دوست داشتی؟
رمان سرگیجه های تنهایی من اثر سید آوید محتشم

رمان سرگیجه های تنهایی من

  • زبان فارسی
  • 74.5K 👁
  • 61 ❤️
  • 84 💬

خلاصه رمان عاشقانه سرگیجه های تنهایی من

راجع به دختری به اسم بهانه است.بهانه شخصیت مقابل اتابک،دختری از جنس همه دخترای اطرافمون،دختری که غم از دست دادن مادر رو تجربه کرده .دختری که نامادریش باهاش بدرفتاری میکنه. داستان از جایی شروع میشه که پدر و نامادریش میرن خارج و بهانه برای زندگی پیش عموش اتابک میره...

قسمتی از متن رمان سرگیجه های تنهایی من

سرم رو تکون دادم...
-دوسش داری؟
بی درنگ گفتم-میمیرم براش!
-بهش بگو!
پوزخند دیگه ای زدم....ابروم ناخوداگاه بالا پرید-که داغون شه؟بس کن!
-حقشه حقیقت رو بدونه!
با حرص سشوآر زو به برق زدم و گفتم-اون همش 17سالشه...
مرد رو به روم گفت-17سال و 11ماه.
سشوآر رو روشن کردم-حالا!
-درک میکنه!
-اونوقت اگه نخواد با من باشه چی؟
مرد روبه روم حوله اش رو درآورد و گفت-اگه دوسش داری بهش بگو...اگرم نه که با شبنم یه دل شو...
پوفی کردم...
سشوآر رو خاموش کردم...با بدن نم،ل*خ*ت وسط اتاق وایساده بودم...سردم شد...
لباس پوشیدم...موهامو سشوآر زدم و دیگه به مرد رو به روم خیره نشدم...نمیخواستم بازم بهم افکار ترسناک انتقال بده!فکر کرده خودم به این چیزا فکر نمیکنم!!!
هوفی نفسم رو بیرون دادم...
نزدیکای یازده و نیم بود...
سوییچای ماشین رو برداشتم و- بی توجه مرد توی آینه،که بر عکس عقایدش،ظاهرش دقیقا با من یکی بود،-به تیپم خیره شدم...
جین مشکی و پلیوور زرشکی،با کاپشن مشکی....
چندتا دونه آدامس انداختم بالا و ادکلن زدم و از اتاق بهم ریخته ام زدم بیرون...همزمان شماره ی طلعت خانوم رو گرفتم و ازش خواستم بیاد برای تمیزکاری...
همین که خواستم پامو از تو خونه بذارم بیرون تلفن زنگ خورد...
حوصله برگشتن و جواب دادن نداشتم...طرف اگه کار واجبی داشته باشه زنگ میزنه به گوشیم...
-اتابک؟اتی؟؟؟؟نیستی؟مهمونی امشب رو که یادت نرفته؟باید حتما بیای!میفهمی؟؟؟منتظرتم!بووو وس!
بلند داد زدم-یه همین خیال باش من پامو بذارم تو اون ک*ث*ا*ف*ت خونه!
بعدم بی توجه به سر دردناکم،به طرف ماشین رفتم....سوار شدم و با ریموت در خونه رو باز کردم...
پیش به سوی صحبت با شیطون بلا!
بهانه
با لب خندون از سر جلسه ی امتحان بیرون اومدم...
سارا و فرنوش به طرفم دویدن و هر کدوم یه دری وری بارم کردن...
خاک تو سرت...
خر خون...
تا لحظه آخر نشستی
چی داشتی مینوشتی؟
تو که گفتی نخوندم!
آب زیر کاه
موذی..
و من در جواشون فقط میخندیدم!!بذار فکر کنن من خرخونم...خب مسلما وقتی نمره ی بیست زیستم رو ببینن،مطمئن میشن من خرخونم!!! اونم چه خرخونی....یه خرخون متقلب!
لبخندم عمیق تر شد....شدت ضربه هایی که بچه به سرم وارد میکردن بیشتر!!
-خووو یه کلمه حرف بزن...زبونت رو موش خورد؟
غش غش خندیدم و گفتم-نه!!سر جاشه...
فرنوش چشماشو باریک کرد و گفت-منو نمیتونی خر کنی!یه چیزی شده که تو اینطور شنگولی!
بیست گرفتن از زیست کم چیزی نبود...ولی خودم خوب میدونستم دلیلم برای این خوشحالی چیه....قرار بود بعد از مدتها اتابک رو ببینم!
ذوق مرگ خندیدم و گفتم-اتابک میاد دنبالم!
دوتاشون هنگ نگام کردن بعد...بیشتر از من ذوق مرگ شدن!!!
-واییییی!!!آشتی کردین با هم؟
مقنعه ام عقب دادم و دوباره جلو کشیدم و گفتم-نوچ!ولی به بابک گفته میاد دنبالم....وقتیم میاد دنبالم یعنی آشتی دیگه...مگه نه؟
سارا خندید و گفت-خوشم میاد از این تحملت!من اگه با کسی قهر کنم،زود پشیمون میشم...ولی طاقت تو...
فرنوش پرید وسط حرفشو گفت-هه..دلت خوشه..باز میره سوار ماشین پسره میشه،میزنه تو پرش،یه دعوا دیگه راه میندازه!
پوفی کردم و به جای تائید حرفاشون گفتم-اینارو بیخیال...واسه این 3روز تعطیلی برنامه تون چیه؟
فرنوش سریع گفت-ما میریم کلاردشت...
سارا ابروهاشو داد بالا و گفت-حتما با دیوید اینا!
فرنوش اخمی کرد و با غیظ گفت-ایش!مرده شور...نه خیر تشریف نمیارن!
زبونم رو روی ارتودنسیام کشیدم و گفتم-پس بگو چرا اعصاب نداری!
پشت چشمی نازک کرد و سکوت کرد...خاک بر سر الاغش که عاشق دم دست ترین پسر فامیلشون شده بود...
رو کردم به سارا و گفتم-تو چی؟
-هنوز برنامه ای نداریم...
آهانی گفتم و نگاهی انداختم به ساعتم...ده دقیقه به دوازده بود...
سارا پرسید-تو چه برنامه ای داری؟
با بیخیالی شونه بالا دادم-هیچی...تو اتاقم میشینم...رمان میخونم...چت میکنم...کارت شارژ میسوزونم...با فرح یکی به دو میکنم... میرم حموم... موزیک میگوشم...دنس...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سرگیجه های تنهایی من
  • مهناز

