رمان ببین دوستدارم
- به قلم محیا داودی
- ⏱️۵ ساعت و ۲۲ دقیقه
- 73.5K 👁
- 171 ❤️
- 186 💬
داستان در مورد زندگی پسری به اسم سام و دختری به اسم نیکاست دوعاشق که بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات زیادی به همدیگه میرسن اما اتفاقاتی میفته که زندگیشون از هم میپاشه باید دید سرنوشت این دو نفر چی میشه راهی برای بازگشت هست؟ نیکا سام رو میبخشه یا نه؟
نمی دونستم باید جای خالیم رو کنارش پر می کردم یا از اونجا می رفتم
تصمیم گرفتم که برم.شاید الآن هر دومون به تنهایی نیاز داشتیم،در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم،هوا کم کم داشت تاریک می شد،گیج شده بودم!نمی دونستم توی این غروب پاییزی مقصدم کجاست فقط می خواستم برم...
ســام
زل زده بود بهم، نمی دونم چرا اما نگاهش بدجوری روم سنگینی می کرد و من تحمل این نگاه رو نداشتم.همزمان با این که دستی توی موهام کشیدم سرم رو برگردوندم تانبینمش،باد هم وزیدن گرفته بود و عجب غروبی شده بود...
بعد از چند دقیقه سرم رو برگردوندم،می خواستم ببینم هنوز هم داره بهم نگاه می کنه یا نه؟اما توی ماشین اثری از نیکا نبود!نگاهی به اطراف انداختم.دیدمش که از ماشین فاصله گرفته بود و داشت با سرعت می رفت،دویدم سمتش اماکنار ماشین که رسیدم ایستادم،با خودم فکر کردم که شاید به تنهایی نیاز داره.یا شاید هم عصبی شد از دستم و واسه ی همیشه رفته
چند باری شمارش رو گرفتم اما یه حسی مدام بهم گوش زد می کرد که الآن وقتش نیست.
کلافه سوار ماشین شدم و در رو محکم کوبیدم،از شر فکر هایی که توی مخم رژه می رفتن آروم و قرار نداشتم،ماشین رو روشن کردم و باسرعت حرکت کردم.حوصله ی نمایشگاه رو نداشتم،رفتم به سمت خونه
ماشین قدیمی مادر بزرگ میترا رو که جلوی در دیدم فهمیدم اومده اینجا.
اصلاحوصلش رو نداشتم.ماشین رو توی حیاط پارک کردم و درو بستم و رفتم توی خونه.
مامان روی صندلی مخصوصش نشسته بود و تاب می خورد و نمی دونم چه ماسکی بود که روی صورتش گذاشته بود میتراهم روبه روش روی مبل نشسته بودو با همدیگه راجعب ماسکی که روی صورت مامان بود حرف می زدن.
اکرم خانم از توی آشپزخونه بهم سلام کرد،من هم جواب سلامش رو دادم.
مامان چشم هاش رو از میترا گرفت،گفتم:
_ سلام
_ سلام عزیزم،خوب شد زود اومدی،میترا جون اومده
و بادست به میترا اشاره کرد.
بدون اینکه به میترا نگاه کنم گفتم:
_ بله دارم می بینم،خوش اومدن.
میترا اومد روبه روم و دستش رو آورد جلو و با لحنی لوس گفت:
_ سلام پسرخاله،خیلی وقته که ندیدمت چقدر تغییر کردی،بزرگ شدی!
_ بی توجه به اینکه منتظر بود بهش دست بدم گفتم:
_ سلام،اما تو هنوز همون بچه ی لوسی که بودی موندی
و از کنارش رد شدم و رفتم به سمت پله ها.مطمئن بودم که مامان الآن حسابی از دستم عصبیه اما به راهم ادامه دادم.از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم.در رو بستم.به در تکیه دادم و کم کم به سمت پایین فرود اومدم.بازهم هجوم فکرها به ذهنم آغاز شد هجومی که باعث می شد سرم رو بین دوتا دستام بگیرم و چشم هام رو ببندم و محکم روی هم فشار بدم تا بتونم حتی شده واسه چند لحظه به آرامش برسم!
