دوست داشتی؟
رمان جانان اثر سحربانو 69

رمان جانان

  • زبان فارسی
  • 79.5K 👁
  • 58 ❤️
  • 39 💬

خلاصه رمان عاشقانه جانان

داستان دختری به اسم جانان هست که عشق نوه عموی پدریش رو توی قلبش داره و فکر میکنه که نیما هم بهش احساس داره ولی در کمال ناباوری نیما با جانان درباره دختر مورد علاقش حرف میزنه و از اون میخواد که براش واسطه بشه و ....

قسمتی از متن رمان جانان

_دلخور نیستم.
شروین_پس چرا خوشحال نیستی .تو که از همه ما به نیما نزدیکتر بودی چرا حتی نرفتی بهش تبریک بگی؟
وای خدا این چه تیزه حواسش به همه هست نکنه اشکامم دیده.مثل اینکه فکرمو خوند چون سریع گفت_حواسم فقط به تو بود.
لبخند کج و کوله زدمو گفتم_نه فقط یکم سرم درد میکرد.
شروین_مسکن میخوای؟
_نه اقای دکتر ممنون خوب میشم.
شروین یه نگاه به لباسام کرد و گفت_مثل همیشه ساده و شیک.میدونی جانان تو با همه دخترای اطراف من فرق داری.تو دختر خوب و مهربون وزیبا و البته نجیبی هستی.
خدایا چقد دوست داشتم این حرفارو نیما بهم بگه .
نگاش کردم و گفتم _اغراق میکنید اقای دکتر.
ولی اون با همون نگاه مهربونش زل زد تو چشام و گفت_تو ارزوی هر پسری هستی.
تعجب کردم یه جوری حرف میزد منو شروین تا حالا با هم از این حرفا نداشتیم.
_امشب زیادی داری ازم تعریف میکنی شروین یه وقت دیدی بد عادت شدما.
تا اومد حرف بزنه شاهین از اون ور باغ داد زد بچه ها بدویید میخوان شام بدن کشتنمون از گشنگی بدویید این قومی که من دیدم تا 5 دقیقه دیگه اگه نرسید همه چیو جارو میکننا.
با هم به سمت شاهین رفتیم اخرم سر از حرفاش در نیووردم.بعد از شام که هیچیم از گلوم پایین نرفت رفتم که به نیما تبریک بگم با تردید قدم بر میداشتم پاهام میلزید .ایستادم یه نفس عمیق کشیدمو دوباره راه افتادم.
اروم رفتم و روبروش ایستادم.سرشو اورد بالا یه نگاه خیره و طولانی بهم انداخت.مثل اینکه تو این دنیا نبود .یهو به خودش اومد و یه لبخند و یه اخم ظریف زدو گفت_الان باید بیای؟
_ببخشید خواستم یکم اینجا خلوت شه .بهت تبریک میگم.امیدوارم خوشبخت شی.
اینارو با بغض و صدایی که از بغض گلوم میلرزید گفتم مطمئنم اشک تو چشام جمع شد چون نیما با تعجب نگام کرد.همون موقع مهشید که داشت با یکی از دوستاش حرف میزد اومدو دستشو دور بازوی نیما انداخت و روبه من گفت_خوبی عزیزم.
چشاش یه حالتی داشت مث این بود که میخواد بگه دیدی بالاخره من بردم و نیما رو مال خودم کردم .ولی اخه مگه من واسه بدست اوردنش جنگیدم من که خودم نیما رو دو دستی تقدیمش کردم من واسه خوشبختی نیما این کارو کردم .چقد من بدبختم.
یه لبخند تابلو زدمو گفتم_تبریک میگم.امیدوارم کاری کنی که نیما رو همیشه خندون ببینم.
اینو گفتم و سریع برگشتم .اگه یه ثانیه فقط یه ثانیه دیگه اونجا میموندم میزدم زیر گریه .سریع
رفتم تو رختکن و مانتو پوشیدمو شالمو بایه شال ضخیم تر عوض کردمو اومدم بیرون .مامانو دیدمو گفتم _مامان من سرم درد میکنه میرم خونه .
مامان_وا مامان زشته کجا میخوای بری یکی دو ساعته دیگه با هم میریم .
عصبی گفتم _مامان من میگم حالم خوش نیست تو میگی یکی دو ساعت دیگه میریم. من رفتم .
از پشت سرم داد زد با چی میری ؟منم همونجوری گفتم _اژانس گرفتم.
