دلارام، دختری‌ست در آستانه‌ی ازدواج؛ با سعید نامزدی که قرار بوده امنیت باشد، اما بیشتر به زخم شبیه است. زندگی‌اش در چارچوبی از تعهد، سکوت و نادیده‌گرفته‌شدن جریان دارد، تا اینکه در یک شب شوم، مجموعه‌ای از حوادث ناعادلانه و تلخ، تعادل شکننده‌ی دنیایش را بر هم می‌زند و او را وادار می‌کند برای نخستین‌بار، به جای تحمل‌کردن، بپرسد: سهم من از این زندگی چیست؟ دلارام درگیر کشمکشی عمیق می‌شود؛ میان آنچه باید باشد و آنچه در درونش جان می‌گیرد. فشار تعهد، قضاوت جامعه و زخم‌های تازه، راه را برای تصمیم‌گیری دشوارتر می‌کنند. هر قدمی که برمی‌دارد، او را از دختر ساده‌ی دیروز دورتر و به زنی آگاه‌تر نزدیک‌تر می‌کند؛ زنی که حالا باید میان امنیت ظاهری و حقیقت احساساتش یکی را انتخاب کند. وقتی دلارام به نقطه‌ای می‌رسد که هیچ انتخابی بی‌هزینه نیست، آیا  جرأت پرداخت بهای دوست‌داشتن را دارد، یا باز هم سرنوشت، ناعادلانه سهمش را از او خواهد گرفت؟ با هم بخوانیم از دخترکی که ریشه در دل تمام دخترکان سرزمینمان دارد که بجای همه ی بی رحمی های سخت روزگار، فقط و فقط حقش عشقی ناب و سرنوشتی پاک است. باز هم بی قضاوت!!!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۳۸ دقیقه ۲۴ ثانیه

نویسنده : مرجان منوچهری

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

دلارام، دختری‌ست در آستانه‌ی ازدواج؛ با سعید نامزدی که قرار بوده امنیت باشد، اما بیشتر به زخم شبیه است. زندگی‌اش در چارچوبی از تعهد، سکوت و نادیده‌گرفته‌شدن جریان دارد، تا اینکه در یک شب شوم، مجموعه‌ای از حوادث ناعادلانه و تلخ، تعادل شکننده‌ی دنیایش را بر هم می‌زند و او را وادار می‌کند برای نخستین‌بار، به جای تحمل‌کردن، بپرسد: سهم من از این زندگی چیست؟

دلارام درگیر کشمکشی عمیق می‌شود؛ میان آنچه باید باشد و آنچه در درونش جان می‌گیرد. فشار تعهد، قضاوت جامعه و زخم‌های تازه، راه را برای تصمیم‌گیری دشوارتر می‌کنند. هر قدمی که برمی‌دارد، او را از دختر ساده‌ی دیروز دورتر و به زنی آگاه‌تر نزدیک‌تر می‌کند؛ زنی که حالا باید میان امنیت ظاهری و حقیقت احساساتش یکی را انتخاب کند.

وقتی دلارام به نقطه‌ای می‌رسد که هیچ انتخابی بی‌هزینه نیست،

آیا  جرأت پرداخت بهای دوست‌داشتن را دارد، یا باز هم سرنوشت، ناعادلانه سهمش را از او خواهد گرفت؟

با هم بخوانیم از دخترکی که ریشه در دل تمام دخترکان سرزمینمان دارد که بجای همه ی بی رحمی های سخت روزگار، فقط و فقط حقش عشقی ناب و سرنوشتی پاک است.

باز هم بی قضاوت!!!

بنام آرامِ دل

صادق هدایت می گوید

در زندگی زخم هایی ست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.

گاهی عزیزترین کسان زندگی ات ، زخمی عمیق بر روح و جانت می نهند و دلت را می سوزانند که داغی اش، همه ی امیدها و آرزوهایت را خاکستر می کند..

آری! آدمیزاد گاهی چنان بی رحم، بر پیکره ی وجودی ات می تازد که هیچ مرهمی، یارای بهبودی اش نیست

دل که آرام نباشد، دنیا را جنگی بی امان و بی انتها برایت می نماید

حکایت ما، قصه ی دختریست تنها ، که روح زلالش ،زخم می گیرد و دل آرامش، درد!

اما میان آدمهای سنگیِ سرنوشتش، هنوز ردپای کسی هست که روی زخمش مرهم نهد و داغ دلش را به خنکای دلپذیرعشق،آرام کند

باهم بخوانیم،ببینیم و حس کنیم عشق نابشان را

بی قضاوت!!!!!

صدای بوق ممتد، صدای سکوت، صدای نفس های خسته اش با طنین تپش های مضطرب قلبش درهم آمیخت.

نگاهش، از پیچ و تاب اسلیمی های کرم رنگ فرش اناریِ کف اتاق کوچکش، می لغزد و روی گل های آبی شاه عباسی می ماند..باز هم صدای بوق و تنی مسخ شده در ناباوری آنچه گذشته بود، سست و لاجون، وا مانده بود.

درست دراین لحظه، کجای سراشیبیه پرتگاه زندگی اش بود؟ کسی چه می داند، غم نهفته در دلش تا چه اندازه سنگین و خفقان آور بود!

در، با شتاب باز شد. مادرش سر به درون آورد

- چرا نشستی! بیا برو آبرومونو برد!!

بی آن که نگاهش کند، سری جنباند محض خاطر جمعی اش. بی عجله و کرخت، از جایش بلند شد. کیفش را برداشت و زد بیرون از خانه پدری اش که بی پدر مانده بود.

چند قدم جلوتر، ماشین اسپرت سفید رنگش پارک بود.

باز هم صدای بوق!

درب را باز کرد و نشست.. و چشم های گوش هایش را بست تا به دل نگیرد سرزنش های هزار باره را!

-کجایی دو ساعته منتظرم!!

صدایش زیادی بلند نبود؟؟؟

- اومدم دیگه!

- دیگه نمیومدی!

سکوت کرد.. حرفه ای و کاربلد!

دستی را خواباند و راه افتاد. نفس حبس شده اش بیرون جهید. نگاهش به رد آدم های خوشبخت خیابان بود. به مادری که دست در دست کودکش داشت..به پیرمردی شیک پوش و بلندقد نان به دست، به پسرک جوان هدفون به گوش فارغ از غم عالم، همه و همه خوشبخت تر از او بودند، مگر نبودند؟؟؟

آه! افسوس از کرده ها و نکرده ها!

باید می شکست سکوت سمی بینشان را!

- چی می خوای بگیری براش؟

- عطر

- می دونی سلیقشو؟

- می دونم که می گم!

باز هم بدهکارش بود!!

- کجا می ریم؟

- اندیشه !

اندیشه!! کاش ذهن خالی اش هم ، سری به اندیشه می زد...

عطر را خریدند. برند و باب سلیقه! پیش نگاهه حسرت بار و ندید بدیدش..چرا او را لایق هدیه ای نمی دانست؟ ناقابل و کوچک حتی!!

