دوست داشتی؟
رمان در انتظار چیست؟ اثر بهنام رستاقی

رمان در انتظار چیست؟

  • زبان فارسی
  • 68K 👁
  • 46 ❤️
  • 82 💬

خلاصه رمان تراژدی در انتظار چیست؟

نگار دختری با گذشته‎ی رمزآلود و دردناک است که سعی می‎کند نفس بکشد و زندگی کند. روزی در دانشگاه یک دانشجوی مرموز و جدید می‎آید که از قضا دلباخته‎ی نگار می‎شود؛ اما نگار علاقه‎ای به ازدواج ندارد و از او به دلایلی فرار می‎کند. او که در خانه شرایط سخت و دشواری دارد، در انتظار روزنه‎ای از امید نشسته است و آیا به امید می‎رسد؟ درحالی ‎که از ناامیدی شدید رنج می‎برَد، با اتفاق عجیبی مسیر زندگی‎اش عوض می‎شود و در راهی بی‎بازگشت قدم می‎گذارد… .

قسمتی از متن رمان در انتظار چیست؟

تماس را قطع کرد. چهارسال پیش را که بر اثر دعواها و مشاجره‌ها به خانه‌ی پدرش عزیمت کرده بود به یاد آورد؛ هجده‎سال بیش نداشت و دختری تنها و گوشه‌گیر بود. نامادری‌اش که زیبا نام داشت، زنی بدخو و دیوسرشت بود؛ زنی با موهای خرمایی و چشم‌های زاغ. اندام کشیده و باریکی داشت؛ گونه‌هایش گودافتاده بود و لب‌هایش متناسب و سرخ. ابروهای کمانی‎شکل و بینی متناسب. اتاقی را برایش آماده کرده بودند؛ خانه‎شان ویلایی بود، با یک حیاط بزرگ که استخری دایره‌ای‎شکل در میان باغ جای گرفته بود. فضای سرسبز حیاط برعکس درونش بود؛ ظاهری آراسته و زیبا، اما دیوارهای آن‎جا غم‌ها و اندوه‌های فراوانی را شاهد بودند؛ جنایاتی که شاید برایمان امری عادی باشد؛ لکن بسیار دردآور و غم‌انگیز است.
اتاق پدرش و نامادری‌اش در طبقه‌ی دوم قرار داشت که با راه‌پله‌ای چوبی به آن متصل می‌شد. آشپزخانه‌ای بزرگ در طبقه‌ی اول قرار داشت و پذیرایی دل‌باز که با مبل‌های گران‌قیمت و سلطنتی آراسته‌شده بود به چشم می‌خورد. دیوارها قرمزرنگ بودند و وسایل خانه با آن ست شده بود. اتاق نگار طبقه‌ی پایین میان آشپزخانه و سرویس بهداشتی قرار داشت؛ اتاقی کوچک و نمور که از دیوارهایش غم زبانه می‌کشید. تخت یک‌نفره‌ی کوچکی درونش به چشم می‌خورد و میز عسلی کوچک‌تری در کنارش که یک چراغ‌خواب رویش قرار داشت. کمدی ساده و چوبی که قدیمی‎بودنش هویدا بود، در گوشه‌ی اتاق قرار داشت. صبح‌ها از خواب برمی‌خیزید و همچون خدمتکاری کار می‌کرد. به حرف‌های زیبا گوش می‌داد و تحقیرهایش را به جان می‌خرید. آن روز اولین صبحی بود که در آن خانه چشم باز کرد، اندیشه‌ها و تصویرها او را رها نمی‌کردند؛ ولی این خیال که دیگر پیش پدرش است و کسی ناراحتش نمی‌کند کمی او را آرام می‌کرد. لبخند پهنی روی صورتش تزئین کرد و از تخت برخاست. دستی به سر و رویش کشید و به بیرون آمد. پدرش در آشپزخانه پشت میز نشسته و مشغول صبحانه‎خوردن بود و زیبا نیز درحال نشستن پشت میز. نگار با دیدن پدرش لبخندی زد و با خوش‌رویی گفت:
