دوست داشتی؟
رمان بنورا اثر مهسا پیرزاد

رمان بنورا

  • زبان فارسی
  • 66.6K 👁
  • 86 ❤️
  • 99 💬

خلاصه رمان بنورا

داستان در مورد دختری به نام بنوراست که بعد از مرگ پدرو مادرش تنها میشه و به سختی زندگیشو میگذرونه. بدبختی بنورای قصه ی ما از اونجایی شروع میشه که برای کار کردن وارد یه هتل میشه و بعد از مدتی به مناسبت افتتاح شعبه ی دیگه ای از هتل به یه مهمونی دعوت میشه... مهمونی ای که سرنوشت دختر پاک قصمونو دگرگون میکنه..

قسمتی از متن رمان بنورا

با صدای زنی که نام طبقه را اعلام میکرد از آسانسور پیاده شدم و با پرس وجو اتاقش را یافتم.
تقه ای به در زدم با صدای گیرایش که گفت بفرمایید وارد شدم.
پشت به من ایستاده بودو از پنجره به بیرون خیره شده بود.
سرفه ی مصلحتی کردم تا توجهش به من جلب شود.
برگشت و با چشمان نافذش به من خیره ماند کم مانده بود زیر نگاه خیره اش ذوب شوم.
با صدایی آرام گفتم مث این که باهام کار داشتین.
بدون این که نگاهش را از من بگیرد گفت:
میدونستی تا الان کسی جرعت نکرده بود با من اونطوری حرف بزنه؟
دیروز زود رفتی صب نکردی تنبیهت کنم. تاوان این بی ادبیتو پس میدی.
فکرایی برات دارم....
دروغ چرا واقعا ترسیده بودم.
من ازهمان ابتدا هم از این مرد قد بلند شرقی میترسیدم.
سعی کردم به خودم مسلط شوم و با خونسردی ظاهری ای گفتم:
شما با خودتون چی فک کردین؟مگه شهر هرته که آدمو اینجوری تهدید میکنید.
با لحن ترسناکی گفت:خفه شوووو.
یادت باشه که داری با کی حرف میزنی.الان بهت ثابت میکنم که میتونم تهدیدمو عملی کنم یا ن.من هر کاری خواستم کردم تو که دیگه عددی نیستی.
به طرفم خیز برداشت و چادرم را از سرم کشید.
جیغی زدم و خواستم فرار کنم که...
پارت:
از پشت مقنعه موهایم را کشید و بی اختیار در آغوشش افتادم.
این مرد دیگر که بود؟؟؟به راستی که خوی وحشیگری اش غیر قابل کنترل بود.
صدای نفس های پرحرصش را میشنیدم.فشار دستانش را بیشتر کرد و من نالیدم:اخ لعنتی موهامو کندی ولم کن.
خنده ی عصبی ای کرد و زمزمه وار در گوشم گفت:حالا کجاشو دیدی دختریه چموش و زبون دراز.این تازه اولشه...
سپس به جلو هولم داد که محکم به در خوردم.دردی در کمرم پیچید که باعث شد یک قطره اشک از چشمانم بچکد.
به طرفم آمد و گفت این مظلوم نمایی های الکیت منو خر نمیکنه.پاشو خودتو جمع کن.
تنبیه اصلیت هنوز مونده.با حرص نالیدم:لعنتی چی از جونم میخوای بسهههه.همین فردا از اینجا میرم.
نیشخندی زدو گفت:اگه میتونی برو.انقد قدرت دارم که برات پاپوش درست کنم.فک نکنم دوس داشته باشی
انگ ه*ر*ز*گ*ی و دزدی بهت بخوره و بعدشم بری زندان آب خنک بخوری.
با حرص آب دهانم را روی صورتش خالی کردم.
اول با بهت نگاهم کرد اما ناگهان چنان سیلی محمکی نثارم کرد که ل*ب*م پاره شد و سوزش وحشتناکی آن را فرا گرفت.
یقه ام را گرفت و بلندم کرد وگفت گمشو برو سر کارت.اگه راجع به کبودیای صورتت اسمی از من بیاری
چنان بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار زار گریه کنند.
مقنعه ام را مرتب کردم و چادرم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
به طرف سرویس بهداشتی همان طبقه رفتم و صورتم را شستم اما قرمزی چشمانم و زخم ل*ب*م خبر از حال خرابم میداد.
به کدامین گ*ن*ا*ه اینگونه بی پناه شده بودم؟
قطره های اشک از چشمان خاکستری ام چکید و بی آنکه کنترلی رویشان داشته باشم یکی پس از دیگری روی گونه ام میغلتیدند.
هیچ واژه ای برای وصف حال خرابم نبود.
دلشکسته بودم...
تنها بودم میان اینهمه نامرد که ذره ذره روحم را له میکردند.
من که سنی نداشتم کی وقت کردم اینقدر بدبخت باشم؟
دلم گرفته بود...
حسم مانند کسی بود که نه آرزویی دارد و نه دغدغه ای.
فقط زندگی میکند تا بمیرد....همین
پارت:
بغضم را در گلو خفه کردم و به طبقه ی پایین رفتم.
دوست نداشتم مینا با دیدن ل*ب*م با تحقیر نگاهم کند و نیشخند بزند.
چادرم را طوری گرفتم که زیاد صورتم معلوم نباشد و با عجله به طبقه ی بالا رفتم.
ملیحه خانوم با دیدن ل*ب*م دستانش را به صورتش کوفت و گفت:
وای دختر چه بلایی سرت اومده چرا این شکلی شدی؟؟؟
به یاد تهدید آراد افتادم و ترسیدم از این که اسمش را بیاورم و او دیوانه شود.
پس به گفتن "خوردم زمین ملیحه خانوم نگران نباشین"بسنده کردم.
نسیم در حالی که نگرانی در چهراه اش هویدا بود آمدو خواهرانه در آغوشم گرفت.چقدر به این آغوش احتیاج داشتم.
انگار همه حرفم را باور کردند و دیگر چیزی نگفتند.حتی ساغر هم که با من لج بود سکوت کرده بود دیگر از آن پوزخند مسخره اش خبری نبود.
گویی او هم دلش برایم سوخته بود....
بعد ار اتمام کارهایم همراه با نسیم از هتل بیرون رفتیم.
مقداری از مسیر را باهم بودیم و سپس از هم جدا شدیم.نسیم پدرش را از دست داده بود و با مادرش و تنها برادرش زندگی میکرد و برای کمک کردن به خانواده اش در هتل کار میکرد.
در این مدت نسیم واقعا مانند خواهر نداشته ام شده بود و از این بابت از او ممنون بودم.
به خانه که رسیدم ناهید خانوم را دیدم که پشت در به انتطارم ایستاده بود.
حتما باز هم به خاطر عقب افتادن اجازه خانه پیدایش شده بود.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بنورا