در امتداد خیابان می رفتند. بی حرف و سخن. بی داد و ستد کلامی عاشقانه که چه بگوییم! حتی بی بحث و جدل روزمرگی ها!

- کجا می ریم؟

دخترک بی خبر می پرسیدو مرد بی تفاوت پاسخ میداد.کوتاه و تمام شده!

-دنبال مامانم !

-فکر می کردم زودتر رفته

جوابی نداد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی خانه مادری اش نگه داشت. تلفنش را درآورد و خبر از آمدنشان داد. اندکی بعد مادرش آمد. دخترک خواست، از سر ادب پیاده شود که مادر سریع عقب ماشین جای گرفت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و سلام و احوالپرسی مختصری انجام شد. مثل همیشه چیتان پیتان کرده بود. موهای بلوندش را یک وری براشینگ کرده و کت و دامنی قهوه ای رنگ پوشیده بود..رنگ قرمز لب هایش نچسب و بد نما بود! پوست سفیدش برق می زد و ابروهای باریکش زیادی پررنگ! شال حریر قهوه ای رنگی به سرش بود و کیف کوچک قهوه ای رنگی هم در بغلش! دخترک ندید هم می دانست، که کفش هایش هم قهوه ایست..انگار آیه آمده بود که سر تا پا لباس باید ست ویک رنگ باشد. آن هم قهوه ای!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلیقه اش همیشه کج بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد به غبغب و چشم نازک کرده، سرد و سنگین احوال دخترک را پرسید و به جایش قربان صدقه پسر یکی یک دانه اش رفت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه جوری می نمودند که دنیا حول محور آنها می چرخید و کس دیگری را در این دنیا راهی نیست! دخترک را هم در دنیای آنها جایی نبود. طبق یک قرار نانوشته، از همان ابتدا، شمشیر از جلو بسته، مثل یک اجنبی، مثل یک مهمان ناخوانده با او تا شده بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب کیا هستن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم او پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودشون دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانواده آقا احسان هم هستن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بالا و پایین کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خوب! دلم برای نیلوفر تنگ شده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سریع برگشت و نگاهش کرد. چپ چپ و یک وری! دخترک پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوشم نمیاد با این دختره گرم می گیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نداره! خوشم نمیاد ازش. اون دفعه هم بهت گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ادامه مادرش هم اضافه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش گرد شده بود از شگفت حرف نسنجیده شان!! نیلوفر نه زشت بود و نه ادایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم در دل گفت" شما فقط خوبید"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه راه را ترجیح داد به موزیک ترکی پخش گوش فرا دهد.صحبت بی فایده و خسته کننده می نمود با این جماعت خود عاشق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانه باغ رسیدند. درب بزرگ ریموتی از هم گشوده شد و وارد حیاط شدند.مرد ماشین را گوشه ای پارک کرد و به اتفاق پیاده شدند. چند ماشین مدل بالا، که نور چراغ های آنتیک بلندقد حیاط را منعکس می کردند در امتداد حیاط پارک شده بودند. گویی نمایشگاه ماشین های آخرین مدل بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر و پسر، جلوتر از او راه افتادند. او اما پشت سرشان معلق، در افکار و اندیشه هایش، خیره به آن دو ایستاده بود. چنین شتابان کجا می رفتند؟ می رفتند که یک شب دیگر، یک نمایش دیگر را آغاز کنند؟؟ نقاب از پی نقاب، نقش از پی نقش. لبخندهای مصنوعی، محبت های کذایی، آغوش های دروغی! تا کجا گنجایش تحملش را داشت؟ تا کجا تاب می آورد این همه دغل بازی های منفور را؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را برگرداند. نگاهش افتاد به باغچه ی سمت چپ حیاط. بوته های شاه پسند و بوته های بلند ادریسی.کمی آن طرف تر تک درختچه افرای سرخ، کنج باغچه ، رو به اژدرهای تودر توی بنفش و سفیدرنگ، زیبا و خیره کننده می نمود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا حس می کرد درختچه غمگین بود! شاید چون تک درختِ آنجا بود. تنها و بی کس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افرا هم می دید تنهایی اش را؟غم درون دیده اش، بی کسی اش را؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگ فرش وسط باغ را طی کرد و خود را به آن دو رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دور نیلوفر را دید. زیر طاق بلند ایوان، بین ستون های مرمری پوشیده ازرزهای رونده ی قرمز رنگ، با لبخندی گشاده ایستاده و دست تکان می داد. برایش دست تکان داد. دوباره سعید چپ چپ نگاهش کرد که حساب کار دستش بیاید. شنید که مادرش هم پوفی کرد! دلیل نفرتشان هیچ جوره در کتش نمی رفت!! نیلوفر دختری شاد و خونگرم بود بسیار خوشرو و خاکی، از همان جنس دخترهایی که تا می دیدی مهرش در دلت می نشست. در همین مدت کوتاه و دیدارهای کوتاه تر بی اندازه به هم نزدیک و صمیمی شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هم رسیدند. همدیگر را گرم و صمیمانه در آغوش کشیدند. نیلوفر او را محکم به خود فشرد و ابراز دلتنگی نمود. بعد رو به سعید و مادرش ، دستی داد و خوش آمدی گفت. تعارفشان کرد به داخل شدن و آن ها هم، هم قدم وارد ساختمان شدند. نیلوفر چشمکی به او زد و پشت سر مادر و پسر، قدم برداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض ورود، با پروین خانم و نگین، خواهر نیلوفر و استقبال گرمشان روبه رو شد. آن قدر این خانواده مهربان و خونگرم را دوست داشت که همیشه به سپیده حسودی اش می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پا به سالن بزرگ خانه گذاشتند. درست روبه روی درب ورودی، انتهای سالن، پله هایی با نرده های چوب گردوی دو طرف آن، به سالن نشیمن بالا منتهی می شد..آقای توکل پدر نیلوفر، روی مبل های نشیمن رو به تلویزیون نشسته بود. پشت به آن ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای پروین خانم همسرش، سرش را چرخاند و نگاهش به آن ها افتاد. لبخندی پدرانه و بامحبت بر لب نشاند. از جای برخاست و از پله ها پایین آمد. همیشه با او شروع می کرد سلام و احوالپرسی را! گاهی حس می کرد که عمدا سعی در نادیده انگاشتن سعید و مادرش دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای توکل، مردی بلند قد با موهای جوگندمی پرش که بیشترش سفید شده بود، چهره ای مردانه و دوست داشتنی داشت. بسیار متین و مهربان که علی رغم شرایط مالی آنچنانی اش، بی اندازه خاکی و صمیمانه می نمود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل های مخملیه سفید مشکی سمت چپ سالن نشستند. آقای توکل دیدن برنامه مورد علاقه اش را ترجیح دادو دوباره به سالن نشیمن بازگشت. سعید هم به دنبالش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروین خانم، زن شیک پوش و اصیل خانواده با شومیز حریر مشکی رنگ و دامن کوتاهه باز هم مشکی رنگ، با موهای مصری قهوه ای رنگش، روبه روی آنها نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک نگاهی کوتاه به لباس تنش انداخت. یک اورال ماکسیه بی آستین سفید رنگ بر تن و یک صندل مشکی برپا. موهای بلند و مواج و مشکی اش را دم اسبی، بالای سرش بسته و دو تار موی ضخیم، جلوی صورتش رها کرده بودو آرایشی ملیح هم به صورتش نشانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آمدن نیلوفر و نگین به خودش آمد. خبری از سپیده نبود! سوال ذهنش را مادرشوهرش بر زبان آورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سپیده کجاست؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروین خانم با صدای گرم و خاص دوبلوری اش، لبخند زنان جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-طبقه بالاست الان پیداش می شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلوفر دوباره چشمکی برایش زد و بوسی حواله اش کرد. باز هم زری خانم، مادر سعید پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا احسان نیومده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره پروین خانم گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه کم کارش طول کشیده! میاد اونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نخودی خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش افتاد به تابلوی بزرگ روی دیوار روبرو. بیتی از حافظ با خط نستعلیق درشت و زیبا نگاشته شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند؛ چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش ایام غمبار او را هم پایانی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت راست تابلو، راهرویی بود که به آشپزخانه منتهی می شد که قابل دیدن نبود. اصلا این خانه باغ، معماری خاصی داشت. هر طرفش را نگاه می کردی نکته ای داشت. انگار که هر جایش، خشت به خشتش با فکر و تامل بنا شده بود و کار کسی نبود جز آقا احسان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان، تک پسر آقای توکل فارغ از قیل و قال کار تجارت پدرش، شرکت معماری خودش را داشت. گویی دنبال دل و عقلش رفته بود و در این راه، اسم و شهرتی برهم زده بود. پروژه های سنگین و بزرگی که می گرفت، گویای این قضیه بود. کمتر در مهمانی ها شرکت می کرد. دیرتر از همه می آمد و زودتر از همه می رفت. کم سخن می گفت و زیاد سکوت می کرد. دخترک در این مدت هرگز ندیده بود که شوخی کند یا بخندد! جدی و عبوس و تودار می نمود. امشب هم که تولد همسرش سپیده بود، آخرین نفری بود که به این محفل می آمد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم های تیز و برنده ای، از پله های منتهی به طبقه بالا به گوششان خورد و سرهای همه به آن سمت چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده، آرام و بی رمق، یکی یکی پله ها را پایین می آمد. بی عجله و در خود فرو رفته! یک دستش روی نرده های قهوه ای رنگ چوب گردو، سر می خورد. با هر قدم موهای کرلیِ عسلی رنگش، تاب می خورد و عقب می رفت. پیراهن دکلته سفیدرنگ کوتاه و بی آستینی بر تن داشت که بازوهای کت و کلفتش و پوست سفیدش را بیش از بیش نشان می داد. قسمت دامن پیراهن را حریر سفید چین داری می پوشاند که پُری اندامش و پهلوهای برآمده اش را، کم تر نمایان می کرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده دختری سفیدرو و روشن موی با چشم های سبز، و بینی گرد و کوچکش، لب های باریک و سرخش، با قدی متوسط و تن کمی پروار، در شکوه ملکه وارش، البته از نگاه خودش! پله ها را یکی یکی پایین آمد و به آنها نزدیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک از جایش بلند شد و سلام کرد.سلامش را پاسخ گفت و روبوسی بی حالی انجام داد. نزدیک زری شد و رویش را بوسید و در آغوشش گرفت. از دور برای سعید دست تکان داد و خوش آمد گفت. بین دخترک و مادر شوهرش، روی مبل سه نفره خود را جای داد و نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبری خانم که همزمان با نزول اجلال سپیده آمده بود، سینی چای را چرخاند و نیلوفر هم ظرف شکلات و شیرینی را. بعد هم با کبری خانم به آشپزخانه رفتند. بعد از چند لحظه ی کوتاه، مادرش را هم فرا خواند. پروین خانم با یک عذرخواهی از جایش بلند شدو به سمت آشپزخانه رفت. سپیده بی حرف و سخنی، همچنان پکر و کمی خشمگین در خود فرو رفته بود. جو کمی سنگین به نظر می آمد. نگین که خود را میان آنها تنها دیده بود، تلفنش را برداشت و با گفتن ببخشید، او هم آن جا را ترک کرد. با رفتن آن ها سپیده به حرف آمد! رو به زری، آرام گفت اما دخترک شنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می بینی مامان! آرزو به دلم موند که یه بار! فقط یه بار سورپرایزم کنه! همش کار همش کار! یه بار نشد به خاطر من از کارش بگذره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آمدن پروین خانم، غرولندهای سپیده نیمه تمام ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک صدای پیام گوشی اش را شنید. از کیفش در آورد و نگاهی انداخت..نیلوفر بود! نوشته بود که تهه باغ منتظرش هست. حدس زد از در پشتی آشپزخانه، که به باغ راه داشت از ساختمان خارج شده باشد.از خدایش بود این جو سمی و سنگین را ترک کند و دمی به شوخی و حرف های خودمانی با نیلوفر بگذراند..ببخشیدی گفت و از جایش بلند شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا میری مامان جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان جان را تهه جمله اش آورده بود، که سوالش خشک، و خالی از ادای محبت نمایشی اش نباشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید به مامانم زنگ بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروین خانم با لبخند و البته مداخله گرانه گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به مامان سلام برسون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمی گفت و به سمت حیاط قدم برداشت..در دل از سوال بی ربط و بی جای زری حرص خورد و فحشی نثار خود کرد که چرا سریع توضیحی برایش ردیف کرده بود. هرچند به دروغ! همیشه یک توضیح به آن ها بدهکار بود!! نگاهی به سعید کرد. سرش در گوشی و نگاه آقای توکل به تلویزیون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از ساختمان خارج شد. سمت چپ عمارت قسمت بزرگ و اصلی باغ بود. در امتداد سنگفرش وسط، یک طرف پوشیده از درخت های نورس سپیدار و طرف دیگر درخت های جوان سرو، قرار داشت. ته باغ هم پوشیده از درخت های بلندقد چنار بود که کمی فضای ته باغ را تاریک می نمود. جایی میان درخت های چنار، عمارت قدیمی توکل ها بود؛ که قبل از ساخت عمارت جدید، آنجا سکونت داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت تاب سفید تهه باغ پا تند کرد. نیلو روی تاب نشسته و منتظر آمدن او بود. نزدیکش شد و کنارش روی تاب نشست و لبخندزنان گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خبرا؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلامتی تو چه خبر؟ چه کار می کنی با خاندان محترم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی میگذرونم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگذرونی اما چطور میگذرونی؟ اینو بگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حرف، با لبخند گوشه لب، چشم از او گرفت و روی زمین دوخت. نیلو ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پرنسس خانم رو دیدی؟؟ همیشه ارث باباشو از ما طلب داره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید به خاطر اینه که آقا احسان هنوز نیومده. بهرحال شب تولدشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه داداشم رو نمیشناسه! اون همیشه همینه!! چطور اون موقعی که بال بال می زد زن داداشم شه، هیچی براش مهم نبود؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به هرحال اونم زنه با احساسات خاص خودش!