دوست داشتی؟
رمان همسفر گریز اثر نغمه

رمان همسفر گریز

  • به قلم نغمه
  • ⏱️۱۴ ساعت و ۱۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 70K 👁
  • 100 ❤️
  • 91 💬

خلاصه رمان :

همه چیز از یک قسمت از شعر شاملوی جان شروع شد: ” و دریغا – ای آشنای خون ِ من، ای همسفر ِ گریز!- آنها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ ِ بی عدالتی سوخته ام در شماره از گناهان ِ تو کمترند!” گاهی برای فرار از دردها هم همسفر لازمه؛ همسفری برای گریز! گریز از خود، از غم، از هر چه هست و بودنش آزارت میده؛ از هر چه نیست و نبودنش آزارت میده… همسفر ِ گریز، داستان ِ تکراری ِ نگفتن هاست. هر کس توی دنیای درونش، با خودش ، با خیلی ها، حرفهایی داره، فکر هایی داره. گاه خجالت میکشیم بگیم، گاه مصلحت نمی بینیم بیان کنیم و گاه “زمان” فرصت ِ گفتن رو ازمون می گیره… همسفر گریز رو قبل از زمین نوشتم؛ مثل زمین، با آدمهاش یکی دو سال زندگی کردم و دوستشون دارم. آدمهایی که همچنان اسطوره نیستند. و حتا از آدمهای زمین، واقعی ترند. موضوع اصلی داستان، واقعیه. و همینطور اکثر آدمهاش، ما به ازای حقیقی دارند. یک عاشقانه ی آرام ِ دیگه! شاید زیادی آرام! به آرامش ِ بال زدن ِ یک پروانه که شاید گاهی سبب ِ ” اثر پروانه ای” میشه! اهل خلاصه ی داستان نوشتن نیستم! فقط اینکه بین این آدمها زندگی کردم؛ توی فرهنگشون و عادات

قسمتی از متن رمان همسفر گریز

آرتین گفت: داره اذیتت میکنه.
نفس گفت: گفتم که؟ همه تون مثل همید.
آرتین ابروهایش را بالا برد.
- چرا منو قاطی می کنی؟!
آرمن خندید.
- تقصیر توئه که...
آرتین سریع گفت: هیش!
نفس چشمهایش را تنگ کرد؛ آرتین فنجانش را برداشت و بیرون رفت. می دانست نفس میخواهد کنجکاوی کند.
آرمن قهوه اش را تمام کرد و گفت: من تا عصر بر نمی گردم.
نفس گفت: نمی شه نویدم با خودت ببری؟!
آرمن سرش را تکان داد.
- امروز نه.
کلاریس گفت: اگه دوست داری با من بیا خرید.
نفس گفت: باشه. فقط باید برم لباس بپوشم.
آرمن که رفت، کلاریس مقداری شیرینی در بشقاب چید.
- اینارم ببر برای نوید و شکوفه.
نفس بلند شد.
- فقط برای مامان می برم!
کلاریس لبخند زد و سر تکان داد.
آرتین، قبل از بالا رفتن نفس گفت: اگه دوست داری سوئیچو بردار با ماشین برید.
نفس لحظه ای نگاهش کرد و ناباور گفت: من برونم؟!
آرتین گفت: مامان که بلد نیست؟
نفس لبخند متعجبی زد.
- ماشینتو می دی به من؟!
آرتین هم لبخند زد.
- ندادم به خودت. گفتم با ماشین برید خرید.
نفس با هیجان گفت: فهمیدم... قول میدم مراقب باشم...
در را باز کرد که برود. مکثی کرد و دوباره به آرتین نگاه انداخت.
- آرتین؟... ممنونم!
آرتین ساکت نگاهش کرد و سر تکان داد.
نفس رانندگی را از هر سه نفرشان یاد گرفته بود. از پانزده سالگی کنار آنها نشسته بود و بدون ترس حرکات آنها را تکرار کرده بود.دو سال هم بود گواهینامه اش را گرفته بود ولی شکوفه از رانندگی نفس می ترسید و نوید همیشه می گفت "فعلن زوده".
فنجان خالی اش را به آشپزخانه برد.
کلاریس گفت: سه شنبه ها کلاس نگرفتی؟
آرتین مشغول شستن فنجانها شد.
- یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه دانشگاه نمیرم.
نفس، خسته از هشت ساعت کلاس، در را باز کرد و وارد حیاط شد. هوا تازه داشت پاییزی می شد. آرتین در بالکن داشت با موبایل صحبت می کرد. نفس با سر سلام کرد و خواست به راهرو برود که آرتین آرام صدایش زد.
برگشت و آرام گفت"بله؟"
آرتین با دست اشاره کرد صبر کند.
صحبتش را تمام کرد و با لبخند گفت : چند دقیقه وقت داری؟
نفس سر در نیاورد.
- برای چی؟
آرتین به حیاط رفت.
- می فهمی! بیا پایین.
در را باز کرد.
- بفرمایید!
نفس کنجکاو وارد شد.نگاهی به دیوارها و چیدمان اطراف انداخت که کاملن عوض شده بود.
- خیلی خوشگل شده!
آرتین کمی از بی توجهی او تعجب کرد.
- سمت چپتو ببین؟
نفس به اتاقکی که با تیغه از بقیه ی فضا جدا شده بود نگاه کرد.
- این دیگه چیه؟! انباری؟
آرتین عقب ایستاده بود و ساکت نگاه می کرد.
نفس گفت : میتونم بازش کنم؟!
آرتین جلو رفت و کنار در ایستاد.
- بله!
نفس در را باز کرد و سرش را داخل برد.
- کلید برقش کجاست؟ چقدر تاریکه!
آرتین از پشت سرش گفت: خانوم عکاس باشی! تاریکخونه باید تاریک باشه دیگه؟
نفس به عقب برگشت و مبهوت گفت: تاریکخونه؟!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان همسفر گریز