چند دقیه ای رو همینطوری موندم.باشنیدن صدای تق تق در بلند شدم:
_ سام در رو باز کن باید باهم حرف بزنیم.
صدای مامان بود.در رو باز کردم:
_ بله
اومد تو و رفت کنار پنجره ایستاد:
_ این چه رفتاری بود که با میترا کردی؟اون به خاطر تو پاشده اومده اینجا اونوقت تو...
ادامه ی حرفش رو نگفت:
_ به خاطر من؟ د خیلی بیخود کرده که به خاطر من اومده
_ بس کن،امشب چت شده تو؟سریع میای و از میترا معذرت خواهی می کنی.فهمیدی؟
_ چی؟من از میترا معذرت خواهی کنم؟فکرش رو از سرتون بیرون کنید مامان.
_ ببین امشب بهت چیزی نمی گم،انگار حالت خوب نیست.دست و روت رو آب بزن و بیا پایین واسه شام.
_ مـــامــان...
نذاشت دیگه حرفی بزنم:
_ شام نمی خوریم تا بیای
رفت پایین.پس مجبور بودم به خاطر مامان میترا رو تحمل کنم.رفتم به سمت دستشویی انتهای راهرو تا آبی به دست و صورتم بزنم..
از پله ها رفتم پایین.بابا و سامان که سفر بودن و هنوز نیومده بودن،پس دور میز غذا خوری فقط دونفر نشسته بودن اون هم مامان و میترا.
رفتم سمت میز اومدم رو صندلی پایینی بشینم که روبه روی مامان بودوازمیترا دورباشم که مامان گفت:
_روی این صندلی بشین
و به صندلی روبه روی میترا اشاره کرد
نخواستم چیزی بگم
واقعا حوصله بحث نداشتم.رفتم و نشستم روی صندلی رو به روی میترا.
اکرم خانم اومد کنار صندلیم:
_ چی میل داری پسرم
به میز غذا خوری نگاه کردم غذا باقالی پلو باگوشت بود
_خودم هرچی که خواستم رو می خورم اکرم خانم شما بفرمایید.
رفت توی آشپزخونه کنار کریم آقا.
یه کمی از سالاد واسه خودم کشیدم،تموم این مدت حتی یک نگاه هم به میترا ننداختم اما سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم.
مامان رو به میترا گفت:
_ میترا جان بشقابت رو بده تا سام برات سالاد بکشه
از این حرف مامان واقعا عصبی شده بودم،اما چیزی نگفتم
میترا با اون لحن لوس و حال بهم زنش گفت:
_ مرسی خاله جون فعلا میل ندارم
خب خداروشکر خطر رفع شد.
سالاد رو خوردم،دستم رو بردم که پارچ آب رو بردارم که همزمان با من اون هم دستش رو آورد تا پارچ رو برداره
توی یه لیوان یه کمی آب ریخت و گرفت سمتم:
چشم غره ی مامان رو دیدم،انگاری باید میگرفتم اون لیوان رو.