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلو نگاهه عاقل اندر سفیهی به او انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از زنانگی فقط ادا و اطواربچگانه و قیافه گرفتنشوبلده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سکوت کرد.سپس سوال ذهنش را بلند گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ازدواجشون سنتی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلو سری به تایید تکان داد.سپس گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما رفت و آمد آن چنانی نداشتیم! دیربه دیر و دورادور! اون هم به خاطر رفاقت چندین و چند ساله باباهامون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا احسان چطور تن به این ازدواج سنتی داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- براش مهم نبود، چون اصلا قصد ازدواج نداشت. به خاطر اصرار مامان و بابام تن به این وصلت داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجیبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هم عجیب هم مسخره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص این را گفت و نفسی بیرون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا حالا نشده بود که نیلو این چنین صریح راجع به سپیده با او حرف بزند.انگار امشب طاقت نیاورده بود.از طرفی در همین مدت کوتاه حسابی به دخترک اعتماد کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا کار از کار گذشته. الان همسر برادرته! باید بپذیری!! حرص بی خود می خوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم! دست خودم نیست. همه کارا و ادا اطواراش رو مخمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فکر فرو رفت! دو ماه و نیم از عقد او و سعید می گذشت و وصلت آنها هم سنتی بود! برخلاف داستان های دیگر، که مادر شوهر به انتخاب پسرش نفرت می ورزید و هیچ وقت آبش با عروس منتخبه پسرش، در یک جوی نمی رفت، او اتفاقا انتخاب خود زری خانم ، مادر سعید بود!! در یک مهمانی زنانه او را دیده بود و پس از آن دست از تماس و اصرار برنداشته بود، تا بالاخره آن ها را پای سفره عقد نشانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به چی فکر می کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر بیرون آمد و نگاهش کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی! بریم تو داستان می شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان موقع درب ریموتی پارکینگ بازشد و ماشین غول پیکر و سیاه رنگ آقا احسان داخل آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداشم اومد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایشان بلند شدند و به سمت ساختمان قدم برداشتند. آقا احسان که به ورودی ساختمان رسیده بود، نیم نگاهی به آنها کرد؛ از پله ها بالا رفت و داخل ساختمان شد. آن دو هم به دنبالش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری، سعید و سپیده ایستاده دوشادوش هم ، مقابل احسان مشغول سلام و احوالپرسی بودند. سپیده خودش را جلو کشید. گرم همسرش را در آغوش گرفت و یک ور لپش را به بوسه ای چسباند. اخم های احسان کمی درهم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانده بود در کار سپیده! همیشه خدا، مقابل خانواده همسرش، طوری می نمود که اوضاعشان گل و بلبل است و ایامشان به عشق و عشق بازی گذران! هرچند تلاش هایش یک طرفه و ناموفق بود، اما در نوع خود، نمایشی بی نظیر بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان برگشت و با او و نیلوفر روبرو شد. سلام کرد و احسان پاسخ داد. خشک و رسمی! احساس کرد با یک ربات، سلام و احوالپرسی می کند! شاید سپیده از این بابت حق می داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای توکل سر جایش سیگار دود می کرد و خبری از پروین خانم و نگین نبود. احسان پیش پدرش رفت. با او خوش و بشی کرد و همان جا کنار پدرش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک برگشت و نگاهش به مادرو پسرو دختر افتاد. به نظرش رسید هر سه حرصی نگاهش می کردند! می دانست که دلیلش همراهی او و نیلوفر بود. خودش را به ناکجا زد و روی مبل تکی به دور از آن ها نشست..تلفن سعید زنگ خورد و خوشبختانه مشغول صحبت با تلفنش شد. سپیده و زری هم آرام آرام در گوش هم حرف می زدند و چشم و ابرو می چرخاندند..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکرش درگیر حرفهای نیلوفر بود..به سپیده حق میداد که ناراحت و دلگیر باشد..حق او بود که حداقل شب تولدش، همسرش از کارش بخاطر او میگذشت و یک شب زودتر نزد او می آمد..دیر آمده بود که هیچ، مثل همیشه سرد و عبوس با زنش رفتار کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سعید انداخت. دو ماه و نیم بود که عقدش بود. پسری خوش چهره، با قدی متوسط اندامی ورزیده، مو و ریش خرمایی روشن، چشم های عسلی و پوستی سفید. شباهت زیادی به مادرش داشت! هم ظاهری و هم اخلاقی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودش که فکر می کرد، می دید که او هم خام ظاهر جذاب سعید شده بود. بی خیال اخلاق و رفتار و منش خانوادگی اش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از سه هفته فقط سه هفته آشنایی، راضی به این وصلت شده بود و حالا وسط این آشفته بازار دست و پا می زد و می گذراند.. اما هنوز هم دوستش داشت! سعید را دوست می داشت! محبت های گاه به گاهش، توجه های ریز ریزش، وابستگی اش، همه این ها را ، غنیمت دل بی قرارش می دانست و به دنبال راه حلی برای حل مشکلات بینشان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به سپیده و احسان می اندیشید ، می فهمید که سعید خیلی هم بد نبود! حداقل اخلاق ربات وار احسان را نداشت. پرخاشگر و بی تعادل بود، اما بی محبت و بی احساس نه! روزهای خوب یا کمه کم، روزهای متوسط هم داشتند و این دلش را کمی خوش می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش بیقرار شد. تلفنش را درآورد و نوشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" دلم برات تنگ شده "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای سعید ارسال کرد..تلفن سعید در دستش بود. تا پیامش را دید، نگاه بالا آورد و به چشم های منتظردخترک دوخت. نیمچه لبخندی کوتاه و گذری بر لب آورد و سریع جمعش کرد. دست به تایپ شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" امشب خونمون می مونی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی توی ذوقش خورد! دوست داشت می نوشت "من هم دلم برایت تنگ شده من هم می خواهمت من هم بی قرارتم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما انگار در این باغها نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچار در جوابش نوشت:" دنیا خونه ی دوستشه! امشب مامانم تنهاست "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ارسال کرد..