دوست داشتی؟
رمان روزهای تا ابد بی تو (جلد دوم با تو هرگز ) اثر samira krm

رمان روزهای تا ابد بی تو (جلد دوم با تو هرگز )

  • به قلم samira krm
  • ⏱️۵ ساعت و ۳۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 117.7K 👁
  • 649 ❤️
  • 673 💬

خلاصه رمان :

سوگند دخترک مغرور ولجباز قصه بخاطر یک کل کل ساده وبچگانه تن به ازدواج با دانیال میدهد دانیالی که عاشقانه دوستش داشت وعهد بسته بود که سوگند را هم عاشق خود میکند اما حس نفرت سوگند بیشتر از آنی بود که دل به دل عاشقش بدهد... دانیال که دیوانه وار عاشق سوگند بود وهمه ی آرزویش خوشبختی وشادی اون بود فداکاری می کند و معشوقش را از قفسی که فکر میکرد در آن است رها میکند رها میکند تا سوگند هم طعم عشق حقیقی را در زندگیش بچشد... اکنون غربت͑ دوری ͑ آدم های جدید وزندگی جدید سوگند رو از یاد عاشق قدیمی خود غافل کرده عاشقی که از خودش وخواسته های قلبی اش گذشت تا معشوقش به آرزو هایش برسد و حالا روزهای زندگی دانیال بدون عشقش وتنها با یادش یکی پس از دیگری سختتر وغم انگیزتر از همیشه میگذرد اما....

قسمتی از متن رمان روزهای تا ابد بی تو (جلد دوم با تو هرگز )