- سلام، صبحتون به خیر.
پدرش خنده‌ی بلندی کرد و میان لقمه‎برداشتنش گفت:
-سلام دختر گلم، صبح تو هم به خیر عزیزم.
زیبا لبخندی مصنوعی روی صورتش نشاند و با خوش‌رویی گفت:
- سلام نگار جان، برو دست و صورتت رو بشور بیا صبحونه‌ت حاضره.
نگار با لبخند زیبایی سرش را چندبار تکان داد و به دستشویی رفت، دست و صورتش را شست و بعد از خشک‌کردنش به آشپزخانه رفت و پشت میز نشست. زیبا از جایش بلند شد و برایش لیوانی چای آورد، چای تازه دمی که عطر صبح‎گاهی را می‌داد؛ عطر شروع و عطر طلوع. رنگ قرمز مایل به قهوه‌ای چای چشمان نگار را پر کرد، برای خودش لقمه‌ای گرفت و خطاب به زیبا گفت:
-مرسی ممنون.
- خواهش می‌کنم عزیزم!
زیبا رویش را به طرف پدر نگار کشاند و گفت:
- امروز ساعت چند برمی‌گردی شهریار؟
شهریار تأملی کرد و گفت:
- نمی‌دونم عزیزم، فکر کنم تا شب کار داشته باشم.
نگار دلش گرفت؛ یاد آن روزهایی افتاد که جای این زن مادر خودش پشت میز نشسته بود. هرچند هیچ‌گاه دهانشان به عطر «عزیزم» معطر نمی‌شد؛ لکن فضای صمیمی و دوست‎داشنی کنار نمی‌رفت.
- باشه عزیزم، پس ما منتظریم.
شهریار سرش را جنباند و به نگار خیره شد:
- تو امروز جایی نمیری دخترم؟ پولی چیزی نیاز نداری بهت بدم؟
نگار سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:
- نه بابا، مرسی.
شهریار از جایش برخاست و پس از بوسیدن گونه‌ی همسرش و دخترش خداحافظی کرد و خانه را ترک کرد.
هنوز لحظه‌ای از رفتن شهریار نمی‌گذشت که زیبا نگاهی به بیرون آشپزخانه انداخت و با افاده‌ای خاص از پشت میز برخاست و همان‌طور که به بیرون می‌رفت با لحن تحقیرآمیزی نگار را خطاب قرار داد و گفت:
- صبحونه‌ت که تموم شد ظرفا رو بشور، این‎جا اومدی حداقل یه فایده‌ای داشته باش پرنسس خانوم!
نگار لقمه در دهانش ماند، چشم‌هایش بهت و ناباوری را نمایانگر بود؛ با خود می‌گفت «او چه‎گونه در لحظه‌ای رنگ عوض کرده است؟ به‌راستی چه‎گونه آن‌قدر بازیگر خوبی بود که رفتار خوبش را باور کرده بودم؟» و او نمی‌دانست که مردم چه‎قدر به تظاهر و دورویی عادت کرده‌اند؛ به اینکه در روبرویت دوستت باشند و در پشت سرت دشمن! آری تظاهر جزئی از فرهنگ غنیمان شده است؛ همان فرهنگ آریایی که با غرور از آن دم می‌زنیم. نگار صورتش را در خود جمع کرد، درد را حس کرد؛ اما دم نزد و از جای برخاست. میز را با تأمل جمع کرد و بعد ظرف‌ها را شست. بعد از اتمام کارش به طرف پذیرایی حرکت کرد. زیبا روی مبل لم داده بود و پایش را روی پا انداخته بود. نگار را دید که در حال بازگشت به اتاقش است. صدایش کرد؛ صدایی که خدشه به اعصاب نگار می‌انداخت:
- کارت تموم شد؟ هوی با توام!
سرجایش خشک شد و با تردید به عقب برگشت، به صورت عادی و مغرور زیبا خیره ماند و لحظه‌ای بعد گفت:
-آره تموم شد.
- خب حالا بهتره بری اتاق‌های بالا رو مرتب کنی. می‎دونی چیه؟ بابات دیشب یه کم شیطونی کرده منم وقت نکردم تمیزکاری کنم، حالا که قراره این‎جا بمونی بهتره یه کمم توی کارا بهم کمک کنی.
نگار چشم‌هایش را با خشم بست؛ خشم بود که در شریان‌های قلب و عروقش جریان داشت؛ اما دم نزد، او یاد گرفته بود که باید سکوت کند؛ او از جنس سکوت بود و نمی‌توانست حرفی بزند؛ نمی‌توانست زندگی کند، نمی‌توانست آرام بگیرد. جهنم را با چشم دیده بود، آتش‎گرفتن را آموخته بود. حرفی نزد و به تکان‎دادن سر اکتفا کرد. با قدم‌های سست به طرف راه‌پله‌ی چوبی حرکت نمود و از آن بالا رفت. کف پاهایش روی تخته‌چوب‌ها می‌نشست و گام برداشته می‌شد. به اتاق پدرش رفت؛ حسابی به هم ریخته بود، تخت چندنفره‌ای که در وسط اتاق قرار داشت از همه جای اتاق کثیف‌تر بود. ملافه‌ی سفیدرنگ را از روی تخت برداشت. بوی بدی که از آن پخش می‌شد باعث شد حس بویایی‌اش لطمه بخورد. با دست جلوی بینی‌اش را گرفت و ملافه را به گوشه‌ای انداخت. اتاق بسیار کثیف بود؛ لباس‌های زیر و راحتی گوشه‌ای تلنبار شده بودند. نگار چشم‌هایش را بست و فکش را منقبض کرد، احساس حقارت و بدبختی می‌کرد؛ حسی که تمام وجودش را به سخره گرفت بود. درد را با تمام تار و پودش حس می‌کرد، تصاویر به ذهنش هجوم می‎آوردند و حال او را بدتر می‌کردند. به‌سرعت به طرف پنجره‌ای که سمت راستش قرار داشت دوید و آن را باز کرد، سرش را به بیرون کشاند و محتویات معده‎اش را از پنجره به بیرون ریخت. چشم‌هایش از اشک لبریز شده بودند و رنگ از رخسارش پریده بود. دستی به دهانش کشید و به دیوار تکیه داد و آرام چشم‌هایش را بست، سعی کرد تا تصاویر را پاک کند. کاش پاکنی داشت تا می‌توانست زندگی‌اش را پاک کند و از نو بسازد! لحظه‌ای بعد با اکراه به طرف لباس‌ها رفت و آن‌ها را نیز کنار ملافه انداخت. اتاق را تمیز کرد و دستی به تخت خوابشان کشید. بعد لباس‌ها و ملافه‌ی چرکی را برداشت و به آشپزخانه بازگشت و آن‌ها را به ماشین لباسشویی سپرد. زیبا که پوزخند کریهی روی لب داشت، به آشپزخانه آمد و با لحن تحقیرآمیزش گفت:
- ببخشید نگار جونا! ولی خب این‌جوری سرتم گرم میشه دیگه نیاز نیست عین مونگولا بشینی به دیوار نگاه کنی. اتاق رو تمیز کردی دیگه؟
نگار نگاه غمبارش را به سمتش کشید و سرش را تکان داد. چشم‌هایش نوید بارش را می‌دادند. او دختری هجده‌ساله بود و توانی برای مقاومت نداشت، بغض به گلویش چنگ می‌انداخت و سیل از چشم‌هایش جاری شد و از پیش چشم‌های خشمگین و حیران زیبا دوان‌دوان آشپزخانه را ترک کرد و خود را داخل اتاق انداخت. زیبا پشت سرش به راه افتاد؛ اما نگار در را محکم به هم کوباند و کلید را در قفل چرخاند. صدای گریه‌ها و هق‌هق‌های نگار سکوت خانه را می‌شکست. زیبا چندباری به در کوبید و با لحن پرخاشگرانه‌ای فریاد می‌کشید:
- آهای! کجا رفتی دختره‎ی پررو؟ می‌خوای از زیر کار در بری، ‌ها؟ فکر کردی نمی‌دونم چرا مامانت تو رو فرستاده این‎جا؟ می‌خوای بیای زندگیمون رو زهر کنی، آره؟ کورخوندی دختره‎ی کثافت! الکی هم واسه من آب‌غوره نگیر، فکر کردی نمی‌دونم چه کثافتی هستی؟
نگار اشک می‌ریخت و هق‌هق می‌کرد، سرش را به در تکیه داده بود و چشم‌هایش را بسته بود، بینی‌اش آبریزش کرده و دهانش باز مانده بود و توان سخن‎گفتن نداشت. لحظه‌ای بعد دادها و سر و صداهای زیبا خوابید و هق‌هق‌های نگار بی‌صدا شد. روی تخت دراز کشید و با بهت به روبرویش خیره شد. میان گریه‌هایش گاهی می‌خندید و مردمک چشم‌هایش لرزش خاصی پیدا کرده بودند، پوست کنار ناخنش را به دندان گرفت و جوید. زانوهایش را در آغوش کشید و بی‌محابا سرش را روی زانوانش گذاشت و چشم‌هایش را بست و به فکر فرو رفت؛ خاطره‌هایش جان گرفته بودند، با شک و ترس چشم‌هایش را باز کرد و اطراف را از نظر گذراند و ترس را به جان بخشید.
با به یادآوردن آن روزهای سخت نفسش را در سینه حبس کرد و موبایلش را روی تخت انداخت. با قدم‌های آهسته به طرف در گام نهاد و کلید را در قفل چرخاند و بی‌توجه به گذشته خود را روی تخت رها کرد و به خواب فرو رفت.
فردای آن روز صبح زود از خواب بیدار شد؛ دستش را به چشم‌هایش مالاند و از تخت برخاست، شکمش خالی بود و درد زیادی می‌کرد. احساس گرسنگی او را از پای درآورده بود. با قدم‌های سست به طرف در رفت و در را باز نمود و بعد به آشپزخانه رفت. طبق هرروز صبح مادر و ناپدری‌اش خانه نبودند و به سرکار رفته بودند. نگاهی به قابلمه‌ی نیمه‌پر غذای دیشب انداخت؛ هنوز نیمی از زرشک‌پلوی شام باقی مانده بود. زیر گاز را روشن کرد و بعد به دستشویی رفت و بعد از شستن دست و صورتش مشغول خوردن غذایش شد. امروز باید به دانشگاه می‌رفت، کلاس‌هایش را چند وقتی بود پشت گوش انداخته بود و اکنون وقت مناسبی بود تا بازگردد و از درس‌هایش عقب نماند. بعد از خوردن غذایش به اتاق بازگشت و لباس‌هایش را پوشید؛ همان لباس‌های دیروز را. و بعد راهی دانشگاه شد. بعد از حدود یک ساعت به دانشگاه رسید و از تاکسی پیاده شد. احساساتش به هم خورده بودند و حس ناامیدی همیشگی‌اش با گذشته‌ی دردناکش دست به یقه شده بود.
