رمان اریکا
- به قلم هیوا بهرامی
- ⏱️۱۳ ساعت و ۵۷ دقیقه
- 134.1K 👁
- 720 ❤️
- 505 💬
داستان درباره ی دختری به اسم اریکاس که از خ و نه فرار میکنه و راهی مسیری میشه که پایانش رو نمیدونه که در همون ابتدا مزاحمت سه پسر باعث میشه که….
- سلام.
مهرسا با چشمانی فراخ و گونه هایی گل انداخته از هیجان، دستش را پیش کشید و گفت:
- اسم من مهرساست.
اریکا بعد از مکثی نسبتا طولانی دست او را در دست گرفت و سعی کرد مانند او لبخند بزند:
- منم... اریکام!
دست ِ اریکا را فشرد:
- از آشنایی باهات خیلی خوشوقتم.
اریکا با تعجب به او خیره شد و سعی کرد تعجبش را پشت لبخند مسخره اش پنهان کند. سری به نشانه ی تایید تکان داد:
- آره... مَ... منم... همینطور...
به لباس های خود خیره شد و ادامه داد:
- می بخشید که... زحمت دادم.
دستش را عقب کشید و اضافه کرد:
- بابت لباس ها ممنون.
مهرسا لبخندی زد و سرش را به سرعت به سمت چپ و راست تکان داد:
- تعارف و بذار کنار. اگه به خجالت باشه من از همه خجالتی ترم. خیلی خوشحالم که یه دختر همسن و سال ِ خودم اینجاست.
چشم از اریکا گرفت و به پله ها نگاه کرد. دوباره نگاهش را به اریکا دوخت و لبخندی زد:
- من می رم سر ِ میز صبحانه... تو هم... زودی بیا، آخه من باید برم دانشگاه...
و لبخند زد و یک قدم به سمت عقب برداشت، اریکا نیز لبخندی مصنوعی زد و گفت:
- یه... آبی به صورتم بزنم... میام!
مهرسا سری تکان داد و از پله ها به سمت پایین سرازیر شد. اریکا به اتاق برگشت تا آبی به دست و صورتش بزند. در واقع این کار بهانه ای برای فرار از زیر نگاه های ِ کنجکاو مهرسا بود. اما حالا واقعا نیاز داشت تا با آب ِ سرد کمی حال خود را جا بیاورد. خوشحال بود از اینکه درون ِ آن اتاق یک سرویس ِ بهداشتی ِ مختلط از حمام و دستشویی وجود دارد. هر چند همیشه از این نوع سرویس ها بدش می آمد. «همینم از سرت زیاده. یه دختر فراری و چه به ناز کردن!»
به خود در آینه خیره شد. از دیدن رنگ پریده ی صورتش به وحشت افتاد. صورتی استخوانی، گونه هایی برجسته، چشمانی درشت به رنگ قهوه ای تیره با موهایی مجعد و خرمایی رنگ؛ لبانش لرزید و از هم باز شد:
- لعنت به تو...
از شدت بغض چانه اش لرزید. نگاهش را از آینه گرفت. با نفرتی زیاد که در خود احساس می کرد مشتی آب به آینه پاشید و از سرویس بیرون آمد. با دستمال کاغذی دست و صورتش را خشک کرد.
به سمت دَر ِ اتاق رفت. در را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت که ناگهان با کسی برخورد کرد؛ شانه اش درد گرفت؛ دست به شانه گرفت و به نگاه گستاخ و عصبانی ِ پسر جوان خیره شد. «این آرین ِ؟!»
پسری که در مقابل خود می دید زیبایی عجیبی داشت، زیبایی که نگاه خیره ی هر دختری را به خود جلب می کرد.
چشمانی آبی که رنگ خاص و عجیبش نگاه اریکا را به سمت خود کشید، بیشتر فیروزه ای می زد، لب های کوچک و قلوه ای، ابروانی کمانی و کشیده، هیکلی متوسط و استخوانی، بیشتر که دقت کرد متوجه شد این پسر چهره ای دخترگونه دارد، هیچ نقصی در صورت او پیدا نمی شد. در ذهن خود آرین را به یک فرشته ی زمینی تشبیه کرد و از توصیف خود پوزخندی به لب آورد.
