نرگس تنها برادرش مهدی را دارد؛ پناهگاهی در دنیایی که هیچ کس به او مهربانی نکرده. اما یک نامه، همه چیز را نابود می‌کند. تمام دلخوشی های کوچکش را تباه می‌کند. در ناامیدی مطلق، دست به کاری می‌زند که باور ناپذیر و خطرناک است. راهی را شروع می‌کند که آخرین فرصت جبران اشتباهش است‌. اشتباهی در یک شب شوم. دیدار با یک غریبه و رازهایی که آشکار می‌شود. رازهایی که باید سر به مهر می ماند تا کسی کشته نشود. نرگس که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت وارد راهی تاریک می‌شود. راهی که سفری است به تاریک ترین بخش های زندگی جهنمی او. راهی که قدیمی ترین خاطرات اعماق ذهنش را بیدار می‌کند. خاطراتی که تلاش زیادی برای پنهان کردن انها کرده بود. او با ترس و ناامیدی می جنگد اما آیا پایان این راه پیروزی در انتظارش است؟ می‌تواند اشتباهی که زندگیش را تباه کرد جبران کند یا در ناامیدی و تنهایی که اشتباهش به ارمغان آورده غرق خواهد شد؟

ژانر : تاریخی، رئالیسم جادویی، روانشناختی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۶ دقیقه ۱۰ ثانیه

نویسنده : نرگس قاسم‌زاده

ژانر : #رئالیسم_جادویی #تاریخی #روانشناختی

خلاصه :

نرگس تنها برادرش مهدی را دارد؛ پناهگاهی در دنیایی که هیچ کس به او مهربانی نکرده.

اما یک نامه، همه چیز را نابود می‌کند. تمام دلخوشی های کوچکش را تباه می‌کند. در ناامیدی مطلق، دست به کاری می‌زند که باور ناپذیر و خطرناک است. راهی را شروع می‌کند که آخرین فرصت جبران اشتباهش است‌. اشتباهی در یک شب شوم.

دیدار با یک غریبه و رازهایی که آشکار می‌شود. رازهایی که باید سر به مهر می ماند تا کسی کشته نشود.

نرگس که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت وارد راهی تاریک می‌شود. راهی که سفری است به تاریک ترین بخش های زندگی جهنمی او. راهی که قدیمی ترین خاطرات اعماق ذهنش را بیدار می‌کند. خاطراتی که تلاش زیادی برای پنهان کردن انها کرده بود.

او با ترس و ناامیدی می جنگد اما آیا پایان این راه پیروزی در انتظارش است؟ می‌تواند اشتباهی که زندگیش را تباه کرد جبران کند یا در ناامیدی و تنهایی که اشتباهش به ارمغان آورده غرق خواهد شد؟

سال ۱۲۹۰

دورۀ حکومت احمد شاه قاجار

شهر ری

***

مثل هر روز، پس از شستن و پهن کردن رخت‌ها، نشسته‌ام پای چرخ خیاطی و روی لباسی کار می‌کنم که مشتری سفارش داده. از وقتی داداش مهدی با هزار زحمت این چرخ را پیدا و خرید، زندگی‌ام رنگ دیگری گرفته. دیگر مجبور نیستم با انگشت‌های خسته و سوزن‌های بی‌پایان، ساعت‌ها خم شوم و کوک‌های ریز بزنم. حالا صدای یکنواخت و آهنگین چرخ، مثل ضربان قلبی تازه، در خانه می‌پیچد و کارهایم را سریع‌تر پیش می‌برد.

هر بار که دستم روی فلز سرد چرخ می‌لغزد، یادم می‌آید این وسیله را تنها ثروتمندان و بزرگان دارند؛ اما حالا در خانه کوچک ماست، کنار حوضی با ماهی‌های قرمز و شمعدانی‌های لب ایوان. همین فکر، گرمایی شیرین در دلم می‌نشاند. با خودم می‌گویم اگر سفارش‌ها بیشتر شوند، می‌توانم پولش را به مهدی برگردانم. او همیشه برای من به دردسر می‌افتد، و من مدیون تمام خستگی‌هایش هستم.

پارچه ناگهان لای چرخ گیر می‌کند و رشته خیال‌هایم پاره می‌شود. آهی می‌کشم. باید به مهدی بگویم وقتی برگشت، نگاهی به چرخ بیندازد؛ این روزها خوب کار نمی‌کند، همه‌اش به خاطر تور سنگین آن لباس عروس بود. با خودم عهد می‌کنم دیگر لباس‌های مجلسی پرزرق‌وبرق قبول نکنم.

نگاهی به ساعت می‌اندازم؛ عقربه‌ها روی شش ایستاده‌اند. هنوز سه ساعت مانده تا مهدی از راه برسد. باید پیش از آمدنش این سفارش را تمام کنم، تا فردا بی‌دغدغه به مشتری تحویل دهم.

در همین فکرها هستم که صدای کوبیدن در، مثل تیری در سکوت خانه می‌نشیند. دلشوره‌ای سرد و سنگین در جانم می‌دود. چادرم با گل‌های آبی را از روی جالباسی برمی‌دارم و روی سرم می‌اندازم. کفش‌هایم را با عجله می‌پوشم و در چوبی با شیشه‌های رنگی را هل می‌دهم. بلند می‌پرسم:

ــ کیه؟

صدای مردی غریبه، سرد و بلند، از پشت در می‌آید:

ــ نامه دارید.

قلبم فرو می‌ریزد. پله‌های ایوان را دوتا یکی پایین می‌روم، نزدیک است زمین بخورم. از کنار حوض و گلدان‌های شمعدانی می‌گذرم، بوی خاک نم‌خورده و برگ‌های شمعدانی در هوا پیچیده است. خودم را به در می‌رسانم.

نامه را می‌گیرم و بی‌درنگ به داخل خانه برمی‌گردم. ذهنم پر از پرسش است. چه کسی برای من نامه می‌فرستد؟ مهدی نیازی به نامه ندارد، مشتری‌ها هم همیشه حضوری می‌آیند.

پس این نامه از طرف کیست؟

دست‌هایم می‌لرزند. کاغذ را باز می‌کنم. هر کلمه مثل خنجری در قلبم فرو می‌رود. نامه از طرف مهلاست... خواهرم. چشم‌هایم دیگر نمی‌خواهند ادامه بدهند. اشک‌ها بی‌امان می‌ریزند و کاغذ در میان دست‌هایم خیس و مچاله می‌شود. خانه در سکوتی سنگین فرو می‌رود.

نامه این‌طور آغاز می‌شد:

«تقصیر توست. اگر به آن نفر چیزی نمی‌گفتی، مهدی حالا زنده بود. حق نداری به مراسم برادرم بیایی. تو از اول هیچ جایی اینجا نداشتی. زنده بودنت برای همه فقط بدبختی آورده. اگر مرده بودی، خیلی‌ها زنده می‌ماندند. پیش از آنکه خودم پیدایت کنم و برای همیشه از شرّ همه خلاصت کنم، بهتر است گم و گور شوی؛ چون نه فقط من، بلکه تمام خانواده منتظر کشتن تو هستند...»

دیگر ادامه نامه را نخواندم؛ کاغذ در دستم مچاله شد، درست مثل قلبم که با هر نفس، بیشتر از قبل درد می‌گرفت. صدای جیغ‌هایم در دیوارهای خانه‌ای که همراه مهدی، با هزار سختی خریده بودیم پیچید و دوباره به خودم برگشت؛ مثل سیلی محکم از طرف دنیایی که همه چیزم بود. واقعیت غیرقابل‌تحمل داشت دیوانه‌ام می‌کرد. چطور باید بدون مهدی زندگی کنم؟

چطور تقصیر من است که مهدی کشته شد؟ اصلاً چرا باید کشته می‌شد؟ کار چه کسی بود؟ صبح امروز سالم و سرحال بود... من با کسی حرفی نزده بودم، پس چطور تقصیر من است؟ مهدی قول داده بود وقتی برگردد... وای مهدی... همیشه وقتی هیچ‌کس دستش را به طرفم دراز نکرد، او کنارم بود. تنها فردی که در زندگی جهنمی‌ام پناه من بود. حالا نمی‌توانم از دستش بدهم؛ نه به این زودی، نه وقتی که حتی فرصت نکردم بابت همه‌چیز از او عذرخواهی کنم، بابت تمام دردسرهایی که برایش درست کردم.

اصلاً بدون مهدی می‌توانم ادامه بدهم؟ اشک‌ها دیدم را تار کرده بودند. بلند شدم، بی‌آنکه بدانم به کجا می‌روم. بارها به در و دیوار خوردم، زمین افتادم، اما باز برخاستم. خودم را به زیرزمین رساندم؛ جایی که همیشه از رفتن به آن امتناع می‌کردم. اما حالا دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.

زیرزمین تاریک بود، بوی نم و خاک کهنه در هوا پیچیده بود، و سایه‌ها مثل هیولاهایی خاموش دورم می‌چرخیدند. تنها صدای نفس‌های بریده و هق‌هق گریه‌ام در فضای سرد می‌پیچید. دیوارها شاهد فروپاشی من بودند؛ فروپاشی دختری که همه زندگی‌اش در یک لحظه، با یک نامه، ویران شده بود.

عاجزانه دست‌هایم را روی دیوار کشیدم تا فانوس را پیدا کنم؛ نمی‌خواستم بیش از این در تاریکی خفه‌کننده بمانم. با روشن کردن فانوس، شعله لرزانش فضای کوچک زیرزمین را روشن کرد؛ نور زرد و کم‌جان، گرد و غبار را در هوا نمایان می‌کرد و سایه‌ها را روی دیوارها به رقص می‌انداخت.

با عجله به سمت کارتن‌های روی زمین رفتم. کارتن بزرگی را که رویش نوشته بود «برای نرگس» باز کردم. داخلش کتاب‌ها و وسایلی بود که پدربزرگ برایم گذاشته بود؛ یادگارهایی از گذشته‌ای دور. دستانم با اضطراب میان کاغذها و جلدهای کهنه می‌گشتند، تا بالاخره کتابی را پیدا کردم که زمانی با تمسخر رهایش کرده بودم، کتاب طلسمات و دعا. کتابی که پدربزرگ از یک ایرانی که در غرب زندگی میکرد گرفته بود... اما حالا هیچکدام مهم نبود... حالا فقط یک آرزو داشتم: بازگشت داداشم. حاضر بودم برایش به هر چیزی دست بزنم، حتی به چیزی که روزی باور نداشتم.

