دوست داشتی؟
رمان اسطوره اثر P_E_G_A_H

رمان اسطوره

  • به قلم P_E_G_A_H
  • ⏱️کمتر از یک دقیقه
  • زبان فارسی
  • 303.6K 👁
  • 3.7K ❤️
  • 2.1K 💬

خلاصه رمان :

شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه وقت داره…تبسم دوستش اونو برای کار منشی گری در یک شرکت تبلیغاتی که متلعق به مردی به اسم دیاکو هستش معرفی می کنه..شاداب هم از همون روزهای اول دانشگاه با یه اتفاق عاشق دیاکو شده بوده در صورتی که دیاکو اونو اصلا نمی شناخته…

قسمتی از متن رمان اسطوره

دلی مانده بود که با چیز دیگری برود؟
آه کشیدم و گفتم.
-آره..کفشام خیلی داغون شدن.
پایم را بلند کردم وکمی مچم را تکان دادم.
-کلی آب رفته توش.راه می رم شلپ شلپ می کنه.
با افسوس نگاهم کرد و گفت:
-یعنی تحمل این وضعیت واست راحت تر از قبول کردن پول قرضی من بود؟اینه معنی رفاقت؟
نگاهش کردم...با تمام محبتی که در وجودم بود.
-نه به خدا...فقط چون می دونستم نمی تونم پولتو پس بدم قبول نکردم.
توی صورتم براق شد.
-مگه من دنبالت کرده بودم؟یا گفته بودم باید زود پسش بدی؟
او که نمی دانست غرورم...عزت نفسم...شخصیتم...چقدر بیشتر از یک جفت کفش می ارزید...!
دستش را کشیدم و از روی نیمکت بلندش کردم.
-می دونم تو چقدر گلی قربونت برم.همینکه وقتی دیاکو...اه...آقای حاتمی بهت گفته منشی می خواد و تو منو به جای خودت معرفی کردی...واسم یه دنیا ارزش داره...تا اخر عمرم مدیونتم.
با شوق کودکانه ای خندید و گفت:
-راست می گی؟
دور و برم را نگاه کردم و یواشکی گونه اش را بوسیدم.یعنی که...راست می گویم.
خندان و خرم به سمت خانه رفتیم.مغازه کفش فروشی نزدیک خانه بود.با هم ایستادیم و از پشت ویترین کتانی سبز و سفید را دید زدیم.با لودگی انگشتم را به سمتش تکان دادم و گفتم:
-فردا این موقع پیش خودمی.
شادی کالج صورتی خوشرنگی را نشانم داد.
-به نظرت اون بهتر نیست؟
بازویش را گرفتم...سنگینی ام را روی او انداختم و متفکرانه به صورتی کمرنگ و زیبا خیره شدم...مردمکم را چرخاندم و اینبار کتانی سبز را نشانه رفتم.
-هوم...آره اونم قشنگه.ولی کتونیه رو هم دوست دارم.
خندید و گفت:
-خب می خوای جفتشو بخر...تو که دیگه پولدار شدی.
از یادآوری مجدد شاغل شدنم...حقوق دار شدنم...ته دلم مالش رفت.
-می گم نکنه از پسش برنیام؟نکنه جوابم کنن؟
با خشونت ضربه ای به دستم زد و گفت:
-گمشو بابا...انگار می خواد مسئول کنترل کیفیت بشه...نهایتش چهارتا تلفن جواب می دی و دو تا نامه تایپ می کنی.
استرسم تشدید شد.
-آخه من دستم خیلی کنده...از کامپیوتر چیزی سرم نمیشه.
"ایش" کشدار و غلیظی گفت:
-خانوم مهندس مملکت رو...! دختر یه کم اعتماد به نفس داشته باش.
سرم را پایین انداختم...کدام مهندس؟کدام اعتماد به نفس؟وقتی بزرگترین تکنولوژی که تا کنون دیده بودم ..تلفن انگشتی سیاه گوشه خانه بود ...به کدام مهارتم باید اعتماد می کردم؟
صدای تبسم از نزدیک..به گوشم رسید.
-اینقدر استرس نداشته باش...اینقدر خودت رو دست کم نگیر...تو با کمترین امکانات...بدون هیچ کتاب تست و هیچ کلاس کنکوری...مهندسی یکی از بهترین دانشگاه های کشور رو قبول شدی...کاری که خیلی از پولدارهای این شهر با هزار تا معلم سرخونه و کلاس خصوصی از پسش بر نمیان...حالا واسه چهار خط تایپ کردن نگرانی؟
با ناخن پیشانی ام را خاراندم و گفتم:
-آخه می ترسم جلوی آقای حاتمی ضایع بشم.
پوف کلافه ای کرد و گفت:
-اه...توام با این آقای حاتمیت...هرکی ندونه فکر می کنه تام کروزه.
تام کروز؟همان بازیگر معروف آمریکایی؟با آن قیافه یخ و ماستش؟ در مقایسه با دیاکوی جذاب و با ابهت من؟؟؟؟اصلا قابل مقایسه بودند؟
با خنده گفتم:
-اونکه به گرد پاشم نمی رسه...!
پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت:
-خیلی چندشی شاداب...!
**
در خانه را باز کردم و با چند قدم خودم را به پله ها رساندم. از همان دم در مقنعه ام را از سرم برداشتم و داد زدم.
-سلام...من اومدم...!
صدای مادر را از آشپزخانه شنیدم.
-سلام عزیزم...خسته نباشی...!
به سمتش پا تند کردم.
روی موکت کف آشپزخانه نشسته بود و سیب زمینی پوست می کند.با دیدنم لبخند زد...با دیدنش موجی از آرامش در وجودم دوید.کنارش نشستم..دستم را دور گردنش انداختم و گونه نرمش را بوسیدم.
-چه خبرا مامانم؟
سعی کرد غم صورتش را پشت خنده ظاهری اش مخفی کند.
-خبرای خوب...واسه خونه یه مشتری سفت و سخت پیدا شده.
دستم شل شد.
-چی؟
مادر سرش را پایین انداخت و تند تند گفت:
-عزیزم ایشالا درستون که تموم شه بهتر از اینجا رو می خریم...چند تا آجر پاره که ارزش اینهمه سختی رو نداره....با پولش هم یه جای درست درمون تری رو اجاره می کنیم...هم یه دستی به سر و گوش زندگیمون می کشیم و هم...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اسطوره