وقتی نگاه ِ هیز و حریص آرین را روی اجزای بدن خود دید، اخمی به چهره نشاند و کمی خود را جمع و جور کرد، نگاه خیره و طولانی ِ او را تاب نیاورد و سر به پایین انداخت. هیچ وقت دختر خجالتی ای نبود، اما نمی دانست که چرا حالا احساس خجالت و خشم را با هم تجربه می کند؟ خیلی جدی و محکم گفت:
- سلام. می بخشید.
آرین لبخند پر کنایه ای زد و در حالی که هنوز نگاهش روی صورت اریکا میخ شده بود، با لحن ِ بدی گفت:
- باریکلا! این بابای ِ ما هم ایول داره والا! چه عجب ما یکی و توی دوست و آشنا دیدیم که بشه بهش نگاه کرد. افتخار آشنایی با چه کسی و دارم؟
اریکا که دیگر حوصله اش از دست آن پسرک گستاخ و نگاه هیز و مسخره اش به سر آمده بود، سرش را بالا گرفت و به چشمان او خیره شد؛ خیلی جدی گفت:
- اریکا، اگه امر دیگه ای نیست می خوام برم.
بالاخره اخلاق قدیمی خود را بازیافته بود. آرین ابرویی بالا انداخت و سوتی حاکی از تعجب و شوق کشید:
- اوه اوه چه خشنی تو دختر! نه به قیافه ی ملوس و بانمکت نه به این اخلاق گندت!
اریکا که حسابی آتیشی شده بود و پره های بینی اش از شدت خشم می لرزید، نگاه پر نفرتش را از آرین گرفت و گفت:
- لطفا درست حرف بزنید! حالا هم برید کنار می خوام رد شم.
بعد با تندی از کنارش گذشت و از پله ها سرازیر شد. پله ها را که تمام کرد در جای خود ایستاد.
- پسره ی نکبت! پدرت حق داره... بیشعور!
لحظه ای بعد با ترس اندیشید: «نکنه یه وقت آمار ِ من و به این پسرش بده! نه بابا وقتی به زنش نمی گه پسرش چی کاره س! ولی از کجا معلوم شاید به زنش گفته و اون به روی من نمیاره؟»
حالا با وجود گرسنگی زیاد حوصله ی روبه رو شدن با حامد خان و مهناز خانم را نداشت، اما تا ابد که نمی توانست آنجا بایستد و به در و دیوار نگاه کند؟ یا به آرین فحش دهد؟
نفس عمیقی کشید و به راه افتاد، به میز که رسید زیر لب سلام آرامی کرد و نشست. مهناز با لبخند جواب سلامش را داد. وقتی حامد خان را آن نزدیکی ها ندید با ترس و دلهره به چهره ی مهربان زن خیره شد و پرسید:
- عَ... عمو... حامد رفتن؟
مهناز در حالی که لیوانی چای جلوی او می گذاشت پاسخ داد:
- آره عزیزم، همین چند دقیقه ی پیش رفت مطبش...
اریکا سکوت کرد و چیزی نگفت، همان موقع کسی کنارش نشست، سر چرخاند و آرین را دید.
- صبح بخیر!
اخم کرد و ترجیح داد سکوت کند. کمی خجالت می کشید اما با اصرار های زیاد مهناز شروع به خوردن صبحانه کرد. در حین نوشیدن چای به فکر فرو رفت، آنقدر که حواسش به نگاه های تمسخر آمیز آرین روی نیم رخ خود نبود. صدای مهناز رشته ی افکارش را گسست:
- اریکا جان، من امروز باید برم کلاس، مهرسا هم تازه رفته، منتظرت موند با هم صبحانه بخورین ولی دیر کردی و بیشتر از این نمی تونست منتظر بمونه. اما آرین خونه هست و تنها نیستی. خواستم بهت بگم که بدونی عزیزم، دلم نمی خواد احساس غریبی کنی. اینجارو مثل ِ خونه ی خودت بدون.
با شنیدن نام آرین رنگ از چهره اش پرید. دیگر باقی حرف های مهناز را نمی شنید. با چشمانی گرد شده از ترس به آرین خیره شد، می توانست لبخند مسخره ی او را ببیند. «می خوان که با این پسر الدنگشون تنها باشم؟! دیوونه ان!!»
