دوست داشتی؟
رمان قایمکی اثر sun_daughter

رمان قایمکی

  • به قلم sun_daughter
  • ⏱️۶ ساعت و ۱۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 60.4K 👁
  • 27 ❤️
  • 50 💬

خلاصه رمان عاشقانه قایمکی

ﻣﯿﻌﺎﺩ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯدﺧﺘﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮊﯾﻨﺎ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﭼﻮﻥﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﻣﯿﺘﺮﺳﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﺪ. ﻣﯿﻌﺎﺩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻭﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﻌﺎﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦﺯﻭﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺮﺩﯾﺲ ﻋﻘﺪ ﮐﻨﻨﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻌﺎﺩ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﭘﺮﺩﯾﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﮊﯾﻨﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ...پایان خوش

قسمتی از متن رمان قایمکی

يه بوسه بهش زدمو به سمت پاركينگ رفتم .اي جان ...گنج باارزش من.
از تو صندوق عقب ماشين گيتارمو در اوردمو به خاكايي كه روش نشسته بود نگاه كردم..اي بيچاره ي فلك زده . تو چقدر تو خونه ي ما مظلوم واقع شدي
با همون سرعتي كه پايين اومده بودم دوباره به خونه برگشتمو داشتم ازپله ها بالا مي رفتم كه باصداي نازكو پير حاج خانوم(مادر پدرم) مثل سيخ وايستادم
-سلام به روي ماهت ميعاد جان
-سلام از منه حاج خانوم
مي خواستم ازدستش در برمو نمي دونستم گيتارو كجاي دلم بذارم كه گفت: اون چيه دستت
-تفنگ شكاريه بابا(قابل توجه : كاور بعضي از تفنگاي شكاري خيلي شبيه گيتاره واگه كسي دقت نكنه نميفهمه )
-مي خواي چيكار كني .باز اتيش به راه نندازي
-نه حاج خانوم .مي برم تميزش كنم
يه اهي كشيدو گفت: پدرجونتم عاشق تفنگ بود.زدم زير خنده چه حالي مي داد اگه پدرجونم (پدربابا)گيتاربه جاي اسلحه مي برده ومي گفته اسلحه س
-واسه چي مي خندي واسه اشك من؟
اسلحمو يعني گيتارمو روزمين گذاشتمو به سمتش رفتم.حتما بازم ياد عشقش افتاده بود .بغلش زدمو گفتم: الهي قربونت برم مادري .تو چه دل نازكي
-دلم تنگه .كسي نيست باهام حرف بزنه
منظورش اين بود كه كنارش بشينمو باهاش حرف بزنم .اخه گيتار...موسيقي ...دلم تنگ شده واسه ساز زدن! اينم كه دو دقيقه بعد بازم مثل هميشه قصه حضرت يوسف وزليخا رو تعريف مي كنه .كادوي تولدمو چيكار كنم بايد بفهمم چي شده ...اون دختره اسمش چي بود ؟اهان ژينا ...حاج خانومم كه خونه ي مازندگي مي كنه پس مي تونم بعدا كنارش بشينم
-چي شد پسرم.
-هان
-دستو صورتتو نشستي؟
-نه!
-دهنت بوي خوبي نميده
خندم گرفت ..چقدر واقعا ....
-خوب من از ديروز غذانخوردم .دندونمم مسواك نزدم .
-برو دستو رو تو بشورو بيا صبحونه
يه لبخند به زور زدمو گفتم: چشم
به سمت گيتارم ؛ اين شي بدبخت رفتم كه گفت: بعدا باهم تميزش مي كنيم
-نه الان برمي گردم
دوباره تو صندوق عقب ماشينم گذاشتمو سرمو تكون دادم.
بابي ميلي به سمت اشپزخونه رفتم ..اي به خشكي اين شانس ..نه چرا به خشكي ؟ همينجوريش خشك هستي ..اي به خيسه اين شانس!
-ميعادجان چايتو شيرين كنم ؟
-نه ..تلخ بهتره.
-قند بدم بهت؟
-خودم برمي دارم
-بيا اين لقمه ي مربارو بگير
