دوست داشتی؟
رمان مادمازل اثر باروونی

رمان مادمازل

  • زبان فارسی
  • 87.2K 👁
  • 243 ❤️
  • 423 💬

خلاصه رمان عاشقانه مادمازل

داستان من داستان زندگی مریمه…دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده.تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه.دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید…خیلی جدید…عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره…کهنه میشه و مثل شراب کهنه ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر…بامن و مریم همراه باشید…مریم از جنس من و شما دور نیست…از احساساتش دور نباشید… موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند.چهره ها هم همینطور.اما اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند. ….

قسمتی از متن رمان مادمازل

-شما امروز خیلی به من لطف کردید.معذرت میخوام که دعوتتون نمیکنم تشریف بیارید داخل.وسایل خونه رو جمع ردم و جای مناسب برای پذیرایی ندارم.
ساسان لبخند زد:
-ایشالله زمان مناسب تر.
همراهم پیاده شدند.گلرخ گونه ام را بوسید و زیر گوشم گفت:
-یه نقشه هایی برای کارت دارم.امیدوارم که زودی ببینمت.
-ممنونم.میدونی که بدجور به کار نیاز دارم.از تایپ مقاله و پایان نامه نمیگذره.
لبخند زد و دستم را فشرد.آنقدر آنجا ایستادند تا کلید در قفل انداختم و با تکان دستم رفتند.وارد حیاط شدم.
دیگر جانی برای تاک ها نمانده بود.مثل سیم های درهم پیچیده دورتا دور حیاط را گرفته بودند.صدای ممتد زنگ گوشی ام مرا از احوالات بدم بیرون آورد.شماره بنگاه بود.با اکراه گوشی را برداشتم.
-سلام عرض کردم خانوم نوبخت!
-سلام جناب شفیعی!بفرمایید.
-عرض کنم به خدمت شما که فردا صبح...
میان حرفش پریدم و بی حوصله گفتم:
-ساعت 12ظهر کلیدو تحویل میدم.
-بله بله...ممنون میشم.امری نیست؟
خداحافظی گفتم و گوشی را قطع کردم.با شروع باران به داخل خانه پناه بردم.چیز زیادی در خانه نداشتیم.مادربزرگ وضع خوبی نداشت و روزگارمان با مستمری کمیته امداد و کار گاه به گاه من در خانه میگذشت.
رعد و برق میزد.از رعد و برق میترسیدم.نالیدم:"عزیز کجایی من میترسم.."رعد و برقی که زد ، پنجره های چوبی خانه با آن شیشه های رنگی کثیف به شدت شرع به لرزیدن کردند.
با صدای بلند زدم زیر گریه.برای خودم،تنهایی ام و مادربزرگی که دیگر نبود.
آنقدر مچاله شده کنج اتاق زیر پتوی مندرس زبر گریستم که خوابم برد.وقتی بیدار شدم که عصر شده بود.رعد و برق و باران قطع شده بود .دلم هوای بیرون کرد.
کاپشن بادی ام را به تن کردم.بی شباهت به توپ قرمز رنگی نشده بودم.جلوی اینه ایستادم.موهای مشکی و جعدم را به زور زیر مقنعه فرو کردم.در طی این چند ماه وقت نکرده بودم دستی به سر و رویم بکشم.چشمانم قرمز شده بود و هاله ای تیره زیر پلک پایینم به چشم میخورد.
من زیبا نبودم.اما خیلی زشت هم نبودم.بینی خوش فرمی داشتم و لبهایی کلفت که اغلب با اولین باد پاییزی پوسته پوسته میشد ترک بر میداشت.چشمانی سیاه و ابرویی سیاه تر.برای خودم شکلک درآوردم:
"دیگه خودت موندی و خودت مریم دیوونه"کوله ام را دوطرفی پشتم انداختم و کفش های سردم را به پا کردم.دست توی جیبم فرو کردم و محتویاتش را بیرون ریختم.چند اسکناس درشت(!)و کلی پول خرد و یک عالمه بلیت اتوبوس.شمردم.ده هزار و هشتصد و پنجاه تومان.
آسمان همه رنگی شده بود.قرمز ،نیلی،لاجوردی!در حیاط را که با صدای بدی باز کردم مهری خانوم زن همسایه که به نظرم همیشه حامله بود به سمتم برگشت و سلام نکرده پرسید:
-کی دارین میرین مریم جون؟فردا؟
سلامی که او نگفت را من گفتم و تائید کردم.
چادر گلدارش را به خودش پیچید و سبد خریدش را زمین گذاشت.برآمدگی کوچک شکمش نشان میداد که حداکثر 6 ماهی داشته باشد.نمیدانم با 3 بچه قد و نیم قد که نمیدانستم کی به دنیا آمدند و کی بزرگ شدند این چهارمی دیگر چه به دردش میخورد.سن زیادی نداشت.با تاسف سرتکان داد و خداحافظی کنان رفت.