با قيافه اي كه انگار معروفترين ومهمترين شخص مملكت برگشت گفت : يعني شما منو نميشناسيد واقعا كه...
دوقدم اومد نزديكتر وسرشو آورد پايين وصورت تو صورتم وايستاد : تازه واردي خانم كوچولو
آمپرم رفت بالا صورتمو عقبتر كشيدم و گفتم :فكر نكنم اين قضيه در حيطه ي كنجكاوي شما باشه بهتره هر چه زودتر از اينجا بريد بيرون اينو گفتم و بسمت خروجي راهرو اشاره كردم
با اين حرف من قهقهه اي زد
وگفت وبچه پررو .صورتم از عصبانيت كبود شده بود بي شك انگشتمو به نشانه ي تهديد گرفتم سمتش : مواظب حرف زدنت باش انگار رو دادم بهت پررو شدي پسرك.بي ادب بي شخصيت ...
اينبار نخنديد برعكس اونم مثل من از عصبانيت كبود شد يورش آورد سمتم ناخودآگاه رفتم عقب جوري كه پشتم خورد به ديوار
صورت به صورتم وايستاد دستشو برد بالا و گفت :يبار ديگه اين كلمات رو تكرار كني جوري با اين دستم ميكوبم تو صورتت كه جاي چشم و دهنت با هم عوض شه شيفهم شد?
راستش بدجور ترسيده بودم از نزديك قيافه اش خيلي ترسناك بود با اين حال نخواستم عقب نشيني كنم دنبال جوابي بودن كه بهش بگم كه در اتاق مهندس جوادي نيا باز شد و اوند بيرون هر دو سرمون برگشت سمتش بيچاره از ديدن ما تو اون وضعيت شوكه شده بود. من چسبيده بودم به ديوار اون مرد هم درست در يك سانتي من ايستاده بود يكي از دستاش به ديوار كناري من چسبيده بود و اون يكي بغل صورتم بود.
اون مرد سريع خودشو جمع و جور كردو از من فاصله گرفت .مهندس جوادي نيا هم بخودش اومد و گفت:سلام مهندس جاويد كي برگشتين?رسيدن بخير...
با شنيدن جمله اش شوكه شدم مهندس جاويد!!!!مهندس جاويد!!!!
متوجه نگاه زير چشمي ايش شدم در همون حال جواب داد : چند لحظه پيش اومدم بعد بادستش به من اشاره كردو گفت: ايشونم ازم استقبال ميكردن
بيچاره مهندس جوادي نيا كه گيج شده بود تكرار كرد:استقبال!!!
پوزخندي زدو نگاهي بهم انداخت وبعد به راه افتاد ورفت سمت ابتداي راهرو ودر همون حالم جواب داد: بلع يه استقبال گرم و دلچسب
نن هنوز گيج ميزدم اطلاعات ذهنمو بالا پايين كردم
مهندس جاويد مهندس جاويد....اين شخص كي بود??مابين تجزيه وتحليل هام يه تصوير اومد به ذهنم تصوير يك عكس يك عكس كه روي ديوار اتاق مهندس جاويد نصب شده بود مهندس جاويد رو صندلي نشسته بود و فردي بالاي سرش ايستاده بود.بله درسته اين شخص همون فرد بود يعني در اصل اين شخص بهراد بود بهراد جاويد دردانه پسر مهندس جاويد ...
يه دفعه به خودم اومدم و فهميدم كه چه گند بزرگي زدم اي واي خداي من چرا....حالا من چكار كنم...
12
اولين بار اسم بهراد جاويد رو از معصومه شنيديم معصومه زني 32 ساله بود 7 سال بود كه تو شركت بهراد سازه كار ميكرد معمار بود خيلي هم كار بلد .بهراد سازه بخش هاي مختلفيداشت در كل شركت بزرگ بود اونقدر بزرگ كه شايد بيشتر كاركنانشو نشناسي دقيق معصومه همكار من بود و بيشتر باهاش كار ميكردم براي همين با هم صميمي شده بوديم بيشتر روزها صبحها وقت اومدن باهم ميرسيديم و سوار آسانسور ميشديم شركت بهراد سازه 4 طبقه بود محل كار ما طبقه ي سوم شركت بود چند بار داخل آسانسور با دختري هم مسير شديم دختر بسيار شيك پوش هميشه صورتشو به بهترين شكل ممكن آرايش ميكرد دماغ عمل شده و لب هاي پروتز شده اي داشت و بيشتر وقتها از لنزهاي رنگي استفاده ميكرد طبقه اي كه اون كار نيكرد طبقه 4 بود يعني طبقه اي كه اتاق افراد خاص در اون طبقه قرار داشت مثل اتاق مهندس جاويد ومهندسهاي ارشد شركت.