رمان دوراهی احساس
- به قلم سارا اسماعیلی
- ⏱️۳ ساعت و ۴۴ دقیقه
- 141.6K 👁
- 989 ❤️
- 740 💬
رمان راجب دختری به اسم اویناس.. دختری مهربون که قلبشو میشکنن..که خورد میشه.تصمیم به انتقام میگیره..انتقام از مردی که قلبشو خورد کرد..و سرانجام ازدواج کردن با برادر معشوق؟...چه میشه پایان این دوراهی احساس؟
بي هيچ آرايشی رفتم بيرون و منتظر سام شدم.
از استرس ناخونامو مي جوييدم.ماشينش جلوم ترمز كرد.سوار شدم:سلام
جوابمو نداد و گاز داد؛ماشين از جاش كنده شد.
چشمای سرخش و پوست رنگ پريدش نشون دهنده ی حال بدش بود.
_نميخوای بگی چی شده؟
با حرص دستشو تو موهاش كشيد؛آبی چشماش به سفيد ميزد.
دستمو رو دستش كه رو دنده بود گذاشتم:سام؟
يهو دستشو كشيد و گفت:ديگه به من دست نزن!!
يخ كردم از حرفش خداي من...
سام من چرا اينجوری شده؟
_خواهش ميکنم...
داد زد:ميتوني دو ديقه خفه شی؟
بغض كردم!
چرا باهام اينجوري حرف ميزنه؟!
چند دقيقه بعد بام تهران بوديم.
سيگاري روشن كرد و جلوم راه ميرفت سمت اولين جايی كه همو ديديم و بعد اون پاتوقمون شد.
روی همون نيمكت،جايی كه تهران زير پات بود.
دل هوا گرفته و ابری بود،پک عميقی به سيگارش زد.
+يادته اولين بار اينجا همو ديديم.
+اولين بار با ديدن عسل نگاهت دلم رفت.
+تو اين ٣سالی كه باهميم سعی كردم تو محبت هيچی برات كم نذارم.
با بغض رفتم جلوش گفتم:چرا اين حرفارو ميزنی؟
پيشونيشو به پيشونيم چسبوند.
+بايد از هم جدا شيم اوينا!
سرمو عقب آوردم... دهنم بی هدف باز و بسته
می شد.
جوشيدن اشک تو چشمام همزمان شد با نم نم بارون...
زمزمه كردم:شوخی مسخره ايه!
+شوخی نيست!
_دروغ ميگی...
جيغ زدم:دروغ ميگي!!!
چيزي زير لب گفت...
اشكام راه خودشونو پيدا كردن..
با فرياد گفتم:اين مسخره بازيا چيه؟تو يه شب چي شد؟
كو حرفای عاشقانت؟
كجاس اون سام عاشق؟
حركت سيب گلوش نشون ميداد بغض داره
هق زدم:نامرد اين حرفا چيه؟
جدا شيم؟
تو ميتونی؟
نگاه گرفته و سردشو ازم گرفت و محكم گفت:ميتونم...
با بغض گفتم:و..ولي من نم...نميتونم...
بارون نم نم مي باريد و لباس جفتمون خيس اب شده بود..
پاهام تحمل وزنمو نداشتن! زانو زدم...
سام اومد جلوم با خنده ی تلخی گفت:ببخش
پوزخند زدم:ببخشم؟؟
سام بلند شد كه بره سريع بلند شدمو داد زدم:
_لاقل بگو چرا؟
صورتشو سمتم چرخوند كه چشماي خيسش قل*ب*مو به آتيش كشيد...
جوابي نداد و با قدماي تند دور شد...
دوباره رو زمين فرود اومدم؛هنوز حرفاشو هضم نكرده بودم.
از ته دلم صداش زدم كه شايد به دادم برسه...
_خداااا
گيج و منگ به زني نگاه ميكردم كه دهنش باز و بسته ميشد ولي من هيچي نميشنيدم،دستشو از دور گردنم باز كردم و بلند شدم.
در حالی كه تلو تلو ميخوردم از بام تهران خارج شدم؛اشكام با بارون قاطي شده بود.
نگاه خيره ی مردم باعث شد به خودم بيام و آژانس بگيرم.
پسرجووني كه پشت فرمون بود با نگاه خيره و كثيفش متوجهم كرد كه لباساي به بدن چسبيدم خيلي جلب توجه ميكنه.
سرمو پايين انداختم،سؤالای بی جواب زيادی تو ذهنم بود.
A ika soltani
0👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
۱ هفته پیشدختر بابامم
1رمان بدی نبود ولی اصلا معلوم نشد سام عاشق آرام شد یا نه وضعیت بچه سام و زندگیش چیشد ، بچه ی سها و ونداد ، یا عشق سام و آوینا نسبت به هم! بنظرم کامل نبود
۲ هفته پیشاسیه
1عالییییی بود.
۲ هفته پیشخرخون کلاس
0موضوع به خودی خود جالب بود ولی یکم محتوا منحرفانه بود و برای هر سنی خوب نبود
۲ هفته پیشفرزانه
0خیلی قشنگ بود کاش تموم نمیشد با هر یک از کلمایی که میخوندم اشک میریختم💔🥲
۳ هفته پیششیدا
0رمان خوبی بود ولی شخصا از انتقام بدم میاد شخصیت رادمان عالی و کامل بود
۳ هفته پیشپریسا بخشی
0عااااالی بود قشنگ و احساسی
۳ هفته پیشYeki
1کاش هیچ وقت تموم نمیشد من شدید طرفدار این نوع رمان هام و به شدت به دلم نشست🥺
۳ هفته پیشطیبه
0قشنگ بود ولی غمگین بود
۳ هفته پیشریحانه
0عالی بود به دلم نشست:)
۳ هفته پیشهستی
2خیلی قشنگ بود ولی برای سها و ونداد خیلی ناراحت شدم 🥲🙂
۳ هفته پیشالهام
0خوب بود و محتوای قشنگی داشت دوستش داشتم
۳ هفته پیشرویا
2به نظر من رمان قشنگ واحساسی بود ودوس داشتم بی وقفه بخونم تا پایانش موشوعش جالب بود
۳ هفته پیشمهرسانا
0خیلی خوب بود مرسی ازنویسنده ش
۳ هفته پیش
یلدا
0خیلی قشنگ بود اما اوینا چطور نفهمید حامله پس تکلیف خیانتی که رادمان باهاش کرد چطور تونست ببخش از رمان های آبکی خیلی بهتره