-اي بابا سرصبحي ريده رو اعصابه من( براي خاطر الفاظ شرمنده).حالام گيرداده
-نمي خورم
-البالوئه ها
با چشماي درشت شده بهش نگاه كردمو درحالي كه سعي مي كردم عصبي حرف نزنم گفتم:-حاج خانوم من هرروز اين حرفو براي شما تكرار مي كنم كه من مرباي البالودوست ندارم .من هويج دوست دارم
به چشمام نگاه كردو به لهجه گفت: اين چ ِشمان(چشمان) كه تو داري ؛ تَ ر سُ م(ترسم) بلا بياري .
-يعني چي؟مي خواي بگي واسه چشم هويج خوبه ؟
-بخور پسرم..تو نميفهمي اين چيزارو
نفس عميقي كشيدمو سعي كردم تلافي غذانخوردن ديروزو دربيارم به هر صورت بايد انرژي بگيرم چون از پشت اين ميز كه بلند شم بايد انرژي زيادي براي بعدش به خاطر حاج خانوم خرج بدم
--وحدسمم درست بود .هنوز كاملا رو كاناپه ننشسته بودم كه حاج خانوم روبه روم نشستو گفت: اقا سعيد
(پدربزرگ)خيلي مرد خوبي بود ..تو هم واسه زنت همونجوري باش
بهش چشمك زدمو گفتم : چجوري؟
كلا چون هم پير بود هم دل پاك ؛منظورمو نگرفتومثل هميشه با صداي اروم خيلي اهسته گفت: هميشه مهربون بود ..هواي منو بچه هارو داشت .همه چيش به جابود..هي .
قبل اينكه جريان هميشگي شروع بشه مي خواستم بگم من كار دارم برم كه گفت: يه داستان قشنگ برات بگم گوش كن
اي بابا ..چرا دست از سر اين يوسف وزليخابرنميداري .الان پاشم مي زنه زير گريه .تابلوبود قيافم عوض شده بود .فكركنم خيلي زار مي زد كه گفت: قصه رو كه بشنوي اين روحيه ي بدت از بين مي ره
-حاج خانوم هربار اين قصه رو واسم تعريف مي كني
-نه ..من تازه ديشب موقع خواب خوندمش
-شماچرا اينقدر اين قصه رو دوست داري
فوري چشماش پراز اب شدو گفت: اصلا برات تعريف نمي كنم ..واقعا يعني يادش مي ره هربار اين داستانو برامون (براي منو مريلا وماني وبچه هاي مريلا ) تعريف مي كنه؟
- حاج خانوم من ديشب خواب ديدم شما اين قصه رو مي خواي واسم بگي ؛ فكركردم تو واقعيته..ببخشيد چه زود ناراحت ميشي..شما هنوز داستانو نگفتي برام
همونطور كه زود ناراحت شده بود ؛ زود از دلش دراومدو دوباره اين داستانه تكراري رو كه موقع پخش فيلمش من گريه مي كردمو(واقعي نه ها)شروع كرد به تعريف كردن ..اخه خداپدرتونو بيامرزه فيلمو مي ذارين اين تكرار شب قبلشو گذاشتنو تكرارشو از دوباره تو شبكه ي چهار گذاشتن چه صيغه اي يه؟جالبه كه ماني هم كه يه بار با حاج خانوم حرفش شده بود رفته بود اين سريالو براش خريده بودو حاج خانومم خيلي خوشحال شده بود.ديگه مقدمه چيني هاشو كرده بودو طبق روال هميشگي تا رسيد به اونجايي كه زليخا به يوسف پيشنهاد بد مي ده چشماش درشته درشت شدو با حرارت زيادي شروع كرد به تعريف كردن .با اينكه هربار اين جاي داستان اين مدلي ميشه اما من هربارشم مي زنم زير خنده ؛ چون حاج خانوم در حالا تعريف كردن يه جوري با هيجان صداشو بالا پايين مياره كه ادم جدي جدي باورش ميشه بار اوله كه داره تعريف مي كنه .
بلاخره بعداز يك ساعت وقت هدر رفتن ؛ وقتي حاج خانوم خود به خود رو كاناپه در حالي كه نشسته بود ؛ خوابيد .منم نفس راحتي كشيدم تا برم دنبال كارام.اما قيد ديدن كادوي تولدمو زدم چون ديگه انرژي واسه باز كردن در به وسيله ي پيچ گوشتي و...نداشتم .
-چيه خوشحالي اقا ياسين؟
-تو چي چرا اينقدر تو همي؟ ناراحتي من خوشحالم تو يه بار ناراحتي؟
-من؟ نه خوبم
-موهاتو بالاي سرت بستي حراست گيرنداد؟
-نه
-حوصله نداري حرف بزني؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان قایمکی
  • شمیم عطر شبانه

