دوست داشتی؟
رمان اریکا اثر هیوا بهرامی

رمان اریکا

  • زبان فارسی
  • 154.5K 👁
  • 802 ❤️
  • 707 💬

خلاصه رمان :

داستان درباره ی دختری به اسم اریکاس که از خ و نه فرار میکنه و راهی مسیری میشه که پایانش رو نمیدونه که در همون ابتدا مزاحمت سه پسر باعث میشه که….

قسمتی از متن رمان اریکا

مهرسا قدی متوسط، چشمان و ابروانی مشکی و صورتی گرد داشت، گردی صورتش به مادرش رفته بود. اما از نظر اریکا در کل چهره اش به حامد خان شباهت بیشتری داشت تا مهناز خانم؛ به آرامی جواب ِ سلامش را داد:
- سلام.
مهرسا با چشمانی فراخ و گونه هایی گل انداخته از هیجان، دستش را پیش کشید و گفت:
- اسم من مهرساست.
اریکا بعد از مکثی نسبتا طولانی دست او را در دست گرفت و سعی کرد مانند او لبخند بزند:
- منم... اریکام!
دست ِ اریکا را فشرد:
- از آشنایی باهات خیلی خوشوقتم.
اریکا با تعجب به او خیره شد و سعی کرد تعجبش را پشت لبخند مسخره اش پنهان کند. سری به نشانه ی تایید تکان داد:
- آره... مَ... منم... همینطور...
به لباس های خود خیره شد و ادامه داد:
- می بخشید که... زحمت دادم.
دستش را عقب کشید و اضافه کرد:
- بابت لباس ها ممنون.
مهرسا لبخندی زد و سرش را به سرعت به سمت چپ و راست تکان داد:
- تعارف و بذار کنار. اگه به خجالت باشه من از همه خجالتی ترم. خیلی خوشحالم که یه دختر همسن و سال ِ خودم اینجاست.
چشم از اریکا گرفت و به پله ها نگاه کرد. دوباره نگاهش را به اریکا دوخت و لبخندی زد:
- من می رم سر ِ میز صبحانه... تو هم... زودی بیا، آخه من باید برم دانشگاه...
و لبخند زد و یک قدم به سمت عقب برداشت، اریکا نیز لبخندی مصنوعی زد و گفت:
- یه... آبی به صورتم بزنم... میام!
مهرسا سری تکان داد و از پله ها به سمت پایین سرازیر شد. اریکا به اتاق برگشت تا آبی به دست و صورتش بزند. در واقع این کار بهانه ای برای فرار از زیر نگاه های ِ کنجکاو مهرسا بود. اما حالا واقعا نیاز داشت تا با آب ِ سرد کمی حال خود را جا بیاورد. خوشحال بود از اینکه درون ِ آن اتاق یک سرویس ِ بهداشتی ِ مختلط از حمام و دستشویی وجود دارد. هر چند همیشه از این نوع سرویس ها بدش می آمد. «همینم از سرت زیاده. یه دختر فراری و چه به ناز کردن!»
به خود در آینه خیره شد. از دیدن رنگ پریده ی صورتش به وحشت افتاد. صورتی استخوانی، گونه هایی برجسته، چشمانی درشت به رنگ قهوه ای تیره با موهایی مجعد و خرمایی رنگ؛ لبانش لرزید و از هم باز شد:
- لعنت به تو...
از شدت بغض چانه اش لرزید. نگاهش را از آینه گرفت. با نفرتی زیاد که در خود احساس می کرد مشتی آب به آینه پاشید و از سرویس بیرون آمد. با دستمال کاغذی دست و صورتش را خشک کرد.
به سمت دَر ِ اتاق رفت. در را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت که ناگهان با کسی برخورد کرد؛ شانه اش درد گرفت؛ دست به شانه گرفت و به نگاه گستاخ و عصبانی ِ پسر جوان خیره شد. «این آرین ِ؟!»
پسری که در مقابل خود می دید زیبایی عجیبی داشت، زیبایی که نگاه خیره ی هر دختری را به خود جلب می کرد.
چشمانی آبی که رنگ خاص و عجیبش نگاه اریکا را به سمت خود کشید، بیشتر فیروزه ای می زد، لب های کوچک و قلوه ای، ابروانی کمانی و کشیده، هیکلی متوسط و استخوانی، بیشتر که دقت کرد متوجه شد این پسر چهره ای دخترگونه دارد، هیچ نقصی در صورت او پیدا نمی شد. در ذهن خود آرین را به یک فرشته ی زمینی تشبیه کرد و از توصیف خود پوزخندی به لب آورد.
وقتی نگاه ِ هیز و حریص آرین را روی اجزای بدن خود دید، اخمی به چهره نشاند و کمی خود را جمع و جور کرد، نگاه خیره و طولانی ِ او را تاب نیاورد و سر به پایین انداخت. هیچ وقت دختر خجالتی ای نبود، اما نمی دانست که چرا حالا احساس خجالت و خشم را با هم تجربه می کند؟ خیلی جدی و محکم گفت:
- سلام. می بخشید.
آرین لبخند پر کنایه ای زد و در حالی که هنوز نگاهش روی صورت اریکا میخ شده بود، با لحن ِ بدی گفت:
- باریکلا! این بابای ِ ما هم ایول داره والا! چه عجب ما یکی و توی دوست و آشنا دیدیم که بشه بهش نگاه کرد. افتخار آشنایی با چه کسی و دارم؟
اریکا که دیگر حوصله اش از دست آن پسرک گستاخ و نگاه هیز و مسخره اش به سر آمده بود، سرش را بالا گرفت و به چشمان او خیره شد؛ خیلی جدی گفت:
- اریکا، اگه امر دیگه ای نیست می خوام برم.
بالاخره اخلاق قدیمی خود را بازیافته بود. آرین ابرویی بالا انداخت و سوتی حاکی از تعجب و شوق کشید:
- اوه اوه چه خشنی تو دختر! نه به قیافه ی ملوس و بانمکت نه به این اخلاق گندت!
اریکا که حسابی آتیشی شده بود و پره های بینی اش از شدت خشم می لرزید، نگاه پر نفرتش را از آرین گرفت و گفت:
- لطفا درست حرف بزنید! حالا هم برید کنار می خوام رد شم.
بعد با تندی از کنارش گذشت و از پله ها سرازیر شد. پله ها را که تمام کرد در جای خود ایستاد.
- پسره ی نکبت! پدرت حق داره... بیشعور!
لحظه ای بعد با ترس اندیشید: «نکنه یه وقت آمار ِ من و به این پسرش بده! نه بابا وقتی به زنش نمی گه پسرش چی کاره س! ولی از کجا معلوم شاید به زنش گفته و اون به روی من نمیاره؟»
حالا با وجود گرسنگی زیاد حوصله ی روبه رو شدن با حامد خان و مهناز خانم را نداشت، اما تا ابد که نمی توانست آنجا بایستد و به در و دیوار نگاه کند؟ یا به آرین فحش دهد؟
نفس عمیقی کشید و به راه افتاد، به میز که رسید زیر لب سلام آرامی کرد و نشست. مهناز با لبخند جواب سلامش را داد. وقتی حامد خان را آن نزدیکی ها ندید با ترس و دلهره به چهره ی مهربان زن خیره شد و پرسید:
- عَ... عمو... حامد رفتن؟
مهناز در حالی که لیوانی چای جلوی او می گذاشت پاسخ داد:
- آره عزیزم، همین چند دقیقه ی پیش رفت مطبش...
اریکا سکوت کرد و چیزی نگفت، همان موقع کسی کنارش نشست، سر چرخاند و آرین را دید.
- صبح بخیر!
اخم کرد و ترجیح داد سکوت کند. کمی خجالت می کشید اما با اصرار های زیاد مهناز شروع به خوردن صبحانه کرد. در حین نوشیدن چای به فکر فرو رفت، آنقدر که حواسش به نگاه های تمسخر آمیز آرین روی نیم رخ خود نبود. صدای مهناز رشته ی افکارش را گسست:
- اریکا جان، من امروز باید برم کلاس، مهرسا هم تازه رفته، منتظرت موند با هم صبحانه بخورین ولی دیر کردی و بیشتر از این نمی تونست منتظر بمونه. اما آرین خونه هست و تنها نیستی. خواستم بهت بگم که بدونی عزیزم، دلم نمی خواد احساس غریبی کنی. اینجارو مثل ِ خونه ی خودت بدون.
با شنیدن نام آرین رنگ از چهره اش پرید. دیگر باقی حرف های مهناز را نمی شنید. با چشمانی گرد شده از ترس به آرین خیره شد، می توانست لبخند مسخره ی او را ببیند. «می خوان که با این پسر الدنگشون تنها باشم؟! دیوونه ان!!»
بازدمش را با حرص و ترس بیرون فرستاد و سر به زیر انداخت. «نه دیوونه تر از تو!»
مهناز که متوجه ی ترس و نگرانی اریکا شده بود، دست ِ او را در دست گرفت و فشرد، با لبخند اشاره ای به آرین کرد و گفت:
- نگاه به شکل و شمایل این پسر ما نکن، یکم شیطون هست، ولی توی دلش هیچی نیست.
لبخندی مصنوعی زد و سری تکان داد، در دل گفت: «آره ارواح عمه ش! هیچی تو دلش نیست همه رو تو چشاش ذخیره کرده.»
قبل از رفتن مهناز، اریکا به داخل اتاق ِ ستاره رفت، بعد از قفل کردن در ِ اتاق نفس راحتی کشید و به آن خیره شد.
- این از این! دیگه چیزی برای ِ ترسیدن وجود نداره. حالا آروم باش...
ناگهان با صدای در از جا پرید و قدمی به سمت عقب برداشت. وقتی دید کسی به دَر ضربه می زند، با عجله و ترس به پشت دَر رفت، سعی کرد صدایش نلرزد:
- بَ... بله؟!
صدای خندان آرین را شنید:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اریکا

