دوست داشتی؟
رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی

رمان اردیبهشت

  • زبان فارسی
  • 77.1K 👁
  • 173 ❤️
  • 132 💬

خلاصه رمان عاشقانه اردیبهشت

پنج تن از بچه های طلاق، که سابقا در انجمنی با هم آشنا شده اند را کنار هم داریم! درد هایشان، روز های تلخ اکنون، خاطرات غم انگیز دیروز،آینده مبهم فردایشان را می خوانیم! در آن بین کسی که شخص ششم ماجراست در داستان جای می گیرد! کسی که پناه قصه ی مان لیلی اش می شود! و داستان از جایی شروع می شود که پناه، تنها پناهش را از دست می دهد!

قسمتی از متن رمان اردیبهشت

-پویا جونم یه نقاشی برام می کشی؟
پویا از خدا خواسته کاغذ سفیدی برداشت و گفت:
-آره عمه
با عجله مداد رنگی هایش را پخش خانه کرد و من هم تا سرش را گرم دیدم در را باز کردم و از گوشه در سعی کردم بفهمم در چه موردی حرف می زنند!گوش هایم را تیز کردم!
-تو توی اقساط این یه فسقل خونه موندی! از کجا می خوای خرج پناه و دانشگاهشو بدی؟
پیام آرام جواب داد:
-تا حالا مگه من خرجشو دادم؟ بابام داره ماه به ماه پول می ریزه حساب این دختر بدبخت... فکر کردی از کجا اورده تو این همه سال زندگی کرده؟ درسته بابامون ولمون کرد به امان خدا اما هوای جیبمونو داره.خودتم خوب می دونی پس بی خودی بهونه نیار!
ندا صدایش پر از حرص بود، با حالتی خط و نشان دار گفت:
-ببین پیام، یه فکری به حال خواهرت کن. اون نمی تونه با ما زندگی کنه! من نمی تونم کلفتی کسی رو کنم... شوهرش بده . خلاصه یه کاریش کن. من این حرفا سرم نمیشه... جام تنگه، خودم دوتا بچه دارم. نمی تونم خواهر تو رو به فرزند خوندگی قبول کنم شیر فهم شد یا نه؟
-ندا، ندا جان؟ یه امشبو تحمل کن یه فکری براش می کنم. تو این تاریکی کجا بفرستمش؟
نفس عمیقی کشیدم و همان طور که به حرف هایشان گوش میدادم پلک هایم را روی هم گذاشتم. اشکالی ندارد... دفعه اول که نیست. من دیگر به دک شدن عادت دارم.
قوی باش پناه! مبادا گریه کنی؟ مبادا بشکنی؟ مبادا بغض کنی؟... لبخند بزن. مثل همیشه قوی باش. حرف های خانم جان که یادت نرفته؟ زن باید قوی باشد! همین الان الان باید قوی تر شدن را یاد بگیری...
صدا ها که کم شدند دوباره درون هال سرک کشیدم... در آشپزخانه بودند.حتی برای یک شب هم نباید می ماندم. نباید آرامش کسی را صلب کنم. این خودخواهی ست که ندا را برنجانم!
پاورچین پاورچین به سمت تخت پویا رفتم و کیفم را برداشتم. پویا غرق در رنگ آمیزی نقاشی اش بود... در را باز کردم و خیلی آرام به سمت در خروجی آپارتمان رفتم... خیلی آرام تر در را باز کردم. شاینا روی رورئک نشسته و به من زل زده بود. او تنها کسی بود که شاهد رفتنم میشد.
به او چشمکی زدم و برایش دست تکان دادم. خندید...
در را پشت سرم بستم و کفش هایم را در دستم گرفتم و به سمت در خروجی مجتمع دویدم...پای برهنه از پله های مقابل مجتمع پایین رفتم.
ساعت 7 بود و خیابان همچنان پر رفت و آمد بود. ریه هایم را از هوای تازه پر کردم و کفش هایم را پوشیدم. لبخندی بر لب هایم نشاندم...
خنده ام گرفته بود. به ندا می خندیدم. چقدر روح کوچکی داشت! چقدر خوب بودن برایش سخت بود! حتی برای یک شب...
خنده ام گرفته بود به پیام. پیامی که دیگه کوچکترین حاکمیتی روی رفتار و تصمیماتش نداشت و همه جوره در اختیار زنی با روح کوچک قرار گرفته بود.
خنده ام گرفته بود به پویا! وقتی بفهمد من نیستم با چه حالی نقاشی را میگذارد درون کمدش تا بار بعد که مرا دید نشانم دهد!؟
خنده ام گرفته بود. به خودم می خندیدم! حالا کجا باید می رفتم؟در همین افکار بودم که سر برداشتم خودم را مقابل تهیه غذای مسیح پیدا کردم. هنوز یک تک چراغ در مغازه روشن بود... از خیابان رد شدم و وقتی موتورش را دیدم خیالم راحت شد که هنوز اینجاست.سنگ ریزی برداشتم و به در کوبیدم...