در موردش كنجكاو شدمزو از معصومه پرسيدم درجواب بهم گفت كه اون دختر منشي بهراد جاويده وبهراد جاويد هم دردانه پسر مهندس جاويده مهندسي عمران خونده تو انگليس كارش فوف العاده ست البته نه تو مهندسي عمران بلكه تو حوزه ي جذب مشتري. معصومه گفت بهراد تا به اون روز تو هر مناقصه و قرار دادي كه شركت كرده برنده بوده. خداي قانع كردن افراد هيچ كي تا حالا پي به اين مسئله نبرده كه اون چطور اينقدر خوب بلده آدمها رو تحت تاثير قرار بده. كنجكاو بودم كه در مدت اين دوماه چرا هيچ اسمي ازش نشنيدم معصومه در جوابم گفت كه بهراد فعلا رفته سوئد گويا دختر كوچيكه ي مهندس جاويد وهمسرش اونجا زندگي ميكنن و مثلا رفته ديدن اونا و اين مختصر اطلاعات من از بهراد جاويد بود ....
اوضاع خراب بود نميدونستم چكار كنم شب تو خونه فكرم همش مشغول اين موضوع بود كه اين افتضاحي كه به بار اومده رو چه جوري بايد حل كرد ...
مهمترين چيزي كه دائم فكرم مشغول اش بود اين بود كه به هيچ وجه نبايد ازش معذرت خواهي كنم غرورم مهمتر از هر چيزي بود بعد از چند ساعت فكر كردن جملاتمو آماده كردم و فكرمم آزاد و خوابيدم
13
صبح بعد از اينكه دو ساعت از وقت اداري گذشت رفتم اتاق بهراد جاويد .منشي اول كلي سوال پيچ كرد وبعد هم با فيس وافاده ي خاصي رفت ودر اتاقو زد من كنار وايستاده بودم ومكالماتو شنيدم
-آقاي مهندس، يكي از كارمندا اومده ميخواد شما رو ببينه
بهراد با بي تفاوتي گفت كيه??
بازم منشي با افاده جواب داد:ميگن شما به اسم نميشناسيشون
بعد از اين حرف رفتم جلوي در تا بهراد منو ببينه
- سلام
با ديدنم نيشخندي نشست رو لباش رو به منشي گفت شما ميتونيد بريد
بهراد نشسته بود رو يه كاناپه ي راحتي كه گوشه اتاق گذاشته بود پاهاشو داراز كرده بود رو ميز و لب تاپش و رو پاهاش گذاشته بود تو يه دستشم يه ليوان بزرگ بود كه انگار توش قهوه بود رفتم جلوتر و چند قدميش ايستادم پسره پر رو حتي تعارف نكرد بشينم با همون نيشخند مزخرفش گفت:اومدي برا عذرخواهي??
ايندفعه نوبت من بود كه نيشخند بزنم:نخير عذرخواهي براي چي??اگه منظورتون قضيه ديروزه كه تقصير شما بود
حالت تعجب كردنش جالب بود
-تقصير من??
-بله تقصير شما.اگه شما ديروز زودتر خودتونو معرفي ميكردين اون اتفاقها پيش نمي اومد
زد زير خنده بلند بلند با حالت خاصي گفت:من خودمو معرفي كنم بهراد جاويد خودشو معرفي كنه مسخره تر از اينم مگه ميشه???
خيلي جدي زل زدم تو چشاش و جواب دادم:شنا چرا فكر ميكنيد كه عالم و آدم بايد شما رو بشناسه.محض اطلاع تون بايد بگم من تا ديروز حتي اسم شما رو نشنيده بودم
دروغ گفتم اونم چه دروغي.حرفام بهش برخورد سعي كرد خودشو خونسرد نسون بده جواب داد:نكنه ازپشت كوه اومدين???همه ي مهندسان درست وحسابي اين شهر منو ميشناسن همشون.كلمه ي آخرشو با تاكيد گفت