  • Dina

    0

    خیلی خفن بوود😍😍

    ۲ ماه پیش
  • شفق

    0

    بی نظیر بود این رمانو چندین بار خوندم وهر بار لذت بردم .ممنون

    ۲ ماه پیش
  • جیا

    0

    بینظیر بود

    ۴ ماه پیش
  • Abcd

    1

    اولاش زیاد جالب نبود اما اخراش نفس گیر بود کلی اشک ریختم براشون، عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • Sanaz

    1

    رمان خیلی خوبی بود اولش اومدم نظرات رو خوندم و راهی اسپویل شد واسم و تو خطر اسپویل:دو پارت اول که فهمیدم آرتین کیه و حسش چیه فهمیدم قضیه حسرته با فشار زیادی خوندم همش استرس داشتم انگار منم مثل نفس تا بچه دنیا اومد راحت شدم هر چند راهی یک فرشته بود ولی بعد اون شاید بدجنسی باشه ولی خوشحال شدمکه راهی

    ۴ ماه پیش
  • ماه

    1

    رمان قشنگی بود قلم نویسده بسیار عالی و قوی بود جوری که نویسنده به راحتی احساساتمونو تحت تاثیر قلمش قرار میداد.

    ۴ ماه پیش
  • ....

    1

    خیلی دوستش داشتم خیلی زیاد واقعا از نویسنده بابت قلم فوق قوی و گیراش ممنونم بشدت ارزش خواندن داشت فقط کاش یه ذره ادامه داشت یا حداقل نفس به آرتین می گفت که هنوز دوستش داره....به راهی طفلک که نگفت

    ۵ ماه پیش
  • نیکا

    3

    بنظرم مخاطب بخوبی میتونست با داستان و آدماش ارتباط بگیره و پا به پای داستان جلو بره من خیلی دوستداشتم انشالله شاهد موفقیت های بیشتر نویسنده عزیز باشیم

    ۶ ماه پیش
  • کژاله

    0

    رمان معمولی با داستان معمولی. خیلی پر کشش و جذاب نبود. و در طول داستان نفس داعم در توهم نادیده شدن بود و سوءتفاهم داشت

    ۶ ماه پیش
  • Zynb

    0

    طولانی بود و الکی کش داده بود من وسطاش حوصلم سر رفته بود و نیخاستم ولش کنم. در کل بد نبود

    ۶ ماه پیش
  • Samiye

    1

    دوست داشتم خیلی قلمش راحت و روان بود ممنون

    ۶ ماه پیش
  • فرناز

    1

    تو دنیای واقعی ازدواج با زن بیوه و بچه رو بد میدوننن کاش یکم فرهنگ داشته باشن بعضی آدما..بنظرم نفس به راهی خیانت میکرد با مقایسه کردناش و وقتیکه مررد اون حجم از ناراحتی واقعا ی جوری بود

    ۷ ماه پیش
  • فرناز

    1

    عالی بود من واقعا باهاش گریه کردم...حیف راهی ...واقعا متاسف شدم..

    ۷ ماه پیش
  • Hanie

    5

    رمان بازای عزیز لطفا تو کامنتا اسپویل نکنید😒

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    0

    ناراحتین صحنه تصادف بودوای هروقت میخونم اینگارخودن توماشین بودم

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️