بعد از تو

به قلم ستایش شرزوانی

عاشقانه

دختری که با آشنا شدن با پسری به نام محمد سبحان کل مسیر زندگیش تغییر پیدا میکنه! ممنون میشم بخونین


27
3,211 تعداد بازدید
4 تعداد نظر

تخمین مدت زمان مطالعه : کمتر از 5 دقیقه

آذر ماه سال ۱۳۹۸ به وقت ۱۲:۴۲
پایش را از ماشین سمند زرد رنگ که تاکسی بود بیرون می‌گذارد پیاده می‌شود و نفس عمیقی می‌کشد هشت ماه بود که پا در این کوچه نگذاشته بود و در ارتش بود و حالا فقط برای دو هفته آمده بود و دوباره به تبریز برمی‌گشت کرایه را حساب می‌کند
و با لباس های نظامی سبز کمرنگ و پوتین های مشکی که اورا مرد واقعی نشان می‌داد قدم برمی‌داشت
کلاهش را برمی‌دارد دوست دارد هرچه سریعتر به منزل برسد و مادرش ملیحه و پدرش علی را در آغوش بکشدوبگوید که چقد دلتنگشان بوده اهالی محل به او سلام می‌دادند و آرزوی موفقیتش را می‌کردند
بالاخره بعد از رد کردن آن همه خانه به خانه ی نورش می‌رسد چند قدم مانده به خانه می ایستد لبخندی می‌زند
دستی به ریش کوتاهش می‌کشد و
در می‌زند صدای پدرش می‌آید مطمئن بود که الان کنار حوض نشسته و درحال وضو گرفتن است چون چند دقیقه مانده بود به اذان.
در باز می‌شود و پدره عزیزش را می‌بیند بی اراده هردو بغض می‌کنند هشت ماه برای این خانواده که بسیار بهم وابسته بودند کم نبود
-ملیحه بیا محمد سبحان مون اومده
ملیحه که صدای علی را می‌شنود هول کرده چادرش را به سر می‌کشد و بیرون می‌رود و علی و تک پسرش را در آغوش هم می‌بیند و قطره اشکی از گونه اش سر می‌خورد محمد سبحان از آغوش پدر جدا می‌شود و به سمت مادرش می‌رود
-گریه نکن فدات شم
و چادرش را می‌بوسد و ملیحه دست در موهای پسرش میزارد و نوازشش می‌کند هر سه دلتنگ هم بودند و ملیحه بیقرار تر از علی بود این هشت ماه
ولی می‌دانست که پسرش از پس خودش برمی‌آید درست است که انقدر به آن ها وابسته است ولی محمد سبحان به قول امروزی ها پاستوریزه نبود بسیار غیرتی و خوش قلب و البته به وقتش بسیار مهربان!
بعد از رفع دلتنگی به داخل می‌روند محمد سبحان یک خواهر بزرگتر از خود داشت که به خانه ی بخت رفته بود و دوسال تفاوت سنی داشتند و هرکه که نگاه چپی به خواهرش مینا می‌انداخت تا با او درگیر نشود خیالش راحت نمیشد لات محله نبود اتفاقا پسر سر به زیری بود ولی وقتی بحث خواهرش و مادرش وسط باشد رگ گردنش باد می‌کند و بسیار عصبی می‌شود یادش می آید یک بار پسری به مینا که از مدرسه داشت برمیگشت تیکه انداخته بود و مینا حرصی به خانه برگشته بود و به برادرش همه چیز را گفته بود و محمد سبحان در را باز می‌کند و موقع بستن در جوری در را محکم بهم میکوباند که کم مانده بود انگشتان مینا لای در بماند!
خلاصه که رفت و بعد از کلی کتک کاری و به غلط افتادن آن پسر که اسمش هم سامیار بود برگشت محمد سبحان هیکل تقریبا درشت و ورزشکاری داشت و دوسال کامل به بدنسازی رفته بود و به غیر از آن آموزش های سنگینی که در ارتش انجام می‌دادند‌
و همینطور در ارتش گفته بودند که حق ندارید حتی نیم کیلو اضافه وزن داشته باشید و باید جلوی خودتان را دراین دوهفته بگیرید.
