دوست داشتی؟
رمان غم نبودنت اثر سحر بانو۶۹

رمان غم نبودنت

  • زبان فارسی
  • 76.7K 👁
  • 176 ❤️
  • 74 💬

خلاصه رمان :

غزل دختری بسیار مهربون و احساساتیه که عشق امیر علی و تو دلش داره..هردوشون به هم علاقه دارن و این محبت نه به زبون بلکه با دل و نگاهشونه..یک روز قبل از اینکه امیر علی و غزل به هم از علاقشون بگن توکا از غزل می خواد که…قشنگه.. پایان خوش

قسمتی از متن رمان غم نبودنت

افسون واسه نهار موند پیشم..
بعد از نهار چهار نفره خوشمزمون با دستپخت عالیه فرانک من و افسون ظرفا رو شستیم..
فرانک_غزل..لباس چرک نداری؟میخوام ماشینو بزنم.
_چرا الان میارم.
رفتم تو اتاق و دوسه تا لباس اوردم و انداختم تو ماشین.
فرانک_عصری میخوام برم بازار واسه خونه خرید کنم..چیزی میخوای؟
لبخند مهربونی زدم..فرانک مهربون بود..ولی زیاد تو حرفاش اینو نشون نمیداد..دلسوزیه یه مادر و نداشت ولی مثل یه خواهر بزرگتر واسم دلسوزی میکرد..اونم بیشتر تو رفتار نه گفتار..
خداییش ازش راضی بودم.درسته هیچ وقت جای مامانمو نمیگیره ولی 6 سال زحمتو کشید.دختر بدقلقی نبودم ولی سخت بهش عادت کردم.الانم واقعا دوسش دارم.
_نه ممنون..چیزی نمیخوام.فرانک؟
تفاوت سنیمون زیاد بود ولی خودش ازم خواسته بود فرانک صداش کنم..میگه احساس پیری میکنم چیزی غیر از این بهم بگی..ولی من میدونم..نمیخواد من معذب باشم که اسم مامان و روش بذارم..هیچ کس غیر از مامان خودم واسه من مامان نمیشه..
فرانک_بله؟
_بابا چرا امروز انقد ساکت بود؟غذاهم که چیزی نخورد.
فرانک در حالیکه خودش و مشغول ور رفتن با دکمه های ماشین لباسشویی میکرد گفت_یاد مامانت افتاده بود مثل همیشه.
واسم همیشه سواله که چرا فرانک انقد راحت کنار میاد.بابا هنوزم که هنوزه عاشقه مامانه و اونو فراموش نکرده..زندگیش با فرانک خیلی دلچسب نیست..درسته دیگه سنی ازش گذشته و 65 سالشه ولی بازم یه زندگی معمولی نیسن.فرانک بیشتر فقط تو این خونه کار میکنه..
اینو گفت و بی حرف یه سینی چای دونفره برداشت و گفت_چای امادست..واسه خودتون بریزید.
و رفت بیرون.
افسون_اینم طفلی پر پر شد با بابا جون؟
_چرا؟
افسون_اخه این بابا جون هم خیلی یخمکه..بابا یه عشقی..یه چشمکی..یه ب*و*سی..
یکی زدم پس سرش و گفتم_تو ظرفاتو بشور..چشم سفید.
افسون_ولی من هنوزم معتقدم که تو دو جنسی هستی؟
انقد عصبانیم کرد با حرفاش تا یه لیوان اب یخ رو سرش خالی کردم و جنگ و دعوامون شروع شد و نتیجه اش این شد که دختره بیشعور از تو یخچال تخم مرغ و برداشت و شکوند تو سرم..
_ابجی کمک نمیخوای؟
ابجی ترانه_نه عزیزم..فقط اگه میتونی سس سالاد و اماده کن..
وسایل سس و از یخچال در اوردم و مشغول بودم که صدای زنگ ایفون اومد و بعد از اون فرانک و ابجی غزاله و بچه ها اومدن داخل.
افسون با سر و صدا اومد تو اشپزخونه و گفت_سلام بر خاله خانم خوشگل خودم.
ابجی ترانه_سلام خاله..خوبی؟حالا من خاله خوشگله بودم یا غزل.
افسون_خاله حرفا میزنیا..این خواهر تو مگه خوشگلیم داره؟
ته هویجی و که داشتم میخوردم و پرت کردم تو سرش و گفتم_بیشوور..
پرهام_عاشق این بیشوور گفتنتم.
خندیدم و رو بهش گفتم_مرسی..بیشوور..
پرهام_بله..اینم جواب ابراز علاقمونه..دست شما درد نکنه.
اوا اومد پیشمو گفت_سلام خاله غزل.
لپاشو از دوطرف کشیدم و گفتم_سلام به روی ماهت جیگرم.خوبی خاله؟
تنها کسی که منو خاله میدونست همین اوا کوچولو بود بقیه که کلا ول معطل بودن.
ابجی ترانه_چه خبر فرانک؟بابا کو؟
فرانک در حالیکه شالشو در میاورد گفت_کار داشت..شب میاد.
ابجی غزاله_غزل بیا واسه تو و افسون و پروا تونیک خریدم برید بپوشید هرکدوم و خواستید ببرید..
پریدم و لپش و ب*و*سیدم و گفتم_عاشقتم غزاله جون..
همه میدونستن که من چقد عاشق تونیکم مخصوصا از این مجلسیاش.
تو اتاق پروا بودیم و سه تامون لباسامون و پوشیدیم..
تونیک پروا قرمز بود و مال افسون سبز تیره و مال من شکلاتی با یه زنجیر باریک طلایی.
خیلی شیک بودن..هر سه یه مدل بودن فقط رنگاشون فرق میکرد..
پروا_غزلی مال تو از مال ما دوتا خیلی خوشگلتره.
_چون خودم خوشگلم..مال شما هم مشکل نداره.مشکل خودتونید.
افسون_جنبه نداری یکی ازت تعریف کنه.
_الان از من تعریف کرد یا تونیکه؟
یه برو بابا زیر لبی گفت و مشغول دید زدن خودش شد.
همون موقع یه اس ام اس واسه گوشیم اومد و پروا هم رفت بیرون که لباسش و نشون بقیه بده..کلا هر وقت لباس نو میپوشید دو ساعت باهاش میر*ق*صید..
پیامو باز کردم و واسه یه لحظه فکر کردم که اشتباه دارم میخونم یا چشمام تار میبینه..
بریده بریده گفتم_اف..افسون؟
افسون_ها؟
هرموقع دیگه ای بود میگفتم ها تو کلات..ولی فقط خیره به گوشیم گفتم_اینو بخون..
افسون برگشت و با دیدن قیافه رنگ پریده ام گفت_چی شده؟
و سریع گوشی و ازم گرفت..
از بالا گوشی یه نگاه بهم انداخت..اول متعجب بود و بعد لباش کم کم کش اومد و کم کم تبدیل به خنده شد و قهقهه..
اصلا باورم نمیشد..
_ساکت افسون..یکی میگه اینا چشونه..
افسون در و محکم بست و نشست جلو پامو گفت_باورت میشه غزل..بالاخره امیر علی وا داد..


