دوست داشتی؟
رمان دوراهی احساس اثر سارا اسماعیلی

رمان دوراهی احساس

  • زبان فارسی
  • 151.4K 👁
  • 1K ❤️
  • 833 💬

خلاصه رمان عاشقانه دوراهی احساس

رمان راجب دختری به اسم اویناس.. دختری مهربون که قلبشو میشکنن..که خورد میشه.تصمیم به انتقام میگیره..انتقام از مردی که قلبشو خورد کرد..و سرانجام ازدواج کردن با برادر معشوق؟...چه میشه پایان این دوراهی احساس؟

قسمتی از متن رمان دوراهی احساس

سريع از تخت پريدم پايين و ناخودآگاه يه تيپ سراسر مشكي زدم.
بي هيچ آرايشی رفتم بيرون و منتظر سام شدم.
از استرس ناخونامو مي جوييدم.ماشينش جلوم ترمز كرد.سوار شدم:سلام
جوابمو نداد و گاز داد؛ماشين از جاش كنده شد.
چشمای سرخش و پوست رنگ پريدش نشون دهنده ی حال بدش بود.
_نميخوای بگی چی شده؟
با حرص دستشو تو موهاش كشيد؛آبی چشماش به سفيد ميزد.
دستمو رو دستش كه رو دنده بود گذاشتم:سام؟
يهو دستشو كشيد و گفت:ديگه به من دست نزن!!
يخ كردم از حرفش خداي من...
سام من چرا اينجوری شده؟
_خواهش ميکنم...
داد زد:ميتوني دو ديقه خفه شی؟
بغض كردم!
چرا باهام اينجوري حرف ميزنه؟!
چند دقيقه بعد بام تهران بوديم.
سيگاري روشن كرد و جلوم راه ميرفت سمت اولين جايی كه همو ديديم و بعد اون پاتوقمون شد.
روی همون نيمكت،جايی كه تهران زير پات بود.
دل هوا گرفته و ابری بود،پک عميقی به سيگارش زد.
+يادته اولين بار اينجا همو ديديم.
+اولين بار با ديدن عسل نگاهت دلم رفت.
+تو اين ٣سالی كه باهميم سعی كردم تو محبت هيچی برات كم نذارم.
با بغض رفتم جلوش گفتم:چرا اين حرفارو ميزنی؟
پيشونيشو به پيشونيم چسبوند.
+بايد از هم جدا شيم اوينا!
سرمو عقب آوردم... دهنم بی هدف باز و بسته
می شد.
جوشيدن اشک تو چشمام همزمان شد با نم نم بارون...
زمزمه كردم:شوخی مسخره ايه!
+شوخی نيست!
_دروغ ميگی...
جيغ زدم:دروغ ميگي!!!
چيزي زير لب گفت...
اشكام راه خودشونو پيدا كردن..
با فرياد گفتم:اين مسخره بازيا چيه؟تو يه شب چي شد؟
كو حرفای عاشقانت؟
كجاس اون سام عاشق؟
حركت سيب گلوش نشون ميداد بغض داره
هق زدم:نامرد اين حرفا چيه؟
جدا شيم؟
تو ميتونی؟
نگاه گرفته و سردشو ازم گرفت و محكم گفت:ميتونم...
با بغض گفتم:و..ولي من نم...نميتونم...
بارون نم نم مي باريد و لباس جفتمون خيس اب شده بود..
پاهام تحمل وزنمو نداشتن! زانو زدم...
سام اومد جلوم با خنده ی تلخی گفت:ببخش
پوزخند زدم:ببخشم؟؟
سام بلند شد كه بره سريع بلند شدمو داد زدم:
_لاقل بگو چرا؟
صورتشو سمتم چرخوند كه چشماي خيسش قل*ب*مو به آتيش كشيد...
جوابي نداد و با قدماي تند دور شد...
دوباره رو زمين فرود اومدم؛هنوز حرفاشو هضم نكرده بودم.
از ته دلم صداش زدم كه شايد به دادم برسه...
_خداااا
گيج و منگ به زني نگاه ميكردم كه دهنش باز و بسته ميشد ولي من هيچي نميشنيدم،دستشو از دور گردنم باز كردم و بلند شدم.
در حالی كه تلو تلو ميخوردم از بام تهران خارج شدم؛اشكام با بارون قاطي شده بود.
نگاه خيره ی مردم باعث شد به خودم بيام و آژانس بگيرم.
پسرجووني كه پشت فرمون بود با نگاه خيره و كثيفش متوجهم كرد كه لباساي به بدن چسبيدم خيلي جلب توجه ميكنه.
سرمو پايين انداختم،سؤالای بی جواب زيادی تو ذهنم بود.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دوراهی احساس
  • jojo