محمد سبحان ۲۷ ساله بود و در رشته انسانی با صدای پدرش از فکر بیرون می‌آید
-آموزش ها خوبن؟سختت که نیس
-آره خوبه نه بابا ولی بعضی وقتا نصف شب هم بیدارمون میکنن برای آموزش های شب
مادرش می‌گوید
-سردت که نمیشه اونجا؟
-بعضی وقتا که بارون شدید میومد خب همه سردشون میشد ولی کاپشن ست لباسامون رو هم بهمون دادن
-خب خداروشکر.پاشو لباساتو عوض کن یه خستگی در کن برو بخواب.منم ناهارو آماده میکنم بیدارت میکنیم
-چشم!
و پا می‌شود و به سمت اتاقش می‌رود نگاهی به اتاقش می‌اندازد مرتب و تمیز که مادرش ملیحه همه جا را هرروز برق می انداخت!
لباس های تنش را در می‌آورد و آویز می‌کند در کمدش
و نگاهی به بیرون از خانه می‌اندازد باران گرفته بود و نم نم می‌بارید لبخندی زد و روی صندلی اش نشست و کتاب محبوبش که نامش سربازان وطن بود را از کتابخانه درآورد کتاب ۲۴۷ صفحه بود و محمد سبحان ۱۰۲ صفحه اش را خوانده بود....
۵ صفحه ی طولانی دیگر را خواند که دید واقعا نمی‌تواند چشم هایش را باز نگه دارد پا می‌شود و روی تختش دراز می‌کشد و ساعدش را روش چشمانش می‌گذارد و طولی نمی‌کشد که خوابش می‌برد‌....
با صدای پدرش که صدایش میکرد لای چشمانش را باز می‌کند
-پاشو محمد پاشو ناهارتو بخور بیا باز بخواب
-ساعت چنده؟!
-۳ و نیم
-باشه چشم میام الان
پدرش سری تکان می‌دهد و از اتاق خارج می‌شود و محمد سبحان پا می‌شود دستی به موهایش می‌کشد و از اتاق خارج می‌شود و به سمت سفره ی پهن شده می‌رود تقریبا دوساعتی شده بود خوابیده بود و کمی خستگی از تنش رفته بود ولی بازهم نیاز به خواب داشت چون در ارتش ساعت ۱ می‌خوابیدند و ساعت ۴ پا می‌شدند و ظهر هم فقط اجازه ی نیم ساعت خواب را داشتند و بعدش دوباره آموزش ها شروع می‌شد!
بعد از صرف ناهار و تشکر کردن از مادرش به سمت حیاط می‌رود باران هنوز بند نیامده بود و کمی بیشتر شده بود کمی می‌ایستد و خاک و باران
را بو می‌کشد.
چند ثانیه ای دیگر می‌ایستد و به سمت حوض می‌رود و وضو می‌گیرد بعد از وضو به داخل و بعد به اتاقش می‌رود و سجاده اش را پهن می‌کند و نماز می‌خواند بعد از نمازش هم دوباره به سمت کتابش می‌رود و ادامه را می‌خواند....
ساعت ۵ و ۳ دقیقه بود که کتاب را تمام می‌کند و در کتابخانه اش می‌گذارد دوست دارد فردا به کتابخانه ای که از خانه تا آنجا چهل دقیقه راه است برود و کتابی
بخرد.
بلند می‌شود و به سمت تختش می‌رود که صدای زنگ موبایلش می آید نامش را می‌بیند که اسم حسین رویش افتاده رفیق قدیمی ای که بعد از رفتن به ارتش فقط باهم تلفنی حرف می‌زدند و حسین در کافه مشغول بود جواب می‌دهد که صدای پرانرژی حسین به گوشش می‌رسد
-به به رفیق بیمعرفت خودم!از رضا باید بشنوم اومدی؟
رضا هم یکی دیگر از دوست هایشان بود و او هم وکیل بود و راهش در در داد گستری و دادگاه و این جور چیز ها بود و کم پیش می‌آمد سرش خلوت باشد!