کتاب را در دست گرفتم؛ جلدی قدیمی با نوشته‌هایی رنگ‌ورورفته، بوی کاغذ کهنه و جوهر محو در هوا پیچید. صفحات را با شتاب ورق زدم تا به بخشی رسیدم که دنبالش بودم: احضار لوسیفر. نوشته بود اگر احضار با موفقیت انجام شود، می‌توانی هر درخواستی را از او بخواهی. قلبم تند می‌زد؛ امیدی تاریک درونم جوانه می‌زد.

اما درست در صفحه بعد، کلمات دیگری نقش بسته بود: احضار میکائیل. یک فرشته. یکی نور، دیگری تاریکی. یکی وعده نجات، دیگری قدرت بی‌پایان.

دست‌هایم لرزیدند. ذهنم میان دو راهی مانده بود؛ فرشته یا شیطان؟ کدام بهتر است؟ کدام می‌تواند مهدی را به من بازگرداند؟

شعله فانوس با هر نفس من می‌لرزید، سایه‌ها روی دیوارها کش می‌آمدند، و من در میان گرد و غبار و اشک، با قلبی شکسته و امیدی ناممکن، به انتخابی فکر می‌کردم که می‌توانست سرنوشت همه چیز را تغییر دهد.

برایم مهم نیست. من فقط می‌خواهم برادرم برگردد، هر جور که شده. چه شیطان کمکم کند، چه فرشته.

کتاب را که صفحه‌هایش از اشک‌هایم خیس و مچاله شده بود، کنار می‌زنم. نوشته‌های کج و معوج داخلش را با چشم‌های خسته و سوزان خط به خط می‌خوانم. فهمیدم چطور می‌شود احضار کرد. احضار لوسیفر وسایل بیشتری می‌خواست، شمع‌های سیاه، پوست بز، چیزهایی که نداشتم و وقتِ پیدا کردنشان را هم نداشتم. پس بلند شدم. وسایل مورد نیاز برای احضار میکائیل را جمع کردم: نمک، شمع سفید، کاغذ و زغال.

در دل شب، وسط اتاق پذیرایی، شروع کردم به کشیدن ستاره و پنتاگرام با نمک. دانه‌های سفید روی فرش کهنه، خط‌های ناموزونی می‌ساختند. شمع‌ها را سر هر رأس پنتاگرام گذاشتم و کبریت کشیدم. شعله‌های کوچک در سکوت خانه می‌رقصیدند و سایه‌های لرزانی به دیوارها می‌انداختند.

فقط یک چیز دیگر مانده بود: سوزاندن علامت احضار در وسط دایره.

اشک‌هایم را با پشت دست پاک کردم تا مبادا کاغذ خیس شود و خط‌ها پخش. دست‌هایم را مجبور کردم که بدون لرزش، علامت احضار میکائیل را بکشند. هر چه به سختی بود، تصویری که از کتاب می‌دیدم، با خط‌هایی لرزان و کج‌ومعوج روی کاغذ نشست. زشت بود، خیلی زشت‌تر از آنچه در کتاب بود، اما تمام قلبم را در آن خط‌ها ریخته بودم.

کاغذ را کنار یکی از شمع‌ها گرفتم. شعله نوک انگشتانم را سوزاند اما ولش نکردم. به محض اینکه آتش گرفت، کاغذ را وسط دایره انداختم تا خاکستر شود و همزمان، ورد احضار را خواندم. صدایم می‌لرزید، اما کلمات را کامل بر زبان آوردم:

— ای محافظ دروازه بهشت، ندای من را بشنو، فرشته مقدس میکائیل.

چشم‌هایم را بستم. با تمام اضطرابی که در قفسه سینه‌ام متراکم شده بود، منتظر جواب ماندم. در دلم دعا می‌کردم همه این‌ها جواب بدهد. دعا می‌کردم این واقعاً یک خرافات نباشد. دعا می‌کردم صبح فردا، مهدی را زنده و سرحال دم در ببینم.

همان لحظه، بادی سخت وزید. نه مثل باد ملایم پاییزی، بادی وحشی که از همه سو آمد. تمام در و پنجره‌ها با صدای مهیبی به هم کوبیدند. شمع‌ها یک‌باره خاموش شدند و دود غلیظی از فتیله‌ها برخاست. سرما، استخوان‌هایم را لرزاند.

چشم‌هایم را باز کردم. تاریکی مطلق بود. فقط سایه‌ها. منتظر ماندم تا چیزی شبیه فرشته ببینم. بالی، نوری، شکوهی... اما هیچ نبود. دلم فرو ریخت. ناامیدی مثل خوره به جانم افتاد.

تا اینکه نوری از در ورودی خانه وارد شد. نه ناگهانی، نه خیره‌کننده. آرام، مثل مهتابی که از پشت ابر بیرون بیاید. یک گوی زرد رنگ، معلق در هوا، آرام‌آرام به سمت من آمد. نزدیک و نزدیک‌تر شد تا ایستاد درست آن سوی دایره نمک. نورش صورتم را گرم کرد، گرمایی که نه از جنس آتش که از جنس زندگی بود.

صدایی از درون گوی بلند شد. صدای مردانه‌ای، عمیق و رسا، اما نه خشن. صدایی که در عین بلندی، آرامش عجیبی داشت:

— ندای تو را شنیدم، درخواست‌کننده رحمت. درخواستت را بگو.

به گوی طلایی خیره ماندم. نور زرد و گرمش صورتم را نوازش می‌داد، اما دل من یخ بسته بود. عجیب بود، خیلی عجیب. صدا از درون این گوی بیرون می‌آمد، اما گوی که دهان نداشت، که حنجره نداشت. با خودم گفتم شاید فرشته‌ها آنقدر قدرتمندند که اگر شکل واقعی خودشان را نشان بدهند، مغز آدم تاب نمی‌آورد، بدن آدم فرو می‌ریزد. یا شاید هم... شاید من لیاقت دیدن یک فرشته را ندارم. لیاقت هیچ چیز خوبی را نداشتم، نه؟