    0

    سلام خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • هانی

    0

    تا فصل ۳ بیشتر نتونستم بخونم اصلا جذبم نکرد و جالب نبود واقعا رفتار دختره رو اعصاب بود و اعصاب فولادین میخواست خوندن این رمان نمیدونم چطور بقیه دوستان این همه تعریف کرده بودن

    ۴ ماه پیش
  • غزل

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نگار

    1

    پایانش و خوب جمع نکرده بود فقط میخواست سریع تموم کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • Ahoo

    1

    سلام .من رمان زیاد میخونم.این رمان جز رمان هایی بود که جذاب بود و اصلا حوصله سر بر نب د.پیشنهاد میکنمم حتما بخونید.خیلی اوقات با نظرها تصمیم می گرفتم .اما این رمان و رندوم انتخاب کردم و بسیار راضی بودم

    ۱ سال پیش
  • M

    6

    خوب و متفاوت بود دوست داشتم ولی کاش سرانجام فرح و بابک و اینکه بلاخره بهانه و اتابک به هم رسیدن یا ن رو هم می نوشت

    ۵ سال پیش
  • سادات

    3

    (این نظر منع هیت ندید) من موافقم که سرنوشت اتابک و بهانه رو بنویسن نویسنده ها اما یه سوال ، تو دنیا ی واقعی فقط نصف ادمای بد به سزای اعمالشان می رسن ، چرا اینقدر دنبال مجازات براشون میگردید؟؟؟ لطفاً منطقی بهش فکر کنید!

    ۱ سال پیش
  • پاییز

    1

    رمان خیلی قشنگی بود اما کاش کمی بیشتر ادامه داشت این همه طولش داد آخرش که میخوان به هم برسن یهویی تمام میشه. ممنون آقای محتشم همه ی رمان هاتون عالی هستن 🌹

    ۱ سال پیش
  • آیدا

    0

    قشنگ بود مرسی ♥️ حتما بخونید

    ۱ سال پیش
  • فردوس

    0

    برای بار هزارم دارم رمانووو میخونمممم خیلییییی خوببب بودددددد

    ۲ سال پیش
  • زینب

    2

    موضوع کلی رمان قشنگ بوداماخیلی طولش داده بود وااینکه بهانه خیلی قهرمیکرد

    ۳ سال پیش
  • صدف

    0

    باتشکر از نویسنده عزیز رمان جالب و سرگرم کننده ای بود ممنون حتما بخونیدش بچه ها

    ۳ سال پیش
  • سوگند

    1

    خیلی خوب بود ولی اخرش وقتی بهم رسیدن نویسنده تموم کرد و یکم رو مخم بود و اینکه ایکاش به بهانه *** نمیشد و فقط مورد کتک کاری قرار میگرفت اینطوری درمان راحت تری پیشه رو داشت خلاصه ممنون از نویسنده

    ۳ سال پیش
  • ستایش ?

    5

    اتابک مگه عموش نی😐😐😐😐😐😐چطوری باهاش ازدواج می کنه پی😐

    ۴ سال پیش
  • سعیده

    2

    رمان درست بخون عزیزم بهانه دختره خاطرس و خاطره دختر خونده خانواده اتابک ایناس اوکی

    ۳ سال پیش
  • مریم

    2

    چطوری با عموش!!!!

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    1

    رمانو درست نخوندی چون اصلا بهانه بچه ی بابک نبود بچه ی خاطره بوده

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    1

    ممنون سید جان بابت رمان زیباتون خیلی عالی.🌷🌷🌷دوستان عزیز اگه داستان رو خوب میخوندید میفهمیدیدکه اتابک عموش نیست

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!