دوست داشتی؟
رمان مروارید های احساس اثر سید آوید محتشم

رمان مروارید های احساس

  • زبان فارسی
  • 62.1K 👁
  • 88 ❤️
  • 52 💬

خلاصه رمان عاشقانه مروارید های احساس

تو اوج درموندگی و بدبختی، وقتی امیدی برای رسیدن به مطلوب نیست، یه عاجزانه صدا زدن معبود تبدیل میشه به گره گشا و خدا یه ناجی برات میفرسته، کسی که در قبال کمکهاش هیچ انتظاری ازت نداره فقط میخواد دست از تعارف کردن برداری.... در نهایت تبدیل میشه به تکیه گاه، محرم اسرار، دوست، یار و در نهایت عشق! عشقی که با یه حضور ناخونده تو فصل بلوغ می مونه....

قسمتی از متن رمان مروارید های احساس

دست حنانه رو گرفتم و گفتم:
- تو دیگه چرا؟
لبخند زد و گفت:
- اول جلسه اومد کلی قانون خرکی گذاشت، به دو تا از پسرا هم منفی داد. تو یه ربع، تو سومین نفر بودی.
هنوز حرفاش تموم نشده بود که بچه ها یکی یکی بیرون اومدن؛ در آخرم استاد با قیافه ی قرمز و عصبانی بیرون اومد. نگاه غضب آلودی به من کرد به سمت دفتر اساتید رفت.
توی سالن همهمه بود و من هم مشغول برانداز کردن دخترا بودم. تقریبا همه ساده بودن، جز یکی که بعدا فهمیدم اسمش ژیلاست. هنوز از برانداز کردن همکلاسیام فارغ نشده بودم که یکی از پسرا دست زد و همه رو به سکوت دعوت کرد و گفت:
- اولین روز دانشگاه که به لطف استاد فاخر و خانوم مشرقی به یادموندنی شد. حالا من می خوام به یاد موندنی ترش کنم و همه رو به یه بستنی دعوت کنم.
از اون جایی که صمیمی نبودیم و همه تو فاز کلاس خرکی گذاشتن بودن، یه لبخند با کلاس زدیم و همه به سمت کافی شاپ نزدیک دانشگاه رفتیم. تا آماده شدن سفارشا، اون پسره خواست تا همه خودشون رو معرفی کنن و اول از همه خودش شروع کرد. قیافه ی بامزه ای داشت، بیشتر شبیه ژاپنیا بود. بیش از حدم به سر و وضعش رسیده بود.
- امیر نظام کشمیری هستم. ساکن همین شهر پر دود. از بابت قیافه هم قبل از این که بپرسید چرا شکل ژاپنیاست، خودم می گم. من یه دورگه ایرانی، ژاپنی هستم.
همه با لبخند نگاش کردن، مهربون و شوخ بود. نفر بعدی یه پسره تپل و سبزه بود و البته سر به زیر. با یه لبخند خجالتی گفت:
- هژبر صفری هستم، از خوزستان!
بازم لبخند زدیم. انگار مسابقه تلویزیونی بود. از این فکرم توی دلم ریز ریز خندیدم. نفر بعد با خونسردی همه رو نگاه کرد و بعد زل زد تو صورت من. منم نگاش کردم. خیلی آشنا بود. فکر کردن راجع به این که کجا دیدمش زیاد طول نکشید، چون خودش رو معرفی کرد:
- دانیال هستم؛ دانیال حضرتی. اصالتا شیرازی هستم ولی دو سالی می شه که تهران...
بقیه حرفاش رو نفهمیدم. پس کسی که پول عمل مامانم رو داده بود، همکلاسی دانشگاهم بود. بدتر از این نمی شد. با کسی هم کلاسی بودم که می دونست وضع مالی ما چطوریه. یعنی به همه می گفت؟ وای خدا!
این قدر حواسم پرت بود که متوجه نشدم بقیه ی بچه ها چی گفتن، فقط وقتی حنانه به پهلوم کوبید فهمیدم نوبت منه. خیلی سریع گفتم:
- شفق مشرقی؛ تهران!
***
مامان لیوان چای رو جلوم گذاشت. خندید و گفت:
- خب بگو ببینم خوش گذشت؟
سرم رو تلخ تکون دادم و گفتم:
- زیاد نه!
مامان که قیافه ی دمغم رو دید، سکوت کرد. تا وقتی خودم حرف نمی زدم، ازم سوالی نمی پرسید. حس می کردم دوست دارم با یکی حرف بزنم. با قیافه ی بی تفاوت و درون آشفته گفتم:
- اونی که پول عمل رو داده، همکلاسیمه.
تعجب رو تو صورت مامان دیدم.
- ای خدا! چقدر دنیا کوچیکه. کوه به کوه نمی رسه، آدم به آدم می رسه.
بعد لبخند زد و گفت:
- باید ازش تشکر می کردی؛ کردی؟
اخم کردم و گفتم:
- وا مامان؟ چی می گی؟ برم بهش بگم مرسی؟ عمرا! تازه مگه من خواستم پول رو بده؟ خودش داد، وظیفه اش بود. حالا من گفتم طوریم نشده، ولی حالم خیلی بد بود.
مامان خندید و گفت:
- آخ آخ آخ! دخترِ مغرور. ببین چه حرصیم می خوره. خب دعوتش کن خونه، من خودم تشکر کنم.