از حیاط سرسبز دانشگاه عبور کرد، دخترپسرهایی را دید که به روی نیمکت کنار همدیگر نشسته‌اند و مشغول خوش‎گذارنی هستند. با نفرت چشم‌هایش را از آن‌ها می‌گرفت و افکار درهمش را التیام می‌بخشید. ذهنش را به کار می‌گرفت تا فکر نکند، تا نیندیشد، تا از هرچه بدبختی است فرار کند. فضای آموزشی را که می‌دید، گاهی از این همه نابه‎هنجاری‌ها و بدبختی‌ها اوقش می‌گرفت. یاد دوستش افتاد که پارسال همین موقع خودکشی کرده بود؛ تنها دوستی بود که نگار آن‌قدر با او راحت بود و گاهی رازهای سربسته را پیش هم بازمی‌نمودند. دخترک زیبارویی بود، با ابروان کشیده و چشم‌های درشت خاکستری‌رنگ، اندام زیبایی داشت و لب‌های سرخ و آتشینی داشت، صورت محزون و مظلومش بسیار دل‌نشین بود، موهای بلندش تا کمرش می‌رسید و قهوه‌ای‌رنگ بود.
مادرش را ازدست داده بود و با پدرش تنها زندگی می‌کرد. نامش ستاره بود و مانند ستاره می‌درخشید. روزی که خبر خودکشی‌اش را آوردند، تنها نگار بود که مانند ابر بهار می‌گریست. داستان ستاره این‌چنین بود که روزی برای کلاس‌های خصوصی به خانه‌ی استادشان رفته بود. سخت گرفتار بود و واحدی را پاس نکرده بود. برای آخرین‎بار از استاد خواهش کرد که یک نمره هم که شده است به او بدهد تا بتواند به درس‎خواندش ادامه دهد. التماس کرد که پدرش نمی‌تواند مخارج دانشگاه را بدهد و مجبور است که لطف کند تا این درس را نیفتد؛ اما استاد از او درخواست بی‌شرمانه‌ای کرد. دخترک ناچار بود، نمی‌دانست باید چه بگوید و چه برخوردی کند، ترس و ناامیدی گلویش را می‌فشرد و غم را در شریان‌های خونش حس می‌کرد. باید چه بکند؟ قبول‎کردن این خفت به چه می‌انجامد؟ تردید در نگاهش موج می‌زد؛ اما در آخر این غم به پایان خودش نزدیک بود؛ پایانی که غم را به اندوه و بی‌عفتی می‌رساند.
این درد و افسردگی در وجود ستاره نشسته بود؛ دردی که تمام وجدانش را به لرزه می‌انداخت. به‌راستی چرا پذیرفت؟ شاید به‌خاطر خودش و شاید به‌خاطر پدر پیر و مریضش.
روزها گذشت و استاد دوباره درخواست نمود؛ اما ستاره دیگر حاضر به پذیرفتن نبود و خود را از این ‌بار سنگین رها نمود؛ اما استاد بی‌شرم به او عکس‌هایی را نشان داد؛ عکس‌هایی که روح ستاره را به زنجیر می‌کشید. ستاره نپذیرفت و آن شب خود را به دار سپرد و درست فردای آن روز خبر مرگ ستاره به نگار رسید. نگار افسرده و پژمرده‌تر از هرروز دیگر گریست و او را هیچ‌گاه فراموش نکرد. ستاره به آسمان پیوست و در سیاهی شب گم شد.
شاید صدها ستاره در بینمان زندگی می‌کنند که ما بی‌خبریم! شاید همکلاسیمان ستاره باشد، شاید دوست نزدیکمان ستاره باشد؛ و این‎چنین بود که ستاره‌ها به آسمان پیوستند و گم شدند. نگار وارد کلاس شد، هنوز استاد نیامده بود و کلاس مملو از جمعیت بود. دیوارهای کلاس گاهی سفید یکدست بود و گاهی چرکین و کثیف، گاهی بی هیچ نشانه‌ی فقر فرهنگی بود و گاه نیز همراه با یادگاری و تاریخ ثبتش. یک سطل آشغال سفیدرنگ نزدیک تخته‌سیاه قرار داشت که خالی‌ترین نقطه‌ی کلاس بود، حتی از مغزهای دانشجویان نیز خالی‌تر. نگار به روی نیمکت یک‎نفره‎اش نشست، سمت راستش نرگس نشسته بود و سمت چپش نسرین. با هم سلام کردند و به هم دست دادند. نرگس لبخند پهنی روی لب‌های رژزده‌اش نشاند و گفت:
- وای! تو بالاخره اومدی دختر خوب؟ می‌خوای جزوه بهت قرض بدم یا می‌خوای از پسرا بگیری، ها؟
نگار نگاه بی‌تفاوتی به او انداخت و گفت:
- نیازی به جزوه ندارم، خودم این چندروز درسا رو خوندم.
نسرین: ماشالله خانوم زرنگ، پس بیکار نشستی توی خونه.
- نه بیکار نبودم.
نرگس نگاهش را به تخته‌سیاه دوخت و گفت:
- امروز بالینی داریم.
نگار همان‌طور بی‌تفاوت گفت:
- می‌دونم.
- باشه بابا فهمیدیم درس‎خونی! آخ من این‌قدر از این استادش بدم میاد نگار، با اینکه از همه بیشتر بهمون درس میده؛ ولی خیلی خشک و رسمیه، سرم سر کلاس این می‎پوکه.
- جای این حرفا از حرفاش و درساش یه چیزی یاد بگیر، این تنها استادیه که واقعاً دلسوزه.
دقیقه‌ای بعد در کلاس باز شد، سرها همه به طرف در چرخید، پچ‌پچ‌ها سر گرفته بود و هریک با نگاهی خاص به او خیره شده بودند. پسری که به‌تازگی به دانشگاه آمده بود و حاشیه‌های زیادی را پیدا کرده بود، با قدم‌های آهسته و لبخند پهنی بر لب وارد کلاس شد و مشغول سلام و احوال‌پرسی با دیگران شد. نامش ارسلان بود؛ پسری با صورتی کشیده و زیبا، چشمان مشکی‌رنگش روی قاب صورتش خودنمایی می‌کرد، ابروهای کشیده و صافی داشت و لب‌های متناسب و بینی گوشتی. موهای حالت دار و لَختش به سیاهی شب بود. او از خانواده‌ای بافرهنگ و اصیل بود؛ پدرش سردبیر روزنامه بود و مادرش حقوق خوانده؛ بیست‌وشش سال داشت و دانشجوی رشته‌ی روانشناسی بود.
نرگس با دیدن ارسلان لبخند پهنی زد و زیر گوش نگار زمزمه کرد:
- ببینش تو رو خدا! این همونیه که بهت گفتما، تازه‌کاره.
نگار با صدای ضعیف و سست‌عنصر خود گفت:
- باشه بابا دیدمش.
دقیقه‌ای بعد استاد وارد کلاس شد و همه به احترامش از جای برخاستند؛ موهایش را در راه آموزش سپید کرده بود، سپیدی موهایش مانند برف یخ‎بسته‌ای بود که سرما را به دل می‌افکند. او که سال‌ها در راه پرورش و آموزش عمر تلف کرده بود، با حقوق نه‌چندان زیاد به سختی زندگی می‌گذراند؛ اما هیچ‌گاه از شغلش کناره نگرفت. درس آغاز شد و استاد شروع به تدریس نمود، شاید حقیقت این باشد کمتر کسی به حرف‌های باارزش استاد توجه می‌کرد و کمتر کسی بغض صدایش را حس می‌نمود.
بعد از اتمام کلاس‌های آن روز، نگار به همراه دوستان صمیمی‌اش از دانشگاه خارج شد. در کوچه‌های یخ‌بسته‌ی شهر قدم می‌زدند و حرف می‌زدند، نگار کوله‌اش را در آغوش کشیده بود و چانه‌اش را رویش نهاده بود و با قدم‌های نامنظم گام می‌نهاد.
نرگس: بچه‌ها امروز چه‎قدر خسته شدیم خدایی، من که هیچی از بالینی نفهمیدم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در انتظار چیست؟
  • پانیذ