رنگ نگاه سعید عوض شد. ریز اخمی روی صورتش نشاند و گوشی را خاموش در جیبش قرار داد. بی آن که نگاهی به نگاه های منتظر دخترک بیندازد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بساط شام چیده و برچیده شد. بعد از شام همگی روی صندلی های راحتی ایوان، در انتظار شروع مراسم تولد سپیده نشسته بودند. نگین کیک را با شمع های رویش آورد و نیلو اسپیکر را روشن کرد. بقیه هم کف زنان همراهی کردند. به جز احسان که فقط نظاره گر این معرکه کوچک بود! سرد و توخالی! بی حس و بی حال! گویی میان نزدیک ترین کسان زندگی اش، غریبه ای بی ربط بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده عشوه کنان، با لبخندی روی لب هایش، دست های شل احسان را در دست گرفته بود و یک درمیان به او نگاه می کرد. باز هم دل دخترک کمی برایش سوختن گرفت! به چه امیدی با این بت سنگی روزگار می گذراند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمع ها فوت شد و هدیه ها داده شد. سپیده در میان هدیه های گران قیمت، چشم از سرویس جواهری که احسان داده بودش برنمی داشت. می خواست مراتب تشکر ویژه اش را مقابل چشم همگان و برای یادآوری سوز عشق مابینشان، به جا آورد که احسان از جای برخاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله های ایوان پایین رفت و قدم زنان به سمت انتهای باغ ،میان چنارهای قد کشیده، در تاریکیه شب ایستاد. نفس بلندی از بی حوصلگی و کلافگی بیرون داد. سیگار از جیب درآورد و روشن کرد. امشب هم می بایست خستگی هایش را با سیگار دود می کرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راه برگشت، هر سه در سکوت نشسته بودند. دخترک این بار عقب ماشین نشسته و چشم به خیابان دوخته بود. سعید با حرص و طلبکارانه میراند و زری به صفحه گوشی اش می نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ تلفن زری سکوت بینشان را درهم شکست. پاسخ داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم مامان جان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این یعنی سپیده آن ور خط بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای مدتی تقریبا طولانی سخنی بر زبان نیاورد و گویی به صحبت های بی پایان سپیده گوش فرا می داد و گاهی نگاهی به سعید می انداخت! سرانجام به حرف آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه مامان تو حرص نخور! یه وقت می فهمن زشته!.. باشه... باشه مواظب خودت باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قطع کرد. سعید گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده چی می گفت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری سکوت کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سعید پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با توام! می گم چی می گفت این همه وقت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرغضب و حرصی زری جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی بابا هیچی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید کمی زری را نگریست و ترجیح داد سکوت کند. معلوم بود زری فعلا قصد بیان کردنش را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانه دخترک رسیدند. دخترک آرام تشکری کرد و با یک خداحافظی، پیاده شد. زری پاسخی نداد. سعید هم به یک خداحافظی خشک بسنده کرد! قلب دختر به تپیدن افتاد. شاید دل بی قرارش، یک خداحافظی صمیمانه تر می خواست. مثلا اگر سعید پیاده می شد و پیشانی اش را می بوسید چه می شد؟ یا اگر فقط و فقط می گفت "مواظب خودت باش" یا "بهت زنگ می زنم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ و هیچ!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر وارد حیاط نقلی خانه شان شد. ماشین مادرش در حیاط پارک شده و چراغ داخل آن روشن مانده بود..روی پله های منتهی به ایوان نشست و نگاهی به رومیزی سفید آویز از بند انداخت. بعد نگاهی به گل های شمعدانی ردیف چیده، روی پله ها کرد. سرش را بالا آورد و به خوشه های انگور آویزان، که با نخی تا امتداد سقف و بام پیش می رفت، نگریست. دوباره سر برگرداند و رو به ماشین، نگاهش قفل شد! دنبال چه بود؟ به چه فکر می کرد؟ به اینکه کجای زندگی سعید قرار داشت؟ سعید کجای زندگی او بود؟ چقدر برایش مهم بود؟ چقدر دوستش داشت؟ چقدر می خواستش؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آینده پیش رویش بیش از بیش محو می نمود. حالایش که سیاه و تاریک بود! شاید باید صبر می کرد. شاید باید کاری می کرد! تلاشی می کرد! فقط دو ماه و نیم گذشته بود و این چیز زیادی نبود به نظرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفنش زنگ خورد. سعید بود. لبخند روی لب هایش کش آمد. جواب داد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خشمگین سعید از آن ور خط شنیده شد! لبخندش محو شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند بار بهت گفتم با این دختره گرم نگیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا چی شده ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیو می خوای ثابت کنی؟؟ می خوای لج کنی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پشت سر ما چی زرت و پرت کردین؟ها؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی می گی... من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من چی می گم؟؟؟حالا معلوم می شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سعید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگذاشت حرفش را بزند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نشستین کنار هم که سپیده رو مسخره کنید که بهش بخندید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سپیده خودش شنیده داشتین به لباس و هیکلش می خندیدین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شام را می گفت. همان موقع که نیلو و دخترک کنار هم نشسته بودند و با هم به پیامی که دوست پسر نیلوفر فرستاده بود می خندیدند. حرصش درآمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اشتباه شنیده! توهم زده! من همچین شخصیتی ندارم که به لباس و اندام کسی بخندم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی از آن ور خط آمد. انگار زری چیزی گفت و سعید تماس را قطع کرد..دخترک سریع شماره اش را گرفت. یک بوق خورده و نخورده تماسش رد شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درشگفت تماس و آنچه شنیده، کمی مات و مبهوت به تلفنش خیره مانده بود. صبر نکرده بودند که به خانه برسند! در راه و در ماشین، از او حساب پس می گرفتند! هر جور که رفتار می کرد، هر کاری که می کرد، این خانواده را نمی توانست راضی نگاه دارد..حالا می فهمید که زری به چه حرف هایی از زبان سپیده گوش فرا داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنک توهمی چه چرندیاتی پیش خودش بافته بود!! شوهرش محلش نگذاشته بود و حالا دق دلی اش را سر او و نیلوفر خالی می کرد بابت کار نکرده شان! البته که به نیلوفر جرئتش را نداشت و فقط زورش به او می رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کجای کار بود که امشب، دل برای سپیده سوزانده بود! اوضاع خودش هیچ تعریفی نداشت! برای او، چه کسی دل میسوزاند؟؟ سپیده اگر شوهری سرد و بداخلاق داشت، خانواده ی همسرش مهربان و دور اندیش بودند! هیچ گاه در این مدت ندیده و نشنیده بود که کوچکترین بی حرمتی به او روا دارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش گرفته بود ، گرفته تر شد. حالا چطور ثابت می کرد که نبوده! که نخندیده! که مسخره نکرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست به نیلوفر زنگ بزند، ترسید هنوز سپیده در خانه باغ باشد و داستانی به داستان های تکراری اش اضافه کند و دیگر خدا را بنده نباشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش بلند شد. نفسی بیرون داد و وارد خانه شد. او حالا حالاها با این خانواده کار داشت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