-اوستا؟... اوستا مسیح! سلـــــــام!
مسیح از پشت پیشخوان در حالی که پیشبندش را باز می کرد سرک کشید. با دیدنم گره ابروهایش باز شد و گفت:
-ای جونم. سلام به روی ماهت...
وارد مغازه شدم. چه بوی خوبی می آمد! نفس عمیقی کشیدم :
-چی سفارش داشتی امشب!؟ چه بوی خوبی!
آب دهنم را قورت دادم و مزه دهانم را گرفتم. گرسنه بودم و دلم از آن همه بوی خوش مالش می رفت.
مسیح با عجله به سمت آشپزخانه رفت و همان طور که می رفت گفت:
-وایسا الان میام...
یک میز و صندلی فلزی و قرمز جمع و جور انتهای مغازه بود.رفتم و نشستم... دستم را زیر چانه ام زدم و منتظر مسیح به در و دیوار نگاه کردم.
مسیح یکی از دوستان خوبِ من بود. البته دوست پیام بود... مثل هیراب! هیراب و مسیح و پیام دوست های صمیمی هم بودند. ما همه در کلاس های عرفانِ بچه هایِ طلاق ،با هم آشنا شده بودیم! وقتی همه ما در شرایط روحی بدی بودیم تحت تعلیم زنی زیبا و مسن قرار داشتیم!"خانم رهامنش"... کسی که محبتی که بینمان ایجاد شده بود را مدیون او هستیم. بگذریم که پیام بعد از ازدواجش به کلی عوض شد و تمام کاشته های استادمان به دست ندا خاکستر شد.
-بیا بخوریم...
با دیدن ظرف کشک بادمجان و کباب کوبیده های درون سینی و نان های داغ ،دستم را مقابل دهانم گرفتم و در حالی که آب دهانم را نمی توانستم کنترل کنم، بلند گفتم:
-آخ جون... غذا!
مسیح به من خندید. سری تکان داد و آرام گفت:
-اینا برای دو نفرن ها؟ منم گشنمه حواست باشه!
لقمه ای از کشکه بادمجان در دهانم گذاشتم و با همان دهن پر جواب دادم:
-آقا جای این حرفا مشغول شو که آدم گشنه نزاکت سرش نمیشه!
خندید و یک تکه از نان برداشت و مشغول شد... کمی بعد پرسید:
-امشب کجا می خوای بری؟
قاشقی ماست در دهانم گذاشتم و شانه ای بالا انداختم...
-خواستم خونه پیام بمونم ندا رسما اعصاب پیامو با غر غراش داشت به باد می داد... منم جیم شدم...اصلا نخواستم بیام اینجا...سرمو بلند کردم دیدم تابلو زده تهیه غذای فهیمی!
مسیح سری تکان داد و گفت:
-میای بریم خونه من؟ می برمت خونه خودم میام اینجا می خوابم! هان؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-نه بابا ... تو که منو میشناسی بخوام بیام خونتم با یه متر اختلاف از تشک تو جا می ندازم و می خوابم. بحث این حرفا نیست که. می خوام برم به خاله ثنا سر بزنم... غزاله هم حسابی کار گرفته برم کمکش اتویی بزنم، دکمه ای بدوزم، فقط به نظرت سوپر گوشتی ، بازار کوثری، جایی بازه من یکم وسیله ببرم براشون؟
مسیح لبخندی زد و دوغ اش را یک نفس سر کشید:
-آره بازار کوثر بازه که، همه چی هم داره. اگه سیر شدی پاشو تا بریم...
-آره مرسی... خیلی چسبی.خوش بحال زنت با این دست پختت!
مسیح خندید و در حالی که کاپشن اش را می پوشید بلند گفت:
-فرزاد، پسر من دارم می رم حواست به همه چی باشه. گازم از مرکز ببندی...
صدای چشم گفتن وردستش را که شنید با هم از مغازه بیرون زدیم. سوار بر موتور رفتیم و من اندکی وسیله برای خانه غزاله خریدم. هر چه باشد، مجبورم تا جور شدن خانه کنارشان بمانم. باید خرج کنم تا به آن ها فشار نیاید.
وسیله ها را در نشیمن موتور سه چرخ متصل به موتور مسیح گذاشتیم و ترک موتورش سوار شدم.
مسیح به من نیم نگاهی انداخت و گفت:
-محکم بشین دستاتم بکن تو جیب من یخ نزنی!
لبخندی زدم و کاری که گفت را انجام دادم.
موتور که به حرکت درآمد با صدای بلندی گفتم:
-از نوران چه خبر؟ خوبید با هم؟
مسیح بلند گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان اردیبهشت
  • ستایش

