رمان دستهای تو تصمیمم بود
- به قلم نسرین
- ⏱️۱۶ ساعت و ۱۷ دقیقه
- 81.3K 👁
- 346 ❤️
- 184 💬
نگار،زنی تنها با زندگی پر از فراز و نشیب،در جدال با بیماری مادرش پا به بیمارستانی میگذارد که مردی قدرتمند در آن حکمرانی میکند،مردی که بعدها بهترین و بدترین اتفاقاتِ زندگیِ نگار را رقم خواهد زد.
چاره داشت لگدی به من میزد که با زبون خوش به اتاقش برم و تیپایی هم به سارا که زودتر شرش رو کم کنه.ولی حیف که این کارها به پرستیژش نمیخورد.
رو به سارا گفت:
_شما هم بفرمایید سرِ کارتون.
کیفم رو روی شونه ام جا به جا کردم و به سمت اتاقش رفتم.انگار برام هیچ راهِ چاره و دست آویزی نمونده بود.در رو پشت سرم بست.
—شما چی کار کردید؟
لحنش خیلی بوی توبیخ داشت،مثلِ برادری که مچ خواهرش رو در حال نخ دادن به پسر همسایه گرفته!
—من کار خاصی نکردم،فقط یکی از کلیه هام رو...
نتونستم حالا که دلم رو به دریا زده بودم حرفم رو ادامه بدم،چرا که صدای فریاد مانندش توی اتاق پیچید:
_چی؟
با دو سه قدم بلند خودش رو به من که نمیدونم چرا انقدر از واکنشش ترسیده بودم رسوند.
_شما چی کار کردید؟
—من برای عمل مادرم به پولش احتیاج داشتم.
—میتونستید از کسی کمک بخواهید.
کم کم عصبانیتش جای خودش رو به استیصال میداد.
—پنجاه ملیون پول عمل رو از کی میگرفتم؟
و لحن ترسیده ی من مثل همیشه به قدرت.
—یه آدم خیر،یه...
چقد این موضوع ناراحت کننده بود که دکتر تجلی رو هم اینطور کلافه کرده بود،حالا حقِ بیشتری به کیوان میدادم.
—من نمیخوام مادر به هیچ وجه چیزی بفهمه.
—ولی...
—اگه بفهمه خیلی از دستتون ناراحت میشم.
نگاهم کرد.
—شما،شما خانم قدرتمندی هستید و بسیار بسیار فداکار،اینهمه از خودگذشتگی واقعا ستودنیه،خوش به حال کسی که...
نفس عمیقی کشید.
—دوستش دارید.
متعجب نگاهش کردم.تلاقی نگاهش با نگاهم مثل وزیدن نسیمی گرم به چله های نحیف اقاقیا بود.
—بفرمایید مادرتون منتظر هستن.
به سمت در میرفتم که باز هم گفت:
_از حالا به بعد اگه به پول احتیاج داشتید به من بگید،من هستم.
برگشتم به سمتش.
—شما؟
—من کسی رو میشناسم که کمکتون میکنه.
—بله،ممنون.
و از اتاقش بیرون اومدم.هنوز اون نسیم گرم و غبار اقاقیا رو حس میکردم.
مادر منتظر نگاهم میکرد.
—اومدی،دیر کردی؟
—ببخشید دیگه،خوبی؟
نشستم روی صندلی کنار تختش،با عشق و دلتنگی نگاهش کردم،ای کاش میتونستم بهجای اون بمیرم،ای کاش.
—خوبم.
با همون لبخند نگاهم کرد.میفهمیدمش،دلتنگ بود و من چه بسا دلتنگ تر.
دستش رو بین دستهام گرفتم،آروم آروم نوازشش کردم.اگه میرفت،اگه از دستش میدادم،اون میرفت و چیزی از درد دلتنگی نمیفهمید و من،من بدون اون چه باید میکردم؟
—دوست داری برات قصه بگم؟
با مهر نگاهش میکردم.توی چشم های خمارش،چشم های خمارِ زیبا ولی ناامیدش.
گفت:
—میخوام نگاهت کنم.
با لحن آروم و شعر گونه ای گفتم:
_دوست دارم نگات کنم، تا که بی حال بشم،تو ازم دل ببری،منم اغفال بشم.