__________

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاقش شد. کلید برق را زد. خسته و بی حوصله، دکمه های پیرهن سفیدش را باز کرد و با ضرب روی تخت پرت کرد. انگشتی با فشار روی پیشانی اش کشید. سیگاری درآورد و با فندک روشن کرد. خواست پنجره را باز کند که در اتاقش باز شد. سپیده با لباس خواب حریر قرمز رنگ داخل شد. برنگشت تا نگاهش کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار پنجره ی گشوده ، سیگار دود می کرد. سپیده خرامان نزدیکش شد و از پشت، نیم تنه برهنه اش را در آغوش گرفت. سریع سر برگرداند و با اخم های درهم ، سوالی نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خوام امشب پیشت باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت نگاهش می کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شب تولدمه! ناراحتم نکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرم نگاهش پر تمنا و خواهش، پر اصرار و ملتمسانه به چشم های او دوخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن خودش را جلو کشید. دستش را روی سینه ی مرد گذاشت و دست دیگرش را قاب صورت شوهرش! اخم های ریز احسان، هنوز در هم بود. سیگارنیمه را از پنجره به حیاط پرت کرد و پنجره را بست.. از این حرکتش سپیده تکانی خورد و قدری جابه جا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خستم،می خوام بخوابم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت به سپیده کرد و به سمت سرویس اتاقش قدم برداشت. بی توجه به او وارد سرویس شد. نمی دانست دقیقا از چه بابت تا این حد خشمگین است! می دانست و نمی دانست. از خودش بود، از زنش بود از کارش بود از پدرش بود از چه بابت بود و نبود، می دانست و نمی دانست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از سرویس بیرون آمد، سپیده را نشسته روی تختش دید. صدای فس فسش، نشان از گریستنش می داد. دلش سوخت و نسوخت! سخت بود برایش که دل زنی را بشکند! اگرچه کارش در حد شکستن نبود. اما ترک چرا! هرچه بود زنش بود. مگر غیر این بود؟ اتاق خوابش جدا بود، درست! اما زندگی اش خواه ناخواه با زن نشسته روی تخت پیوند خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم برداشت و نزدیکش شد. کنارش روی تخت نشست. سپیده نگاهش کرد. مظلوم و کودکانه! دست چپش را بالا آورد و روی شانه های زن گسترد. همین بهانه شد تا سپیده خود را رها کند در آغوش مردش. دست دیگرش را هم بالا آورد و حصار تنه سپیده کرد. بی حس و خشک !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده دست هایش را بالا آورد وقاب صورت او کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش نمی خواست! دلش این پیوند، این نزدیکی را نمی خواست! اما تن داد!! گاهی باید تن داد به ناخواسته ترین خواسته های دیگری..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تنی سنگین، سری دردمند و قلبی فشرده، از خواب برخاست. یک روز دیگر گذشته بود. پیشرفتی در رابطه شان ندیده بود. همان جای قبلی اتراق کرده بودند و در جا می زدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید کاری می کرد. دلش قرار نداشت آرام نداشت! تلفنش را برداشت و شماره ی سعید را گرفت. جوابی نداد. پیامی نوشت و ارسال کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" سعید! جواب بده حرف بزنیم. داری اشتباه می کنی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی بعد تلفنش زنگ خورد. سعید بود. سریع پاسخ داد. از آن ور خط صدای سعید می آمد که گویی با یک مشتری مشغول صحبت بود. چیزهایی راجع به وی پی ان و اینترنت موبایل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی صبر کرد تا بالاخره سعید پشت خط آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام. مغازه ای ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره چی کار داری؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سعید! تو باور می کنی من به خواهرت خندیده باشم؟ واقعا منو اینجوری شناختید؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من باور نمی کنم ولی تو می گی سپیده دروغ می گه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمی گم دروغ می گه من می گم اشتباه شنیده دچار سو تفاهم شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی بگم..دیشب زنگ زده به مامانم کلی گریه کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش گرد شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون از جای دیگه دلش پر بود، منو بهونه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه؟ از چی دلش پر بود؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولش کن این حرفا رو.. حالا می گی من چی کار کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من نمی دونم خودت از دلش در بیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام پوفی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه بهش زنگ می زنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره صدای مکالمه سعید و مشتری مغازه موبایل فروشی اش. این بار راجع به چک و تاریخ آن .کمی سکوت و بعد صدای سعید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت زنگ می زنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه خداافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن را قطع کرد.برای تماس با سپیده احتیاج به یک تجدید قوای اساسی داشت! بعد از صحبت با سعید، کمی سبک شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش بلند شد و از اتاقش بیرون رفت. مادرش را روی مبل تکی، کنار میز تلفن مشغول مکالمه دید. تلویزیون برای خودش روشن بود و بوی مرغ زعفرانی، همه ی خانه را پر کرده بود. خبری از خواهرش دنیا نبود.. سری به آشپزخانه زد و از سماور روشن، برای خودش یک چای پررنگ ریخت. باید دوپینگ می کرد محض مخ زنی سپیده خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غصه اش گرفته بود برای این اضافه کاری بی موقع و بی جا! حاضر بود با عمه گل نسای مادرش، که زنی بس پرحرف بود، ساعت ها هم صحبت شود اما با سپیده هرگز! به قول نیلوفر ادا و اطوارهای عجیب و غریبی داشت که تحملش کار حضرت فیل بود!! یک دختر لوس و ادایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبروی مادرش نشست. چای را داغ داغ، با یک شکلات تلخ هشتاد و پنج درصد نوشید. مادرش میان غیبت های جدی و پرهیجانش راجع به عروس جاری اش، نهیبی به او زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داغ نخور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اهمیت به حرف مادر،باز چای را داغ داغ به جانش فرستاد. کاش دغدغه ی او هم، کتک کاریه آیدا جون با مادر شوهرش، زن عموی دخترک بود! و حالا داشت با هیجان، مفصل و ریز به ریز گزارش لحظه به لحظه نزاع و گیس وگیس کشیه آن دو را برای کسی تعریف می کرد..اما چه کند که درگیر بهانه های کودکانه ی سپیده بود و از این عجیب تر سعیدو زری بودند که همیشه دامن زده بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید که از نگاه مادر دور نماند. به بهانه غذای روی گاز، خواهر را به یک خداحافظی عجله ای حواله کرد و رو به دخترک گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیشب خوش گذشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب های دختر بی حرف به سمت بالا آمد. مادر پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک نگاه به رومیزیه سفید شسته شده روی میز انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی داستان جدید !