    3

    سلام سازنده تا حالا چندین بار درخواست کردم رمان تهران مازراتی رو بزارین ولی نزاشتین پس این درخواست رمان چه فاییده داره وقتی به درخواست ادم توجه نمیکنین😔😔

    ۶ سال پیش
  • سازنده برنامه

    این رمان ممنوعه است عزیز دلم. چندین بار گفته شده تو نظرات

    ۶ سال پیش
  • Tina

    1

    من رمانش و دارم اگ میخایش آیدی ای چیزی بده برات بفرستم

    ۶ سال پیش
  • بی نام و نشون!

    0

    میشه برای منم بفرستی؟ ایدی کدوم برنامه رو بدم بهت؟

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    خیلی خوب داشت پیش میرفت ولی انگار یهو رفت رو دور تند رمان و همینطوری زود تمام کرد

    ۱ سال پیش
  • عباسی

    1

    سلام خوب بود ولی ای کاش پایانش واضح تر بود وتموم میشد

    ۱ سال پیش
  • الهه

    0

    عالی نه ولی قشنگ بود ارزش وقت گذاشتن رو داشت

    ۲ سال پیش
  • باران

    0

    خوب بود از نظر طنزش ولی خیلی ابکی تموم شد

    ۳ سال پیش
  • هاجر

    2

    سلام میشه چند تا رمان مذهبی خوب بزارین تو برنامتون

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالیییی بووود

    ۴ سال پیش
  • مدوسا

    1

    این رمان عالی بود ولی کاش مینوشت وقتی فهمیدن ژینا دخترشونه چه واکنشی داشتن ولی در کل قشنگ و عالی بود

    ۴ سال پیش
  • مژگان

    3

    چقدر پایانش مزخرف بود انگار یکی نویسنده رو هل میداد. 😑😏 اگه رمان خون حرفه ای هستین این رمان و نخونید

    ۵ سال پیش
  • فهیمه

    0

    شما حرفه ای هستین؟؟ میشه چند روز رمان خوب بهم معرفی کنید؟ 👣💋😿

    ۵ سال پیش
  • H

    2

    سلام سازنده لطفا جوابمو بده من جند جا دیگه هم پرسیدم من چطوری میتونم رمانمو وارد برنامتون کنم؟

    ۶ سال پیش
  • سازنده برنامه

    سلام. باید رمانتون رو به آیدی زیر در تلگرام ارسال کنید تا بررسی بشه. اگه مشکلی نداشته باشه ارسال میشه تو برنامه. @GoodsLife

    ۶ سال پیش
  • ساناز

    0

    جلد دوم رمان اشرافی شیطون بلا رو میخوام خواهش میکنن اونم بیارید برنامه

    ۵ سال پیش
  • فرشته

    0

    بد نبود،خوبم نبود،به هر حال نویسنده میتونست قلم قوی تری هم داشته باشه،اولش یعنی خوب شروع شد،بعد آبکی بود

    ۵ سال پیش
  • ?زهرا?

    0

    خوب بود ولی یکم ابکی بود به هر حال دست نویسنده درد نکنه ولی میتونست موضوع باز تر کنه و قلم قوی تری داشته باشه

    ۵ سال پیش
  • محمد یاسین

    1

    خوب بود ولی نویسنده خیلی زود جمعش کرد.

    ۵ سال پیش
  • ناهید

    3

    تو یک جمله ،افتضاح بود حیف نتم

    ۵ سال پیش
  • Sety

    1

    عالییی عالی عالییییییی

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!