دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان مافیایی, رمان طالع آغشته به خون, نویسنده مهلا حامدی, دنیای رمان

رمان طالع آغشته به خون

  • زبان فارسی
  • 28.7K 👁
  • 397 ❤️
  • 210 💬

خلاصه رمان طالع آغشته به خون

در دنیایی که سایه ها حکومت می کنند، یک قاتل متولد می شود. به او گورکن می گویند. یک قاتل زنجیره ای حرفه ای، شبحی در تاریکی، که هیچ اثری از خود باقی نمی گذارد. تشنه به خون، زخمی و بی رحم، گورکن افسانه ای است در دنیای جنایتکاران. چشمان سیاه نافذ و هیکل تنومندش او را به گرگی درنده تبدیل کرده است. اما سرنوشت بازی خطرناکی دارد. دختری کنجکاو، هرچند ناخواسته، پا به دنیای تاریک او می گذارد و با چهره واقعی گورکن آشنا می شود. قانون نانوشته دنیای زیرین می گوید: "هر کس که راز گورکن را بداند، باید اسیر او شود." دختر بیچاره، اسیر گورکن می شود. اما آیا این اسارت پایان راه است؟ یا آغازی برای یک داستان عاشقانه در دل تاریکی؟ "طالع آغشته به خون" رمانی مافیایی و عاشقانه است. داستانی پر از تعلیق، خشونت، و احساسات ممنوعه. آیا عشق می تواند در تاریکی شکوفه کند؟

قسمتی از متن رمان طالع آغشته به خون

بوی خون آن مردک در شامه‌اش پیچید و چهره‌اش را درهم کرد.
هر چه زودتر به حمام احتیاج داشت.
دستی به گوشه‌ی چشم بی‌خوابش کشید و گفت:
_خوبه
تیکه تیکش کنین بندازین جلو سگام.
فقط قبلش از جنازش عکس بگیرین بفرستین برا سلیم دوغان بزرگ
(روای اول شخص آیلا)
کوله پشتی‌ام را یک وری روی دوشم انداخته بودم.
و مسیر سراشیبی سنگ فرش شده محله را بالا می‌رفتم.
تمام کوچه پس کوچه‌های باریک محله، به لطف برفی که شب گذشته
تا دم دمای طلوع خورشید باریده بود.
سفید پوش شده بود.
سرمای استخوان سوز هوا، لرز به تنم نشانده بود.
هرم بازدم‌هایم به شکل بخار از بینی به احتمال سرخم بیرون می‌آمد.
کلاه هودی، پاییزی نه چندان گرمم را روی سرم کشیدم.
و به قدم‌هایم سرعت بخشیدم.
هر چه به رستوران کوچک واقع در محله نزدیک می‌شدم.
بوی سوپ معروفش بیشتر معده‌ی خالی‌ام را مالش می‌داد.
از صبح تا به حال به غیر از یه سیمیت چیز دیگری نخورده بودم.
وسط کوچه ایستادم.
دستم را ته جیب شلوار جینم فرو بردم.
با دیدن اسکناس‌ خردهای کف دستم، بیخیال ناهار خوردن شدم.
و قدم‌هایم را از سر گرفتم.
هر چه به آن کوچه‌ی باریک و بسی خطرناک، البته برای به غیر از ساکنان محله، نزدیک می‌شدم.
صدای ناله و فریاد پر درد مردی که، کمک می‌خواست.
واضح‌ تر به گوش می‌رسید.
اتفاق تازه‌ای نبود.
احتمالا باز هم بچه‌های محله یکی را خفت کرده بودند.
قبل از آنکه از کوچه بگذرم.
نگاهی گذرا به مردی که، آش‌ و لاش شده، صورتش پرخون و روی زمین غلت می‌خورد.
انداختم.
پسرها با مشت و لگد به جان بی‌جانش افتاده بودند.
بی‌تفاوت شانه بالا انداختم.
نباید بی فکری می‌کرد. و پا به همچین محله‌ای می‌گذاشت.
سراشیبی را کامل بالا آمدم.
به سمت چپ تغییر مسیر دادم.
همینکه می‌خواستم از محله خارج شوم.
توجهم به زن سن و سال گذشته‌ای که با دستان پر، سردرگم اطراف را از نظر می‌گذراند.
معطوف شد.
سر تا پایش را رصد کردم.
سوت بلند بالایی در دلم کشیدم.
وجب به وجب لباس‌های تنش، مخصوصا آن کت چرم خز دار اصلش
فاخر بودنش را به رخ می‌کشید.
کنج لبم شیطانی بالا رفت.
امکان نداشت همچین فرصت توپی را دو دوستی تقدیم بچه‌های محل کنم.
قبل از اینکه بهش نزدیک بشم.
ماسک سیاه رنگم را از جلوی کوله‌ام برداشتم.
و به صورتم زدم.
چاقو کوچک ضامن دارم را از جیب جلوی هودی‌ام برداشتم.
و زیر دستکش انگشتی‌هایی که به دست داشتم.
جاساز کردم.
همانطور که به سمت زن قدم بر می‌داشتم. نگاهم را به اطراف داده بودم.
که مثلا بی‌حواس جلوه دهم.
با یه برخورد به ظاهر اتفاقی، تنه‌ای به نیمه‌ی بدنش زدم.
کیسه‌های خرید در دستش پخش و پلای زمین شد.
بی‌تعادل چند قدم عقب رفتم.
چهره‌ای ناراحتی به خودم گرفتم. و با لهجه‌ی غلیظ ترکی با ته مایه‌ی لاتی لب زدم:
_آ آ خاله جون متاسفم، معذرت میخوام.
بدون اینکه منتظر سخنی از جانبش باشم. کمر خم کردم. و مشغول جمع آوری کیسه‌های خرید شدم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان طالع آغشته به خون