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز چی شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک لیوان را روی میز گذاشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم توهم زده من بهش خندیدمو مسخرش کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی می خواستی باشه! سپیده خانوم دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا!!! یعنی چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شانس منه! دلش از جای دیگه پر بود گیر داد به منه بدبخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه بهش خندیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقل اندر سفیه به مادرش نگریست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه از جونم سیر شدم! اینا همین جوریش دنبال بهونن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا برای چی دلش پر بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه می دونم.. شوهره بهش محل نمی ذاره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کلا مدلش همینه..باهمه اینجوریه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خیلی جدیه!.. حالا سعید اخلاق دخترخالشو نمی دونه؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد و چیزی نگفت. مادر ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من نمیدونم زن گنده کی میخواد بزرگ شه؟ عین بچه ها میمونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به دخترش کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولش کن حرص نخور! سعیدم باید تو رو شناخته باشه، نباید رو بده بهش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت. مادرش کجای کار بود! سعید رو که داده بود هیچ ، آستر خودش و دخترک را هم دو دستی تقدیمشان کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دنیا نیومده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه زنگ زد گفت ناهارم می مونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش به حالش! کیف دنیا رو می کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بی توجه به حرف دختر گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صبونه نمی خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه میل ندارم.. من برم تو اتاقم یه زنگ به سپیده بزنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو..خدا بهت صبر بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش بلند شد. لیوانش را از روی میز برداشت. رد گرد قهوه ای، روی رومیزی سفید میز جا انداخته بود! توچی کرد و لعنتی به شانسش فرستاد.همین را کم داشت..سریع رومیزی را پشت و رو کرد تا مادر بویی نبرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودش گفت "بعدا درستش می کنم بعدا می شورمش "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به اتاقش رفت و روی تختش لم داد. تلفنش را در دست گرفت.کمی فکر کرد و کمی بالا پایین! باید حساب شده حرف می زد..نباید گزک می داد دست زنک! نباید بی حساب حرفی به زبان می آورد!! بالاخره شماره اش را گرفت. بعد از سه بوق سپیده جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام سپیده جون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده گرم و سرحال جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عزیزم خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مانده بود چشمانش از حدقه دربیاید. شماره را درست گرفته بود؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم ممنون .شما خوبی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبم عالی ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلش گفت معلومه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپیده جون سعید می گفت انگار دلخوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید! زننده و حرص آور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیشبو می گی؟؟ نه چیز مهمی نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرص لب هایش را گاز گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه سعید می گفت خیلی ناراحتی. منم گفتم که سپیده جون دچار سو تفاهم شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قربون داداشم بشم که نگرانمه! الان بهش زنگ می زنم می گم که اوکی ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سکوت کرد.. ماند چه بگوید! هر کس دیگری بود در گفتن جوابی می ماند! بی رمق پاسخ داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب خداروشکر..باشه سپیده جون مزاحمت نمی شم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شب بیا خونه مامان دور هم باشیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون عزیزم حالا ببینم چی می شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظی گفت و تلفن را با حرص قطع کرد.. بی تعادل که می گفتند همین بود! به هوای بهانه ای زودگذر، او را سوزانده بود! مثل کودکی که بهانه آب نبات چوبی می گیرد و وقتی آب نبات را دستش می دهند، ساکت می شود. زنک او را هدف اخلاق سگی اش کرده بود و اوضاع که آرام شده بود، جوری رفتار می کرد که انگار نه انگار! حالا گور بابای دخترک و برادرش و دعوای میان آن دو! تازه برای شب هم هوس کرده بود دور هم باشند!! گل و بلبل، سرحال و خوش خوشان، انگار که مست بود. بعید نبود اگر چیزی مصرف می کرد. فکرش را با صدای بلند بیان کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" چیزی می زنه !؟؟؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقلش نهیب زد" چیزی نزده دیوونست!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره فکری شد. شاید در تصادف سرش آسیب دیده بود. سپیده که در کودکی، همراه پدر و مادرش عازم سفری بودند، در راه تصادف کرده و پدر و مادرش، در جا فوت کرده بودند. او تنها بازمانده آن تصادف دلخراش بود. بعد از آن، از همان سنِ دو سالگی، نزد خاله اش زری مانده و دختر نداشته اش شده بود. زری خانم و آقا کمال پدر سعید، برایش کم که نذاشته، زیاد هم گذاشته بودند. حتی می گویند که آقا کمال، او را بیش تر از سعید دوست می داشت. اصلا همین آقا کمال او را لوس بار آورده بود! آخر سر هم، بختی خوب در بغل سپیده انداخته و خودش جان به خدا داده بود. انگار که خیالش از بابت سپیده راحت شده باشد ، یک هفته بعد از عقدشان، سکته کرده بود و به رحمت خدا رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روحش شاد! مرد خوبی بود..مرد خوبی بود که آقای توکل، بعد از سال ها رفاقت، روی حرفش نه نیاورده بود و برای پسر یکی یک دانه اش به خواستگاریه دخترخوانده آقا کمال رفته بود و حالا سپیده عروسشان بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نهیبی به خود زد و از جایش بلند شد. هرچه بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. باید می رفت. می رفت و رومیزی سفید را می شست. باید آن لکه ی بدرنگ را می رُفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