اومدم دم در داشتم زنگ میزدم که یه ماشین بفرستن که شروین سر رسید و گفت_ا دارید میرید چه زود؟
_نه من میخوام برم سرم داره میترکه.
شروین با یه نگاه جدی گفت_سوار شو میرسونمت.
مخالفتی نکردم یعنی از خدامم بود کی حوصله تاکسی رو داشت.
خدایا چرا صبح نمیشه چرا این شب لعنتی تموم نمیشه خدایا دیگه نمیکشم خستم .
چقدر ممنون شروین بودم که تو ماشین با دیدن حالم هیچ حرفی نزد و گذاشت اروم شم شروین واقعا قابل احترامه.
اصلا دوست ندارم به امشب و لحظات سختی که بم گذشت فکر کنم یا حتی توی دفترم بنویسمشون ولی نمیتونم بایدبه یکی بگم که یکم خالی شم .قول دادم که بدترین خاطراتمم ثبت کنم. خدایا بد سرنوشتی رو برام انتخاب کردی.
********************************
_اه اینکه دوباره پیداش شد حالا به یه بهونه ای میخواد سر حرف و باز کنه پونه تروخدا بیا دور بزنیم برگردیم.
پونه دستشو از تو دستم دراوردو گفت_هی تو چته دلتم بخواد پسر به این خوبی از کجا پیدا میکنی؟خره تیپشم خوبه که.و شروع کرد خندیدن.
_هر هر هر .ببند نیشتو. خرم عمته.اگه خوشت اومده برا خودت ما نخواستیم .بابا هر دفعه که حرف میزنه میخواد یه اطلاعاتی چیزی از زیر زبون من بکشه یکی نیست بش بگه بابا از من خوشت اومده برو دره خونمون تحقیق کن نه از خودم.
پونه خندشو خوردو مشکوک نگام کردو کفت_کلک نکنه تو هم اره؟
دوباره یاد بدبختیام افتادم و گفتم _مگه ادم تو عمرش چند بار عاشق میشه؟
بعد دیدم وای دوباره پونه رو ناراحت کردم چون خیلی دلنازک بود.سریع گفتم _خب معلومه همش هفت هشت ده بار .کم کمش
که یدفعه زد زیر خنده. اینم دیوونه است همین الان داشت گریه اش میگرفتا حالا زد زیر خنده .
سلام خانوما .اوف اومد. با صداش به خودمون اومدیم. اگه بخوام رو راست باشم باید بگم صدای قشنگی داشت محکمو دلنشین .البته تن صدای نیما هم حرف نداشت وای علیرضا صداش ادمو مسخ میکرد. اونجوری که خودش میگفت و پونه اطلاعات جمع کرده بود ترم 5 بود و بخاطر سربازی و یه سری مشکلات دیر تر اومده دانشگاه26سالش بودو یه خواهر بزرگتر از خودش داشت.
باباش حجره فرش فروشی داره ولی خودش با دوستاش شرکت زدن. وضع مالیشون بد نیست و ماشینشم زانتیا ی نقره ای بود.قیافه معمولی و تیپ خوبی داشت در واقع خوش لباس بود.با صدای پونه به خودم اومدم که گفت_جانان من رفتم پدرام منتظرمه خدافظ عزیزم.
وای این کجا رفت .حالا من چکار کنم.
علیرضا_جانان خانم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
اوهو من باز به این رو دادم اومد قوم و خویش ما شد.یه اخم کردم و گفتم_کیانی هستم اقای محتشم.
حساب کار دستش اومد چون سریع گفت _بله بله .حالا اجازه هست؟
نمیدونستم چکار کنم. چند وقتی بود بد پیله میکرد الکی بی بهونه با بهونه هی جلومون افتابی میشد و نمیدونستم قصدش چیه ولی باید مشخص میشد. تا حالا مورد اخلاقی ازش ندیده بودم واسه همین بهش اعتماد کردمو بی حرف رفتم که سوار ماشینش شم.
دروبرام باز کردو سوارشدم.اه انقد بدم میاد از این جلف بازیا .خو خودم بلدم درو باز کنم .حتما میخواست تا کمرم خم شه اه. بعد از اینکه نشستم درو بست و اومد خودشم سوار شد.و راه افتاد .یه موزیک ملایم هم گذاشته بود بین راه هیچ حرف نزد حوصلم سر رفته بود.بالاخره رسیدیم به یه کافی شاپ و نگه داشت. پیاده شد و اومد که بیاد درو باز کنه سریع درو باز کردم که بیچاره هول شد در ماشین خورد بش نزدیک بود پرت شه تو جوب ب*غ*ل خیابون خب که البته شانس اورد. خوبش شد تا این باشه مثه این دربونا واسه من تا کمر خم نشه والا.