-من تازه اومدم چند سالي نبودم
پوزخندي زدو گفت :پس از پشت كوه اومدين
ميخواست حرص منو در آره ولي كور خونده در كمال آرامش جواب دادم:اگه شما به آلمان ميگين پشت كوه خوب بله من از پشت كوه اومدم
با شنيدن كلمه ي آلمان تعجب كرد:آلمان???
-بله آلمان.
با حالتي كه انگار به حرفم مشكوكه گفت: اونوقت ميشه بگين آلمان چكار ميكردين??
-اگه بخودتون زحمت بدين وپرونده ي استخداممو بخونين ميفهمين
باز كفري شد و باز زور زد تا خونسرد باشه: من اونقدرها بيكار نيستم كه اينكارو بكنم
-در اينصورت ندونيد بهتره
يه حسي بهم ميگفت همين كه پامو از در بذارم بيرون ميره سراغش
باهمان حالت خونسردم جواب داد:بهتر بيشتر از وقت گرانبهاتونو نگيرم.اين جمله رو باحالت طعنه آميزي زدم
اومدم اينجا بهتون بگم با اينكه ديروز شما مقصر بودين ولي بخاطر اتفاقات افتاده متاسفم اونم بخاطر اينكه هرچي باشه احترام مهندس جاويد منظورم پدرتون واجبه بخاطر ايشونم كه شده بايد رفتار بهتري با شما ميداشتم كه در صورت شناختتون حتما از من ميديدين ولي خوب كاري كه شده .....
قيافه ي سرخ شده اش ديدن داشتن هاا پسره ي از خود راضي يكي نيست به من بگه آخه دختر اومدي درستش كني يا وضعو بدتر كني ولي در هر حال حقش بود.
لبخند حرص درآوري زدم و گفتم:خوب ديگه بهتر برم كارام مونده بايد انجام بدم با اجازه...
اينو گفتم و برگشتم برم كه باعصبانيت گفت: اجازه ندادم كه رفتي .
برگشتم سمتش هنوز همون لبخند رو لبهام بود :اولا كه اون يه تعارف بود دوما جايز نيست بيشتر از اين وقت مهندس بهراد جاويدو بگيرم .بهراد جاويدو با حالت مسخره آميزي گفتم وبرگشتم از اتاق رفتم بيرون. به حالت صورتش كه از عصبانيت سرخ شده بود فكر كردم و خنده گشادي نشست رو لبام ...آخ خداجون چرا من اينجوريم ..مرض دارم به والله ...ولي خداييش خيلي چسبيد😁😁😁😁
14
محاسبات پروڑه تموم شده بود بايد يراي چك كردن نهايي ميبردمش پيش بهراد فرذا صبح بايد همه چيز حاضرو آماده تحويل داده ميشد لب تاپ و برداشتمو رفتم اتاقش كمي منتظر موندم وبعد رفتم تو با ديدنم مثل هميشه نيشخند مسخره آميزي زد لب تاپ رو گذاشتن رو ميزشو خودم رفتم كنار وايستادم تا چك كنه تقريبايه نيم ساعتي طول كشيد نامرد يه تعارفم نزد كه بشينم رو صندلي خسته شده بودم
-خوب ديگه تموم شد فقط اين قسمت بايد اينجوري ميشد دست برد سمت كيبرد نفهميدم كدوم دكمه ها رو زد كه يهو گفت:ااااا....چرا اين اينجوري شد?اين فايله كجا رفت?يه جور خاصي نگام كرد رفتم سمتش كه يه دفعه گفت:يا خدااا فكر كنم دستم خورذ فايله پاك شد
-چي???يعني چي كه پاك شد???
سعي كرد قيافه ي كلافه ونگراني به خودش بگيره اما واي از دست چشمها كه هميشه آدم و لو ميدن توچشاش شادي موج ميزد
-الان چكار كنيم? ما بايد اينا رو فردا تحويل بديم من نميدونم چرا اين لعنتي اينجوري شد من هميشه تو لب تاپ خودم اينا دكمه ها رو ميزدم فكر كنم دستم خورد به يه دكمه ي ديگه اينجوري شد.نميدونم چرا هيچوقت جز لب تاپ خودم با لب تاپ ديگه اي نميتونم خوب كار كنم
15


