دوست داشتی؟
رمان تکه کاغذ ویرانگر اثر فاطمه لطیفی

رمان تکه کاغذ ویرانگر

  • زبان فارسی
  • 14.3K 👁
  • 54 ❤️
  • 35 💬

خلاصه رمان عاشقانه تکه کاغذ ویرانگر

همه چیز از یک نامه شروع شد. نامه‌ای که شاید ناچیز باشه؛ اما ویرانگر بود! ویرانگر زندگی مثل مایی که راحت تو چاه حرص و طمع افتادیم و کارمون شد دست و پا زدن. و دریغ از کسی که نجاتمون بده! ما خودمون دستایی که برای کمک به سمتمون دراز شده بود رو پس زدیم، و باید دید چطور می‌تونیم تنها از این چاه بیرون بیایم؟ می‌شه همه چیز رو به شکل اول برگردوند؟

قسمتی از متن رمان تکه کاغذ ویرانگر

- برای عقدم میای؟
- فکر نکنم بتونم، می‌دونی که، بابا با اومدن این بیماری روی رفت و آمدهای من و داداشم حساسه، به هرحال خیلی دوست داشتم کنارت باشم و از صمیم قلبم برات آرزوی خوشبختی می‌کنم.
لبخندی محوی روی لبم نشست.
- ممنونم.
- عروسیت جبران می‌کنم.
کمی گذشت که الناز هم به جمعمون اضافه شد.
نیلا- چطور بود الی؟
- مثل آب خوردن.
الناز برعکس من دختر شر و شیطونی بود و توی دیدار اول فکر می‌کردی درس اصلا براش مهم نیست و نمی‌خونه اما اونی که درس نمی‌خوند من بودم.
با الناز به خونه اومدیم و بعد خوردن ناهار که عدس‌پلو بود به انتظار خاله مهناز نشستیم تا بیاد و دستی به سر و صورتمون بکشه.
توی ایوان نشسته بودیم که در رو زدن، الناز گفت:
- یواش، در رو از جا کندی، کی هستی؟
- دلناز بیا در رو باز کن دستم شکست.
با صورتی سرخ نشست و گفت:
- ما اینجا دلناز نداریم.
کلافه از جام بلند شدم.
- هوف، توهم گیر دادی‌ها! آخه الناز و دلناز فرق نداره که، بیچاره مامانت دستش خسته شد.
شونه‌هاش ‌رو به سمت بالا انداخت که به طرف در رفتم و باز کردم.
- سلام خاله مهنازی، بفرما داخل.
یکی از پلاستیک‌ها رو برداشتم و دنبال خاله راه افتادم.
- سلام عزیز خاله، این دلناز باز چشه؟ عصبیه؟!
- خاله خب می‌دونی بدش میاد میگی دلناز، چرا هی تکرار می‌کنی؟
- چون برای من دلنازه.
هوف، فایده نداشت مرغ خاله یک پا بیشتر نداره! خاله مقابل الناز ایستاد که با پوزخند گفت:
- وای شهناز تو چطور این همه پلاستیک‌ رو با ماشین تا اینجا حمل کردی و دستت درد نگرفته؟ بمیرم! خوب زنگ می‌زدی بیایم کم...
با پس گردنی که مامان بهش زد ساکت شد.
- با خواهرم درست صحبت کن، شهناز چیه؟ مامان مهناز!
خنده‌ی بلندی سر داد و گفت:
- مامان مهناز؟ شوخی می‌کنی خاله؟
دعوای این مادر و دختر برای ما عادی بود، وقتی الناز به دنیا میاد مادرشوهر خالم می‌گه اسمش‌ رو بزاریم الناز که هم به مهناز بیاد هم مهراز؛ ولی خالم لج می‌کنه و می‌گه باید دلناز بذاریم.
شوهرش هم موقع گرفتن شناسنامه اسمش‌ رو همون الناز می‌ذاره و این باعث جنگ داخلی بین این خونه شد، آخرش هم خاله طلاق گرفت. مسخرست نه؟ بخاطر یک اسم یک خانواده از هم فرو پاشید.
الناز توی این قضیه مادرش‌ رو مقصر می‌دونه و الان با بابا، زن بابا و خواهر سه سالش زندگی می‌کنه.
خلاصه که این مادر و دختر انگار هووی هم هستن و هرجا باشن، اونجا بی‌تفاوت با میدون جنگ نیست!
مامان روبه من گفت:
- تو چرا هنوز اینجا وایسادی؟
به خونه رفتم و داخل اتاقم شدم، خاله پشت سرم اومد و مشغول درست کردن شمع شد.
شمع‌ها رو آروم روی صورتم می‌مالید.
پوستم گرم شده بود و مدام به خودم تلقین می‌کردم الان می‌سوزم در حالی که دردی نداشت، خاله از بین دندون‌های کلید شدش گفت:
- فاطمه یه بار دیگه تکون بخوری چنان می‌زنمت که به جای سرسفره عقد ببرنت بیمارستان!
- خاله خب می‌ترسم.
الناز موچین‌ رو از کنار ابروش پایین آورد و پوزخندی تو آینه بهم زد.
- هی! تازه اولش، موقعی که شمع رو از روی صورتت می‌کنه درد داره.
این دختر مفید که نبود هیچ، ته دل آدم‌ رو هم خالی می‌کرد!
بعد اینکه خاله شمع‌ رو کند و کلی جیغ زدم، جلو آینه ایستادم.
- وای صورتم رو، مثل لبو قرمز شده!
- عوضش نگاه از اون سیاه سوختگی در اومدی!
خاله دست الناز رو کشید و گفت:
- برو اونور.
کنارم ایستاد و روبه من ادامه داد:
- تو هم کمتر فک بزن کلی کار داریم.
* * *
غروب بود که همه حاضر و آماده، منتظر عمو این‌ها بودیم.
مامان با کمک الناز سفره عقد ساده و شیکی با ترکیب رنگ‌های سفید و صورتی چیده بودن و بابا هم مشغول صحبت با عاقد بود، چون حاج‌آقا جای دیگه هم کار داشت زود اومده بود.
ده دقیقه‌ای تا اومدنشون طول کشید و توی اون ده دقیقه هزار بار خودم‌ رو توی آینه نگاه کردم و صدتا هم الناز ازم عکس گرفت.
عمو و زن‌عمو کلی ازم تعریف کردن و نوبت به اهورا رسید، جلو اومد و لبخندی زد.
دیگه کنترل قلبم از دستم خارج شده بود؛ چون بی‌وقفه عشق رو فریاد می‌زد!
شیرینی‌ رو به مامان داد و گل‌رو، رو به من گرفت.
کاش می‌تونستم به جای اینکه دست دراز کنم و گل‌ رو بگیرم؛ انگشتم‌ رو توی چال گونش فرو می‌کردم...
الناز که انگار ذهنم‌ رو خونده بود، ویشگونی از پهلوم گرفت، «آخ» بلندی گفتم که باعث خنده‌ی جمع شد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تکه کاغذ ویرانگر
  • ساغر

