دوست داشتی؟
رمان خانوم ریزه میزه اثر زهره دهنوئی

رمان خانوم ریزه میزه

  • زبان فارسی
  • 83.9K 👁
  • 263 ❤️
  • 200 💬

خلاصه رمان :

دختره فوق العاده شیطونی داریم به اسم الناز ..که سعی در در اوردن حرص پسر عمه اش سیاوش دارد. بخونید ببینید آیا…..به هدفش میرسه یانه.

قسمتی از متن رمان خانوم ریزه میزه

خددااااييش خيلي خوب بود دمش گرررممم.‏
بعد ازتموم شدن کلاس يه استراحت ده دقيقه اي داشتيم هوووووف جونم دراومده بود آخه تست زدن هم شد کار؟؟؟؟؟
همه ي بچه ها دور ميزي جمع شده بودن وداشتن حرف ميزدن منم داشتم باهانيه دوستم ميحرفيدم خبري از نفس نبود يه نگاه به دور وبر انداختم ديدم نفس روي يه نيمکت درحالي که تکيه شو به ديوار داده و پاهاش رو نيمکت درازه رفته تو افق محو شده ‏
روبه هاني گفتم؛هاني جون من يه تک پا ميرم اون ور کلاس ميام ‏
هاني:اوکي برو
از جابلند شدم و به طرف نفس رفتم روي نيمکت روبه رويي اش نشستم وگفتم:نفس.‏
حرفي نزد و درهمون حال بود ‏
از جابلند شدم ونيشگوني ازبازوش گرفتم که جيغش رفت هوا :اوووويييي بي شعور عوضي چيه؟؟؟
دست به کمر نگاش کردم وگفتم:اولا که بي شعور عوضي اون نامزد گور به گوري سابقته دوما مگه نگفتم هروقت ميري تو افق منو هم ببر؟؟
چشم غره اي بهم رفت وگفت:برو بابا حال داري.‏
دوباره نيشگوني ازش گرفتم اشک توي چشم هاش حلقه زد وچند تا حرف رکيک بارم کرد.‏
من:نفس پاشو بريم سرجات بتمرگ.‏
نفس:نميخام.‏
من:ميگم پاشو.‏
نفس:نميخااااااممممممم.‏
من؛باااشهههه خودت خواستي.‏
لنگ کفشش رو از پاش درآوردم و پرت کردم وسط کلاس ‏
بچه ها ازخنده منفجر شدن
به نفس که بادهن باز نگاهم ميکرد نگاه کردم ابرويي بالا انداختم ‏
به طرف صندلي ام رفتم و خيلي عادي نشستم و پاروي پا انداختم
هانيه درحالي که ميخنديد گفت:خدا نکشتت الي آخه چرا کفشش رو درمياري؟؟؟
من:شرمنده جاش نبود وگرنه تنبونش رو درمي آوردم.‏
خنديد وحرفي نزد.‏
نفس درحالي که اموات جمع رو مستفيز ميکرد کنارم روي صندليش نشست وگفت:يعني من دارم براي تو .‏
من:از اين داشتن ها زياد داشتي عسيييسمممم.‏
نفس:دررررد.‏
خنديدم وهمين لحظه درکلاس باز شد ياااخود خوووداااا........اين چيهههههه؟؟؟؟؟؟؟؟..........‏
يه مرد ميانسال روبه بالا پنجاه اينا باعينک ته استکاني روي چشماش وارد کلاس شد. احتمالا از ابراتون ولياي بچه ها نبود؟؟؟؟
زهرا يکي از همکلاسي ها گفت:آقا ببخشيد شما پدر کدوم يکي از بچه هاهستيد؟
مرده صداش رو صاف کرد وگفت:پدر تک تک شما..!!!!‏
ياااخدداااا.......اصلا مگهههه داريم؟؟؟؟؟مگههه ميشههههه؟؟؟؟؟
بادهن باز نگاش کردم رفت پشت ميز نشست:من پرورش استاد روانشناسي تون هستم.‏
هييييييييي يعنيييي دلم ميخاست سرم رو بکوبم به ديوار آخه من فکر ميکردم استادهاي روانشناسي ازاون پسر خوشتيپ ها هستن هيييععععععع اينم شانسه ماداريم؟؟؟؟؟؟
بعد ازاينکه خودمون رو معرفي کرديم کتابش رو باز مرد وگفت:خب بچه ها اول مباحث کلي رو بررسي ميکنيم قدم به قدم پيش ميريم وتست ميزنيم ‏
همه ي بچه ها جدي نشستن آخه فکر ميکرديم يه چي حاليشه ولي .........چييي بگممم من؟؟؟؟؟
بادهن باز همه ي بچه ها به پرورش چشم دوخته بودن يه چرت وپرت ها سرهم ميکرد که درطول عمرم انقدر چرت وپرت نشنيده بودم آخه يکي نيست بگه پرورررش تو بايد ميرفتي استاد پرورشي ميشدي مرتيکه ي...............‏
اووووووف ديگه کفرم دراومده بود پوست لبمو ميجويدم وهرچي حرف رکيک بود زير لب نثارش ميکردم آمپرم بد ترکيده بود ‏
دريک تصميم آني ازجابلند شدم وگفتم:استاد.......‏
باآرامش گفت:بله دخترم؟؟؟
من باجديت:لطفا رويکرد ها رو توضيح بديد.‏
پرورش:رويکرد ها؟؟؟اينا که خيلي آسونه دخترجان بشين تا توضيح بدم.‏
نيشم تابناگوش باز شد وخرکيف سرجام نشستم باخودم گفتم الانه که اين رويکرد هاي خاک برسر رو که هيچ وقت توي مخ وامونده ي من نرفتن رو بام توضيح بده وفول فول شم.‏
وليييييي اوج بيچارگي وقتي بود که جناب پرورش کتاب روانشناسي رو باز کرد و شروع کرد به خوندن از روي مطلب ‏
بعد هم بااعتماد به نفس خرکيش گفت:فهميدي دخترم؟؟؟
حاضرم قسم بخورم اشکم درحال جاري شدن بود بابغض سرتکون دادم وگفتم:بله خيلي اصلا فول فول شدم.‏
ويهو کلاس از خنده ي بچه ها ترکيدددد.‏
کلاس ها تموم شده بود وبايد به خونه برميگشتيم ولي من هم چنان پاروي پاانداخته بودم و تو افق محو بودم ‏
يهو نفس لپم رو محکم کشيد برگشتم وباغيض گفتم:چه مرگتهههه؟؟؟؟؟
نفس بانيش باز گفت:اسلايتت تو حلقممممم.‏
جاااااااانمممممم؟؟؟؟؟؟جاااااان؟؟؟؟؟اسلاااااايت؟؟؟؟؟
بلند زدم زير خنده اشک از چشم هام جاري شده بود ‏
يه دستمو به شيمکم گرفته بودم وبايه دست ميز رو جسبيده بودم که پرت نشم پايين دست آخري با تشري که نفس بهم زد ساکت شدم ‏
درحالي که خنده توي صدام موج ميزد گفتم:خاک برسر بي پرستيژت کنن اون استايله اي خدا تو کي ميخاي آدم شي؟؟؟
نفس مشتي به بازو زد وگفت:ببند بابا پرستيژ پاشو جمع کن بريم.‏
من:اووووکي.‏
ازجام بلند شدم و وسيله هامو ريختم تو کوله ام ‏
کوله مو انداختم رو پشتم و روبه نفس گفتم:بدو بريم هوا جون امروز قرارررر دارررمممم.‏
نفس راه افتاد وهردو به طرف خروجي رفتيم :باز باکي قرار داري الي؟؟
من:بابا،با آرش گور به گورشده ي شغال صفت.‏


