دوست داشتی؟
رمان دست‌های تو تصمیمم بود اثر نسرین

رمان دست‌های تو تصمیمم بود

  • به قلم نسرین
  • ⏱️۱۶ ساعت و ۱۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 89.9K 👁
  • 372 ❤️
  • 230 💬

خلاصه رمان عاشقانه دست‌های تو تصمیمم بود

نگار،زنی تنها با زندگی پر از فراز و نشیب،در جدال با بیماری مادرش پا به بیمارستانی می‌گذارد که مردی قدرتمند در آن حکمرانی می‌کند،مردی که بعدها بهترین و بدترین اتفاقاتِ زندگی‌ِ نگار را رقم خواهد زد.

قسمتی از متن رمان دست‌های تو تصمیمم بود

—بفرمایید لطفا.
چاره داشت لگدی به من می‌زد که با زبون خوش به اتاقش برم و تیپایی هم به سارا که زودتر شرش رو کم کنه.ولی حیف که این کارها به پرستیژش نمی‌خورد.
رو به سارا گفت:
_شما هم بفرمایید سرِ کارتون.
کیفم رو روی شونه ام جا به جا کردم و به سمت اتاقش رفتم.انگار برام هیچ راهِ چاره و دست آویزی نمونده بود.در رو پشت سرم بست.
—شما چی کار کردید؟
لحنش خیلی بوی توبیخ داشت،مثلِ برادری که مچ خواهرش رو در حال نخ دادن به پسر همسایه گرفته!
—من کار خاصی نکردم،فقط یکی از کلیه هام رو...
نتونستم حالا که دلم رو به دریا زده بودم حرفم رو ادامه بدم،چرا که صدای فریاد مانندش توی اتاق پیچید:
_چی؟
با دو سه قدم بلند خودش رو به من که نمی‌دونم چرا انقدر از واکنشش ترسیده بودم رسوند.
_شما چی کار کردید؟
—من برای عمل مادرم به پولش احتیاج داشتم.
—می‌تونستید از کسی کمک بخواهید.
کم کم عصبانیتش جای خودش رو به استیصال می‌داد.
—پنجاه ملیون پول عمل رو از کی می‌گرفتم؟
و لحن ترسیده ی من مثل همیشه به قدرت.
—یه آدم خیر،یه...
چقد این موضوع ناراحت کننده بود که دکتر تجلی رو هم اینطور کلافه کرده بود،حالا حقِ بیشتری به کیوان می‌دادم.
—من نمی‌خوام مادر به هیچ وجه چیزی بفهمه.
—ولی...
—اگه بفهمه خیلی از دستتون ناراحت میشم.
نگاهم کرد.
—شما،شما خانم قدرتمندی هستید و بسیار بسیار فداکار،اینهمه از خودگذشتگی واقعا ستودنیه،خوش به حال کسی که...
نفس عمیقی کشید.
—دوستش دارید.
متعجب نگاهش کردم.تلاقی نگاهش با نگاهم مثل وزیدن نسیمی گرم به چله های نحیف اقاقیا بود.
—بفرمایید مادرتون منتظر هستن.
به سمت در می‌رفتم که باز هم گفت:
_از حالا به بعد اگه به پول احتیاج داشتید به من بگید،من هستم.
برگشتم به سمتش.
—شما؟
—من کسی رو می‌شناسم که کمکتون می‌کنه.
—بله،ممنون.
و از اتاقش بیرون اومدم.هنوز اون نسیم گرم و غبار اقاقیا رو حس می‌کردم.
مادر منتظر نگاهم می‌کرد.
—اومدی،دیر کردی؟
—ببخشید دیگه،خوبی؟
نشستم روی صندلی کنار تختش،با عشق و دلتنگی نگاهش کردم،ای کاش می‌تونستم به‌جای اون بمیرم،ای کاش.
—خوبم.
با همون لبخند نگاهم کرد.می‌فهمیدمش،دلتنگ بود و من چه بسا دلتنگ‌ تر.
دستش رو بین دست‌هام گرفتم،آروم آروم نوازشش کردم.اگه می‌رفت،اگه از دستش می‌دادم،اون می‌رفت و چیزی از درد دلتنگی نمی‌فهمید و من،من بدون اون چه باید می‌کردم؟
—دوست داری برات قصه بگم؟
با مهر نگاهش می‌کردم.توی چشم های خمارش،چشم های خمارِ زیبا ولی ناامیدش.
گفت:
—می‌خوام نگاهت کنم.
با لحن آروم و شعر گونه ای گفتم:
_دوست دارم نگات کنم، تا که بی حال بشم،تو ازم دل ببری،منم اغفال بشم.
و آهسته خندیدم،فقط برای تلطیف فضا،وگرنه هیچ چیز تو این لحظه برای من درد آور تر از خندیدن نبود و مادر،نگاه بیمارش به من رنج می‌داد.
—رنگت پریده.
نفس عمیقی کشیدم.
—حتما موقع دورمه.
—خسته ای،بگو خاله همتا امشب بیاد پیشم.
—چه خسته ای،خاله همتا هم بیاد من دلم طاقت نمی‌گیره خونه بمونم.
باز هم لبخندی زد.دستش رو بالا آوردم و بوسیدم و روی چشم هام گذاشتم.کاش می‌تونستم انقدر گریه کنم و جیغ بزنم که از این حس خفگی کم بشه،اما حیف.
دکتر تجلی به همراه پرستار و انترن‌هایی که تحت نظارتش آموزش می‌دیدند وارد اتاق شد.
اصلا دلم نمی‌خواست فعلا باهاش رو در رو بشم،اما چاره ای نبود،اون یکی از پزشکان معالج مادر بود و باید وضعیتش رو چک می‌کرد.
با لبخند کمرنگی گفت:
_به به خانم شاکری قوی و سرحال،صبحتون بخیر.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دست‌های تو تصمیمم بود
  • پناه

