دوست داشتی؟
رمان ببین دوستدارم اثر محیا داودی

رمان ببین دوستدارم

  • زبان فارسی
  • 75.3K 👁
  • 177 ❤️
  • 197 💬

خلاصه رمان عاشقانه ببین دوستدارم

داستان در مورد زندگی پسری به اسم سام و دختری به اسم نیکاست دوعاشق که بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات زیادی به همدیگه میرسن اما اتفاقاتی میفته که زندگیشون از هم میپاشه باید دید سرنوشت این دو نفر چی میشه راهی برای بازگشت هست؟ نیکا سام رو میبخشه یا نه؟

قسمتی از متن رمان ببین دوستدارم

خدای من!شوکه شده بودم.به سام نگاه کردم بادی که شروع به وزیدن کرده بود کت قهوه ایش رو بالا و پایین می کرد،رد نگاهم رو گرفت و فهمید که زل زدم بهش،سرش رو برگردوند و دستی توی موهاش کشید.
نمی دونستم باید جای خالیم رو کنارش پر می کردم یا از اونجا می رفتم
تصمیم گرفتم که برم.شاید الآن هر دومون به تنهایی نیاز داشتیم،در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم،هوا کم کم داشت تاریک می شد،گیج شده بودم!نمی دونستم توی این غروب پاییزی مقصدم کجاست فقط می خواستم برم...
ســام
زل زده بود بهم، نمی دونم چرا اما نگاهش بدجوری روم سنگینی می کرد و من تحمل این نگاه رو نداشتم.همزمان با این که دستی توی موهام کشیدم سرم رو برگردوندم تانبینمش،باد هم وزیدن گرفته بود و عجب غروبی شده بود...
بعد از چند دقیقه سرم رو برگردوندم،می خواستم ببینم هنوز هم داره بهم نگاه می کنه یا نه؟اما توی ماشین اثری از نیکا نبود!نگاهی به اطراف انداختم.دیدمش که از ماشین فاصله گرفته بود و داشت با سرعت می رفت،دویدم سمتش اماکنار ماشین که رسیدم ایستادم،با خودم فکر کردم که شاید به تنهایی نیاز داره.یا شاید هم عصبی شد از دستم و واسه ی همیشه رفته
چند باری شمارش رو گرفتم اما یه حسی مدام بهم گوش زد می کرد که الآن وقتش نیست.
کلافه سوار ماشین شدم و در رو محکم کوبیدم،از شر فکر هایی که توی مخم رژه می رفتن آروم و قرار نداشتم،ماشین رو روشن کردم و باسرعت حرکت کردم.حوصله ی نمایشگاه رو نداشتم،رفتم به سمت خونه
ماشین قدیمی مادر بزرگ میترا رو که جلوی در دیدم فهمیدم اومده اینجا.
اصلاحوصلش رو نداشتم.ماشین رو توی حیاط پارک کردم و درو بستم و رفتم توی خونه.
مامان روی صندلی مخصوصش نشسته بود و تاب می خورد و نمی دونم چه ماسکی بود که روی صورتش گذاشته بود میتراهم روبه روش روی مبل نشسته بودو با همدیگه راجعب ماسکی که روی صورت مامان بود حرف می زدن.
اکرم خانم از توی آشپزخونه بهم سلام کرد،من هم جواب سلامش رو دادم.
مامان چشم هاش رو از میترا گرفت،گفتم:
_ سلام
_ سلام عزیزم،خوب شد زود اومدی،میترا جون اومده
و بادست به میترا اشاره کرد.
بدون اینکه به میترا نگاه کنم گفتم:
_ بله دارم می بینم،خوش اومدن.
میترا اومد روبه روم و دستش رو آورد جلو و با لحنی لوس گفت:
_ سلام پسرخاله،خیلی وقته که ندیدمت چقدر تغییر کردی،بزرگ شدی!
