خلاصه رمان عاشقانه مادمازل
داستان من داستان زندگی مریمه…دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده.تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه.دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید…خیلی جدید…عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره…کهنه میشه و مثل شراب کهنه ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر…بامن و مریم همراه باشید…مریم از جنس من و شما دور نیست…از احساساتش دور نباشید… موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند.چهره ها هم همینطور.اما اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند. ….
قسمتی از متن رمان مادمازل
مریم
0چرت،مزخرف،بی محتوا،بد قلم بد فکر
۲ هفته پیشAisan
4من رمان های زیادی خواندم و همیشه رمان های که واقعی بودن رو بیشتر پسندیدم و از خواندن خط به خط این رمان لذت بردم و اون هایی که میگن کفر زیاد گفته نمی دونن که وقتی آدم به اوج بی کسی و بد بختی که میرسه دست خودش نیست و بیشتر از همه از خدای خودش گله میکنه
۳ هفته پیشتینا
0از اول تمام قسمت رمان تمام جزییات که این قدر لازم نبود توضیح دادی مثل فیلم های ایرانی آخر معلوم نبود چه جوری به پایان رسوندی
۴ هفته پیشمریم
0داستان رومان خوب بود ولی چند ایراد داشت ۱ خیلی حسشو میگوفت یعنی کاو یک کلمه میگوفت مریم ۲۰ کلمه از حسش میگوفت بعد این چرا عاشق ۲ نفر شده بود و همشه وجود خدا رو انکار میکرد
۴ هفته پیشمنم
2نویسنده جان به جای اینکه داستان رو طوری بنویسی ک دختره کلی با خودش حرف بزنه ،هستی خدا... نیستی خدا...کنه ،آخرش رو خلاصه نمیکردی .فک میکردم چون داستان واقعیه حتما خوبه .اما حیف وقتی ک گذاشتم .
۴ هفته پیشNesiii
1قلم نویسنده خیلی عالیی بود واقعا من عاشق متنش شدم ولی خیلی ایراد داشت خود ماجرا مریم زمانی که عاشق علی بود نباید پیشنهاد کاوه برا رفتن به فرانسه رو قبول می کرد یا اگر هم میرفت حسی به غیر از پدر و دختری نسبت به کاوه پیدا می کرد یا اگر هم عاشق کاوه شده بود فکر علی رو از سرش مینداخت :)))
۱ ماه پیشدلی
1سلام خدا قوت عزیزم خیلی رمان قشنگی بود فقط کاش یکم از زندگی مریم و کاوه مینوشتی بعد رمان تموم میشد🌹
۱ ماه پیشسارا
0عزیزم خیلی زیبا نوشتی.خسته نباشی.شاید بعضی جاها زیاد توضیح دادی.ولی عالی بود
۱ ماه پیشموسوی
0گاهی وقتها انسان از سر نادونی چقدر به زندگی خودش لطمه میزنه و فرصت درست زندگی کردن و از خودش میگیره،وسط قصه ی زندگیامون پر از قسمتهایی هست که ای کاش درست رفتار میکردیم و همون چند لحظه فرصت آرامش رو از خودمون و اطرافیان نمیگرفتیم،خدایا عاقبت همه رو بخیر کن
۱ ماه پیشریحانه
0آنقدرکه از پسرهای داستان تعریف وتمجید شده بود برعکسش ازخدا متنفر بود درصورتی که گناهان خودش راگردن نمیگرفت
۲ ماه پیشفریده۲۹ساله
1من تاقسمت ۵فعلا خوندم این احساس چندگانه که یه لحظه عاشق علی بودیه لحظه کاوه درک میکنم چون ادمی که محبت ندیده وکمبودداره اصلاخودشم نمیدونه میخوادچیکارکنه ویایددرک کنیم علی نبودمحبت نمیکردپس بایداون وابسته کاوه میشدوکلاسخت بودباورکنم پولدارا همچین آدمی به همین راحتی توخونشون راه بدن وانقدربهش محبت کنن
۲ ماه پیشبی نام
0موضوع رمان بدنبود اینقدرتورمان حرفای تکراریو زدی نویسنده بعد تهش انقدربد تموم کرد اصلا اعصاب ادمو میریزی بهم ادم دلش میسوزه واسه وقتی که گذاشته
۲ ماه پیشلیلا
1عالی بود معرکه بود تمام با تک تک جملاتت اشک ریختم و هق زدم با پوستم و گوشتم حس کردم رمانو الان ساعت ۶و۴۱ دقیقه صبحه و من هنوز نخابیدم دیگه باید بلند شم برم سرکار ولی واقعا ارزششو داشت ممنونم
۲ ماه پیشعاطی
1قلم نویسنده رو دوست داشتم اما جدا از اینکه مریم فقط به یک نفر چشم نداشت از موضوعی که داشت بشدت حس فیلم فارسی های قدیم رو گرفتم کمی درک این اتفاقات تو دوره زمونه ما سخته باور کنی که یه دختره رو به راحتی بیارن تو خونه و زندگیشون، ومابقی اتفاقات
۲ ماه پیش
مریم
0رمان خوبی بودولی شخصیت دختر رمان یه دفه ای تغییر کرد و بی حیا شد رو دوست نداشتم