  • Fatemeh

    0

    قشنگترین رمانی بود که تو عمرم خوندم . همین الان تمومش کردم و هزار بار گفتم کاش تموم نمیشد، خیلی قسمتاش منو به فکر فرو برد..خندوند..گریوند و.. . شاهکاره این رمان قلم نویسنده مانا

    ۴ روز پیش
  • پروا

    0

    سلام این رمان جلد دومم داره ایا؟

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    0

    کسی می دونه اسم این رمانی که میگم چیه؟ در مورد یه پسره به اسم جاناتان که بعد چند از خاج بر می گرده و فکر کنم به در خواست پسرعموشگ به یه پارتی میره و به دختری که اونجا کار میکرد *** میکنه و اون دختر رو گم می کنه، بعد از اینکه به سختی پیداش کرد اونو می بره خونه خودش چون اون دختر دوقلو حامله اس

    ۴ ماه پیش
  • محی

    0

    محکوم به تن تو

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    0

    میشه یه رمان شبیهش معرفی کنید... من هیچ کسان پادشاه، در آغوش مهربانی و عشق تا جنون رو خوندم خیلی قشنگن، مثل همینا میخوام

    ۴ ماه پیش
  • سلین

    1

    عشق و احساس من گناهکار

    ۴ ماه پیش
  • نگار

    0

    این مرد امشب میمیرد

    ۲ ماه پیش
  • تینا

    0

    عبور از عبار.ناگفته ها.خانم جذاب.دروغ شیرین .حتما بخونین من به شخص ک خیلی خوشم اومده

    ۳ هفته پیش
  • میو

    0

    بهترین رمان عالی بوددددد

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    من میخوام بخونم خیلیی تعریفشو شنیدم بخونمش؟؟

    ۱ ماه پیش
  • تینا

    0

    حتما بخون عالیه

    ۳ هفته پیش
  • سمانه

    0

    خیلی خوب بود بیشتر به واقعیت نزدیک بود تا تخیلات شخصیت شاداب هم که مثل یه چشمه روان بود

    ۳ هفته پیش
  • سحر

    1

    واقعا عالی بود با رمانش میشه زندگی کرد خیلی حس خوبی داشت رمانش ممنون از نویسنده عزیز این رمان

    ۳ هفته پیش
  • آوینا

    0

    بهترین رمانی هست که تا الان خودمم خیلیی عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • نیره

    0

    عالی بود ممنون از نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    من ۳ بار تا بحال خوندم خیلی زیباست بسیار عالی

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    0

    عالی احسنت به نویسنده ممنون 🙏🫶🫶

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    نمیاره برام باز نمیشه رمان

    ۲ ماه پیش
  • یلدا

    1

    بی شک بهترین رمانی بود که تا به حال به عمرم خوندم اصلاً عالیه عالی واقعاً دم نویسندش گرم عاشق شخصیت دانیار و شاداب شدم واقعاً کاش کل رمانا دقیقاً همین شکلی بود واقعاً عاشق رمانش شدم و الان فکر کنم پونصد باره که از اول دارم میخونمش عالیه عالیی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالی ترین رمانی بود که تا الان خوندم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خرمی

    0

    بهترین رمانی بود که توی عمرم خوندم شاید نزدیک ۱۰ بار خودندمش . هم با کل کل های تبسم خندیدم هم بخاطر عشق شاداب و دیاکو گریه کردم. کاش شاداب به دیاکو میرسید

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️