    0

    بسیار عالی و شبیه به اهنگ های ایوان بند گوش دادن اهنگ های ایوان و خواندن رمان برای دومین بار دل نشین و زیبا

    دیروز
  • پناه

    0

    فراموشت نکردم آخرین یار که در بنبست عشقت مانده ام از اخرین بار پر از بغضم عشقم شانه ات کو تو ای خانه بر اندازم نشان خانه ات کو مرا یاد تو دیگر داده بر باد مرا یادت نمی اید ای داد و بی داد یادم نمیکنی و ز یادم نمیروی یادت بخیر یار فراموشکار من برباد داده ایم و به دادم نمیرسی یادت بخیر بی خبرازحال من

    دیروز
  • یگانه

    0

    خوب بود ولی بد تموم شد کاش حداقل یه کم اززندگی کردنشون مینوشتین

    ۲ ماه پیش
  • samira

    2

    ولی من منتظر ی فصل دیگه بودم ک حداقل ی فصل بدون عاشق های نگار و کل کل با ساها میخوندم😐

    ۴ ماه پیش
  • نسرین

    0

    ببخشید این و نفهمیدم،منتظر فصل دوم بودید که دقیقا چه اتفاقی بیافته؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    فصل دوم ام بنویس

    ۳ ماه پیش
  • الهه

    0

    فقط مزه پرونی های نگار و کیوان تو کل رمان خیلی جالب بود عاشقانه نگار و ساها برام جالب نبود

    ۳ ماه پیش
  • نسرین

    0

    خیلی ممنون از عزیزانی که رمان رو خوندن و نظر دادن،حتی منفی،این برای من مایه مسرت و خوشحالیه💌

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    24

    نمیشه گفت خوب بود کلا رمانت تو سه کلمه دعوا، قهر، آشتی خلاصه شده بود همش نگار تا یه چی میشد قهر میکرد ساها هم فقط دعوا میکرد اینش خیلی بد بود که کل دنیا رو عاشق نگار کردی😐ینی آسمون باز شده فقط یه نگار افتاده پایین همه باید عاشقش بشن هرکی از راه میرسید بهش میگف خوشم اومده ازت بیام خواستگاری

    ۱ سال پیش
  • سیندرلا

    2

    😂😂😂 عاشق گفتن حست نسبت به رمان شدم🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • نسرین

    0

    واقعا که حق با شماست،خیلی آبکی شده بود،اما انموقع اصلا درکی نداشتم،فکر می کردم خیلی عالیه

    ۳ ماه پیش
  • نسرین

    6

    سلام، ممنون بابت رمان قشنگتون. ولی خیلی چیزها رو نا تمام گذاشتین نثل کیوان بالاخره با خواهر بهنلم ازدواج کرد نسترن، اراشادراد چی شد

    ۶ ماه پیش
  • نسرین

    1

    درسته،ولی اگه به بقیه می پرداختم یه جورایی همه باید به هم می رسیدن،البته بجز آرشاراد و میشد زندگی شیرین میشود،نمی خواستم فیلم فارسی طور تموم بشه،مطمئنا اگه الآن می نوشتمش خیلی با چیزی که در حال حاضر هست فرق میکرد

    ۳ ماه پیش
  • فریبا

    0

    عالی بود از خوندنش لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • نسرین

    0

    نگاهِ شما زیباست،ممنونم🍀🫂

    ۳ ماه پیش
  • ریحان صحرایی

    1

    ببینید در کل رمان خوبیه ولی میتونست خیلی خیلی بهتر باشه اخرش هم خیلی بد تموم شد ولی نود درصد رمان های عاشقانه همین طوریه

    ۵ ماه پیش
  • نسرین

    0

    من اونموقع انقدر جوگیر بودم،فکر می کردم بهترین پایانِ تاریخ و ساختم،اولین داستانی بود که نوشتم،مطمئنا زیاد جالب از آب در نیومد،فکر می کنم طبیعی باشه

    ۳ ماه پیش
  • عالی

    0

    خیلی خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • سمی

    0

    عاشقانه هاشون خیلی خوب بود واقعن قلمتو ن بسیار زیبا و خوندنی بود. ولی برای طبیعی تر شدنش میشد ک همه رو عاشق و کشته مرده نگار نکنید و ی مورد دیگم اینک تکلیف بقیه رو هم مشخص میکردین مث کیوان نسترن در کل خیلی قشنگ بود واقعن حس خوبی بم داد خوندنش ممنونم ازتون موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • نسرین

    0

    اونموقع سنم خیلی کم بود که نوشتمش،واقعا خودم الآن جرئت خوندنش و ندارم،خیلی بهتر از این میتونست باشه،برام باعث افتخاره که دوستش داشتید🪴

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    افتضاح بود .اصلا نخونید طولانی و مسخره!کژال قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    0

    هیچ *** به بقیه دخترای بیمارستان که از قضا دکترم بودن نگاه نمی کرد همه عاشق یه پرستار پیزوری کا از نداری کلیه میفروشه میشن🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • Elham

    0

    هر کی از راه می رسید از دکتر و تاجر و وزیر وکیل عاشق دختره میشد خیلی چرت و از واقعیت به دور خوبه اپشن انچنانیم نداشت الان تو این دوره زمونه همه دنبال پول و مقامن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!