کافی شاپ دنجی بود یه جای خلوت با یه نور ملایم .کنار یه میز دو نفره اشاره کردوهمونجا نشستیم .گارسون اومد سفارشارو گرفت .علیرضا قهوه تلخ وکیک شکلاتی سفارش داد ولی من از اونجاییکه قهوه اونم از نوع تلخش دوست ندارم اب پرتقال و کیک شکلاتی سفارش دادم.
حرفی نمیزدو سرش پایین بود اصلا هول نبود و اروم بود.تا سرش پایین بود تو صورتش زوم شدم .پوست سبزه وچشم و ابروی مشکی.صورتشم که 6تیغه کرده بود.قد بلندو خوش لباس.یهو یه سرفه کرد که به خودم اومدم .خاک عالم ابروم جلوش رفت.نمیری بچه دختره هیز.
سفارشاتمون رو اوردن که گفتم_نمیخواید بگید چکارم داشتید؟
یکم از قهوه اشو مزه کرد و بهم نگاه کرد.خجالتی نبود اینو از نوع نگاهش میشد فهمید.بالاخره به حرف اومد.
علیرضا_اهل مقدمه چینی نیستم تعارفم با کسی ندارم .از اونجایی که خودم و شناختم سعی کردم پسر لوسی نباشم درس خوندم سربازی رفتم و سعی کردم رو پای خودم وایسم واسه همین تو حجره بابام نموندم و یه شرکت با دوستام زدم.خدارو شکر هرچی دارم از تلاش خودم دارم.از همه کس خوشم نمیاد باهمه کسم کنار نمیام ولی اگه کسی به دلم بشینه تا اخرش هستم. دیگه چه برسه به اینکه اونو دوسشم داشته باشم و یه جورایی همه زندگیم شده باشه.
راحت بهت بگم ببین جانان من ازت خوشم اومده .در واقع دوست دارم بهت علاقمند شدم همش دارم بتو فکر میکنم همه زندگیم شده تو .میام دانشگاه به عشق تو. اگه اهلش بودم ازت میخواستم که یه مدت باهم باشیم که بیشتر باهم اشنا شیم ولی نه من اهلشم و نه تو اهل این حرفایی. تو همونی هستی که همیشه دنبالش بودم .زیبا نجیب متین والبته مغرور.ازت میخوام راجب پیشنهاد ازدواجم فکر کنی .نمیگم ازت خوشم میاد چون چیزی فراتر از اونه .
جانان میتونی به منو پیشنهادازدواجم فکر کنی؟
هنگ کرده بودم این چی میگفت .کی وقت کرد عاشق بشه .من که هنوز بیشتر از یکماه نیست که میرم دانشگاه یعنی توی این یه ماه عاشق شد.
_این همه احساسات مال همین یه ماهه؟
یه لبخند دختر کش خوشگل زدو گفت_ادما تو یه نگاه عاشق میشن چه برسه به من که این مدت شب و روزم شده تو.
نمیدونستم الان باید چی بگم خب خیلی خجالت میکشیدم .حس خوبی بود اینکه یکی انقد دوستت داره ومخصوصا واسه من که از طرف نیما ضربه خورده بودم.ولی من نمیتونستم هیچ کسی و جای نیما بذارم اگه علیرضا توی یه ماه اینطوری عاشق شده من چی میگفتم که عشق من مثل ش*ر*ا*ب چند ساله بود .من حتی از فکر کردن به نیما هم م*س*ت میشدم .نه مسلما جواب من منفی بود.
سرمو انداختم پایین و گفتم_ببخشید اقای محتشم ولی من نه الان و نه هیچ وقت دیگه قصد ازدواج ندارم. اینو گفتم و سریع از جام بلند شدم و از کافی شاپ زدم بیرون .کار دیگه ای ازم بر نمیومد .صورتم داغ بود.سرخ بود همین طور که تند تند میرفتم علیرضا دوییدو اومد روبروم قرار گرفت.ایستادم .نفس نفس میزد.یکم که اروم شد با یه صدای مظلومی گفت_حرف بدی زدم؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان جانان
  • ستاره