  • ماهرخ

    0

    قسمتی از رمان که اریکا باکمک دادوبیدادهای آرین کارت انباررابرمیداردتا موقعی که همسرش میفهمدودارد واقعیتهارا میگوید دررمان نیست وحذف شده است

    ۱۳ ساعت پیش
  • h. mm

    0

    کاشکی هنوز ادامش میدادی جلد دومم بنویس

    ۳ روز پیش
  • اوینا

    1

    رمان قشنگی بود ولی چرا تلخ تموم شد دلمون گرفت کاش اخر داستان شیرین بود و اون دوتا که تازه به عشق پی برده بودن ادامه داشت

    ۲ ماه پیش
  • آرام

    0

    آره واقعا 😕👍

    ۳ هفته پیش
  • آرام

    0

    رمان خیلی قشنگی بود ولی پایانش خیلی غم انگیزه خیلی گریه کردم🤕 ممنون از نویسنده رمان 👌

    ۳ هفته پیش
  • fati

    1

    واقعا ناراحت کننده بود منم بغض می کردم اخه چرا باید آخرش اینجوری تموم می شد؟؟ 💔💔

    ۳ هفته پیش
  • بی نام

    0

    رمان خوبی ولی شخصیت ها خودشون رو اول معرفی نمی کنند یک دفعه ی وارد می شوند

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    4

    امروز بخاطر این رمان من حالم گرفته ست نویسنده رمان باید پاسخگو باشد چرا آخر رمان باید محمد فوت کنه لطفاً توضیح بدین

    ۲ ماه پیش
  • ....

    0

    چون محمد مجرم بود و باید اعدام میشد او آدم های زیادی رو گشته بود که این باعث شد خدا اونو به چیزی که حقشه برسونه یعنی مرگ

    ۱ ماه پیش
  • H.M

    2

    رمان از نظر قلم خوب بود ولی داستان رو نویسنده خیلی کش میداد و خوب این باعث میشه کسی که رمانو میخونه خسته بشه..نویسنده اریکا رو یه شخصی نشون داده که میخواد انتقام بگیره درحالی که نمیتونه و همش گریه میکنه..و در اخر پایان داستان بسیار بد تموم شد میتونست خیلی بهتر باشه.. امیدوارم نقدم مفید باشه

    ۲ ماه پیش
  • غریبه ی آشنا

    1

    چرا اینجوری تموم شدد😭 باید به هم میرسیدن خیلی مسخره تموم شد بعدش هم من یه چی رو متوجه نشدم اریکا میخکاست از کی و برای چی انتقام بگیره به چه دلیل؟😐

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    آخه چ ادباید آخرش اینجوری میشد چرا نویسندگان. رمان دقت نمیکنند همه اتفاقات میزارن آخر داستان.. فصل آخر داستان حداقل دو فصل دیگه باید داشته باشد بعدچرا محمد باید بمیره ای خدا اینم از آخر رمان ما که همش اعصاب خورد کونی

    ۲ ماه پیش
  • lisa

    3

    آخهه چراا من که همش بخاطرش گریه کرددمم نباید اینجوری میشد لعنتی باید آخرش بهم میرسیدن لزومن. خاستی داغش فقط رو دل ما بزاریی وای چرا آخرشو اینجوریی نوشتیی🖤🖤😭😭

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    خیلی رمان داری و هر یک از قسمت هایآن 100 سفه دارد

    ۳ ماه پیش
  • مینا

    1

    رمان جالبی نبود چون من چه *** که بخاطرش بیدار موندم و گریه کردم بعد آخرش توقع نداشتم اینجوری تمام بشه کل داستان بدبختی و گریست بعد آخرش هم بد تمام شد

    ۳ ماه پیش
  • .....

    2

    اخرش نباید اینجوری میشددددددددد اخه چرا اینجوریش کردی کاش اخرشو درست مینوشتی

    ۳ ماه پیش
  • Raha

    2

    رمال غیر حرفه ای بود اریکا خیلی رفتار های غیر منطقی داشت ، کلا میخاست انتقام بگیره ، ولی دقیقا انتقام از چی ؟!!! اخه اینکه باباش رفته بعد از چهار سال زن گرفته که اینقدر بدبختی نداره خب اون بنده خدا هم آدمه 😐😑نقد های زیادی وارده ولی همین رو بگم که برای موضوع انتقام موضوع مسخره ای رو انتخاب کرده🫤

    ۴ ماه پیش
  • Sayna

    2

    نه انتقام بابت این نبود ، بابت این بود که پدرش به خاطر ثریا مجبورش کرد ازدواج کنه و اونو بازی داد ، هر کسی بود هر از پدرش هم از مادر خوندش ناراحت میشد

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️