رمان دود صورتی
- به قلم زینب 8288
- ⏱️۲ ساعت و ۴۷ دقیقه
- 85.6K 👁
- 221 ❤️
- 118 💬
آنا دختری که خانوادهاش رو جلوی چشمش از دست داده و شاهد مرگشون بوده... قاتل خانوادهاش به دنبال پیدا کردن آنای فراری میفته تا عتیقهای که فقط پدر آنا ازش با خبر بوده رو پیدا کنه... ولی روح آنا هم از جای عتیقه خبر نداره! این وسط کی دل آنا رو میبره؟ یه پسر مشکی پوش خسته و یا یه دکتر مهربون؟
وقتی میبینه قرار نیست حرفی بزنم از جاش بلند میشه و بیرون میره.
شاد از حالگیری که داشتم زبونم و برای کسایی که پشت شیشهی اتاق بازجویی بودن در میارم. آب دهنم به شیشه پاشیده شد.
اون طرف شیشه پیدا نبود ولی میتونستم تخمین بزنم که تا چه حد چندششون شده.
خودمم از صدای دهنم خندهام گرفته بود. سر خوش بودم، انگار توی حالت بدیم ولی فقط خودم میدونستم چه آشوبی درونم به پا شده!
کم چیزی نیست، اون دختر شاد و سرخوش که همیشه توی زندگیاش به باباش تکیه کرده یهو تمام خانوادهاش و جلوی چشماش قتل عام کنن و به فاصلهی پنج ماه خودش قاتل بشه! اوه فکر نکنم این روحیهی دیوانهوار چیز غیر قابل پیشبینیی بوده باشه!
دوباره مرد برگشت، احتمالا رفته بود مشورت بگیره که چی بگه! دوباره پرستیژ مزخرف و خندهدارش رو گرفت و گفت:
- اونجا چه اتفاقی افتاد آنا؟!
سری تکون دادم و بلند بلند و سرخوش گفتم:
- اوه عزیزم خیلی وقته کسی من و آنا صدا نزده! تقریبا سالها، من فقط یه دختر ترسناک صورتی رنگم! همه صدام میزنن دختر صورتی!
از پر حرفی های بی سر و تهام کلافهاس، از چهرهاش بیحوصلگی میباره.
با ورود مردی از جاش بلند میشه و بیرون میره. نگاهم و از کفشای مارک و مشکی رنگ رسمی مرد میگیرم. بر خلاف همشون لباس پلیس نپوشیده.
غرور ته نگاهش من و به ستوه میاره. مگه خرم که نفهمم مافوقشونه؟
خب وقت فیلم بازی کردنه پسرا!
قبل از اینکه دهن باز کنه کلافه میگم:
- تو رو خدا یکی به من بگه اینجا چه خبره؟ مگه بانک زدم که دارین اینطوری رفتار میکنین؟ من هیچی یادم نیست!
بانک که نزدم ولی آدم کشتم، این و خوب میدونم!
مرد سری تکون داد و درحالی که مینشست:
- میدونم چیزی یادت نیست، ولی باید بگی چرا از یتیمخونه فرار کردی؟!
و این یعنی آشپز کارش و به خوبی انجام داده! کلافه و مثلا مظلوم گفتم:
- من از مدیر یتیمخونه و اون آشپز چاقالش اصلا خوشم نمیاومد، بچهها اذیتم میکردن!
با صدای بمش چشمهام و ناخودآگاه به چشماش دوختم:
- هدفت چی بود از فرار؟ مثلا با فرار میخواستی کجا بری؟
سرم و پایین انداختم و با صدای خستهای گفتم:
- نمیدونم، نمیدونم با کدوم عقلی فرار کردم!
نگاه بیحال و بی حسی بهم انداخت و گفت:
- تو موقعی که تا خرخره قرص خورده بودی، یه نفر و کشتی!
با وحشت شیهه کشیدم و به ظاهر نیمه بیهوش شدم! نمیدونی چهقدر سخته وقتی خندهات میاد خودت و به غش کردن بزنی!
اوه واقعا خیلی پلیس بی امکاناته! باورتون میشه دستبند صورتی نداشتن و من و با همون دستبندهای نقرهای به تیمارستان منتقل کردن؟!
راستی یادم رفت بگم، اون شوک های مغزیی که به خودم میدادم کمی پاسخگو بودن و به نظر دکتر پزشک قانونی من و دیوونه کرده بودن!
اصلا نمیتونم بگم تا چه حد سخت بود که اصلا قرص اکس های صورتی رنگ و دوست داشتنیام رو بهم نمیدادن!
بالاخره بعد از چند دقیقه که از سکونتم توی اتاق سفید و خالی چندشی که مطمئنم مال تیمارستان بود گذشت؛ یه دکتر جنتلمن وارد شد!
طبق نقشه به اندازهی کافی بچه مثبت بود که بشه مخش و زد! میدونی من پلید نیستم، فقط به اندازهی کافی زجر کشیدم تا بتونم انتقام بگیرم!
کنارم روی تخت نشست و کمی که گذشت گفت:
- من مارتینام، مارتین لوک؛ از آشنایی باهاتون خوشبختم خانم مدسون!