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
بر اساس 651 رای
5
82%
4
16%
3
2%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان روزهای تا ابد بی تو (جلد دوم با تو هرگز )

  • Zahra

    0

    داستانش قشنگ بود ولی کاش زودتر بهم میرسیدن من دوست داشتم خیلی ممنون نویسنده عزیز قلمت مانا

    ۴ روز پیش
  • سلین

    0

    واقعا مسخره بود دختری که هیچ سختی نکشید و فقط پسره اذیت شد از آخرهم خوشبخت شد

    ۵ روز پیش
  • رمان خون قهار

    0

    من رمان خیلی زیاد خوندم یه جاهای باگ داشت هم جلد یک و هم دو ولی به طرز عجیبی لذت بردم از خوندنش.دمت گرم🥲 فقط کاش یکم داستان ادامه دارتر بود که عاشقانه هاشون رو هم میدیدم نه اینکه فقط اشک بریزیم..سخت منتظر جلد سوم هستم😭

    ۶ روز پیش
  • زهرام

    0

    ادامه پیام و ما میدونم که همچین عشقی وجود ندارد یا به ندرت پیدا میشه آیابنظرم پس عشق دانیال این قد زیاد که منی که تو جامعه ایرانی دارم زندگی میکنم تا حالا ندیدمش پس باعث میشه که من دوباره یس در زندگیم بشم پس نویسندگان خواهش میکنم به حقیقت های زندگی و عشق های پی ببرید

    ۱ هفته پیش
  • زهرا م

    0

    تشکر از نویسنده عزیز ولی بنظرم عشق دانیال بیش از حد هست درست رمان تخلیه ولی فکر نمیکنید بیشتر کسانی که احساسی هستن و با شوهراشون مشکل دارن با خواندن این رمان ها دوچار افسردگی نمیشن خواندن رمان های این شکلی باعث میشه که بازندگی حقیقی خودمون مقایسه کنیم ومامیدونیم کههمچبن عشقی وجود ندارد

    ۱ هفته پیش
  • حلما

    1

    دختر داستان خیلی احمق بود

    ۲ هفته پیش
  • نجمه

    0

    بنظرم سوگند هنوز که هنوزه با اون اتفاق بدی که برای دانیال افتاد و اون همه عذاب وجدان باز هم به جبران اون چهار سال سختی که دانیال کشید نمیشه از نظر من نه سوگند بلکه هیچ کدوم از شخصیت های زن این داستان لیاقت دانیال رو نداشتن بازم از نویسنده عزیز ممنون ♡ ولی سر نامه های دانیال زیاد اشک ریختم 😭😓🥲

    ۲ هفته پیش
  • ۰۰۰

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود کاش جلد سومم داشته باشه

    ۳ هفته پیش
  • Paria

    0

    عالیی پایانش خیلی قشنگ بود ارزششو داشت خوندش ممنون بابت رمان قشنگتون🌸

    ۴ هفته پیش
  • لنا

    1

    کاش جلدسوم بنویسه

    ۴ هفته پیش
  • Prinaz

    0

    رمان واقعا قشنگی بود.قلم نویسنده جا داره قوی تر بشه اما باز هم رمان زیبایی بود.پیشنهاد میشه.

    ۴ هفته پیش
  • حسنا

    0

    فصل اول اصلا از سوگند خوشم نمیومد زیادی خودشیفته بود ولی فصل دوم بهتر شده بود

    ۴ هفته پیش
  • رها

    0

    کاش دانیال عاشقه سوگند نمی شد چون سوگند یه دختره بی احساس و خودخواه بود .رمان هم نصفه نوشته شده بود درباره ی بهراد دیگه چیزی ننوشته بود .توضیح نداد که خانواده دانیال چه طوری سوگند رو قبول کردن ..به نظر من رمان عالی نبود ،متوسط بود

    ۱ ماه پیش
  • رها

    2

    فقط به خاطره ستاره همش میگفت دانیال رو دوست ندارم که این دلیلش واقعا بچه گانه بود البته میتونست به دانیال بگه چرا ازش خوشش نمیاد .سوگند نباید با احساسات دانیال بازی میکرد واقعا حیف دانیال که عاشقه سوگند شده بود .سوگند لیاقت دوست داشتنه دانیال رو نداشت خیلی دختره حال بهم زنی بود دلم برای دانیال سوخت

    ۱ ماه پیش
  • رها

    2

    اول اینکه نوشتن رمان کتابی بود اصلا خوشم نیومد دوم اینکه سوگند یه دختر لجباز و احمق بود که مثله بچه ها رفتار میکرد وقتی از دانیال خوشش نیومد نباید با دانیال ازدواج میکرد توی جلد اول رمان همه از سوگند می پرسیدن چرا دانیال رو دوست نداری این احمق هیچ چیزی نمی گفت البته دلیله قانع کننده ای نداشت

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️