من هم تمام طول راه با دلی که به اندازه نوک یه سوزن تنگ شده بود با خودم حرف زدم.تمام طول راه را.نباید میگذاشتم روزگار از پا درم بیاورد.من هیچ وقت در ناز و نعمت نبودم.پس باید از پس خودم بر می آمدم.آنقدر فکر کردم و خیالبافی که نفهمیدم کی سوار اتوبوس شدم و کی به میدان انقلاب رسیدم.
دیدن آنهمه کتاب رنگارنگ و خواندنی حواسم را از زندگی بی رنگی که داشتم پرت کرد.
همه درتکاپو بودند.کسی چه میدانست که هرکدام چه مشکلی دارند شاید وضع خیلی ها از منم بدتر بود.از خیالی که کردم خنده ام گرفت.از من بدتر؟بعید بود.
چشمم به کتاب قدیمی ای افتاد"تنهایی"دست بردم که کتاب را بردارم که همزمان دستی از آن سوی میز آنطرف کتاب را گرفت.
مرد جوانی آنطرف میز ایستاده بود و مسرانه کتاب را محکم گرفته بود
-اگه ممکنه کتابو ول کنید خانوم...ممنون میشم.
خواستم کتاب را رها کنم اما نگاهش که کردم نظرم عوض شد.
یک قیافه فتوژنیک به تمام اعیار!
انگار درست از بیلبورد سرخیابان به اینجا نازل شده بود.
صورت استخوانی و پوستی گندمی با موهایی مشکی که تا پشت گوش هایش میرسید و جعد قشنگی داشت.چشمانی بی نهایت مشکی و بینی کشیده و تیز.
لبهایی محکم و ته ریشی سبز رنگ.با انگشتر نگین دار مشکی ای که در دست داشت.یاد مادربزرگ افتادم و آنوقتها که میپرسیدم"عزیز چرا صورت مردا بعضی وقتا سبز میشه"عزیز درحالیکه روسری بلند و سفیدی را روی سرش انداخته بود و ناخن هایش را حنای تبرک مشهد گذاشته بود لبش را میگزید و میگفت"مادر خوب نیست ازین سوالا بپرسی...چش سفیدیه اما خب من بهت میگم!
مادر مردایی که موهای پرپشت دارن و موهاشون حسابی سیاهه وقتی اصلاح میکنند اینطوری میشن.تا حالا دیدی یه مرد بور اینطوری باشه؟؟"و من لب ورمیچیدم و درحالیکه هنوز راضی نشده بودم میگفتم"آخه عزیز اینم شد جواب"و او باز میخندید.
مثل همه وقتهای دیگر.از یادآوری مادربزرگ و حرفهایش لبخند بی رمقی روی لبهایم نشست.
-سرکار خانوم...به چی میخندین؟لطف میکنین کتابو ول کنین من عجله دارم ماشینو بدجایی پارک کردم.
تا خواستم چیزی بگویم فروشنده جلو آمد و گفت:
-کدوم کتابه...بذارید من یکی دیگه بهتون بدم...
نگاهی به کتاب درون دستمان انداخت و خندید:
بهتره خودتون یه جوری کنار بیاین باهاش.این کتاب خیلی قدیمیه و فقط من دارمش...حالا خود دانید!
رنگ از رخسار مردجوان پرید.مرد که رفت با شیطنت گفتم:
-لطفا خودتون رها کنید!
اخمی به چهره انداخت.در دل زیباییش را ستودم.من اصلا این کتاب را نمیخواستم.یعنی اگرهم میخواستم این کتاب حداقل 50 برابر قیمت اصلی اش بود و پولم کفافش را نمیداد اما حسی موزیانه تشویقم میکرد به این جدال ادامه دهم.با خودم گفتم"اون از کجا میدونه من پول ندارم؟رو پیشونیم که ننوشته بدبخت و بی پولم!رخت و لباسمم که الحمدولله بـــــــدک نیست!"
ملتمسانه گفت:
-خانوم عزیز من به کسی قول این کتابو دادم.از سر صبح هم دنبالشم.حالا که شانس آوردم و پیداش کردم شما گذشت کنید خواهشا!
-شما فکر میکنید من بیکارم؟من خیلی وقته دنبالشم و الانم دیر وقته و باید برگردم.لطفا ولش کنید!
نمیخواستم فکرش را هم بکنم که اگر او آن کتاب را بگذارد من چطور باید پولش را می پرداختم.با خشم به صورتم زل زده بود.دهانش را باز کرد که چیزی بگوید که شاگرد کتابفروش دوان دوان از همان دم در با صدای نسبتا بلندی گفت:
-اون پژو 206قرمزه مال کیه؟
مرد بی آنکه کتاب را رها کند متعجب گفت:
-مال منه...چی شده؟
پسرک لبخند موزیانه ای زد و گفت:
-با جرثقیل بردنش!
کتاب که از دستش رها شد من هم رهایش کردم و با صدای بدی روی میز افتاد.باخشم به سمتم برگشت:
-بفرمایید...خیالتون راحت شد؟ماشینمو بردن!
با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم:
-به من ربطی نداره!بهتره که دوباره آئین نامه رو مطالعه کنید.پارک دور میدون!!!!!!در ضمن من از خرید کتاب منصرف شدم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مادمازل
  • مریم