و آهسته خندیدم،فقط برای تلطیف فضا،وگرنه هیچ چیز تو این لحظه برای من درد آور تر از خندیدن نبود و مادر،نگاه بیمارش به من رنج میداد.
—رنگت پریده.
نفس عمیقی کشیدم.
—حتما موقع دورمه.
—خسته ای،بگو خاله همتا امشب بیاد پیشم.
—چه خسته ای،خاله همتا هم بیاد من دلم طاقت نمیگیره خونه بمونم.
باز هم لبخندی زد.دستش رو بالا آوردم و بوسیدم و روی چشم هام گذاشتم.کاش میتونستم انقدر گریه کنم و جیغ بزنم که از این حس خفگی کم بشه،اما حیف.
دکتر تجلی به همراه پرستار و انترنهایی که تحت نظارتش آموزش میدیدند وارد اتاق شد.
اصلا دلم نمیخواست فعلا باهاش رو در رو بشم،اما چاره ای نبود،اون یکی از پزشکان معالج مادر بود و باید وضعیتش رو چک میکرد.
با لبخند کمرنگی گفت:
_به به خانم شاکری قوی و سرحال،صبحتون بخیر.
فاطی
00چرت ترین رمان بود قهرو ناز کشیدن خیلی داشت حوصله ی آدمی میبرد از کلمه ی پارتی بازی خیلی استفاده شده بود نگار خودشو خیلی دست بالا گرفته بود در کل ممنون نویسنده
۱ ماه پیشآی سان
00خدا قوت رمان محتواش خوب بود و از این بهتر هم می توانستید پایانش رو جذاب کنید و با حرف بقیه که بعضی از شخصیت ها بلا تکلیف موندن موافق هستم
۲ ماه پیشفائزه
00حاجی تکلیف امیر و نسترن چی شد؟ اون کیوان چی شد؟ ولی رمانت خیلیی قشنگ بود خیلیی اهااا بعد اون سهیل گفت یکسری میکنه و .... تهدیدش می کرد چی شد؟
۲ ماه پیشاسما
00خیلی خفن بود دوسش داشتم :))))
۲ ماه پیشندا
00رمان قشنگی بود تا تهش خوندم ولی اخرش یهو تموم شد و اینکه بیشتر به قهر و آشتی گذاشت کاش
۳ ماه پیشفاطمه
00عالی بود خیلی قشنگ بود پیشنهاد میکنم ❤️
۳ ماه پیشfariba
00رمانتون بینظیر بود دستت طلا
۳ ماه پیشمینا جان
00جالب بود پایانشم بد نبود قابل درک بود ممنون که اینقدر فشنگ نوشتی
۳ ماه پیشبهار
00رمان قشنگی بود واقعا خیلی قشنگ بود ارزش وقتمو داشت خوندمش همینطور از ساها خیلی خوشم اومد چون هم غریتش زیاد بود هم اینکه خیلی قشنگ از عشقش مراقبت میکرد ولی باید تکلیف کیوان ترلان و نسترن وامیر مشخص می
۳ ماه پیشفاطمه
00قسمت اولش رو که خوندم به نظر خوب میاد ولی فعلا باید بقیش رو بخونم.....
۴ ماه پیشفرشته
30رمان قشنگی بود اما آخرش خیلی بد تموم شد ادامه دار بود قشنگ تر میشد مثلا نگارو ساها باهم ازدواج میکردن میرفتن یه بچه ایو به سرپرستی میگرفتن. ..اصلا تکلیف کیوان و ترلان چیشد؟تکلیف امیرو نسترن؟بی سرو ته
۴ ماه پیشزهرا
00عالی بود واقعا رمان قشنگی بود من خیلی دوس داشتم بینظیر بود دم نویسنده گرم خسته نباشی واقعا
۴ ماه پیشنسرین
10خیلی خوب بود فقط کاش ادامه داشت تابعداز ازدواج بدتموم شد
۴ ماه پیشمریم ناز
30رمان خوبی بود ولی خیلی بد تموم شد زیاد طولانی بود بعدش سرنوشت بعضی از شخصیت های رمان معلوم نشد عاشقانه هاش هم خیلی کم بود ولی در کل دوست داشتم ارزش خوندن داشت
۴ ماه پیش
عالیه
00واقعا از خوندنش لذت بردم . قدمتون روان بود .