    0

    واقعا رمانش عالیه و ایده جالبی به نحوه زندگی داره

    ۴ هفته پیش
  • لیلی

    1

    شک ندارم نویسنده حداکثر چهارده سال داره طرفداری رمانم همه کودکستانی هستن واقعا حیف اون وقتی ک من گذاشتم ، اخه چرا انقد ابکی بود یعنی چی سنگ قبر درست کرده بود مگه الکیه بری عشقی واسه هر کی میخوای سنگ قبر درست کنی شهر داریم نگات کنه ؟اصن اون هیچی چرا از زبون شخصیت ها از مرگ پناه گفتی درحالی که زنده بو

    ۳ ماه پیش
  • eli1356

    1

    رمان قشنگی بود فقط یهویی تموم شد یعنی سر وته شو هم اوردید .یعنی چی برا پناه سنگ قبر درست کرده ؟؟؟؟!!

    ۴ ماه پیش
  • Aban

    0

    خوب بود در کل ، فقط یکم غیر واقعی بود و غلط املایی زیاد داشت مثلا واهمه رو نوشته بود واحمه!

    ۵ ماه پیش
  • افسانه

    1

    بابت اینکه ما اردیبهشتی ها،قبلا ساکن بهشت بودیم و بخاطر اینکه روی زمین بما احتیاج داشتن،نقل مکان کردیم و آمدیم روی زمین،شکی نیست😇✌ ولی خدایی زمانی که خوندم پناه دیگه نیست و سنگ قبرش هست،کلی عر😫 زدم. ممنون از نویسنده.بسیار زیبا بود.

    ۵ ماه پیش
  • رها

    1

    دوستش داشتم قشنگ و روان بود

    ۵ ماه پیش
  • سونیا

    0

    نویسنده عزیز واقعاً قلم زیبایی دارین خیلی عالی پستی بلندی های زندگی رو به تصویر کشیدین براتون آرزوی موفقیت روزافزون دارم 🌹

    ۶ ماه پیش
  • مهلا

    5

    این که زندگی بچه های طلاق رو نشون میداد قشنگ بود... اما این که میخواست بگه همه ی اونایی که مضحبی هستن، و تسبیح به دست هستن آدمای درستی نیستن اصلا قشنگ نبود! عزیزم... درسته که هر آدمی که حاجی بهش میگن یا هر دختری که چادر سر می کنه بعضیهاشون ممکنه آدم درستی نباشن... اما این دلیل بر بد بودن همه نیست

    ۱۱ ماه پیش
  • عالی بود توصیه میکنم

    0

    عالی بود توصیه میکنم حتماً بخونید

    ۱۱ ماه پیش
  • Mahak

    0

    بسیار عالی و جذاب عاشقه پناه شدم ممنون ازشما و قلم توانمندتون

    ۱۲ ماه پیش
  • Mahak

    1

    از نویسنده عزیز بسیار تشکر میکنم .بسیار رمان جذاب و زیبایی بود باهاش زندگی کردم تشکر

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    خیلی قشنگ و آموزنده بود واقعا از نویسنده عزیز خیلی تشکر میکنم

    ۱۲ ماه پیش
  • فرزانه

    2

    عاااااااااالیییییییییی اتفاقات خیلی واقعی بودن و من این شیوه رو خیلی می پسندم

    ۱۲ ماه پیش
  • پناه م پناه رمان نه

    1

    عالی ترین رمانی بود که خوندم من ۳۴۷ رمان خوندم ولی هیچکدوم مثل رمان اردیبهشت عالی و باقدر نبود نویسنده کاملا مخاطب و خواننده رو در نظر گرفته بود هرچی از خوبیش بگم بازم کم گفتم

    ۱۲ ماه پیش
  • رزی

    1

    عالی بود.موضوع خوبی داشت.ارزش خواندن داره.حتما بخونید

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!