_ بی توجه به اینکه منتظر بود بهش دست بدم گفتم:
_ سلام،اما تو هنوز همون بچه ی لوسی که بودی موندی
و از کنارش رد شدم و رفتم به سمت پله ها.مطمئن بودم که مامان الآن حسابی از دستم عصبیه اما به راهم ادامه دادم.از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم.در رو بستم.به در تکیه دادم و کم کم به سمت پایین فرود اومدم.بازهم هجوم فکرها به ذهنم آغاز شد هجومی که باعث می شد سرم رو بین دوتا دستام بگیرم و چشم هام رو ببندم و محکم روی هم فشار بدم تا بتونم حتی شده واسه چند لحظه به آرامش برسم!
چند دقیه ای رو همینطوری موندم.باشنیدن صدای تق تق در بلند شدم:
_ سام در رو باز کن باید باهم حرف بزنیم.
صدای مامان بود.در رو باز کردم:
_ بله
اومد تو و رفت کنار پنجره ایستاد:
_ این چه رفتاری بود که با میترا کردی؟اون به خاطر تو پاشده اومده اینجا اونوقت تو...
ادامه ی حرفش رو نگفت:
_ به خاطر من؟ د خیلی بیخود کرده که به خاطر من اومده
_ بس کن،امشب چت شده تو؟سریع میای و از میترا معذرت خواهی می کنی.فهمیدی؟
_ چی؟من از میترا معذرت خواهی کنم؟فکرش رو از سرتون بیرون کنید مامان.
_ ببین امشب بهت چیزی نمی گم،انگار حالت خوب نیست.دست و روت رو آب بزن و بیا پایین واسه شام.
_ مـــامــان...
نذاشت دیگه حرفی بزنم:
_ شام نمی خوریم تا بیای
رفت پایین.پس مجبور بودم به خاطر مامان میترا رو تحمل کنم.رفتم به سمت دستشویی انتهای راهرو تا آبی به دست و صورتم بزنم..
از پله ها رفتم پایین.بابا و سامان که سفر بودن و هنوز نیومده بودن،پس دور میز غذا خوری فقط دونفر نشسته بودن اون هم مامان و میترا.
رفتم سمت میز اومدم رو صندلی پایینی بشینم که روبه روی مامان بودوازمیترا دورباشم که مامان گفت:
_روی این صندلی بشین
و به صندلی روبه روی میترا اشاره کرد
نخواستم چیزی بگم
واقعا حوصله بحث نداشتم.رفتم و نشستم روی صندلی رو به روی میترا.
اکرم خانم اومد کنار صندلیم:
_ چی میل داری پسرم
به میز غذا خوری نگاه کردم غذا باقالی پلو باگوشت بود
_خودم هرچی که خواستم رو می خورم اکرم خانم شما بفرمایید.
رفت توی آشپزخونه کنار کریم آقا.
یه کمی از سالاد واسه خودم کشیدم،تموم این مدت حتی یک نگاه هم به میترا ننداختم اما سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم.
مامان رو به میترا گفت:
_ میترا جان بشقابت رو بده تا سام برات سالاد بکشه
از این حرف مامان واقعا عصبی شده بودم،اما چیزی نگفتم
میترا با اون لحن لوس و حال بهم زنش گفت:
_ مرسی خاله جون فعلا میل ندارم
خب خداروشکر خطر رفع شد.
سالاد رو خوردم،دستم رو بردم که پارچ آب رو بردارم که همزمان با من اون هم دستش رو آورد تا پارچ رو برداره
توی یه لیوان یه کمی آب ریخت و گرفت سمتم:
چشم غره ی مامان رو دیدم،انگاری باید میگرفتم اون لیوان رو.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ببین دوستدارم
  • فاطمه

