر پارت های بعدی رو بزار که طاقت ندارم
۱ سال پیش...
2عالیههه واییی ای کاش آرین زنده باشه این دوتا هم عاشق هم بشن بعد آرین بیاد حسرت بخوره
۱ سال پیشپری
0عالی بود عزیزم.خیلی خوشم میاد که اطلاعاتت قویه و دقیق درمورد درد زایمان و آمپول فشار و همه چیز برحسب واقعیت مینویسی.بعضی نویسنده ها قلمشون ضعیفه پروسه زایمان را سرسری مینویسن . من از این کارت خیلی خوشم اومد ممنون
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
مرسی پری
۱ سال پیشرقیه
1عالی بود سعیده جون یکم پارت بیشتر بزار آدم سیر نمیشه که🙏🦋💙
۱ سال پیشسارا
2واقعا سنت بدیه همسر من نزاشت مادر من سیسمونی بده دقیقا حرف شما بود که این بچه ماست ربطی نداره کسی دیگه ای بهاشوبده❤️
۱ سال پیشماهرخ
3واقعا. این چه رسم مسخره آیه . دو نفر دیگه تصمیم گرفتن بچه دار بشن اونوقت هزینه های گردن خانواده عروسه !!!! تازه پای حضانتم ک میاد وسط خانواده دختر حقی ندارن !! نسل ما باید این عقاید و رسم و رسوم باطل رو برچینه
۱ سال پیشبهار
2طفلکی همین با محبت آشتی چه ذوقی می کنه خدا کنه کنارهم یه زندگی عاشقانه داشته باشنو همین مرد زندگیه🌹
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
عالی
0عالی عالی عالی