-شرمنده حسین وقت نشد بهت بگم مشغول بودم
-دشمنت شرمنده چع خبر خوبی کی رسیدیمرسی خوبم چند دیقه مونده به یک رسیدم دیگه اومدم خوابیدم
-ردیف بود همه چی
-آره خوب بود تو چه خبر کجایی
-منم هیچ تو کافم یه ساعت دیگه شیفته تموم میشه بیکاری فردا شب؟
-آره بیکارم
-باش ببینیم همو؟
-ساعت چند؟
-۸ خوبه
-باش فردا میدون مادر. اونجا باش ۸ اونجام
-میبینمت پس. محمدکاری نداری صاحب کارم، کارم داره
-نه برو دیگه قربونت خدافظ
-فعلا!
تماس را قطع میکند و از اتاق بیرون می‌رود مادرش عدس پاک می‌کند و پدرش قرآن می‌خواند می‌شیند و تلویزیون را روشن می‌کند....
فردا صبح
محمد سبحان ساعت ۸ پا می‌شود نماز صبحش را خوانده بود و دوباره دوساعت خوابیده بود پدر و مادرش هنوز خوابیده بودند لباس می‌پوشد که برای خرید نان به بیرون برود...در را باز می‌کند و بی صدا بیرون می‌رود که فریبا خانم همسایه شان به محمد سبحان سلام می‌کند
-عه سلام آقا سبحان؟کی تشریف اوردین؟چه بی‌خبر
-سلام فریبا خانم دیروز اومدم.دیگه گفتیم کل محلو خبر نکنیم دیگه از آقا محسن چه خبر پاش بهتره؟
-محسن هم خوبه سلام میرسونه پاش هم که نه والا خوب نیس هنوز رو همون ویلچر نشسته
-ای بابا!حتما وقت کنم میام ببینمش
-قدمتون سر چشم
محمد لبخندی می‌زند و با اجازه ای میگوید و به سمت نانوایی سر کوچه شان می‌رود و در صف که کوتاه بود می ایستد
-به آقااا محمد
-عه سلام خسرو خان
-علیک سلام چطوری پسر کی اومدی
-ممنون دیروز اومدم
-خوبه.کی میری حالا باز
محمد برای اینکه به اد بر نخورد با زور خندید و گفت
-انگار مشتاقید برم؟دوهفته ی دیگه به امید خدا
خسرو می‌خندد و میگوید-این چه حرفیه پسر علی
و محمد دوباره لبخندی مصنوعی می‌زند حقیقتا از این مرد که هم فضول بود و هم معتاد خوشش نمی‌آید
مردی که زنش را هرروز میزد و دخترش مریم که ۱۶ سال سن داشت را به خاطر جورکردن پول موادش به مرد ۵۳ ساله داد.
تا خرید نان سنگک با همسایه ها هم کلام شد و به خانه برگشت که پدر و مادرش هم بیدار شده بودند..
ساعت ۱۱ و سی و دو دقیقه بود که تصمیم گرفت به کتابخانه برود لباس می‌پوشد و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد....کرایه را حساب می‌کند و پیاده می‌شود با صدای پیامک گوشی اش را از جیب بیرون می‌کشد مینا بود که گفته بود
-سلام سبحان چطوری.برگشتی و به من یه زنگ نزدی؟
در حال جواب بود که به کسی برخورد می‌کند و بعدش پخش شدن کتاب های آن شخص!
-ای باباااا تو هپروتیا حواست کجاست اه
محمد میگوید-من حواسم نبود شمام حواستون نبود
سرش را بالا میارد و محمد با دیدن خط چشم کلفت مشکی و سفید و سایه ای زرد وسفید رنگ و رژ بادمجونی رنگ و موهایی که فر دور و برش ریخته بود سرش را پایین می اندازد و استغفرالله زیر لبی میگوید و در جمع کردن کتاب به دختر کمک می‌کند
دختر تیکه ای می اندازد
-لازم نکرده جمع کنید خیلی ممنون
محمد هم که تخص و کمی مغرور بود بین غریبه ها‌ بلند شد و گفت
-خیله خب میتونید خودتون جمع کنین
دخترک چشم غره ای می‌رود و پا می‌شود و حالا محمد می‌تواند تیپش را ببیند مانتوی کوتاه آبی آسمانی رنگ با شلوار تنگ مشکی که تا بالای ساق پا بود
-بله خودم جمع میکنم محتاج شمام نیسم برید لطفا من سریع جمع کنم
محمد سبحان شانه ای بالا می‌اندازد و از کنارش رد می‌شود و دختر در دل میگوید واقعا رفت؟بیشخصیت
و محمد وارد کتابخانه می‌شود و یک کتاب مذهبی و یک کتاب فلسفی برمی‌دارد و بعد از حساب هزینه از کتابخانه خارج می‌شود.