    0

    رمان خوب و ابکی بود ولی دو پارت اخرش قشنگ بود . من از میترا خیلی بدم اومد خیلی بلا ها سر دیگران اورد و حقش بود اینطور مردن اگر بدترم میمرد مهم نبود برام ، چون کارما پس داد ، و نیکا خیلی کتک خورد و خانوادش تو شرایط سخت ولش کردم واقعا ک ، ادامع 👆

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ستایش

    196

    عااالی پایانش خوشه ولی چرا هیچ رمانی نیست که دختره کتک نخوره خب یه رمانم پسرا کتک بخورن 😡😡😠😠

    ۶ سال پیش
  • 123

    19

    مردا زورشون بیشتر هست و مستبد هستند

    ۶ سال پیش
  • صبا

    128

    داداش همه چی به زور نیست یه جاهایی دخترا و زنهای الان از صدتا مرد مردترن♥️

    ۵ سال پیش
  • هستی

    5

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • رها

    81

    ستایش جان عزیزم رمانه دیگه واقعیت نداره دیگه تخیلیه باید گفت که پسرا زیاد به خودشون افتخار نکنن اشکال نداره بزار پسرا توی رمان و تخیل خوش باشن مهم پرچم دخملاست که بالا بالاس😉😉😉

    ۵ سال پیش
  • کیانا

    35

    بنظر من دختر لطیفه و اصلا بدرد کتک زدن و خوردن نمیخوره پسر هم ... میخوره بخواد رو دختر دست درازی کنه بعدم پسرا اگه از دخترا کتک بخورن مردانگیشون زیره سوال میره 😂

    ۵ سال پیش
  • ستایش

    20

    همه پسرا مردونگیشون به زورشونه . مثلاً فکر میکنین خیلی از ما دخترا سرترین. شما به جز زور هیچی دیگه ندارین . یه آدم باید خیلی پست باشه که به ناموسش، به عشقش، به زنش، به کسی که یه روز زندگیش بوده بزنه😒

    ۴ سال پیش
  • آوا

    2

    ستایش دوستت دارم حرفت واقعا حق بود همه جا دخترت مظلوم واقع میشن

    ۱ سال پیش
  • مهدیه

    0

    خوبه خوشم اومد

    ۴ هفته پیش
  • مغرور

    31

    دمت گرم😂😂

    ۶ سال پیش
  • اتنا

    180

    😂😂😂😂پسرای امروزی اصن جوجن کتک زدنشون ب و درد می خوره 😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • narges

    9

    اره😂

    ۵ سال پیش
  • به توچ

    92

    بابا چ فرقی داره دخترا هم ادمن اه اه اه بدم میاد ازین جورمردا ایش عوق

    ۵ سال پیش
  • نمیگم مگ زوره

    3

    بله این نظر برای مرد های قدیم نه الانیا که خشتک شلواراشون رو زانوشونه😂😂 و شلوار تنگ فاق کوتاه میپوشن. وقتی خم میشن که دیگه نگم چی میشه

    ۵ سال پیش
  • ...

    174

    😏ما دخترا هزارتا بلاتواین مملکت سرمون میادولی بازم موفق میشیم بعدمیگین مردا قوی ترن مرد بودن داریم تا تر بودن اینکه یکی زور بازوش رو به رخ بکشه مرد نیست نره😏😐من یه دخترم از هزارتامردم بیشتر موفقم😉

    ۵ سال پیش
  • رویا

    3

    مگه سر پسرا بلا نمیاد ؟😐

    ۳ سال پیش
  • ..

    54

    ببخشید اگ اینطور پس ابرو هرچی دختر رو بردن تو این رمانا بعضی از دخترا هم هستن خیلی قوی تر از اونی هستن ک میبینید

    ۵ سال پیش
  • :")

    68

    ببینید برادر گرامی..شاید از نظر شما دخترا "زور بازو" نداشته باشن ولی هوش و زکابتشون خیلی زیاده طوری که با هوش خودشون میتونن از هزار تا مرد هم بهتر مبارزه کنن بعدم چرا نشه که ی دختر ی پسرو بز

    ۵ سال پیش
  • فوضولی):

    107

    أخوی خیلی وقته که آبروی پسرا رفته شما خواب بودید، وقتی که پسرا ازدخترا تمیزتر ابرو برمی دارند دیگه هنوز توقع دارید آبرو داشته باشید بعدشم پسرای این دوره اهل کتک زدن نیستن مراقبن یک وقت ناخوناشون نشکنه

    ۵ سال پیش
  • Melika

    40

    شدیدا باهات موافقم 😂😂 الان دیگه نمیشه پسرا رو از دخترا تشخیص داد 😂

    ۵ سال پیش
  • سمیرا

    8

    خوشمان امد

    ۵ سال پیش
  • دخترانه

    15

    عالی بود دمت گرم آبجی با این حرف تا فینال خالدون پسرا سوخت

    ۴ سال پیش
  • ارمغان

    2

    وای چه حرف جالبی آفرین دمت گرم

    ۳ سال پیش
  • غزل

    9

    بابا ولمون کنید اینجا درباره رمان نظر میدن نه اینکه زور مرد بیشتره یا زن

    ۳ سال پیش
  • معلومه پسری ?