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 176 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان غم نبودنت

  • بی نام

    0

    دخترا فشار خور الکی نگین خوب بود و این حرفا شاید داستانش تازگی داشت اما آخرشو چرت تموم کرد نویسنده باید اون پسره امیر احمق بجای فرصت دوباره دادن به غزل که به راحتی ازش دست کشید به مانا که چهارسال تمام کنارش بود عشق می ورزید خلاصه کنم اگه فرصت دوباره دادن به آدما خوب بود خدا هم فرصت میداد به شیطان

    ۲ ماه پیش
  • یگانه

    18

    عالیه خوندنش برام تازگی داشت با رمان های دیگه واینکه غزل که رفت تو کما باعث شد که امیر علی رفتارش خیلی بهتر بشه و اینکه من عاشق اینکه دختر داستان یه چیزیش بشه و بره بیمارستان تا عشقش قدرشو بدونه 😂🙂

    ۶ سال پیش
  • زهرا

    0

    دقیقا ،،کسی یه رمان اینجوری سراغ داره؟ که دختره بره تو کما؟

    ۳ ماه پیش
  • سلطان غم

    0

    حرف نداشت عالی آدم پ حس خوب میشه

    ۵ ماه پیش
  • یسی

    0

    خیلییی قشنگ بود جزو بهترین رمان های این برنامه اس بنظرم چقدر عشق طاها و امیرعلی پاک بود

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    واقعا عشقشون خیلی پاک بود.الهی همه عاشقا بهم دیگه برسن

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    ژئادخوشم نیومد،الکی طولانی بوددخترهمش خودشامقصزمیدونیت بدم میومد ،انگارپسزه چه عتیقه ای بود حال بهم زن روانی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه حسینی

    3

    فقط میتونم بگم نویسنده جان لایک داری با این رمانت 👍👍👍👍👍👍👍👍👍

    ۲ سال پیش
  • گیسو

    0

    دوست نداشتم

    ۲ سال پیش
  • Mm

    1

    از نظر من امیر علی بیشتر از همه گناه داشت خیلی داغون شد

    ۲ سال پیش
  • مریم عباسی

    2

    سلام خوب بود من خیلی خوشم امد ،ولی مریضی طاها ومرکش خیلی ناراحت شدم وگریه کردم،چون خیلی ها رو دیدم این سرطان لعنتی به جوانیشون رحم نکرد،موفق باشید

    ۲ سال پیش
  • غزل محمدی

    0

    این رمان و پنج سال پیش خوندم و واقعا عالی بود و کلی سر مرگ طاها گربه کردم

    ۲ سال پیش
  • .....

    1

    شخصیت طاها رو خیلی دوست داشتم:)و واقعا با مرگش خیلی گریه کردم.

    ۲ سال پیش
  • نگار

    0

    خیلی غمگین بود کلی گریه کردم

    ۲ سال پیش
  • مهیا

    0

    واقعاااا عالیی بهترین رمانی بود که خوندم تا حالا ۳بار کامل خوندمش

    ۲ سال پیش
  • Ana

    5

    دست خورده یعنی چی که نویسنده همش گفته بود مگه دختر ها کالا هستن اصلا از این ادبیات جنسیت زده نویسنده خوشم نیومد مانا هم خیلی دختر چسب واویزونی بود بنظرم بیشتر از این حقش بود

    ۳ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️