    0

    رمان خوبی بودولی شخصیت دختر رمان یه دفه ای تغییر کرد و بی حیا شد رو دوست نداشتم

    ۶ روز پیش
  • مریم

    0

    چرت،مزخرف،بی محتوا،بد قلم بد فکر

    ۲ هفته پیش
  • Aisan

    4

    من رمان های زیادی خواندم و همیشه رمان های که واقعی بودن رو بیشتر پسندیدم و از خواندن خط به خط این رمان لذت بردم و اون هایی که میگن کفر زیاد گفته نمی دونن که وقتی آدم به اوج بی کسی و بد بختی که میرسه دست خودش نیست و بیشتر از همه از خدای خودش گله میکنه

    ۳ هفته پیش
  • تینا

    0

    از اول تمام قسمت رمان تمام جزییات که این قدر لازم نبود توضیح دادی مثل فیلم های ایرانی آخر معلوم نبود چه جوری به پایان رسوندی

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    0

    داستان رومان خوب بود ولی چند ایراد داشت ۱ خیلی حسشو میگوفت یعنی کاو یک کلمه میگوفت مریم ۲۰ کلمه از حسش میگوفت بعد این چرا عاشق ۲ نفر شده بود و همشه وجود خدا رو انکار میکرد

    ۴ هفته پیش
  • منم

    2

    نویسنده جان به جای اینکه داستان رو طوری بنویسی ک دختره کلی با خودش حرف بزنه ،هستی خدا... نیستی خدا...کنه ،آخرش رو خلاصه نمیکردی .فک میکردم چون داستان واقعیه حتما خوبه .اما حیف وقتی ک گذاشتم .

    ۴ هفته پیش
  • Nesiii

    1

    قلم نویسنده خیلی عالیی بود واقعا من عاشق متنش شدم ولی خیلی ایراد داشت خود ماجرا مریم زمانی که عاشق علی بود نباید پیشنهاد کاوه برا رفتن به فرانسه رو قبول می کرد یا اگر هم میرفت حسی به غیر از پدر و دختری نسبت به کاوه پیدا می کرد یا اگر هم عاشق کاوه شده بود فکر علی رو از سرش مینداخت :)))

    ۱ ماه پیش
  • دلی

    1

    سلام خدا قوت عزیزم خیلی رمان قشنگی بود فقط کاش یکم از زندگی مریم و کاوه مینوشتی بعد رمان تموم میشد🌹

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    0

    عزیزم خیلی زیبا نوشتی.خسته نباشی.شاید بعضی جاها زیاد توضیح دادی.ولی عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • موسوی

    0

    گاهی وقتها انسان از سر نادونی چقدر به زندگی خودش لطمه میزنه و فرصت درست زندگی کردن و از خودش میگیره،وسط قصه ی زندگیامون پر از قسمتهایی هست که ای کاش درست رفتار میکردیم و همون چند لحظه فرصت آرامش رو از خودمون و اطرافیان نمیگرفتیم،خدایا عاقبت همه رو بخیر کن

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    آنقدرکه از پسرهای داستان تعریف وتمجید شده بود برعکسش ازخدا متنفر بود درصورتی که گناهان خودش راگردن نمیگرفت

    ۲ ماه پیش
  • فریده۲۹ساله

    1

    من تاقسمت ۵فعلا خوندم این احساس چندگانه که یه لحظه عاشق علی بودیه لحظه کاوه درک میکنم چون ادمی که محبت ندیده وکمبودداره اصلاخودشم نمیدونه میخوادچیکارکنه ویایددرک کنیم علی نبودمحبت نمیکردپس بایداون وابسته کاوه میشدوکلاسخت بودباورکنم پولدارا همچین آدمی به همین راحتی توخونشون راه بدن وانقدربهش محبت کنن

    ۲ ماه پیش
  • بی نام

    0

    موضوع رمان بدنبود اینقدرتورمان حرفای تکراریو زدی نویسنده بعد تهش انقدربد تموم کرد اصلا اعصاب ادمو میریزی بهم ادم دلش میسوزه واسه وقتی که گذاشته

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    1

    عالی بود معرکه بود تمام با تک تک جملاتت اشک ریختم و هق زدم با پوستم و گوشتم حس کردم رمانو الان ساعت ۶و۴۱ دقیقه صبحه و من هنوز نخابیدم دیگه باید بلند شم برم سرکار ولی واقعا ارزششو داشت ممنونم

    ۲ ماه پیش
  • عاطی

    1

    قلم نویسنده رو دوست داشتم اما جدا از اینکه مریم فقط به یک نفر چشم نداشت از موضوعی که داشت بشدت حس فیلم فارسی های قدیم رو گرفتم کمی درک این اتفاقات تو دوره زمونه ما سخته باور کنی که یه دختره رو به راحتی بیارن تو خونه و زندگیشون، ومابقی اتفاقات

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!