بازدمش را با حرص و ترس بیرون فرستاد و سر به زیر انداخت. «نه دیوونه تر از تو!»
مهناز که متوجه ی ترس و نگرانی اریکا شده بود، دست ِ او را در دست گرفت و فشرد، با لبخند اشاره ای به آرین کرد و گفت:
- نگاه به شکل و شمایل این پسر ما نکن، یکم شیطون هست، ولی توی دلش هیچی نیست.
لبخندی مصنوعی زد و سری تکان داد، در دل گفت: «آره ارواح عمه ش! هیچی تو دلش نیست همه رو تو چشاش ذخیره کرده.»
قبل از رفتن مهناز، اریکا به داخل اتاق ِ ستاره رفت، بعد از قفل کردن در ِ اتاق نفس راحتی کشید و به آن خیره شد.
- این از این! دیگه چیزی برای ِ ترسیدن وجود نداره. حالا آروم باش...
ناگهان با صدای در از جا پرید و قدمی به سمت عقب برداشت. وقتی دید کسی به دَر ضربه می زند، با عجله و ترس به پشت دَر رفت، سعی کرد صدایش نلرزد:
- بَ... بله؟!
صدای خندان آرین را شنید:
نفس
0خوب بود ولی کاش پایانش خوب تموم میشد 💔
۲ هفته پیشارمیتا
0از نظر من قشنگ بود اما ای کاش پایان شادی داشت
۲ هفته پیشملیحه
0خیلی رمانش باحال و غمگین بود فقط تو بعضی از پارت ها یه هو وسط خوندن از 4پارت قبل ادامش می اومد لطفاً درست کنید ولی پیشنهاد میشه حتما بخونید
۲ هفته پیشZ.R
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نادیا
0من دومین باره این رمان میخونم با وجود پایان غمگینش:*)
۱ ماه پیشنادیا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
.
0رمان خوبی بود ولی آخرش...واقعا نباید محمد میمرد و من اصلا درک نکردم ما این همه خوندیم که اخرش با مرگ روبه رو بشیم؟! اگه بخوایم مرگ و اینکه یهو آخره قصه را کامل خلاصه کردی فاکتور بگیریم رمان خوبی بود.
۱ ماه پیشMasoome
0رمان قشنگی بود ارزش یکبار خوندن رو داشت..نویسنده یه جاهایی رو خیلی خلاصه کرده بود و این یکم اذیتم میکرد..اریکا خیلی لوووس بود..کاش یکم عاشقانه هاشون بیشتر بود☹️
۲ ماه پیششیوا
0سلام رمان قشنگی بود ولی یه سوال داره اذیتم میکنه اریکا با محمدک رابطه نداشتن پس بچه از کجا پیداش شد بعدشم اینا ک بیمارستان بودن تحت نظر پلیس محمد ک ازاد نشد بچه ب وجود بیاد
۳ ماه پیشMAHM
1فکرکنم خیلی بادقت نخوندی چون اونارابطه داشتن نمی ونم توقسمت چندبودهمون جاک اریکابه محمدزنگ زدبیاخونه کارت دارم رابطع برقرارکردن
۲ ماه پیشMAHM
1من واقعا ازاین رمان خیلی راضی بودم خیلی عشق اریکاومحمدرودوست داشتم اماتنهاجایی که بنظرم بدبوداینه که اخرشونبایداینطورتموم میکردن نباید محمد میسوخت واخراشوخیلی سرسری خلوصه کردباید ازحال نادیاوشروین هم مینوشت ولی عالیی بودممنون ازتلاشتون🫡😊😉
۲ ماه پیشااا
0اااااااااا
۳ ماه پیشzahra
2آخرش خیلی ناراحت شدم باید حداقل پایانش خوش تموم میشد ولی در کل رمان قشنگی بود
۳ ماه پیشزهرا
0خوب بود. ممنون از شما
۳ ماه پیشسمیه
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
حدیث
0قصدتوهین ندارم ولی خیلی رمان ابتدایی طور نوشته شده، انگاریه بچه رمان نوشته، شاید من انتظاربیشتری دارم