با صدایی که نیمی از آن گریه بود و نیمی دیگر ترس، کلمات را از ته چاه وجودم بیرون کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— می‌خواهم برادرم را برگردانی. دقیقاً همان‌جوری که بود. سالم. زنده. برایم مهم نیست بهایش چیست. حاضر هستم برایش جانم را بدهم. جان که هیچ، هر چه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم از یک فرشته چه انتظاری باید داشت. شاید مهربانی، شاید نوازش، شاید نوری گرم‌تر و کلماتی پر از دلداری. اما آنچه آمد، هیچ‌کدام این‌ها نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهقهه‌ای بلند شد. خنده‌ای خشن، سرد، بی‌رحم. از همان گوی طلایی. صورتم از تعجب جمع شد. نکند... نکند این شیطان بود؟ نکند اشتباه کرده بودم؟ نکند آن صفحه را درست نخوانده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش مثل تیغ از میان آن گوی بیرون زد، خشن‌تر و سهمگین‌تر از هر چیزی که تا آن روز شنیده بودم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— تو باعث مرگ برادرت شدی و حالا درخواست برگرداندنش را داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلماتش در ذهنم پیچید. صدا را توی سرم می‌شنیدم، اما معنی‌اش را نمی‌فهمیدم. من؟ من مهدی را کشته بودم؟ این چه حرفی بود؟ چطور ممکن بود؟ مهدی که جانم بود، که پناهم بود، که تنها کس بود... چطور ممکن بود من...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار افکارم را خوانده بود. گوی طلایی به من نزدیک‌تر شد، گرمایش تنم را لرزاند. و ناگهان خاطرات، مثل سیلابی که سد بشکند، به ذهنم هجوم آوردند. خاطراتی که گمشان کرده بودم، پنهانشان کرده بودم، به زور فراموششان کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ماه پیش. برادرم آن شب شیفت داشت. مهدی در چاپخانه‌ای نزدیک میدان شوش کار می‌کرد، جایی که حروف سربی را کنار هم می‌چید و صفحه‌های روزنامه را آماده می‌کرد. شغل سختی بود، ساعتها ایستادن، دود و بوی مرکب، دست‌هایی همیشه سیاه از جوهر. اما مهدی هیچ‌وقت گلایه نکرد. برای من، برای زندگی‌مان، هر کاری می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز از مدرسه که آمدم، سفارش یکی از مشتری‌ها مانده بود. زن جوانی بود، لباس عروس دخترش را پیش من دوخته بود و حالا برای آخرین پرو، باید تن‌پوش را به خانه‌شان می‌بردم. چاره‌ای نبود. مهدی نبود، خودم باید می‌رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش نمی‌رفتم. ای کاش همان چند قران می‌دادم و لباس را با پست می‌فرستادم. پست دولتی آن وقت‌ها در تهران و اطرافش کار می‌کرد، هر چند کند و بی‌دقت بود، اما بهتر از آن اتفاقی بود که افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتوبوس که پیاده شدم، نزدیک‌های غروب بود. هوا رو به خنکی می‌رفت و باد پاییزی برگ‌های خشک را روی پیاده‌رو می‌غلتاند. تا چشم کار می‌کرد، کوچه خلوت بود. تا اینکه او را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهلا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهرم. آنجا، دم در یک خانه، با چادری سیاه رنگ که از زیر آن چشمانش پیدا بود. نمی‌فهمیدم آنجا چه می‌کند. خانه‌های پدری‌مان در گیلان بود نه اینجا در ری. اما حالا دیگر من را دیده بود. دیگر می‌دانست ما کجا پنهان شده‌ایم. من و مهدی، دو فرزندی که از دست پدرشان، ارباب گیلان فرار کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون توی رگ‌هایم یخ بست. پا به فرار گذاشتم. چادرم از سر افتاد، کیفم جا ماند، اما برایم مهم نبود. فقط می‌دویدم. می‌دویدم تا مبادا مهلا برگردد و به پدر بگوید، به آن پدر بیرحمی که سالها من را عذاب داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر دویدم، نمی‌دانم. آخر سر رسیدم به یک قهوه‌خانه‌ی بین‌راهی، لب جاده. جای زن نبود، اما دیگر برایم مهم نبود. ترس، تمام وجودم را گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که می‌خواستم تمام آن ترس را خفه کنم، سفارش مشروب دادم. عرق. چند استکان پشت سر هم. طعمش را دوست نداشتم، می‌سوزاند، اما آن سوزش، بهتر از آن ترس لعنتی بود. بعد از آن همه مشروب، دیگر یادم نیست چند سال داشتم. می‌دانستم زیر سن قانونی هستم، آنجاها هم برای نوجوان‌ها عرق نمی‌آوردند، اما آن روز یا حواس صاحب قهوه‌خانه نبود، یا پول، چشمش را کور کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌جا بود که او آمد. سالار. پسر جوانی با لباس فاخر، با دست‌هایی تمیز و بی‌پینه. کنارم نشست، تعارف کرد، حرف زد. نمی‌دانم چرا شک نکردم. شاید از آن همه مشروب بود، شاید هم از بس منتظر یک نفر بودم که تمام آن رازهای لعنتی را برایش بگویم، تمام آن ترس‌ها را. هر چه بود، حرف زدم. همه چیز را گفتم. از پدر، از فرارمان، از مخفیگاه‌مان، از مهدی، از مهلا، از همه چیز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار فقط گوش داد. سرش را تکان داد. بعد رو کرد به من و گفت می‌تواند خواهرم را ساکت کند. می‌تواند جلوی او را بگیرد که به پدر چیزی نگوید. اما در عوض، یک چیز از من می‌خواست: اینکه بگویم مهدی چه وقت‌هایی به دیدن نوکرمان می‌رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن نوکر، حبیب، همان کسی بود که در خانه پدری مانده بود و گاهی برای مهدی خبر می‌آورد. مهدی هر چند وقت یک بار، شب‌ها، مخفیانه می‌رفت و او را می‌دید تا از نقشه‌های پدر با خبر شود، تا بداند آیا کسی دنبال ما می‌گردد یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مست بودم. گیج. فکر نمی‌کردم. گفتم. تاریخ را گفتم. مکان را گفتم. هر چه خواست، گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدش... بعدش دیگر هیچ یادم نیست. مثل این بود که آن شب را از خاطره‌ها پاک کرده باشند. فردا صبح که بیدار شدم، هیچ چیز یادم نمی‌آمد. نه مهلا را، نه سالار را، نه حرف‌هایی را که زده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هجوم خاطره که تمام شد، بدنم می‌لرزید. زانوهایم سست شده بودند. به زور خودم را روی زمین نگه داشته بودم. نگاهم به گوی طلایی دوخته شده بود، اما دیگر نه امید در آن بود، نه نور گرم. فقط وحشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی لرزان، آنقدر لرزان که انگار از ته چاه می‌آید، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— میکائیل... این شب... چه ربطی به مرگ برادرم دارد؟ چطور... من باعث مرگ او شدم؟ چطور ممکن است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوی طلایی خاموش ماند. هیچ حرفی نزد. اما گرمايش دوباره تنم را فرا گرفت و این بار، خاطراتی به ذهنم ریخت که از آنِ من نبود. از آنِ مهدی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی زمین افتاده بود و خون دور و برش را گرفته بود. جنازه حبیب، همان نوکر پیری که تنها پل ارتباطی ما با دنیای پدر بود، گوشه‌ای از آن اتاق تاریک افتاده بود. چشم‌هایش باز مانده بود، خیره به سقف، انگار هنوز هم نمی‌فهمید چه بر سرش آمده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ناگهان، سالار را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان پسر خوش‌لباس از آن شب قهوه‌خانه. اما حالا دیگر لبخند ساختگی آن شب را نداشت. حالا چهره‌اش را می‌دیدم، چهره واقعی را: پر از کینه، پر از انتقام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌هایی زد که ای کاش در آتش سوخته بودم و نمی‌شنیدم. ای کاش زبانم را بریده بودند پیش از آن شب، پیش از آن قهوه‌خانه، پیش از آن همه حرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار با صدایی که با آن شب هیچ شباهتی نداشت — سرد، بریده، بی‌رحم — گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— مهدی، با اینکه تو بی‌گناهی، اما کشتن تو تنها راه زجر دادن پدرت است. همان اربابی که تمام خانواده‌ام را به خاطر پول از من گرفت. قبل از اینکه همراه آن خواهر احمقت فرار کنی و جایگاه وارث را رها کنی، محبوب‌ترین آدم برای پدرت بودی. هیچ‌کس نتوانست به اندازه تو توجه و علاقه آن مرد رذل را جلب کند. قطعاً کشتن تو بهترین راه برای زجر دادنش است. البته که این، بدون کمک خواهرت غیرممکن بود. تنها گیر آوردن تو، آن هم در چنین جای متروکه‌ای، فقط به لطف خواهرت است که تاریخ این ملاقات را به من داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی روی زمین افتاده بود، دست‌هایش را روی زخم شکمش فشار می‌داد، اما خون از لای انگشتانش بیرون می‌زد. می‌خواست حرفی بزند، لب‌هایش تکان می‌خورد، اما فقط صدای سرفه‌های خونی از گلویش بیرون می‌آمد. تا اینکه بالاخره، با آخرین نفس‌ها، کلمه‌ای گفت که نابودم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— متأسفم، نرگس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هجوم خاطره تمام شد. اما من هنوز آنجا بودم، زانو زده روی زمین سرد خانه، در میان دایره نمک و شمع‌های خاموش. مبهوت به نقطه‌ای خیره مانده بودم، جایی میان واقعیت و آنچه تازه دیده بودم. هر لحظه که می‌گذشت، انگار جهنمی تازه برایم ساخته می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من داداشم را کشتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه... این غیرممکن است. من که نمی‌دانستم. من که مست بودم. من که... اما چه فرقی می‌کند؟ خواسته یا ناخواسته، تقصیر یا بی‌تقصیری، نتیجش یکی بود: مهدی مرده بود و من، با دست‌های خودم، دلیلش را به قاتلش داده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم خالی شده بود. قدرت فکر کردن نداشتم. نه می‌توانستم گریه کنم، نه می‌توانستم حرف بزنم. فقط یک حرکت بلد بودم: دست‌هایم را به سمت آن گوی طلایی بردم و محکم چنگ زدمش. نورش داغ بود، آنقدر داغ که پوست کف دستم را سوزاند، اما رهایش نکردم. دردِ سوختن، هیچ‌چیز نبود در برابر دردی که درون سینه‌ام می‌تپید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی که دیگر نه التماس بود، نه گریه، نه هیچ‌چیز، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— میکائیل... من از قصد این کار را نکردم... نه... دیگه مهم نیست. به هر حال من کشتمش... عزیزترین آدم زندگیم را...