    0

    رمانش واقعا خوب بود

    ۶ روز پیش
  • نازنین

    0

    خیلی خوب بود🤩

    ۲ هفته پیش
  • نازنین

    0

    عالی بود. ولی نزدیک آخراش یکم پیچیده شد آدمو کیج می کرد .

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    0

    سلام بر نویسنده محترم . برای من چندبار امتحان کردم دانلود نمیشه ، لطف کنید بفرمایید مشکل چیه .متشکرم

    ۴ هفته پیش
  • یسنا

    1

    رمان شما زیبا بود اما ایراد هایی که داشت زیاد بودند برای مثال آوینا خیلی زود تر از اونچه که باید باشه عاشق رادمان شد و تکلیف بقیه ی کاراکتر ها هام مشخص نبود بچه ی سها پیش چه کسی بزرگ میشه؟ بچه ی رزا دختر میشه یا پسر؟ س توی خارج زندگیش بهتر میشه؟ .و خیلی چیز های دیگه شما زیاد به جزئیات توجه نکردی

    ۴ هفته پیش
  • ملینا

    1

    خوب بود ولی اونجوری که دوست داشتم به دلم نشست

    ۴ هفته پیش
  • پریا

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۴ هفته پیش
  • Melika

    0

    واقعا میتونم ب جرعت بگم بی نظیر بود دمتون گرم

    ۱ ماه پیش
  • fawti

    1

    سلام.اول اینکه خسته نباشی بابت زحمتی که برای نوشتن رمان کشیدی.و دوم دستت درد نکنه بابت نوشتن رمان قشنگت.خیلی خوب بود قشنگ بود بیشتر احساسی بود و اشک مو درآورد.ایراد های خودشو داشت ولی درکل خوب بود...حاجی حداقل به فکر ما باش حس میکنم افسردگی بعد زایمان گرفتم بعد خوندنش:))))) مرسی:)

    ۱ ماه پیش
  • هیس

    1

    خیلی جالب و زیبا بود....ممنون از نویسنده ش

    ۱ ماه پیش
  • afsaneh

    1

    رمان بسیارزیبا و جذاب بود. قلمتان همیشه سبز

    ۲ ماه پیش
  • seti

    2

    به جرعت میتونم بگم بهترین رمانی بود که در طول عمرم خوندم و این اولین رمانی بود که منو انداخت گریه🥹♥️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    چرا برام باز نمیکنه هیچکدوم از رمان هارو؟؟

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    0

    وقتی موضوع رمان این بود باید شخصیت دختره یه جوری بود که چهار چوب ها و رعایت میکرد نه اینکه با پسری که تازه آشنا شده راه و بیراه ببوسه واجازه بده هر پسری بغلش کنه پس با اون که مثلاً سه سال بوده تاکجا پیش رفته این یه مقدارمسخره هست و اینجوری آدم نمیتونه بخشش رادمان و بپذیره شخصیت دختر یه مقدار خوب نب

    ۲ ماه پیش
  • مهدا

    2

    خیلی قشنگ بود، خیلی زیاد دستت سارا اسماعیلی درد نکنه خیلی قشنگه بود ❤️🤤🥹💖🥺

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!