آشتی به قلم سعیده براز
پارت بیست و نهم :
هیمن هم حال خوشی نداشت .یک چیزی مثل خوره به جانش افتاده بود ،حتی دوست نداشت دلیل ناراحتی آشتی، آروین باشد.مرد بود دیگر غیرت داشت روی دوست داشتنی ترین زن زندگیش.
هیمنی که پدرش را در کودکی از دست داده بود و همراه مادر پیرش زندگی می کرد که او راهم
خیلی زود از دست داد ،خیلی از بی کسی می ترسید . شاید برادرش محمد را داشت اما گذر زمان به
او ثابت کرده بودکه محمد غم خوار خوبی نیست...
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
پوری
0داستان قشنگی داشت
۱ سال پیشعالی
0عالی عالی عالی
۱ سال پیشمرضیه
0خوب وعالی قشنگ بود
۱ سال پیشلیلی
0عالی بود ممنونم
۱ سال پیشSara
0خیلی خیلی رمان زیبایی بود لذت بردم از خوندنش
۱ سال پیشSara
0خیلی خیلی رمان زیبایی بود لذت بردم از خوندنش
۱ سال پیشستاره
0سلام یه سؤال کاوه کی بود؟
۱ سال پیشهستی
0عالی وبسیارزیبا
۱ سال پیشکوثر
0خیلی رمان خوبیه ممنون
۱ سال پیشالهام رحمتی
1عالی وقشنگ بود
۱ سال پیششراره
1واقعا عالیه دست نویسندش، دردنکنه سال نوم مبارک ایشالله باتن سالم ودلخوش
۱ سال پیشA-a
1نویسنده عزیز عیدتون مبارک سالی سرشار از سلامتی وموفقیت داشته باشید🌼☘️🌼☘️
۱ سال پیشثنا
0عالیه ممنون
۱ سال پیشام البنین
1یه بار رفت خوشحال بشه حالا آراز نمی زاره براش زهر شد
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سعید
0چرا انقدر خواننده رو دق میدید