- اوف مامان، نمی خواد. بی خیال! من به رو خودم نیاوردم شناختمش. اگه خودش چیزی نگفت، بی خیال می شیم دیگه.
مامان هیچی نگفت. منم مشغول خوردن چاییم شدم. بعد جلوی تلویزیون دراز کشیدم که مامان گفت:
- یه ساعت بخواب، بعد بیا شام.
همین طور که تلویزیون می دیدم، چشمام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم. یه خواب راحت و آروم.
****
هر روز صبح با نوازشای مامان بیدار می شدم و با لبخند یه روز قشنگ رو شروع می کردم. تا دانشگاه رو چرت می زدم، ولی به محض ورود به محوطه دانشگاه، سرحال و قبراق می شدم و با دخترا می زدیم به دلقک بازی و این قدر الکی می خندیدیم که دلمون درد بگیره. استاد هم که می اومد با انواع و اقسام خودکارا جزوه می نوشتیم. با پسرا زیاد برخورد نداشتیم. اونا هم تقریبا بی خیال ما بودن و سرشون تو کارای خودشون بود. برعکس ما که بحثامون درباره ی لباس و آرایش و غیبت کردن بود، اونا در مورد موبایل و ماشین و مدلای جدید کامپیوتر و لپ تاپ صحبت می کردن. درس استاد فاخر هم با یه استاد مسن ولی خوش اخلاق ارائه می شد و در مجموع روزا خوب می گذشتن.
****
یه روز اواسط آبان بود که امیر نظام، یا به قول حنانه، مسئول هماهنگی دخترا و پسرا، به سمت ما اومد و بعد از کلی اِهن و اوهون، از من خواست تا باهاش برم. تا اون روز متوجه شده بودم که چند تایی از دخترا گلوشون پیشش گیره. برای همین وقتی دنبالش رفتم، نگاه های حسرت بارشون رو روی خودم حس می کردم. امیر بچه ی خوب و جذابی بود ولی من کلا تو خط این حرفا نبودم. کنار در کلاس روبروی هم وایسادیم و بعد از کلی صغری، کبری چیدن که کلافه ام کرده بود، گفت:
- خانوم مشرقی، می شه با خانوم مریدی (حنانه) راجع به من صحبت کنید؟
با این که کامل فهمیده بودم منظورش چیه ولی خودم رو به نفهمی زدم و گفتم:
- در چه باره ای؟
امیر نظام، هی این پا و اون پا می کرد و چیز چیز می گفت؛ تا بالاخره شماره ای رو به سمتم گرفت و گفت:
- بهشون بگید باهام تماس بگیرن، باقیش با خودم.
دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. شماره رو گرفتم و آروم گفتم:
- باشه، بهش می دم.
امیر نظام هم بعد از کلی تشکر کردن، به طرف کلاس رفت. نگاهی به شماره انداختم و بعد از لبخند بزرگی که زدم، خواستم وارد کلاس شم که با حضرتی چشم تو چشم شدم. نمی دونم چرا حس کردم نگاهش رنجیده است ولی چرا؟! بی تفاوت شونه بالا انداختم و وارد کلاس شدم. با دیدن حنانه به کل حضرتی رو فراموش کردم و کنارش نشستم. حنانه هم از جمله خاطرخواه های امیر نظام بود. با نشستن من، اخم عمیقی کرد و رو برگردوند. سقلمه ای به پهلوش زدم گفتم:
- حنانه؟
داد بلندی کشید، این قدر بلند که همه به طرفمون برگشتن.
- چه مرگته؛ چرا می زنی؟
هم ترسیده بودم، هم تعجب کرده بودم، از طرفی روم نمی شد سرم رو بلند کنم. زیر لب، رنجیده گفتم:
- حنا؟!
رو به بقیه ی کلاس که نگامون می کردن، گفت:
- چه خبره؟ چرا زل زدین به ما؟
همه سرشون رو به کار خودشون گرم کردن ولی من هنوز رنجیده بودم. دوباره صداش زدم ولی این بار با بغض. هم زمان برگه شماره رو روی دسته صندلیش گذاشتم و با صدایی که سعی می کردم بغضم رو نشون نده، بدون این که نگاش کنم، گفتم:
- شماره اش رو داد، گفت بدم به تو.
با بهت نگام کرد. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و از جام بلند شدم و به طرف در دویدم. صداش رو شنیدم:
- شفق!
ولی من نایستادم. به سمت نا معلومی دویدم. اول از حضرتی که اخم کرده بود، بعدم برخورد حنانه. کلا آدم زود رنجی نبودم ولی اون روز دلم بدجوری گرفته بود. زیر درختای بید مجنون پشت کلاسا نشستم و سرم رو روی زانوم گذاشتم. نمی دونستم چرا این قدر دلم گرفته بود.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مروارید های احساس
  • فندق