نازی
0عالی بود ولی چرا درمورد نوشته هایی که توی کتابی که میترا نوشته بود نگفته بودین؟ بنظرم بهتربوداونم می نوشتین
۲ هفته پیشدینا
0به نظر من نیکا سام رو خیلی زود بخشید دوست داشتم نیکا به موفقیت برسه و شرکتی بزنه و سام که با میترا هست حسرته نیکه رو بخوره ، خیله دراماست ولی اینطوری بهتر میشد
۱ ماه پیشeli
1مزخرف تمرین رمانی ک خوندم قلم خیلی ضعیفی داشت انگار یه بچه دبستانی انشا نوشته
۲ ماه پیشKosar
1خیلی غمگین بود خیلی زار زدم واس نیکاا
۶ ماه پیشMahtab
0رمان خیلی زیبایی بود از خوندنش پشمیمون نمیشید😍🤩
۷ ماه پیشملکا بانو
1به نظرمن رمان خیلی خوبی بود عشق حس خیلی قشنگیه امید وارم هیچکس عشق یکطرفه رو تجربه نکنه
۸ ماه پیشستایش
177عااالی پایانش خوشه ولی چرا هیچ رمانی نیست که دختره کتک نخوره خب یه رمانم پسرا کتک بخورن 😡😡😠😠
۵ سال پیش123
17مردا زورشون بیشتر هست و مستبد هستند
۵ سال پیشصبا
122داداش همه چی به زور نیست یه جاهایی دخترا و زنهای الان از صدتا مرد مردترن♥️
۵ سال پیشهستی
5این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
رها
77ستایش جان عزیزم رمانه دیگه واقعیت نداره دیگه تخیلیه باید گفت که پسرا زیاد به خودشون افتخار نکنن اشکال نداره بزار پسرا توی رمان و تخیل خوش باشن مهم پرچم دخملاست که بالا بالاس😉😉😉
۵ سال پیشکیانا
33بنظر من دختر لطیفه و اصلا بدرد کتک زدن و خوردن نمیخوره پسر هم ... میخوره بخواد رو دختر دست درازی کنه بعدم پسرا اگه از دخترا کتک بخورن مردانگیشون زیره سوال میره 😂
۵ سال پیشستایش
15همه پسرا مردونگیشون به زورشونه . مثلاً فکر میکنین خیلی از ما دخترا سرترین. شما به جز زور هیچی دیگه ندارین . یه آدم باید خیلی پست باشه که به ناموسش، به عشقش، به زنش، به کسی که یه روز زندگیش بوده بزنه😒
۴ سال پیشآوا
2ستایش دوستت دارم حرفت واقعا حق بود همه جا دخترت مظلوم واقع میشن
۱۰ ماه پیشمغرور
30دمت گرم😂😂
۵ سال پیشاتنا
178😂😂😂😂پسرای امروزی اصن جوجن کتک زدنشون ب و درد می خوره 😂😂😂
۵ سال پیشnarges
9اره😂
۴ سال پیشبه توچ
91بابا چ فرقی داره دخترا هم ادمن اه اه اه بدم میاد ازین جورمردا ایش عوق
۵ سال پیشنمیگم مگ زوره
2بله این نظر برای مرد های قدیم نه الانیا که خشتک شلواراشون رو زانوشونه😂😂 و شلوار تنگ فاق کوتاه میپوشن. وقتی خم میشن که دیگه نگم چی میشه
۵ سال پیش...
169😏ما دخترا هزارتا بلاتواین مملکت سرمون میادولی بازم موفق میشیم بعدمیگین مردا قوی ترن مرد بودن داریم تا تر بودن اینکه یکی زور بازوش رو به رخ بکشه مرد نیست نره😏😐من یه دخترم از هزارتامردم بیشتر موفقم😉
۵ سال پیشرویا
3مگه سر پسرا بلا نمیاد ؟😐
۳ سال پیش..
52ببخشید اگ اینطور پس ابرو هرچی دختر رو بردن تو این رمانا بعضی از دخترا هم هستن خیلی قوی تر از اونی هستن ک میبینید
۵ سال پیش:")
67ببینید برادر گرامی..شاید از نظر شما دخترا "زور بازو" نداشته باشن ولی هوش و زکابتشون خیلی زیاده طوری که با هوش خودشون میتونن از هزار تا مرد هم بهتر مبارزه کنن بعدم چرا نشه که ی دختر ی پسرو بز
۵ سال پیشفوضولی):
105أخوی خیلی وقته که آبروی پسرا رفته شما خواب بودید، وقتی که پسرا ازدخترا تمیزتر ابرو برمی دارند دیگه هنوز توقع دارید آبرو داشته باشید بعدشم پسرای این دوره اهل کتک زدن نیستن مراقبن یک وقت ناخوناشون نشکنه
۵ سال پیشMelika
40شدیدا باهات موافقم 😂😂 الان دیگه نمیشه پسرا رو از دخترا تشخیص داد 😂
۴ سال پیشسمیرا
8خوشمان امد
۴ سال پیشدخترانه
14عالی بود دمت گرم آبجی با این حرف تا فینال خالدون پسرا سوخت
۴ سال پیشارمغان
2وای چه حرف جالبی آفرین دمت گرم
۳ سال پیشغزل
8بابا ولمون کنید اینجا درباره رمان نظر میدن نه اینکه زور مرد بیشتره یا زن
۲ سال پیشمعلومه پسری ?