    0

    میشه دیگه رمان ننویسید انگار نویسنده در عمرش یه صفحه انشا هم ننوشته!!!!! از اول تا اخر رمان هم از لحاظ دستوری پر از اشتباه هم جمله بندیهاش و بی نظمیش در موضوعات انگار فقط جمله ها رو با چشم بسته کنار هم قرار داده از ۱۰ بهش ۱ می دم👎👎👎👎👎👎👎👎👎👎👎👎👎

    ۲ ماه پیش
  • فریناز

    0

    قشنگ بود.اخرش تلخ ودردناک. نویسنده رمان درباره خیلی چیز ها صحبت،هشدار و راهنمایی کرده بودولیکن بستر بسیار توضیح داده بود. وبیشتر خواننده ها حوصله خوندن تمامی متن رو نداشتن ورد میکننن .بشخصه من چندین پارت رو رد کردم.رمان جالبی بود من از۱۰بهش۵/۵میدم.ممنون از وقت وتلاشی که نویسنده برای نوشتن ان گذاشته.

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    2

    رمان خوبی بود ولی من در پارت اول ولش کردم😅

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    0

    رمان قشنگی بود اما یه جاهایی نویسنده میتونست درد های جامعه رو کوتاه تر و خلاصه تر بیان کنه تا حوصله خواننده سر نره اما در کل رمان خوبی بود ارزش خوندن داره

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم

    0

    نویسنده یک قسمت هایی بیش از حد توضیح داده و یه قسمت هایی اصلا توضیح نداده و معلوم نیست چی شد.

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم

    1

    سلام رمان جالبی نبود نویسنده فقط داره اعتقاداتشو در قالب رمان بیان میکنه که به نظر من خیلی از این نظرات درست نیست و فقط سیاه نمایی است.

    ۱۲ ماه پیش
  • آرزو

    9

    سلام میشه خواهش کنم چند تا رمان خوب بهم معرفی کنید ممنون میشم.

    ۵ سال پیش
  • HAMRAZم

    0

    هیچ کسان پادشاه _یاسمین

    ۱ سال پیش
  • ستی

    0

    رمان قشنگی بود ممنونم از آقای رستاقی بسیار کامل اما نمیدونم چرا آخرش اینقدر بد تموم شد ینی چی که تو روستا وارد شدن بعد تموم یه سوال هم دارم آیا این رمان جلد دوم داره که این جلدش پایانی نداشت.والسلام.

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    ممنون از نویسنده . من نپسندیدم ، خسته کننده و زیادی خیالی ...

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    خیلی دردناک بود اخرش😕💔🖐🏻ولی واقعا افرین به هوشت این طور قشنگ و ادبی بنویسیش موفق مشی ادامه بدع🙂♥

    ۳ سال پیش
  • مهران

    2

    خاک تو سر بعضی هاتون یارو گفته زیر ۱۶ نخونه بعد شما رفتین خوندین منم خوندم رمان خوبی بود ۱۳ ساله از اصفهان

    ۴ سال پیش
  • Nameless

    0

    فانتزی ای بسیار واقع گرایانه باید بگم که بعداز خوندن ده ها رمان حول این موضوعات،تازه به درکی از دردناک بودن این رفتار ورسیدن به این ترس که بچه هاو نوجوونا به این درد دچارنشدن،رسیدم

    ۳ سال پیش
  • Zeynab

    0

    تا این لحظه رمان های زیادی خوندم و این اولین رمانم بود که بعد از تموم کردن و دوباره خوندن خلاصه اول رمان، متوجه شدم کاملا منطبق با رمانه برخلاف اکثریت رمان ها و دقیقا خلاصه و مقدمه طور گفته همه چیزو

    ۳ سال پیش
  • م

    1

    من تا قسمت هشت خوندم فعلا اومدم یه چیزی به خواننده بگم عزیزم فکر نمیکنی زیاد و طولانی توضیح دادی یه خورده آدمو کلافه میکنه درسته درد جامعه رو توضیح داده ولی دیگه خیلی طولانیه

    ۳ سال پیش
  • فائزه

    1

    خیلی خیلی رمان خوبی بود من تا حالا بیش از 500تا رمان خواندم ومیخوام بگم جزو بهترین هایی بود که خوندم چون همینجور که تخیلی بود همونقدر واقعیت جامعه بود و تاثیر گذار امیدوارم خواننده عاقل زیاد داشته باش

    ۳ سال پیش
  • یاسمن

    0

    سلام واقعا ممنون: از رمان خوب و عالیتون رمانتون بسیار آموزنده بود وخوب حس ها رو به آدم انتقال میداد منتظر رمان بعدی تون هستم موفق باشید

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!