    0

    رمان خیلی جالبی نبود

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    وافعا این چه جور نوشتنه؟ خلاصه شروع شدو خلاصه تموم شد اصلا سروته نداشت همچی گنگ بود ارشام وارسام کی بودن وچرا رفتن واینکه زندگی فاطمه واهورا چی شد؟ووووو

    ۲ ماه پیش
  • zahra

    0

    فکر کنم فصل دومش اسمش ویرانگر تنهاییه خودمم نخودم جستجو کردم این اسمو پیدا کردم.

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    1

    فصل دوم اسمش چیه ؟ لطفاً بگین.

    ۴ ماه پیش
  • سایه

    1

    من نفهمیدم شاهین کیه مرد ؟؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • nazanin

    2

    هنوز شروع به خوندن نکردم اگر خوب بود نظر میدم میشه یه رمان واقعا زیبا رو بهم پیشنهاد بدین؟ الان چهار سال هست رمان میخونم و همه ی رمان ها برام تکراری شده همش یا دو تا پلیسن عاشق هم میشن یا یه پ

    ۲ سال پیش
  • شیدا

    5

    سلام رمان هیچ کسان پادشاه عالیه پیشنهاد میکنم بخونید

    ۱ سال پیش
  • محنا

    10

    رمان اسطوره واقعا عالی هست

    ۱۲ ماه پیش
  • هانیه

    1

    رمان خوبیه تنها مشکلش اینه وسط ماجرا میره فصل دوم بنظرم باید داستان جمع میشد حداقل داستان خاتون تموم میشد برای داستان خود فاطمه و هورا میرفت جلد دوم

    ۱۲ ماه پیش
  • یلدا

    1

    داستان قشنگی داشت.ولی قلم ضعیف بود.کاش بیشتر وقت میزاشتید خانم نویسنده

    ۲ سال پیش
  • اف_لام

    0

    ممنون عزیز از نظرتون قلم اول من بود برای فصل دوم انشالله بهتر میشه💚

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    2

    فصل دوم هنوز نیومده اگه اومد اسمش چیه

    ۱۲ ماه پیش
  • پوپی

    1

    نویسندهههه چیکارکردی باقلبممممم😭 قشنگ بودخیلی ولی تنهانکته ی منفیش اینه که مبهم بودوهی زماناجابه جامیشدامیدوارم فصل دوم وبه زودی برامون بنویسی🫶

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    فصل دومش کی میاد آخه 🥺

    ۱ سال پیش
  • فرزانه

    3

    بسیار بی نظم و مبهم افتضاح بود

    ۲ سال پیش
  • fatima

    2

    سلام رمان بی نظمی بود براچی تو گذشته موند؟ پس فاطمه چی میشه؟؟؟؟؟؟ خیلی خنک بود ببخشید با اینکه زحمت کشیدید برای ساختنش

    ۳ سال پیش
  • اف‌لام

    0

    فصل دوم داره اونجا داستان فاطمه و اهورا تموم می شه

    ۳ سال پیش
  • افلام

    0

    این رمان فصل دوم داره

    ۲ سال پیش
  • راحله

    1

    خیر نبینی زیبا چقدر اشک ریختم😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • افلام

    0

    عزیزم🙂💚

    ۲ سال پیش
  • تبسم

    0

    فصل دومممممممم اسمش چیه عالی بود فصل.دوم اسمش چیه

    ۲ سال پیش
  • افلام

    0

    هنوز شروع به نوشتن نکردم عزیز. بعد تیرماه💚

    ۲ سال پیش
  • پ

    1

    عالی درخواست فصل دوم🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!