    0

    سلام رمان بدی نبود ولی چندتا نکته داشت یکی اینکه جانان خیلی راحت با پسرا دوست میشد و واقعا دلیل رفتنش به شمال واقعا مسخره بود آخه اون که اینقد نیمارو دوست داشت اصلا نباید قبول میکرد با شروین ازدواج کنه واقعا دلیلش برا قبول شروین هم مسخره بود حداقلش باید یه زوری یه اجباری میزاشتن پشتش بعد قبول میک

    ۳ ماه پیش
  • Vanil

    1

    کمی جانان رو درک میکنم و کمی هم خوشحالم اما منکر تنفرم از جانان نمیشم، احمق

    ۴ ماه پیش
  • :)

    1

    کاش با شروین ازدواج میکرد🥲

    ۶ ماه پیش
  • ونوس

    1

    اصلابدردنمیخورد اولاکه خانم باهمه دوست میشددرحالیکه قیافه معمولی داشت وهمه هم بهش حسادت میکردند بعدشم کسانی عاشقش می شدند که ازهمه نظردرحدتیم ملی بودند بابت به هم زدن نامزدیش هم ازفامیل زیادکسی بازخواستش نکرد.خیلی ابتدایی بود برای دخترای دبیرستانی خوبه ولی.چون ازاین جانان خوشم میومد خوندم

    ۶ ماه پیش
  • به تو چه

    1

    آه خیلی مسخره و تکراری هستش ولا اول رمان میگه نیما میاد از عشقش به جانان میگه بعد آخر رمان با باخود جانانه دیگه اینش خیلی مسخره بنظر میاد

    ۸ ماه پیش
  • سمانه

    2

    افتضاح در حدی که اگه جانان الان کنارم بود لهش میکردم دختر انقدر زرزروو انقدر ضعیف نویسنده باید قلمش قوی باشه خواننده رو جذب کنه در این رمان فقط از یه دختر ضعیف صحبت می کرد همش گریه بغض حیف وقت

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    من واقعا این رمان رو خیلی دوست دارم یکی از بهترین رمان هایی ک تا الان خوندن حتما بهتون پیشنهاد میکنم بخونید مخصوصا اگر یک ادم عاشق هستید 🫶🏻

    ۲ سال پیش
  • آیناز

    0

    عالی بود خیلی خوب بود ممنونم از سازندش

    ۲ سال پیش
  • ایلا

    1

    رومان خوبی بود ولی جانان با دست پس میزد با پا پسش میرفت زیاد فانتزی بود همه پسرا عاشقش میشد وهمچنین کار نیما ولی ممنون ار نوسیده عزیز

    ۲ سال پیش
  • مائده

    0

    بنظرم عالی بود تشکر از نویسنده من بیشتر رمان ها رو خواندم این رمان توی لیست عالی هام هست

    ۲ سال پیش
  • Anahita

    0

    من رفتم قسمت اخرش فقط خوندم یکی بگه زن نیما چیشد؟

    ۴ سال پیش
  • زززززززززززززززززززز

    3

    رمان زیاد جالبی نبود اصلا شیر تو شیری بود دختره باهمه دوست بود بعد بهش میگفتن خیلی پاکی، از آب زلال تری کلا رمان مسخره ای بود 😒

    ۲ سال پیش
  • Nafs

    3

    بشدت رمان بچگانه ای بود واقعا وجود این جور رمان ها یعنی بی احترامی به خوانندست یعنی چی آخه دختره هزارتا کار میکرد بعد پاکه با این پسر با اون پسر می رفت بعد همه میگفتن پاکه داستان ضعیف و بچگانه بود

    ۲ سال پیش
  • ایلار

    0

    عالی بود عاشقش شدم

    ۳ سال پیش
  • اسیه

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
  • اتوسا

    0

    *** ندارم متاسفانه اگه میشه رمانایی که اینجا بشه پیدا کرد رو بگید که ممنون میشم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!