    0

    عالی بود خیلی. یه ایراد کوچیک داشت و اون تو بیمارستان دانیال به شفق گفت اگر میخواستم این سه سال میومدن طرفت بنظرم حرفش درست بود چرا نیومده بود این سه سال..یکم بنظرم نویسنده اینجا و اشتباه کرد و عشق قشنگ این دوتا در نظر خواننده کمرنگ شدو پونه پررنگ که حتما میلی بهش بوده

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    چه اسمای عجیبی دارن،هژبرصفری،شفق مشرقی،امیر نظام کشمیری آدم یاد نظام دوبرره، شبهای برره میافته🤣🤣اسم قحط بود؟

    ۳ ماه پیش
  • غزل

    0

    عزیزم چقدر اشکال گرفتی بخون و لذت ببر خودتم با حاشیه های رمان ها درگیر نکن مهم قلم و اصل داستانه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    من ۳۰ سالمه ازدواج نکردم تنها دارم زندگی میکنم ،مشکلی هم ندارم خیلی هم راضی ام ،البته خیلی ها هستن شرایط زندگی من رو دارن،سوالم اینه تنهایی چشه مگه ؟ این شفق همش دنبال شوهر کردنه؟ راستی چرا دختری با شرایط شفق خواستگار دیگه ای نداره؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ببخشیدا کسی که کتک میخوره یا تصادف میکنه می برندش،بیمارستان معمولا پلیس خبر میکنن بیاد بالای سرش چرا بالای سر شفق پلیس نیومد؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه دختر بی خیالیه این شفق مگه مادرش تازه فوت نکرده هنوز سالش نگذشته فکر عیده که قراره تنها باشه یا با اون پسره،تو رسم ما اولین عید بعد از مرگ کسی رو به اسم عید سیاه برای تازه درگذشته مراسم میگیرن ،نمیرن دنبال خوشگذرانی

    ۳ ماه پیش
  • م۶۸

    0

    قشنگ بود🥲🥰

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام بسیار عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • نگار

    0

    خیلی عالی بود به خصوص اوایل داستان البته اگه اون هشت سال و فداکاری های مسخره شفق و فاکتور بگیریم که کلی از جذابیت داستان کم میمرد

    ۶ ماه پیش
  • Mahtab

    0

    واقعاااا عالیییی بود و لذت بخش ممنونم از نویسنده ی محترمشون 🙏

    ۶ ماه پیش
  • الی

    0

    چرا رمان اصلا دانلود نمیشه صوتیش؟

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    رمان زیاد جالبی هم نبود بنظرمن هرکسی ،کسی رابخوادباید براداشتنش بجنگه نه اینکه ازدست بده بعد بیفته دنبالش خوشم نیومد اححح

    ۱ سال پیش
  • پاییز

    0

    ممنون از آقای محتشم رمان قشنگی بود ولی هشت سال دوری خیلی بود کاش زودتر به هم میرسیدن یا از زندگی مشترک شون بیشتر میگفتین.بازهم منتظر رمان های خوبتون هستیم . از جمله ی آخر هم خیلی خوشم امد چقدر خوب هستن این ابرازعشقهای صادقانه و خالص امیدوارم همیشه زندگی خوب و عاشقانه ای داشته باشید 😍🌹

    ۱ سال پیش
  • Golnaz

    1

    سلام خسته نباشید خیلی رمان قشنگی بود ممنونم و اینکه نویسنده ش یک آقا بود ولی انقدر خوب تونسته بود نقش شفق رو خوب دربیاره جالب بود.

    ۱ سال پیش
  • نهال

    0

    خوب بود دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • آیدا

    0

    وای خیلی قشنگ بود 🥹من عاشق چنین رمان های هستم از شخصیت شفق خیلی خوشم اومد واقع لذت بردم از این رمان دوستان پیشنهاد میکنم حتما بخونید ♥️ خیلی ممنون از نویسنده این رمان آقای محتشم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!