    31

    ایش چی میشه پسرا از دست ما ختراکتک بخورن 🤣🤣🤣

    ۵ سال پیش
  • dori

    27

    چرا که نه😏😏😏 ایکاش یکی بود آنقدر این پسرا رو میزد بلکه آدم شن😠😠😠

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    15

    لطفا درست صحبت کنید انسان بودن ب دختر یا پسر بودن نگاه نمیکنه هیچ وقت هدف این بحث بچه گونه رو نفهمیدم یکی میگ پسر بهتره یکی میگه دختر واقعا کی میخواید بفهمید ههممون برابریم ؟

    ۳ سال پیش
  • رگ قلبم

    6

    دقیقا جوش نزنین هر پسری یه بار حتما توعمرش کتک خورده و میخوره ازدست پدر نباشه مادر مادر نباشه حتما از دست زنا شون کتک میخورن وبازهم میرن منت کشی🤣😂😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    15

    انصافا اگه جلوم بودی چنان میزدمت از شصت و هفت جای مختلف ناقص بشی حیف درد زایمان مادرت😑🔪

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    4

    فاطی ها شوخی ندارن🤣🤣🤣😍✊

    ۲ سال پیش
  • سها

    11

    خیلی از پسرا هستن کتک میخورن😂

    ۴ سال پیش
  • مهمه

    9

    نکنه کتک خوردن دخترا(کلا زن) افتخار داره و ابرو پسرای عزیزمون حفظ میشه؟آدم بودن وشعور داشتن مهم تر از پست بودن به بهانه غروره.افکار پوسیده کی از بین می ره توکه بچه ای این عقیده داری وای به حال بزرگترت

    ۳ سال پیش
  • ?

    3

    آقااااا تموم کنید این بحث شومُ😂

    ۲ سال پیش
  • رمان خوب بود

    0

    خیلی خوب بود ولی باکلی گریه😥😥

    ۲ ماه پیش
  • پاییز

    0

    خوب بود، کاش آدمها برای منفعت خودشون با زندگی وآینده هم بازی نکنن. چقدر خوب که بعد کلی سختی به خوشبختی برسی بنظرم آدم قدر لحضه لحظه هاش رو میدونه، انشاالله تو زندگی همه پر از خوشبختی باشه و سختی نباشه ❤

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیل بچگونه طور بود اصلا خوب نبود

    ۳ ماه پیش
  • ریحان

    0

    خوب بودیکم زیاد کش داد ولی بدنبود

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    رمان خیلی خوبی بود و من کلی برای این رمان اشک ریختم و مامانم نمی داشت بخونم ولی من وقت تلف می کردم می خوندم و خواستم از نویسنده این رمان یعنی محیا جان تشکر کنم ممنونم از هم چیز

    ۳ ماه پیش
  • Zari

    2

    عالیییی بود👌 من ک با اون قسمت هایی ک سام نیکا رو اذیت می کرد کلی گریه کرد 😅

    ۳ ماه پیش
  • ...

    1

    عالی بود بهترین رومانی بود ک تا حالا خونده بودم

    ۴ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    خیلی رمان خوبی بود خیلی چیزا تجربه شد اشکم در اومد ولی آخرش حس خوبی گرفتم کاش تموم نمیشد🥹✨🥀🎀

    ۳ ماه پیش
  • فروز

    0

    رمان قشنگی بود ارزش خوندن داشت🌹

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    2

    عالی بود ولی چرا درمورد نوشته هایی که توی کتابی که میترا نوشته بود نگفته بودین؟ بنظرم بهتربوداونم می نوشتین

    ۵ ماه پیش
  • دینا

    1

    به نظر من نیکا سام رو خیلی زود بخشید دوست داشتم نیکا به موفقیت برسه و شرکتی بزنه و سام که با میترا هست حسرته نیکه رو بخوره ، خیله دراماست ولی اینطوری بهتر میشد

    ۶ ماه پیش
  • eli

    4

    مزخرف تمرین رمانی ک خوندم قلم خیلی ضعیفی داشت انگار یه بچه دبستانی انشا نوشته

    ۶ ماه پیش
  • Kosar

    2

    خیلی غمگین بود خیلی زار زدم واس نیکاا

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!