31ایش چی میشه پسرا از دست ما ختراکتک بخورن 🤣🤣🤣
۴ سال پیشdori
26چرا که نه😏😏😏 ایکاش یکی بود آنقدر این پسرا رو میزد بلکه آدم شن😠😠😠
۴ سال پیشمهدیه
14لطفا درست صحبت کنید انسان بودن ب دختر یا پسر بودن نگاه نمیکنه هیچ وقت هدف این بحث بچه گونه رو نفهمیدم یکی میگ پسر بهتره یکی میگه دختر واقعا کی میخواید بفهمید ههممون برابریم ؟
۳ سال پیشرگ قلبم
4دقیقا جوش نزنین هر پسری یه بار حتما توعمرش کتک خورده و میخوره ازدست پدر نباشه مادر مادر نباشه حتما از دست زنا شون کتک میخورن وبازهم میرن منت کشی🤣😂😂😂😂
۲ سال پیشفاطی
14انصافا اگه جلوم بودی چنان میزدمت از شصت و هفت جای مختلف ناقص بشی حیف درد زایمان مادرت😑🔪
۴ سال پیشفاطمه
3فاطی ها شوخی ندارن🤣🤣🤣😍✊
۲ سال پیشسها
10خیلی از پسرا هستن کتک میخورن😂
۴ سال پیشمهمه
8نکنه کتک خوردن دخترا(کلا زن) افتخار داره و ابرو پسرای عزیزمون حفظ میشه؟آدم بودن وشعور داشتن مهم تر از پست بودن به بهانه غروره.افکار پوسیده کی از بین می ره توکه بچه ای این عقیده داری وای به حال بزرگترت
۳ سال پیش?
2آقااااا تموم کنید این بحث شومُ😂
۲ سال پیشفاطمه
0رمانش بدک نبود برای کسایی خوبه که تازه رمان خوندن شروع کردن دخترم خیلی خز و لوس بود
۱ سال پیشساجی
0خوشم اومد دست نویسنده درد نکنه فقط با مرگ میترا اشک ریختم
۱ سال پیشصبا
0رمان رو نخوندم ولی بنظر جالب میاد
۱ سال پیشز.ج
0خانم مهیا داودی نویسنده خوبی بودن حیف که تو *** همه مخاطبان رو سر کار گذاشتن و همه کانال هاشون رو بستن وسرکارمون گذاشتن
۲ سال پیشالهه
0رمان قشنگی بود،وقتی دلت با کسی باشه خطاهاش برات کوچیک میشه
۲ سال پیشزهرام
0آخرش خوب تموم شد .خوشم اومد. ولی در کل . درمان خوبی نبود . وقت گرفت فقط
۲ سال پیشزهرا هستم
0فقط تونستم دو قسمت و یکم از قسمت سوم رو بخونم.تا الان.اصلا خوشم نیومده.خیلی دم دستیه.انگار که برای گذراندن اوقات فراغت نویسنده نشسته به چیزایی نوشته.چیکار کردیم .خوردیم.پاشدیم.رفتیم.اومدیم. همین.نوچ
۲ سال پیش
...
1عالی بود بهترین رومانی بود ک تا حالا خونده بودم