توی دلم به نفهمیاش قهقه زدم، میدونم عزیزم قبل از اینکه از یتیم خونه فرار کنم راجع به تو و تیمارستانت تحقیق کردم!
سرم و کج کردم، لبخند جذاب خودم که طلایی ته حلقم و به نمایش میذاشت زدم و گفتم:
- میدونستی من ایرانیام؟
ابروهای گرهاش اصلا از خودمونی حرف زدنم کم نکرد؛ خودم و برای رفتاری سرد آماده کرده بودم.
سری تکون داد و درحالی که هوفی میکشید گفت:
- بله توی پروندهاتون نوشته شده.
لبخندم و شلتر کردم و در حالی که لپ و لبم داشتن پاره میشدن گفتم:
- به درک!
خودم و روی تخت پهن کردم و از روی تخت هولش دادم تا سریعتر بره، به این سرعت نباید نقشهام و آغاز میکردم!
از روی تخت بلند شد ولی بیرون نرفت. اه برو گمشو دیگه، حوصلهات و ندارمم!
باز هم از رو نرفت و گفت:
- امیدوارم برای درمان همکاری کنید خانم مدسون؛ روز خوش!
ییه ییه، روز خوش؛ برو بمیر بابا!
بار دیگه نقشه رو مرور میکنم و دوباره و دوباره و دوباره...
اتقدر نقشهی کثیفم و مرور میکنم تا بالاخره خوابم میبره...
باور کن نمیدونی چقدر از بچه مثبتایی مثل مارتین بدم میاد! حیف و صد حیف باید دلش و ببرم!
از روی تخت پایی پریدم که در باز شد و دکتر لوک وارد شد! سوتی زدم که در حالی که یه جعبه و یه لیوان آب به دست داشت وارد شد.
لامصب خیلی خوشتیپ کرده بود؛ جیگر کی بودی تو جذاااب؟! سه تا قرص به سمتم گرفت؛ لیوان آب رو به دستم داد و گفت:
- اینا رو بخور.
به سختی همزمان سه تا قرص رو توی دهنم نگه داشتم تا پایین نرن، قرصا بدتر دیوونهام میکردن.
درحالی که با خودکار استایلیشاش داشت توی کاغذ روی تخته شاسیاش چیزی مینوشت گفت:
- اوضاعت زیاد حاد نیست آنا، زود خوب میشی!
لبخند دلگرم کنندهای زد، بیرون رفت و در اتاق رو قفل کرد. درحالی که بلند قهقه میزدم به لبخند دلگرم کنندهاش فکر کردم، لامصب جذاب!
یه دختر کوچولوی تنها و عجیب غریب که داشت از ترس نفس نفس میزد. مردای سیاه پوش و اسلحه به دست، خانوادهاش و قتل عام کردن! روی برادر کوچولوش اسید ریختن، سر پدرش و بریدن و به مادرش مواد تزریق کردن تا اوردوز کنه!
محدثه
00من رمانای زیادی خودندم خودمم تو روبیکا دوتا رمان نوشتم ولی نمیدونم چرا حس خوبی به این رمان ندارم من رمانی که اهرش خوش نباشه نمیخونم بعد از یه طرف حس میکنم رمان و قبلا خوندم😂😂
۳ هفته پیشغریبه
00رمان جالبی بود ولی آخرش می تونست طولانی تر و بهتر تموم شه با تشکر از نویسنده
۲ ماه پیشزهرا
00رمانش عالی بود مرسی
۲ ماه پیشNajme
00ایده اش بینظیره
۲ ماه پیشدنیز
00عالی عالی
۲ ماه پیشدانیلا
23با احترام به نویسنده؛ باید بگم که من خوشم نیومد. آنا شخصیت از خود راضی و کسل کننده ای داشت و کلا با خودش درگیر بود
۳ ماه پیشپونه
10به نظرم با توجه به ژانرش خیلی هم عالی بود واقعا خوب بود
۳ ماه پیشفرشته
11با احترام به نویسنده اصلا دوستش نداشتم و ارزش خوندن نداره دختره خود درگیری داره انگار
۴ ماه پیشفرشته
20به نظرم رمان جالبی نیست چون خیلی با خودش در گیره کلا نمیفهممش رمان باید آدم رو جذب کنه به ادامه دادن و خوندنش ولی این رمان منو جذبم نکرد
۴ ماه پیشR.s
00یه سوال ذهنم درگیر کرد جیکوب بابای واقعی آنتونی بعد چطور عمه آنتونی با جیکوب ازدواح کرد؟؟؟؟یا عمه آنتونی منظورش خواهر پدرخوانده تش؟
۴ ماه پیشحانی
20خیلی بد بود خیلی بد بود حیف زمانی و گذاشتم.داستان داغون .متن داغون انگار نویسنده پرش افکار داره داستانش تیک داشت
۵ ماه پیشواییییی خیلی خوب بود
02خیلی دوسش داشتمممم
۵ ماه پیش:)
00موضوعش متفاوت بود و عالی👍
۶ ماه پیشهستی
00خوب بود ولی بنظرم به جزئیات بیشتری نیاز داشت اما موضوع خاصی داشت
۷ ماه پیش
سارینا
00عالیییی بود