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق‌هق گریه‌ام کلمات را شکست و در گلو خفه کرد. دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم. سرم را پایین انداخته بودم و شانه‌هایم از شدت گریه می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در همان لحظه، گوی شروع کرد به تغییر کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نورش گسترده شد، شکل گرفت، بالا رفت. کم‌کم از میان آن نور، قامتی پدیدار شد. یک انسان، اما نه یک انسان معمولی. بال‌هایی از جنس نور، درخشان‌تر از خورشید، از پشت شانه‌هایش گشوده شد. صورتش را نمی‌توانستم درست ببینم، اما حضورش آنقدر سنگین بود که نفس در سینه‌ام حبس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدن لرزانم را بین بازوهای گرمش گرفت. گرمایی که نه از جنس آتش که از جنس زندگی بود، وجودم را فرا گرفت. و با صدایی که از هر چه تا حالا شنیده بودم ملایم‌تر بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— لازم نیست حرفی بزنی. من می‌توانم روحت را ببینم. می‌بینم چقدر پشیمانی، چقدر ناراحتی از اینکه باعث مرگ برادرت شدی. اما دختر جوان، برگرداندن یک انسان بهای سنگینی دارد. نه تنها جان تو را می‌گیرد، بلکه روحت را هم نابود می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را روی شانه میکائیل گذاشتم. دیگر توان حرف زدن نداشتم، اما حرف‌هایم را با همان صدای ضعیف و بریده، جایی میان گریه و التماس، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— قبول است... لطفاً به من برگردانش... مهم نیست چه بلایی سر من بیاید... مستحقش هستم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل، انگار که از قبل می‌دانست چه خواهم گفت، سری تکان داد. همان حرکت کوچک، همان تأیید آرام امیدی در دلم روشن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، ناپدید شد. درست میان دست‌های من، ذره ذره از نور تهی شد، تا اینکه هیچ ماند، جز تاریکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه در سیاهی مطلق فرو رفت. باد سرد از هر سو به داخل هجوم آورد، از زیر در، از لای پنجره‌ها، از ترک‌های دیوار. پرده‌ها بالا می‌رفتند، کاغذها روی زمین می‌چرخیدند، غلتیدند و رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز چند دقیقه‌ای از ناپدید شدن میکائیل نگذشته بود. در سکوت سنگین خانه، تنها صدای نفس‌های بریده خودم را می‌شنیدم. شمع‌ها خاموش بودند، فانوس خاموش بود، اما نوری از جای دیگر می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، همان باد وحشی دوباره وزیدن گرفت. در و پنجره‌ها به لرزه افتادند، پرده‌ها بالا رفتند، گرد و خاک از گوشه و کنار بلند شد. و درست وسط حال پذیرایی، روبروی من، دروازه‌ای پدیدار شد. نه از جنس چوب و آهن، که از جنس نور و تاریکی، از جنس چیزهایی که نامی برایشان نمی‌شناختم. گردابی بود از روشنایی و سیاهی، مثل چشمی که به دنیایی دیگر باز می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برادرم از میان آن بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی. همان لباس ساده، همان موهای کمی به هم ریخته، همان قامت آشنا. پشت سرش، میکائیل نورانی پدیدار شد، بال‌های درخشانش فضا را پر کرد. دروازه بسته شد، ناپدید گشت، انگار که هیچ وقت نبوده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من مانده بودم و مهدی. زنده. نفس می‌کشید. اینجا، جلوی من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا من نمردم؟ یعنی اجازه داشتم با او خداحافظی کنم؟ یعنی فرصتی بود برای گفتن همه آن حرف‌هایی که نگفته بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه پاسخی بیابم، مهدی اولین قدم را برداشت. پایش روی لبه فرش گیر کرد و محکم روی زمین افتاد، مثل کسی که برای اولین بار راه رفتن را تجربه می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع دویدم سمتش. زانو زدم و او را در آغوش کشیدم. گرم بود. زنده بود. نفس می‌کشید. همان بوی آشنا، بوی جوهر و مهربانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— مهدی... متأسفم... خیلی خوشحالم که دوباره می‌بینمت... و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم ناتمام ماند. چون جوابی نیامد. هیچ جوابی. نه دستی که مرا در آغوش بفشارد، نه کلمه‌ای که بگوید «اشکال نداره، من برگشتم».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازش فاصله گرفتم. دست‌هایم را روی شانه‌اش گذاشتم. از میان اشک‌هایی که چشم‌هایم را پر کرده بود، به صورتش خیره شدم. پرده‌ای از تاری، دیدم را گرفته بود، اما خوب می‌دیدمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را ندیدم. نه به این معنا که بسته بود. باز بود. اما مردمکی در کار نبود. تمام کاسه چشم، سفید شده بود، سفیدِ سفید، مثل برف. دیگر خبری از آن قهوه‌ای جذاب نبود، از آن نگاه مهربانی که همیشه پناهم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واکنشی به حرف‌هایم نداشت. انگار نه مرا می‌دید، نه صدایم را می‌شنید. بی‌حرکت نشسته بود روی زمین، مثل مجسمه‌ای که نفس می‌کشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با درماندگی دستش را گرفتم. می‌خواستم بگویم من اینجام، نرگس اینجاست، نترس. اما انگشت‌هایش سرد بود. سرد مثل یخ. و دستم را نگرفت. همان طور بی‌حرکت ماند، بی‌هیچ واکنشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن لحظه، تازه اوج وحشتناک بودن ماجرا را فهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم بغلش کردم. آنقدر محکم که نکند دوباره از دستم برود. صدای فریادهایم بلند شد. هق‌هق امانم نمی‌داد، اما فریاد می‌زدم. از ته دل. از ته آن چاه تاریکی که وجودم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— مهدی! مهدی جان! جوابم را بده! نرگست اینجاست! چرا جواب نمی‌دی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ. فقط سکوت. همان سکوت سنگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اینکه هیچ واکنشی نشان نمی‌داد، قلبم بیشتر می‌شکست. انگار تکه‌تکه می‌شد، یک تکه برای هر بار که صدایش زدم و جواب نداد. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا؟ مگر قرار نبود من قربانی باشم و او سالم برگردد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره توانستم صورتم را به سمت میکائیل برگردانم. آن فرشته نورانی، با آن بال‌های درخشان، ایستاده بود آن سوی اتاق و تماشا می‌کرد. صدایم را پیدا کردم، اما دیگر نه التماس در آن بود، نه خواهش. فقط خشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— چی شده؟ مگه قرار نبود من قربانی باشم و او سالم برگردد؟ به من دروغ گفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطراف میکائیل، فضا تغییر کرد. انرژی سوزانی وجودش را فرا گرفت. نورش تندتر شد، گرمایش بیشتر. می‌شد عصبانیت را حس کرد، مثل بادی که قبل از طوفان می‌وزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ناگهان، با صدایی بلند و عصبانی، صدایی که دیوارها را به لرزه درآورد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— چطور می‌توانی به من تهمت بزنی؟ من به عهد خود وفا کردم. برادرت را برگرداندم. اما او... او قبول نکرد برگشتنش به قیمت نابود شدن تو تمام شود. در آن لحظه آخر، میان مرگ و زندگی، وقتی روحش در آستانه بازگشت بود، فهمید بهایش چیست. و زیر بار نرفت. گفت اگر برگشتنم به قیمت نابودی خواهرم تمام شود، نمی‌خواهم برگردم. پس من او را برگرداندم... اما جوری که هیچ فرقی با یک مرده نداشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌هایش مثل پتک بر سرم فرود آمد. مهدی... مهدی برای من... خودش را قربانی کرده بود؟ باز هم؟ همیشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شدت آنچه شنیدم، فقط توانستم به گرمای بدن مهدی پناه ببرم. سرم را روی شانه‌اش گذاشتم، همان جایی که همیشه بچگی هایم گریه می‌کردم. حالا زنده بود، بله. اما این زندگی نبود. این عذاب بود. مردن، هزار بار بهتر از این‌جوری زندگی کردن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب گفتم، آنقدر آرام که انگار با خودم حرف می‌زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— مهدی... چیکار کنم؟ لطفاً... فقط یک چیزی بگو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ فایده‌ای نداشت. هیچ واکنشی. نه پلکی، نه حرکتی، نه کلمه‌ای. در ناامیدی و ناچاری کامل فرو رفته بودم. فقط می‌توانستم محکم بغلش کنم، تا مطمئن شوم زنده است. تا باد مرا با خود نبرد. تا تاریکی، او را از من نگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، در میان آن سکوت وحشتناک، کلماتی آمد. آرام، زمزمه‌وار، مثل کسی که از ته یک چاه عمیق حرف می‌زند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— این بو... نرگس تویی؟... اینجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون در رگ‌هایم دوید انگار دوباره زنده شدم. من را حس کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— مهدی! آره منم! نرگسم! اینجام، کنار توأم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بارها و بارها فریاد زدم، اسمش را صدا زدم، گفتم من اینجام، نگاه کن، ببینم. اما دوباره همان سکوت برگشت. انگار آن چند کلمه، آخرین توانش بود، و بعد دوباره فرو رفته بود در آن دنیای بی‌صدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم دیوانه می‌شدم. من چه بلایی سرش آورده بودم؟ من با دست خودم، با نفهمی خودم، با آن شب مستی، چه کردم با او؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌هایی که دیگر اشکی برای گریه نمانده بود، رو به میکائیل کردم. التماس در تمام وجودم بود، در تک‌تک سلول‌هایم فریاد می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— هیچ راهی نیست؟ هیچ راهی برای برگردوندنش به حالت عادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آتشی که اطراف میکائیل را گرفته بود، کمی آرام‌تر شد. شعله‌های خشمش فروکش کرد. خواست حرف بزند. من از ترس اینکه دوباره فریاد بزند، چشم‌هایم را بستم. اما صدا، آرام آمد. آرام، اما سنگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— یک راه است. یک آزمون الهی. اگر بتوانی بدون اینکه روحت غرق ناامیدی شود، این آزمون را به پایان برسانی، هر دوی شما سالم به زندگی برمی‌گردید. اما اگر موفق نشوی... نه تنها جسم، بلکه روح هر دویتان نابود خواهد شد. برای همیشه. این تنها راه است. پس... تصمیم چیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه خوبی بود... اما اگر موفق نشم چی؟ اگر شکست بخورم، دوباره مهدی را از دست می‌دهم. این بار برای همیشه. این بار دیگر نه میکائیلی هست، نه دروازه‌ای، نه بازگشتی. اما نمی‌توانم بگذارم این‌جوری برای همیشه درد بکشد. آن چشمان سفید، آن دست‌های سرد، آن سکوت مرگبار... نه، تحملش برایم ممکن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی مصمم گفتم: انجامش می‌دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، در یک چشم بر هم زدن، خود را در مکانی یافتم که هیچ چیز نبود. تاریکی مطلق. نه دیواری، نه زمینی، نه آسمانی. فقط سیاهی. سیاهی غلیظ، سنگین، خفه‌کننده. مهدی نبود. میکائیل نبود. هیچ کس نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرد بود. آنقدر سرد که استخوان‌هایم را می‌سوزاند. ترسناک بود. آنقدر ترسناک که نفس در سینه حبس می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان باید چیکار کنم؟ انگار آزمون شروع شده بود. اما من حتی نمی‌دانستم آزمون چیست، چه باید بکنم، کجا باید بروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر پاهایم، سطحی سفت حس می‌کردم. اما حس عجیبی بود، انگار روی زمین نبودم. شاید روی ابر بودم، شاید روی هوا، شاید روی هیچ. می‌ترسیدم قدم بردارم. می‌ترسیدم یک لحظه دیگر، این سطح سفت ناپدید شود و من برای همیشه در این تاریکی سقوط کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام شجاعتم را جمع کردم. دستم را بلند کردم و یک سیلی محکم به صورتم زدم. دردش کمک کرد، مرا به خود آورد. اما صدای سیلی، در آن فضای بی‌کران، پیچید و پیچید و برگشت. اکو شد، چند بار، ده بار، انگار اینجا دیوارهایی داشت که نمی‌دیدم. و این، مرا بیشتر از قبل ترساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی اینجا چقدر بزرگ است؟ اگر قدم بعدی را بردارم، باز هم این سطح زیر پایم سفت است؟ یا ناگهان خالی می‌شود و سقوط می‌کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این فکرها را با زور از ذهنم بیرون کردم. حالا وقت ترسیدن نیست. حالا باید تمام تلاشم را بکنم تا یکم از فداکاری‌های مهدی را جبران کنم. اگر او برای من از بازگشت به زندگی عادی گذشت، من هم می‌توانم از ترسم بگذرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را مجبور کردم. اولین قدم را برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ضربان قلبم توی گوشم می‌پیچید، تندتر از همیشه. به یادم می‌آورد که چقدر می‌ترسم. اما به خاطر مهدی، باید ادامه می‌دادم. نفس عمیقی کشیدم. بعد، در حالی که جیغ می‌زدم — آری، جیغ می‌زدم تا صدای قدم‌هایم را نشنوم که در آن فضای تهی اکو می‌شود — شروع به دویدن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم به کجا، نمی‌دانستم برای چه. فقط می‌دویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدایی در سرم پیچید. صدایی بلند، آشنا، زننده. صدایی که مرا به سال‌ها قبل پرتاب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مهلا بود. خواهرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو یه بی‌عرضه به‌دردنخوری... تو نمی‌تونی حتی یه کار راحت انجام بدی...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این حرف‌ها... خیلی برایم آشنا بود. مال یک خاطره قدیمی بود. خیلی قدیمی. زمانی که چهار سالم بود، شاید هم کمتر. مهلا به من پول داده بود تا برایش خوراکی بخرم. من رفته بودم، اما پول را از من گرفته بودند. دزدیده بودند. یک بچه چهار ساله، تنها، بی‌پناه، چه می‌توانست بکند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی برگشتم، مهلا منتظر بود. اما نه با نگرانی، نه با مهربانی. با خشم. با آن صدا. با آن کلمات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار همین دیروز بود. انگار همان لحظه داشتم دوباره زنده می‌کردمش. آن حرف‌ها در روحم طنین انداخت، تیزتر از خنجر، دردناک‌تر از زخم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ناگهان، جهان زیر پایم خالی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سقوط کردم. در تاریکی مطلق، با سرعت وحشتناکی پایین می‌رفتم. با تمام وجودم جیغ می‌زدم، فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بمیرم، ممکن است به سنگی بخورم، ممکن است تکه تکه شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نه. با یک نیروی عجیب، آرام روی زمین فرود آمدم. انگار کسی مرا گرفته بود، پایین آورده بود، نجاتم داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاریکی اطراف کنار رفت. مثل پرده‌ای که کنار زده شود، صحنه‌ای مقابل چشم‌هایم نمایان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را دیدم. روی زمین افتاده بودم، کوچک، جمع‌شده، مچاله. و مهلا بالای سرم ایستاده بود و با مشت و لگد مرا می‌زد. با تمام توان. با تمام خشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش گوشخراش بود. آنقدر زننده که دست‌هایم را روی گوش‌هایم فشار دادم، اما فایده نداشت. صدا داخل سرم نفوذ می‌کرد، از هر دری وارد می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خفه شو، دختر حرومزاده! هیچ‌کس تو رو نمی‌خواد! و حالا تو جرات کردی پول من رو بدزدی؟ فکر کردی با کی طرفی؟ اگر پدربزرگ نبود، تا الان مرده بودی! امیدوارم زودتر بمیری، چون مامان به خاطر تو خیلی ناراحته!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این خاطره... مال خیلی قبل بود. سال‌ها پیش. من بزرگتر شده بودم، از آن روزها عبور کرده بودم. مهدی را در کنارم داشتم، پناهم شده بود، نجاتم داده بود. اما چرا این خاطره هنوز اینقدر دردناک است؟ چرا هنوز قلبم را می‌فشارد؟ چرا هنوز اشکم را درمی‌آورد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید چون بخشی از من، همان دختر کوچک مانده. شاید چون زخم‌های آن روزها، هیچ وقت خوب نشده. شاید چون یک تروما — اسمش را گذاشته‌اند تروما، یعنی زخمی که کهنه می‌شود اما خوب نمی‌شود. — است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کردم به آن دختر کوچک روی زمین. مچاله شده بود، حتی توان جیغ زدن نداشت. فقط گریه می‌کرد، بی‌صدا، با شانه‌های لرزان. و مهلا بالای سرش، بی‌رحم و خشن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا همان موقع نمردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر مرده بودم، مهدی حالا زنده بود. اگر نبودم، او به خاطر من فداکاری نمی‌کرد. اگر نبودم، او کشته نمی‌شد. اگر نبودم، حالا اینجا نبود، در این وضعیت، با آن چشمان سفید، با آن سکوت مرگبار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش می‌مردم. ای کاش زنده نمی‌ماندم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای مهدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه، ناگهان، مثل جرقه‌ای در تاریکی، خاطره‌ای از مهدی در ذهنم روشن شد. چند سال پیش بود. باز هم مهلا مرا اذیت کرده بود، باز هم حرف‌های زننده‌اش را شنیده بودم، باز هم گریه کرده بودم. مهدی کنارم نشست، دستی به سرم کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— ارزش تو رو حرف آدم‌ها تعیین نمی‌کنه. فقط خودت می‌دونی کی هستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن کلمات، مثل نوری در تاریکی وجودم تابید. امیدی در قلبم روشن شد. مهدی به خاطر من فداکاری کرد. او زندگی‌اش را داد تا من زنده بمانم. اگر حالا تسلیم شوم، اگر در این آزمون شکست بخورم، یعنی فداکاری او را بی‌ارزش کرده‌ام. یعنی گفته‌ام حرف‌های مهلا درست بود، من به‌دردنخور هستم، من ارزش زندگی کردن ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه. نمی‌توانم. نمی‌گذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تازه فهمیدم: چه مدت بود که داشتم گریه می‌کردم؟ بدنم می‌لرزید، اشک‌هایم صورت خیس کرده بود، اما خودم خبر نداشتم. از کی؟ از وقتی آن خاطره آمد؟ از وقتی سقوط کردم؟ از وقتی مهلا را دیدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم. اما حالا، ایستاده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بلندترین صدایی که در گلو داشتم، فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— ارزش زندگی کردن من رو آدمی مثل تو تعیین نمی‌کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا در آن فضای بی‌کران پیچید، اکو شد، چندبار برگشت. و بعد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوشیاری‌ام را از دست دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چند لحظه گذشت، چند ثانیه، چند دقیقه. اما وقتی هوشیار شدم، درد بود. درد طاقت‌فرسایی که تمام بدنم را فرا گرفته بود. انگار آتش گرفته بودم، انگار تکه تکه می‌شدم، انگار هر سلول وجودم فریاد می‌کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌هایم به سختی بیرون می‌آمد. می‌خواستم داد بزنم، اما صدا نداشتم. می‌خواستم تکان بخورم، اما بدنم قفل شده بود. می‌خواستم فریاد بزنم که کمک، که درد می‌کشم، که طاقت ندارم، اما هیچ صدایی از گلویم خارج نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه بلایی سرم آمد؟ این یک مرحله از آزمون بود؟ آن خاطره تمام شد؟ یا تازه شروع شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوال‌های زیادی در ذهنم می‌چرخید، اما درد، امانم را بریده بود. دیگر نمی‌توانستم فکر کنم. دیگر نمی‌توانستم تحلیل کنم. فقط درد بود و تاریکی و من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اطراف می‌کنم. محیط کوچه برایم آشناست. همان کوچه‌ای که در خاطرات چند لحظه پیش دیدم. دیوارهای گلی بلند، کوچه باریک. هیچ دری به رویم باز نمی‌شد اینجا. بوی خاک نم‌خورده و علف‌های هرز در فضا پیچیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آری... یادم آمد. مهلا بعد از آن همه کتک، مرا همین‌جا رها کرد. توی این کوچه خلوت، جایی که هیچ‌کس رفت و آمد نمی‌کرد. رهایم کرد تا تنها بمیرم. یک دختر بچه چهار ساله، زخمی، ترسیده، تنها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطور وارد خاطره شدم؟ از وقتی این آزمون شروع شده، همه چیز عجیب است. حتی نمی‌دانم چطور باید از مراحلش عبور کنم. یا مراحل آزمون دقیقاً چیست. الان هم نمی‌دانم باید چکار کنم. فقط می‌دانم اینجا هستم، در دل یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چه تلاش می‌کنم، نمی‌توانم حتی انگشتم را تکان دهم. یک بی‌حسی سنگین و عجیب تمام وجودم را گرفته. انگار هیچ چیز را حس نمی‌کنم جز درد. نه سرما را، نه سختی زمین را، نه هیچ چیز را. فقط درد را. همان دردی که سال‌ها پیش، آن روز، توی این کوچه حس کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدایی در گوشم پیچید. صدای دویدن. آرام، اما نزدیک‌شونده. مثل کسی که با تمام توان می‌دود، نفس نفس می‌زند، اما نمی‌ایستد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم‌کم تصویری از مهدی دیدم. پسر بچه‌ای شش ساله، با آن چشم‌های قهوه‌ای مهربان، با آن موهای سیاه کمی به هم ریخته. می‌دوید. برای نجات من می‌دوید. چشم‌هایش پر از نگرانی بود، پر از ترس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به من رسید. آرام دست کوچکش را دور کمرم حلقه کرد و کمکم کرد بنشینم. همان لحظه، درست همان طور که میکائیل گفته بود، وقتی او نزدیکم است، دردی حس نمی‌کنم. آرام می‌شوم. بهبود پیدا می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس حتی اگر کوچک باشیم، حتی اگر داخل یک خاطره باشیم، باز هم تاثیر خودش را دارد. حضور مهدی، همیشه درمان بوده و هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیدنش خوشحالم. آنقدر خوشحال که دلم نمی‌خواهد این لحظه هیچ وقت تمام شود. دلم نمی‌خواهد این خاطره دردناک، این لحظه نجات، به پایان برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست کوچکش را بالا آورد. من دستم را دراز کردم، انگشتان کوچکش را گرفتم. به محض اینکه مرا به سمت خود کشید، سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. همان شانه‌ای که سال‌ها بعد، همیشه پناهگاهم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست حرف بزنم. بگویم مهدی، دوستت دارم. بگویم تو بهترین برادر دنیایی. بگویم ممنونم که نجاتم دادی. اما فقط لب‌هایم تکان می‌خورد. هیچ صدایی از گلویم خارج نمی‌شد. انگار در این خاطره، من محکوم به سکوت بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هایم بی‌اختیار جاری بودند. مهدی با همان دست کوچکش، اشک‌هایم را پاک می‌کرد. آرام، مهربان، بی‌کلام. اما اشک‌ها بدون توقف می‌ریختند. گویا سدّی شکسته بود که سال‌ها جلویش را گرفته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ناگهان، همه چیز محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فضای تاریک قبلی برگشتم. به همان سیاهی مطلق. اما این بار، مهدی همراهم بود. همان مهدی، با آن چشمان سفید، با آن دست‌های سرد. اما حضور داشت. اینجا، کنارم، در این تاریکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر دردی نداشتم. از شر آن درد طاقت‌فرسا رها شده بودم. محکم در آغوشش گرفتم. با اینکه می‌دانستم همان مهدی است که هیچ چیز را حس نمی‌کند، که مثل خاطره سالم نیست، که انگار نیمی از وجودش جای دیگری مانده. اما برایم فرقی نداشت. بهرحال مهدی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند گریه کردم. دیگر نه ترسی، نه تردیدی. فقط گریه، خالص و بی‌پایان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سپس، اتفاقی افتاد که نفسم را بند آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را دورم حلقه کرد. آرام، اما محکم. مرا به خود فشرد. برای چند ثانیه، فراموش کردم چطور نفس بکشم. او مرا حس کرده بود. شاید برای همین لحظه کوتاه، شاید به خاطر قدرت این خاطره، شاید به خاطر معجزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی لرزان، صدایی که از ته چاه وجودم برمی‌خاست، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— می‌تونی منو حس کنی؟ من اینجام. نگران نباش. قول می‌دم نجاتت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را لای موهای سیاه و نرمش کشیدم. همان موهایی که همیشه بوی مهربانی می‌دادند. آرام روی تارهایش بوسه زدم. دلم می‌خواست این دیدار کوتاه، هیچ وقت تمام نشود. دلم می‌خواست در همین لحظه، در همین آغوش، برای همیشه بمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدایی مثل زنگ ساعت، فضای تاریک را شکافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب به اطراف نگاه کردم. این صدا از کجا آمد؟ نشانه چیست؟ یعنی چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه پاسخی بیابم، زنگ دوم به صدا درآمد. بلندتر، تیزتر، بی‌رحم‌تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با زنگ سوم، مهدی در آغوشم ناپدید شد. ذره ذره، مثل غباری که باد می‌برد، مثل نوری که خاموش می‌شود، مثل امیدی که می‌میرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنهایم گذاشت. در تاریکی و سکوت با حس فقدان زیادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این نامردی است که به آدم تشنه، فقط یک جرعه آب نشان بدهی. این بیرحمی است که به آدم گمشده، فقط یک لحظه خانه را نشان بدهی و بعد دوباره به بیابان پرتابش کنی. این فقط یک امید کوتاه است، همراه با دردی که از هر فقدانی سنگین‌تر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم. اشک‌هایم را با پشت دست پاک کردم. دست‌هایم را مشت کردم، آنقدر محکم که ناخن‌هایم در کف دست فرو رفت. دردش کمکم کرد. مرا به خود آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این حس تنهایی و ناامیدی را باید از خودم دور کنم. چون هنوز باید ادامه دهم. چون هنوز آزمون تمام نشده. چون مهدی هنوز منتظر نجات است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره در تاریکی تنها گذاشته شدم. اما این بار، تاریکی کمی روشن‌تر بود. نه نور واقعی، بلکه شاید چشمانم به سیاهی عادت کرده بود. یا شاید آزمون داشت آسان‌تر می‌شد. یا شاید من داشتم قوی‌تر می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اراده‌ای تازه روی پای خودم ایستادم. خوب بود که از آن درد طاقت‌فرسا رها شده بودم. خوب بود که می‌توانستم حرکت کنم. خوب بود که هنوز امید داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به زمین افتاد. و چیزی دیدم که توجهم را جلب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوری زرد رنگ، مثل طنابی باریک، روی زمین کشیده شده بود. از جایی شروع می‌شد و به جایی می‌رفت که انتهایش در تاریکی گم بود. همه جا سیاه بود، اما این نور، درخشان و روشن، راه را نشان می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه فکر کنم تله است یا نه، بدون اینکه تردید کنم، به دنبال نور راه افتادم. هر چه بود، هر کجا می‌رفت، بهتر از ماندن در این تاریکی و بی‌حرکتی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر پایم دوباره خالی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلندی جیغ کشیدم و چشم‌هایم را محکم بستم. دوباره سقوط می‌کردم. دوباره آن حس وحشتناک رها شدن در فضا، آن ترس از برخورد با ناشناخته‌ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر قرار است از همه جا سقوط کنم؟ یعنی هر مرحله از آزمون باید این‌جوری شروع شود؟ با سقوط، با ترس، با تاریکی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر ترسیده بودم که هیچ جوابی برای سوال‌هایم نداشتم. فقط سقوط می‌کردم و منتظر بودم ببینم این بار، کجای گذشته‌ام فرود خواهم آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره مثل قبل، وقتی به سطح زمین رسیدم، آرام فرود آمدم. نه برخوردی، نه ضربه‌ای، نه دردی. انگار کسی مرا در آغوش گرفته بود و پایین گذاشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم را باز کردم. خودم را در یک مارپیچ تنگ و تاریک یافتم. هزارتویی کوچک، آنقدر تنگ که حتی نمی‌توانستم ایستاده راه بروم. مجبور بودم چهار دست و پا حرکت کنم و سینه‌خیز بروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوارهای این راهروی مارپیچ، از زمین تا سقف، پر بود از چیزی شبیه به آینه. صفحه‌هایی نورانی، مثل پنجره‌هایی به گذشته. و روی هر کدام، خاطره‌ای پخش می‌شد. خاطره‌هایی که هیچ‌کدام برایم خوشایند نبودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بلند و گوشخراش هر خاطره، از هر طرف می‌آمد. ناخودآگاه دستم را روی گوش‌هایم فشردم، اما صدا انگار از دیوارها عبور می‌کرد، از پوست می‌گذشت، مستقیم می‌رفت توی روحم. انگار درونم را می‌خراشید و خون راه می‌انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصاویر و صداها با هم ترکیب شده بودند و کابوسی ساخته بودند که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد. خواهرم که مرا کتک می‌زد، همکلاسی‌ها که مسخره‌ام می‌کردند، پدر که با دست‌های بزرگش به صورتم سیلی می‌زد، مادر که پشت در اتاق منتظر مردن من بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هایم تهدید به جاری شدن می‌کردند. شاید چون این خاطره‌ها برای قلب و روحم مثل زخم‌های قدیمی بودند که حالا دوباره داشتند عفونت می‌کردند. چرک می‌کردند و دوباره درد می‌گرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌توانستم لحظه‌ای دستم را از روی گوش‌هایم بردارم. صداها آنقدر بلند بودند که انگار می‌خواستند پرده گوشم را پاره کنند. اما هم‌زمان، باید جلو می‌رفتم. باید این راهروی لعنتی را طی می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینه‌خیز خودم را جلو کشیدم. زانوهایم روی زمین سخت درد می‌کرد، کف دست‌هایم خون‌آلود بود، اما می‌رفتم. ناگهان چشمم به یک خاطره روی دیوار افتاد. خاطره‌ای که تکه‌تکه‌اش کرده بودم تا یادم نیاید، اما حالا زنده و واضح جلوی من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبی که به شدت تب داشتم. آنقدر داغ که فکر می‌کردم دارم می‌سوزم. مادر دکتر را به خانه آورده بود، اما نه برای اینکه نگران من بود. برای اینکه از چیزی مطمئن شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت در اتاقم ایستاده بود و از دکتر می‌پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— چقدر احتمال داره زنده بمونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر معاینه‌ام کرد، تبم را گرفت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— نگران نباشید. زود خوب می‌شود. قوی است این دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من از لای درِ نیمه‌باز، چهره مادرم را دیدم. در هم کشید. ناراحت شد. انگار خبر خوب، برایش خبر بدی بود. انگار امیدواری دکتر، ناامیدی او بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطرات اشک را روی زمین دیدم. تازه فهمیدم خیلی وقت است که دارم گریه می‌کنم. شاید از وقتی وارد این مارپیچ شدم. شاید از وقتی اولین خاطره را دیدم. شاید از سال‌ها پیش که این خاطره‌ها را برای اولین بار زندگی کردم و هیچ‌کس نبود که اشک‌هایم را پاک کند جز خودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را پایین انداختم تا دیگر هیچ خاطره‌ای نبینم. اما حتی روی زمین هم تصاویر بودند. تصاویری از سرد مادر، از بی‌اعتنایی همه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید ادامه می‌دادم. برای تنها کسی که دوستم دارد. برای مهدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام توان فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— اینجا راه خروجی ندارد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم در میان آن همه صدا گم شد، مثل قطره‌ای در اقیانوس. هیچ پاسخی نیامد. فقط خاطره‌ها بلندتر شدند، انگار که از عصبانیت من لذت می‌بردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرعت بیشتری به راهم ادامه دادم. دیگر نگاه نمی‌کردم به دیوارها، فقط می‌رفتم. چهار دست و پا، سینه‌خیز، با زانوهای زخمی و دست‌های خونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در میان این همه رنج، ناگهان چیزی فهمیدم. انگار پرده از جلوی چشم‌هایم کنار رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهمیدم هر مرحله از این آزمون چیست. میکائیل گفته بود نباید روحم به ناامیدی آلوده شود. حالا می‌فهمیدم یعنی چه. یعنی باید از میان این همه خاطره دردناک عبور کنم، از میان این همه زخم کهنه، بدون اینکه تسلیم شوم. بدون اینکه ناامیدی بر من غلبه کند. بدون اینکه باور کنم حرف‌های آنها راست است، که من به‌دردنخورم، که من ارزش زندگی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید از این لحظات ناامیدکننده و دردناک عبور می‌کردم و همچنان ادامه می‌دادم. باید تروماها را پشت سر می‌گذاشتم، بدون اینکه به خودم و راهم شک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یک چیز دیگر هم فهمیدم. انگار بعد از هر مرحله، مهدی بیشتر به حالت عادی برمی‌گردد. درست مثل مرحله قبل که توانست مرا حس کند. اگر از این مرحله هم بگذرم، مهدی بهتر از قبل می‌شود. شاید بتواند ببیند. شاید بتواند حرف بزند. شاید بتواند دوباره همان مهدی شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این امید، نیرویی دوباره به من داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان، از میان تمام آن صداهای گوشخراش، صدای دیگری شنیدم. صدایی آشنا، مهربان و عزیز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— آبجی... نرگس... لطفاً کمکم کن... نرگس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایم را از روی گوش‌هایم برداشتم. با عجله به اطراف نگاه کردم، دنبال منبع صدا. اما هیچ چیز نبود. فقط همان خاطره‌های لعنتی روی دیوارها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با برداشتن دست‌ها، صداهای وحشتناک ده برابر بلندتر شدند. انگار منتظر این لحظه بودند. انگار می‌خواستند انتقام بگیرند. صداها چنان در سرم پیچید که سرگیجه گرفتم. حالت تهوع شدیدی تمام وجودم را فرا گرفت. دنیا دور سرم می‌چرخید، دیوارها تاب می‌خوردند، زمین زیر پایم لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره محکم گوش‌هایم را نگرفتم. چون ممکن بود دوباره صدای مهدی را بشنوم. چون ممکن بود دوباره مرا صدا بزند. برای همان یک لحظه، برای همان یک کلمه، ارزش داشت که این همه صدا را تحمل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی گذشت. نمی‌دانم چقدر. در این کابوس، در این مارپیچ، زمان معنای خود را از دست داده بود. اما صبرم تمام شد. دردی که در گوش‌هایم حس می‌کردم، طاقتم را طاق کرده بود. انگار هزاران سوزن درون پرده گوشم فرو می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر نتوانستم تحمل کنم. با تمام توان فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— خفه شوید تا فکر کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم دوباره در میان بقیه صداها گم شد. هیچ کس نشنید. هیچ خاطره‌ای قطع نشد. هیچ صفحه‌ای خاموش نگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی نمی‌توانستم به جلو نگاه کنم. از دیدن خاطره‌های بیشتر می‌ترسیدم. می‌دانستم اگر یکی دیگر از آنها را ببینم، حالم بدتر می‌شود. شاید دیوانه شوم. شاید تسلیم شوم. شاید برای همیشه در همین مارپیچ بمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این وضعیت کلافه شده بودم. یک لحظه دیگر اینجا بمانم، گوش‌هایم کر می‌شوند. یک لحظه دیگر، روح‌ام نابود می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت، مشتم را محکم به دیوار کناری کوبیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در کمال تعجب، صفحه آینه ماننده خاطرات را نشان می‌داد ترک خورد. ترکی‌های ریز روی آن افتاد، مثل شیشه‌ای که سنگ خورده باشد. و بعد، فرو ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت آن، یک تونل دراز و سیاه‌رنگ پدیدار شد. راهی که تا پیش از این نبود. انتهایش در تاریکی گم شده بود، اما معلوم بود که به جایی می‌رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم گفتم: یعنی این راه عبور از این مرحله آزمون بود؟ یعنی باید به خاطره‌ها مشت می‌زدم؟ یعنی باید میشکستمشان تا راه باز شود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم. به تونل سیاه نگاه کردم. معلوم نبود چه چیزی در انتظارم است. معلوم نبود این راه به کجا ختم می‌شود. اما یک چیز را خوب می‌دانستم: ماندن در این مارپیچ، دیگر ممکن نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌های زخمی‌ام را مشت کردم و به سمت تونل حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اینکه به سمت ورودی تونل رفتم، آن صدا دوباره آمد. صدای مهدی. اما این بار، از پشت سر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— خواهر... کمکم کن... نرگس، تو اینجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جای خود خشکم زد. همان طور که چهار دست و پا، مثل بچه‌ها، سینه‌خیز جلو می‌رفتم، ناگهان متوقف شدم. فضای تونل آنقدر تنگ بود که نمی‌توانستم برگردم و پشت سرم را ببینم. اما از صدای شکستن صفحه آینه مانند فهمیدم که تونلی دیگر، پشت سرم ایجاد شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا کجا بروم؟ این صدا واقعاً مال مهدی است؟ یا فقط یک دروغ است برای گول زدنم؟ همان هیولایی که می‌خواهد روحم را بگیرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی... چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هایم را پاک کردم. سعی کردم منطقی فکر کنم. هر بار که صدای مهدی می‌آمد و دستم را از روی گوش‌هایم برمی‌داشتم تا بشنومش، فقط صداهای بلند و گوشخراش بلندتر می‌شدند و حالم را بدتر می‌کردند. انگار این صدا، یک تله بود. یک دام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس باید از تونلی بروم که خودم ساختمش؟ یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شک و تردید داشتم. شک و تردید بسیار. اما نفسم را عمیق فرو دادم، چشم‌هایم را بستم و به ندای قلبم گوش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم گفت: مهدی هیچ وقت از تو نمی‌خواهد به جای خطرناک بروی. مهدی هیچ وقت راه نادرست را نشانت نمی‌دهد. مهدی خودش قربانی شد تا تو زنده بمانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم باز کردم. و وارد تونل روبرو شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان سینه‌خیز، همچنان با زانوهای زخمی و دست‌های خونین، جلو می‌رفتم. تاریکی مرا بلعیده بود، اما می‌رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدای فریادی گوشخراش از تونل پشت سرم بلند شد. همان تونلی که صدای مهدی از آن می‌آمد. فریاد، آنقدر وحشتناک بود که استخوان‌هایم به لرزه افتاد. هاله‌ای از ترس، مثل موجی سیاه، از آن تونل بیرون زد و مرا تعقیب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من فقط سریع‌تر رفتم. با تمام توان، با آخرین ذره‌های نیرویی که در بدنم مانده بود، خودم را به جلو کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار واقعاً یک شیطان می‌خواست مرا گول بزند. با صدای مهدی، با چهره مهدی، با عشق من به مهدی. می‌خواست فریبم دهد تا روحم را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما فریب نخوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه راه درست را انتخاب کرده بودم، اما صداهای گوشخراش هنوز می‌آمدند. کمی کمتر شده بودند، اما امواج و نویز آنها همچنان حالم را بد می‌کرد. سرگیجه داشتم، چشم‌هایم سیاهی می‌رفت، سردردی وحشتناک داشت مغزم را می‌شکافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ناگهان، روی زمین افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر توان حرکت نداشتم. بدنم تسلیم شده بود. اما یک لحظه، حس عجیبی به من دست داد. چیزی نمی‌شنیدم. نه سکوت بود، نه صدا. صداها قطع نشده بودند، بلکه من دیگر نمی‌شنیدمشان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را به سمت گوشم بردم. خونی بود. گرم و غلیظ، روی گردنم جاری شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون از گوش‌هایم می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه دیگر صدایی نمی‌شنیدم، با اینکه سردردم ناپدید شده بود، اما ترسی تازه وجودم را گرفت. نکند برای همیشه کر شده باشم؟ نکند این آخر راه باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، با خودم فکر کردم: تازه فهمیدم چرا پایان هر مرحله، من مهدی را می‌بینم. انگار در هر مرحله، قرار است تا یک قدمی مرگ بروم. تا لبه پرتگاه. و آنجا، مهدی ظاهر می‌شود و شفایم می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من این مرحله را چگونه رد کردم؟ من به راهم ادامه دادم، از همه آن خاطره‌ها گذشتم، فریب هیولا را نخوردم... اما مهدی را ندیدم که شفایم دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تاریکی مقابل خیره شدم. تاریکی عمیق، بی‌انتها، سرد. امیدوار بودم معجزه‌ای اتفاق بیفتد. اما کم کم داشتم هوشیاری‌ام را از دست می‌دادم. چشم‌هایم تصاویر را تار می‌دید. تاریک می‌دید. همه چیز محو می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در آستانه بیهوشی، اتفاقی افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم دو دست گرم و بزرگ، دو طرف صورتم را گرفته. گرمایشان درونم نفوذ کرد، مثل گرمای زندگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوکه شدم. با تعجب به مقابل نگاه کردم. با آخرین توانی که در بدنم مانده بود، سرم را بلند کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کسی را دیدم که باورش برایم سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام وجود فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— داداش! واقعاً خودتی؟ یک خاطره نیستی؟ یک توهم نیستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی بر لب‌هایش نشست. همان لبخندی که تمام خستگی‌های دنیا را از تنم بیرون می‌کرد. همان لبخندی که به من می‌گفت همه چیز درست می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، صدایش آمد. صدایی که آرزوی شنیدنش را داشتم، که برای یک بار شنیدنش حاضر بودم تمام این رنج‌ها را دوباره تحمل کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— بله نرگس... این منم... مراقب خودت باش. من منتظرتم. و یادت نره که دوستت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلماتش در روحم نشست، مثل دانه‌ای در خاک حاصلخیز. می‌خواستم جوابش را بدهم، می‌خواستم بگویم دوستت دارم، می‌خواستم بگویم برمی‌گردم، می‌خواستم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ناپدید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان طور ناگهانی که آمده بود، رفت. فرصتی برای جواب نداد. فقط ناپدید شد، مثل رویایی که با بیداری تمام می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، هاله‌ای از نور و گرما، اطرافم را گرفت. وجودم را پر کرد. غرق در نور شدم، غرق در گرمایی که نه از جنس آتش، که از جنس زندگی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌توانستم حس کنم که این مرحله از آزمون را هم با موفقیت تمام کرده‌ام. چون فریب آن هیولا را نخوردم. چون راه درست را انتخاب کردم. و حالا که مهدی را دیدم، مطمئن شدم. هر وقت او به من نزدیک می‌شود، روحم درمان می‌یابد. درست مثل دفعه قبل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خستگی ناپدید شد. دردها رفتند. گوش‌هایم دوباره شنیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اینکه نور اطرافم ناپدید شد، توقع داشتم دوباره در همان محیط تاریک باشم. اما در کمال تعجب، خود را در جای دیگری یافتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جنگل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جنگلی آنقدر زیبا که برای چند لحظه فراموش کردم کجا هستم و برای چه کاری آمده‌ام. درختان سر به فلک کشیده، با برگ‌هایی به رنگ‌های مختلف. نور خورشید از لای شاخه‌ها نفوذ می‌کرد و روی زمین، نقش‌های طلایی می‌انداخت. نسیمی ملایم می‌وزید و بوی خیس خاک و برگ را با خود می‌آورد. صدای پرندگان در دور دست، آهنگی آرامش‌بخش می‌نواخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیفته تماشای جنگل شدم. این همه زیبایی، پس از آن همه تاریکی و وحشت... انگار بهشتی بود پس از جهنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— بعد از آن همه تجربه ترسناک، این جنگل یعنی چه؟ آزمون تمام شده؟ یا این هم یک مرحله دیگر است که فقط ظاهر زیبایی دارد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نیامد. فقط صدای پرندگان و خش‌خش برگ‌ها زیر باد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدای قدمی از پشت یک درخت بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع ایستادم، چشم‌هایم را به آن درخت دوختم. درختی کهنسال با تنه‌ای ستبر و ریشه‌هایی که از خاک بیرون زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشتش، کسی بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرزند چهارم. دو سال از من کوچک‌تر بود، اما در ظلم و بی‌رحمی، از همه بزرگ‌تر. او که پسر بود، آزادی بیشتری داشت. می‌توانست هر کاری بکند، هر جور که می‌خواست رفتار کند، و کسی جلودارش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با من بدتر از مهلا رفتار می‌کرد. بدتر از همه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنش، ترس و تعجب همزمان وجودم را گرفت. سریع عقب رفتم، چند قدم، تا جایی که به درختی دیگر رسیدم. چشمم به دستش افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاقویی در دست داشت. تیغه‌اش در نور خورشید برق می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او اینجا چه کار می‌کند؟ شاید هم یک توهم است؟ شاید هم هیولایی دیگر با چهره او؟ شاید هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر گیج شده بودم که دیگر نمی‌دانستم باید چه کار کنم. به چه کسی اعتماد کنم؟ چه چیزی واقعی است؟ چه چیزی فریب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، حس کردم چیزی در دست راستم سنگینی می‌کند. نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک خنجر. در دست خودم. همان طور ناگهانی پدیدار شده بود، مثل بقیه چیزها در این آزمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه بتوانم فکر کنم و عکس‌العملی نشان دهم. حمید بدون هیچ کلمه‌ای، بدون هیچ هشداری، به سمتم حمله کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاقو را بالا گرفت و دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنجر را بالا آوردم تا از خودم دفاع کنم. اما قدرت حمید از من بیشتر بود. خیلی بیشتر. با یک ضربه، خنجر از دستم پرت شد و چند متر آن طرف‌تر روی زمین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، ضربه بعدی را حس کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنجر او، تا دسته، در قفسه سینه‌ام فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بند آمد. دنیا جلوی چشمانم تیره شد. وقتی خنجر را بیرون کشید، روی زانوهایم افتادم. بعد، روی زمین. خون زیر بدنم جمع می‌شد، گرم و وحشتناک. نفس کشیدن برایم دردناک بود، هر نفس مثل هزاران تیغ که از درونم می‌گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم هنوز همه چیز را درک نکرده بود. خیلی سریع بود. خیلی ناگهانی. فقط می‌دانستم دارم می‌میرم. روحم داشت ناپدید می‌شد. چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم تا برای همیشه نابود شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مرحله از آزمون خیلی سریع‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. مثل قبلی‌ها نبود. در مرحله قبل، فرصت داشتم فکر کنم، تصمیم بگیرم، انتخاب کنم. اما اینجا... اینجا فقط مرگ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناامیدی از شکست، تمام وجودم را گرفت. آخرش هم نتوانستم به درد مهدی بخورم. آخرش هم نتوانستم کمکش کنم. همه این رنج‌ها، همه این تلاش‌ها، برای چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در عمق ناامیدی بودم. چشم‌هایم را بستم و منتظر مرگ شدم. منتظر پایان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ناگهان، صدای میکائیل در ذهنم پیچید. آرام، اما واضح، مثل نوری در تاریکی مطلق:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— از آنجایی که صادقانه و با تمام وجودت تلاش کردی، پس بهت کمکی می‌کنم. می‌گذارم برادرت در مرحله آخر کمکت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز صدایش تمام نشده بود که مهدی را دیدم. از میان درختان بیرون آمد، آرام اما مصمم، و مستقیم به سمت حمید حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران بودم. اگر حمید او را ببیند، اگر حمید به او حمله کند... مهدی که نمی‌بیند، که نمی‌تواند از خودش دفاع کند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما انگار حمید اصلاً از وجود مهدی خبر نداشت. بالای سر من ایستاده بود، به من نگاه می‌کرد و با صدای بلند می‌خندید. خنده‌اش در آن جنگل زیبا پیچید، ناهماهنگ با همه چیز. خنده او کثیف و وحشتناک بود. انگار خوشحال بود که می‌خواهد من را بکشد. انگار تمام عمر منتظر همین لحظه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آخرین توانم، دستم را دراز کردم. محکم مچ پای حمید را گرفتم. آنقدر محکم که ناخن‌هایم در پوستش فرو رفت. نمی‌خواستم وقتی مهدی به او حمله می‌کند، بتواند فرار کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید هنوز می‌خندید. هنوز به من نگاه می‌کرد. هنوز نمی‌دانست مرگ دارد از پشت به او نزدیک می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی به ده قدمی رسید. هشت قدمی. پنج قدمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حمید بالاخره متوجه شد. شاید صدای قدم‌ها را شنید، شاید سایه‌ای را دید، شاید غریزه‌اش گفت خطری نزدیک است. خنده‌اش برید. سر را چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دیر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی از پشت به او حمله کرده بود. خنجر، گلوی حمید را پاره کرد. خون فواره زد. چشم‌های حمید از حدقه بیرون زد، باور نمی‌کرد چه اتفاقی افتاده. بدنش سست شد، زانوهایش خم شد، و روی زمین افتاد. همان نزدیکی‌ها، چند قدمی من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی نفس نفس می‌زد. سرش را به اطراف می‌چرخاند، چشم‌هایش را باز کرده بود اما معلوم بود چیزی نمی‌بیند. با اضطراب در صدایش، فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— نرگس... میکائیل همه چیز رو برام توضیح داد... گفت مرحله آخر رو بالاخره می‌تونم بهت کمک کنم... اما من هنوز چیزی نمی‌بینم... پس لطفاً یک چیزی بگو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدسم درست بود. مهدی هنوز نمی‌توانست ببیند. تمام حرکاتش فقط با استفاده از حس شنوایی بود. با همان شنوایی، توانسته بود جای حمید را پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سختی، با صدایی که می‌لرزید، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— من اینجام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم خیلی ضعیف بود. انگار از ته چاه می‌آمد. اما مهدی شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام روی زمین زانو زد. دست‌هایش را روی زمین کشید، به آرامی، با دقت، انگار که دنبال گنجی گمشده می‌گشت. دست‌هایش به من نزدیک می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بالاخره، دستم را پیدا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع مرا در آغوش کشید. گرمای وجودش درونم دوید، مثل خونی تازه در رگ‌های یخ‌زده. صدایش پر از ترس بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— این بوی خون است؟ تو زخمی شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره، مثل همیشه، مثل تمام مراحل قبل، معجزه اتفاق افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره ترمیم شدم. دوباره حالم خوب شد. چون نزدیک مهدی بودم. چون دست‌هایش مرا گرفته بود. چون عشقش، قوی‌تر از هر زخمی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایم را دورش حلقه کردم. حالا می‌توانستم حرف بزنم. می‌توانستم نفس بکشم. می‌توانستم زندگی را حس کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— من خوبم... مهدی من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌خواستم ادامه دهم. می‌خواستم بگویم دوستت دارم. می‌خواستم بگویم از همه این رنج‌ها هم گذشته‌ام، برای یک لحظه آغوش تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ناگهان، فضای اطرافمان تغییر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جنگل ناپدید شد. درختان محو شدند. نور خورشید رفت. و ما خودمان را در جای دیگری یافتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه پدریمان. در گیلان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان خانه‌ای که سال‌ها ازش فرار کرده بودیم. همان دیوارها، همان حیاط، همان ایوان، همان بوی نم و ترس. همان جایی که تمام کابوس‌های کودکی‌ام در آن شکل گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم‌تر مهدی را در آغوش گرفتم. زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— این... واقعاً مرحله آخر است... ترسناک‌ترین مکان زندگی من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی خواست سوالی بپرسد. لب‌هایش باز شد تا حرف بزند. اما ناگهان، صورتش جمع شد. انگار چیزی شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌هایی که به ما نزدیک می‌شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من آنها را می‌دیدم. از در حیاط وارد شدند، یکی پس از دیگری. خواهرم مهلا بود. پدرم بود. مادرم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما با همیشه یک تفاوت داشتند. در چشم‌هایشان، نوری نبود. در صورت‌شان، مهری نبود. آنها به قصد کشت می‌آمدند. درست مثل حمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرحله آخر، بزرگ‌ترین ترومای تمام عمرم بود. خانواده‌ام. کسانی که باید دوستم می‌داشتند، اما همیشه دشمنم بودند. کسانی که باید پناهگاهم می‌شدند، اما همیشه قفس‌هایم بودند. کسانی که باید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اضطراب، صدایم را به مهدی رساندم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— داداش... انگار خواهر و مامان و بابا قراره ما رو بکشن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم تمام نشده بود که پدر، جلوتر از همه، به ما رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع بلند شدم. چشم‌هایم را به اطراف دوختم، دنبال چیزی می‌گشتم که از خودم دفاع کنم. یک چوب یا سنگ که چشمم به خنجر ها افتاد. خنجر من و مهدی روی زمین بود اما قبل از اینکه بخواهم انها را بردارم دیدم پدر به سمت چه کسی می‌رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه به سمت من. به سمت مهدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی که تازه بلند شده بود. مهدی که نمی‌دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم خالی شد. فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— مهدی! پشت سرت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی صدای قدم‌های پدر را شنید، همان قدم‌های سنگینی که سال‌ها در خواب و بیداری مرا می‌لرزاند. پدر مشتش را بالا برد تا به مهدی بزند، اما مهدی سریع بود. با وجود آن چشم‌های نابینا، یک لگد به جلو پرتاب کرد. لگدی ناامیدانه، اما دقیق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پهلوی پدر خورد. محکم. آنقدر محکم که پدر تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. اما بدشانسی، یا شاید تقدیر، باعث شد سرش به گوشه باغچه بخورد. همان باغچه‌ای که با آجرهای قرمز تزئین شده بود. صدای خش خش استخوان شکسته آمد. جمجمه‌اش ترک برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر بی‌حرکت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بروم نزدیک مهدی، چشم‌هایش باشم، کمکش کنم. اما ناگهان، لگدی محکم به پهلوی من خورد. از پشت. آنقدر ناگهانی که نفهمیدم چه شد. روی زمین پرت شدم، صورتم در خاک فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم دنده‌هایم شکسته. با هر نفس، تیغی در درونم فرو می‌رفت. قبل از آنکه بتوانم واکنش نشان دهم، وزنی روی سینه‌ام نشست. سنگین و خفه‌کننده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت به من لگد زده بود و حالا روی سینه‌ام نشسته بود. با دو دست، گلوی مرا فشرد. انگشت‌هایش را در گردنم فرو کرد و فشار داد. نفس کشیدن غیرممکن شد. تقلا می‌کردم، دست و پا می‌زدم، اما قدرت او بیشتر بود. مادر، که باید پناه می‌بود، داشت مرا می‌کشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم، در میان تاریکی که جلو چشمانم می‌آمد و می‌رفت، صحنه دیگری دیدم. مهلا، خواهرم، سنگی از دور پرتاب کرد. سنگ به سر مهدی خورد. صدای برخورد را شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی بیهوش شد و روی زمین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهلا به سمتش رفت. دستش را گرفت و روی زمین کشید، به سمت خانه. همان خانه‌ای که سال‌ها زندانمان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشم و نفرت تمام وجودم را گرفت. چطور جرئت می‌کند؟ حتی اگر خواهرمان باشد، چطور جرئت می‌کند برادرم را اینطور بزند؟ مهدی را، که تنها کس من است، که جانش را برای من داده، که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌خواستم دوباره آن خانواده مهدی را از من بگیرند. بار اول که گرفتند، تمام زندگیم نابود شد. بار دوم را تاب نمی‌آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!