  • زهرا خانگلدی

    0

    اصلا دوست نداشتم مگه میشه یکی کتک بخوره وعاشق بشه کلاخانمهارو تحقیر کرده بود

    ۳ ماه پیش
  • فهیمه

    12

    افتضاح به معنی واقعی یعنی چی که تو رمان دخترها مورد آزار اذیت وتجاوز وکتک وتحقیق قرار میگیرن بعد عاشق همون آدم میشن کی میشه نویسنده ها بفهمن دخترها غرور دارن

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    0

    دقیقا منم با حرفات موافقم

    ۳ ماه پیش
  • ناز

    0

    قشنگ بود ولی کاش اخرشو یهو به چهار سال بعد نمی رسوندن خلاصه نمی کرد بهتر بود

    ۴ ماه پیش
  • ناز

    1

    خیلی قشنگ بود ولی اخرش ای کاش یهو به چهار بعد نمی رفتن

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    1

    به کل مضخرف، تاقسمت۲بیشتزنخوتذم احساس کردم قلم اول نویسنده است، چی بودنوشته،اصلاجالب نبود حیف وقت برای این مضخرفات، احححح

    ۵ ماه پیش
  • fagoli

    2

    به نظرم محتوای رمانا دیگه خیلی داره تکراری و کلیشه ایی میشه

    ۵ ماه پیش
  • ستیا

    0

    بد نبودش ولی کاشکی سن ها و ساعت ها را میزدین...

    ۶ ماه پیش
  • فری

    0

    به نظر من عالی بود انشالله رمانهای بهتر و زیباتر خسته نباشی نویسنده گرامی

    ۱۱ ماه پیش
  • مانا

    1

    بد نبود من خوشم نیومد میتونست بهتر باشه قلمش خوب بود اما اصل داستانه زیاد خوب نبود

    ۱۲ ماه پیش
  • آهو

    1

    نگارش رمان خوب بود اما متن و محتوای رمان خیلی مسخره بود.

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتا

    0

    میتونست بهترم باشه

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    تقریبا خوب بود ادامش رو بنویس لطفا .

    ۱ سال پیش
  • بهار

    1

    خوب بود درسته آراد بد بود بنورا را اذیت میکرد اونم دلایل داشت بعدم فهمید همه مثل هم نیستند وهردوبه خوشبختی رسیدند

    ۱ سال پیش
  • مریم عباسی

    0

    خوب بود خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    2

    عالی بود ولی کاش سنو ساعت هارو مینوشتین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!