  • پناه

    0

    سلام ببخشید یه رمان قبلا ها خوندم که پسره تو دانشگاه با یه دختره رفیق بود دختره بهش میگفت عابر بانک بعد دختره با پسرخاله دوست صمیمیش ازدواج کرد پسره هم اومد پوست صمیمی دوست دختر سابقش رو گرفت تا بتونه به دوست دخترش نزدیک باشه زن شو دوست نداشت دختره نمایشگاه عکاسی یا نقاشی داشت فکر کنم میدونیداسمشو؟

    ۱۶ ساعت پیش
  • Hasti

    0

    فکنم اسمش انتخاب دومه

    ۱۵ ساعت پیش
  • پناه

    0

    وای فدات بشم من نمی دونی حداقل دوهزار تا رمان رو خلاصه هاشون خوندم تا پیداش کنم😍 هرچی از خدا می خوای بهت بده 😅😘

    ۷ ساعت پیش
  • ستایش

    0

    عالی بود هرچی که بگم کم گفتم فوق العاده بود

    ۵ روز پیش
  • ارغوان

    0

    سلام، واقعا لذت بردم، دوست داشتن کمی ادمه داشت، قلمه روان وقابل درکی داشت🙂🙂

    ۳ هفته پیش
  • عالیه

    2

    عالی بود و محشر من واقعا راضی بودم

    ۱ ماه پیش
  • نونا

    1

    واقعا محشر بود. تشکر فراوان از نویسنده عزیزز عالیی

    ۱ ماه پیش
  • آتی

    1

    خیلی دوست داشتمش اولین رمان مجازی بود که خوندم ولی به نظرم عالی بود💓😍

    ۳ ماه پیش
  • آتی

    1

    اولین رمان مجازی بود که خوندم. قشنگ بود...! ارزش خوندن رو داره. 💓

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگی بود ارزش خواندن داشت

    ۳ ماه پیش
  • Rnzgs

    0

    من این رومانو قبل خوندم دوست داشتم

    ۳ ماه پیش
  • maede

    1

    خیلی دوسش داشتم من عاشق اینجور رمانام که مافیاییه و بعده زجر دادن دختره عاشقش میشه از این مدل سراغ ندارین معرفی کنین با نام؟ 🫠🙂

    ۳ ماه پیش
  • Ayda

    0

    عالیییییییی بودددددددددد😍

    ۴ ماه پیش
  • پریسا

    1

    عالی بودعالی👏🏻👏🏻مرسی ازنویسنده

    ۴ ماه پیش
  • صالی

    0

    ارزش یکبار خواندن رو داشت قلمش از بعضی نویسنده های نوپا بهتر بود حداقل

    ۴ ماه پیش
  • واقعا محشر

    0

    خیلی رمان عالی قلم نویسنده محشر

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان فوقوالعاده ای بود🥰 یک درس خوبی که ازاین رمان میگیری اینکه همیشه حواست به آدم های دور برت باشه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!