___________

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دفتر کارش، پشت میز نشسته بود و به چرندیات مهندس خان بیگی گوش فرا می داد. بی حوصله سیگاری روشن کرد و کام گرفت. خاکسترش را در جا سیگاری تکاند و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی می گی خان بیگی؟؟! من می گم پروژه تهران به مشکل خورده، تو می گی مناقصه!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این دفعه فرق می کنه!! یه مناقصه معمولی نیست نباید از دستش بدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله سیگار را در جاسیگاری فشرد و خود را کمی جلو آورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راجب من چی فکر می کنی؟؟من آدم مناقصم؟! من آدمی ام که برم دنبال کار؟ گداییه کار کنم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا این طوری فکر می کنی مهندس؟! اینکه اسمش گدایی نیست! یه رقابت سالمه که همه جای دنیا همین کارو می کنن! پروژه ی سنگینیه! یه مجموعه بزرگ! اگه نجنبیم از دستمون در رفته! حیفه مهندس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگاری دیگر روشن کرد. دمی گرفت و دود را بلعید. مثل همیشه جدی و محکم گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من و شرکتم، نه الان نه هیچ وقت دیگه تو هیچ مناقصه ای شرکت نمی کنیم! زور بیخود نزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان بیگی در سکوت نگاهش کرد. می دانست که بی فایده است بحث کردن با این مرد مغرور. در دل حق می داد به او. در کارش حرف نداشت و در حیطه کاری اش به نام بود. به نظر او، مناقصه برای کسانی بود، که میخواستند اسمی در کنند، نه آنها که کلی کار روی سرشان ریخته بود! نیازی به این مناقصه ها نداشتند اما پروژه، پروژه عظیمی بود که خان بیگی حیفش می آمد که از آن بگذرد و می دانست که اگر شرکت کنند، بی برو برگرد برنده خواهند بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ تلفن احسان، خط کشید روی تفکراتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله نگاهی به صفحه تلفن کرد. سپیده بود! روزش تکمیل می شد با این زنگ و با این مکالمه! ناچار جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای سپیده که ناز و عشوه به آن آمیخته بود، از آن ور خط شنیده شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام عزیزم خوبی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام خوبم.. تو جلسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اهمیت به قسمت دوم حرف احسان ، سپیده ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم برات تنگ شده بود گفتم صداتو بشنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را از سر بی حوصلگی، بست و باز کرد. با سکوتش سپیده ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب می رم خونه مامانم! گفتم بهت بگم زودتر بیای با هم بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارم طول میکشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب کارت کی تموم می شه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی کلافه و عصبی بیرون داد. فکرش روی پروژه تهران بود که پیمانکار و کارفرما به مشکل خورده بودند و خودش باید برای رفع مشکل به آن جا می رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلوم نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس من خودم می رم، تو هم بعد کارت بیا اونجا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه فعلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و منتظر خداحافظی اش نماند. گوشی را عصبی روی میز پرت کرد. تلفن دفتر را برداشت. داخلی منشی را گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه بلیت برا تهران رزرو کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید می رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه از خواب نیم روزی برخاسته بود. چلومرغ زعفرانی سنگینش کرده بود و بعد از ناهار دو ساعتی خوابیده بود. فعلا کاری جز خوردن و خوابیدن و البته سر و کله زدن با خانواده محترم سعیدی نداشت. باید انرژی ذخیره می کرد محض برآمدن از عهده وظیفه ی خطیر عروس این خانواده بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به گوشی اش انداخت. سعید زنگ زده بود آن هم سه بار! از ترسش، سریع شماره سعید را گرفت و تلفن را روی گوشش گذاشت. سعید جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ببخشید خواب بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام چه خبرته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیشب بد خواب شدم، دیگه بعد از ناهار خوابم برد چی کارم داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زنگ زدم باهات هماهنگ کنم برای امشب. خودت میای یا من بیام دنبالت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کرد. امشب چه خبر بود؟ یادش آمد سپیده، دورهمی و خانه مادر شوهرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه خسته نیستی خودت بیا که یه کم تنها باشیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید کمی سکوت کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه شیش میام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت کرد. ساعت نزدیک پنج بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه ای گفت و تلفن را قطع کرد. باید دوش می گرفت. باید کمی به خودش می رسید. قرار بود کمی با سعید تنها باشند. برای خودشان باشند. بی حضور سایه دیگری و تاریکی اش! دلش لک زده بود برای یک خلوت دو نفره و حرف های عاشقانه ی هر چند زیرپوستی اش. دلش آغوش سعید را می خواست. دست نوازشگرش، لبخند کمیاب شیرینش، غر زدن های گاه و بی گاهش، بهانه گرفتن هایش دلتنگی هایش. همه این دلخوشی های کوچک، برای قلب قحطی زده ی او غنیمت بود نعمت بود ثروت بود! کاش می شد همیشه با سعید تنها بود فقط خودش فقط سعید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت نزدیک شش بود.حسابی به خودش رسیده بود..انگار که اولین قرار ملاقات با عشقش باشد! موهای بلند و مواج سیاهش را باز رها کرده بود. دانه دانه، موج موهایش دلبری می کرد و دل می برد از دل دلدارش! چشمان درشت و کشیده سیاه رنگش، لب های کوچک و پرش، کمان ابروهای سیاهش، بینی ظریف و استخوانی اش،همه و همه در طلب نگاه عاشقانه ی یار، دلبری می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دامنی نیم کلوش به رنگ سرمه ای و یک شومیز لینن سفید و صندل های پاشنه تخت سفید رنگ و کیف همرنگش ، ترکیب استایل تن ظریف و زیبایش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور تا دورش، انبوه موهایش رها شده بود. خواستنی و جذاب !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره یارش رسیده بود..عطری به سر و موی و روی خود پاشید و از خانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خبری از بوق نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار امروز روز او بود. روز او و سعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار شد و با لبخند سلام کرد. سعید اگرچه لبخند نداشت، اما پاسخ سلامش بوی مهربانی می داد. حالش را پرسید و کمی نگاهش کرد..دخترک لبخند برلب، عشوه گرانه پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه خوشگل ندیدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند روی لب های سعید آمد. دست جلو آورد و لپ دخترک را میان انگشت هایش فشرد. دخترک دستش را به دست گرفت و بوسه ای روی آن زد. سعید هم دست دخترک را بوسید و میان دستش نگه داشت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همین سادگی! به همین زیبایی! مگر زندگی چگونه باید می بود؟ به همین دوست داشتن ها و ابراز های کوچک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدمی به امید زنده است و زن به عشق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را روشن کرد و راه افتاد. دخترک سکوت را شکست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جایی می ریم یا فقط دور دور؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می ریم خونه ما دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! زود نریم سعید! خواهش می کنم!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید بی حرف نگاهش کرد. دخترک ملتمسانه کمی با چاشنی ناز پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید سری جنباند به نشانه تایید. دخترک راضی شد و سر را به جلو چرخاند و به خیابان نگریست شاید امروز او خوشبخت تر از رهگذران پیاده در خیابان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست جلو آورد و صدای پخش را تا آخر بالا برد که سعید سریع کمش کرد. دخترک خندید. دلش کمی شیطنت می خواست! دست جلو برد و بوق را فشرد..نه یک بار که چند بار.انگار که عروس کشان باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسه بابا...بسه سرم رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم دخترک خندید. سعید هم ریز خندید. دخترک گوشی اش را بالا آورد و روشنش کرد. دوربین را روی سلفی گذاشت. دست جلو برد و سر سعید را کمی به سمت خود کشید. نگاه سعید به صفحه گوشی اش ماند و دخترک به تصویر کشید یک قاب دو نفره کمی عاشق را .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن سعید زنگ خورد. مادرش بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دل دخترک، نرم ریختن گرفت..سعید پاسخ داد و به حرف های مادر گوش سپرد. مکالمه کوتاه بود! یک باشه و یک خداحافظ گفت و قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین چند ثانیه جو بینشان سرد و ساکت شده بود. دخترک جرئت نمی کرد بپرسد، اما دل به دریا زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامانت بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره خرید داره.. یادم بنداز سس و نوشابه بخرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک نفسی آرام از سر آسودگی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره پخش را زیاد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب خونه مون می مونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک نگاهش کردو چشمکی زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه تو بخوای آره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید صورتش را جلو آورد و بوسه ای روی لپ دخترک نشاند. دخترک به دلش راه آمده بود. کاش او هم چند قدم، در جاده ی سرد و تاریک دل دخترک، برمی داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونی که دوستت دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید بود که می گفت. دخترک برگشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید سریع گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونی ؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک ابروهایش را بالا داد و نوچی بلند کرد. سعید خندید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!