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 264 رای
5 ★
66%
4 ★
30%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خانوم ریزه میزه

  • ‌‌‌‌‌...

    0

    رمان. خوبی نبود

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    0

    عالیی بود دم نویسنده گرم

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    1

    دوستان عزیز من الان فصل هفتم هستم و هنوز شهصی به نام سیاوش که پسر عمه ش باشه و بخاد عاشقش بشه ندیدم منظور نویسنده کیارش هست ک میشه پسر دایش اخر چی میشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    باهم ازدواج میکنن

    ۱ ماه پیش
  • آتنا

    0

    وای خدای من عالی بود خیلی زیاد . حتما بخونیدش مطمئنم که پشیمون نمیشید .

    ۱ ماه پیش
  • اگه بدنی من کیم؟

    0

    خو من خلاصشو دیدم نظرات هم خوندم بنظر که رمان خوبی میاد💙💙

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    1

    خیلی خوب بود ولی مال چند سال پیش هست پفک ۲تومان بوده🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • مبی

    0

    خوب بود ولی شخصیت الناز رو دوست نداشم و خیلی یک نواخت و بی حاشیه بود ولی درکل بد نبود

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    4

    با اینکه قدیمی بود ولی خوب بود طرز حرف زدن الناز هم یکم رومخ بود مال سال چند رمانش؟ پفک 2تومن بوده 🔪😂

    ۲ سال پیش
  • یلدای نفس

    2

    احتمالا ماله دهه ۹۰ بوده،الان همون پفک ۲۰۰۰تومنی شده ۲۰تومن😀👩 🦯😰

    ۲ سال پیش
  • سارا

    4

    الان چهل تومنه😂

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    3

    الان۶۰ تومنه

    ۹ ماه پیش
  • Atna

    2

    الان ۱۵۰ تومنه🦦

    ۷ ماه پیش
  • ستایش

    0

    الان 80 تومنه😐😂

    ۶ ماه پیش
  • رها

    0

    هی کجایی خواهر که الان پفک شده صد تومنننن😂😭

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    0

    الان پفک 150 تومن هست😂😂😂 😭😭

    ۴ ماه پیش
  • ستی

    2

    عررر حاجی پفک الان 100یا150 ایناست😐

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    واقعا عالییییی بود

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    فوق العاده است هتما بخونید

    ۶ ماه پیش
  • ghazal

    2

    حرف زدن الناز خیلی لوس بود شوخی هاشم خیلی بی مزه بود ولی همه زیادی واکنش نشون میدادن که خیلی بامزست این جاهاش حالمو بد میکرد درکل واسه سرگرمی بخونین بدنیست

    ۶ ماه پیش
  • nargas

    0

    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب ب

    ۷ ماه پیش
  • تیامو

    0

    بیش از ۱۰ باره این رمان رو خوندم و هیچ وقت برام قدیمی نمیشه. به نظرم شخصیت الناز واقعا تک بود، یعنی متناسب بود با همچین دختری. روی همه چیز خوب مانور داده شده بود. از لحاظ نگارش اشکالات داشت، ولی از بقیه جنبه ها واقعا رمان عالی بود بسیار بسیار عالی!

    ۷ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️