همان دختر را می‌بیند که کتاب بدست گوشه ای ایستاده و با تلفن حرف می‌زند
-یعنی چی امید؟نمیخوام خب
-نمیام
-امروز نمیتونم میگم عه
-خیله خب تونستم شب میام
-بسه عه کار دارم شب میام خدافظ
محمد سبحان از کنارش رد می‌شود که گوشی اش زنگ می‌زند و اسم مینا خودنمایی می‌کند.جواب می‌دهد
-سلام آبجی خوبی.
-سلااام.مرسی شما چطوری آقا داداش کجایی
-خوبم منم یه سر اومدم کتابخونه
-ای بابا توام که دوساله هی میری اونجا خب دیگه چه خبر کی میری خونه ی بابا
-سلامتی.الان دارم برمیگردم شوهرت خوبه
-احسان هم خوبه سره کاره دیگه الانا میرسه.محمد میگم مامان اینارو بردار بیار اینجا واسه شام
-نه دیگه مرسی آبجی
-عه چرا بیا تو که خیلی وقته نیومدی خونه ی ما مامان اینا هم دو هفته پیش اومدن نیم ساعت نشستن رفتن
-نه قربونت یه وقته دیگه شب من باید برم پیش حسین
-باشه پس هرطور راحتید
-خب شما بیاین تا ۷ ونیم خونم
-حالا احسان بیاد خستگی در کنه میگم بهش
-باشه راضیش کن دیگه بیاین
-ببینیم چی میشه باشه
-خب آبجی کاری نداری
-نه برو داداش خدافظ
-خدافظ
محمد سبحان به خانه برمی‌گردد و کتاب ها رادر قفسه های کتاب می‌گذارد...
با صدای زنگ از جا پا می‌شود و به سمت آیفون می‌رود و احسان و مینا را می‌بیند
چقد دلتنگ خواهش بود!
-کیه محمد؟
-آبجی میناعه با احسان
دکمه‌ ی آیفون را فشار می‌دهد که در با صدای تیکه باز می‌شود و محمد سبحان به حیاط می‌رود و مینا خوشحال به طرفش می‌رود و بغلش می‌کند
-سلام دادااااش اللهی قربونت شم
-عه خدانکنه بیاین تو
از مینا جدا می‌شود و با احسان هم روبوسی می‌کند
-چطوری سبحان جان اومدن به خیر
-ای بابا چرا انقد شلوغش میکنین من که دو هفته‌ی دیگه برمیگردم باز تا ده ماهه دیگه
احسان ریز می‌خندد و باهم داخل میشوند و مشغول گپ زدم میشوند"
ساعت ۷ و نیم بود که بلندشد و به اتاق رفت مینا اینا هنوز نرفته بودند
پدرش سبزی گرفته بود و مینا و مادرش درحال پاک کردن سبزی بودند و احسان و پدرش هم درحال تماشای تلویزیون بودند.
شلوار لی مشکی که کمی تنگ بود و کاپشن مشکی ای تن می‌کند موهایش را شانه می‌زند و ادکلن را روی خودش خالی می‌کند درست است که یقه اش همیشه تا ته بسته بود ولی نه در حدی که خفه شود نمازش به وقت بود و کتاب های مذهبی می‌خواند و قرآن را فراموش نمی‌کرد ولی مدل دادن موها و ادکلن زدن و پوشیدن شلوار لی تنگ اورا از خدا دور نمی‌کرد و به نظر او همین که مهر خدا در دلش باشد هم برای خودش بس بود هم برای خدایش!عد از برداشتن گوشی و مدارک ماشینش که پراید سفید رنگی بود از اتاق خارج شد که پدرش گفت
-کجا میری محمد سبحان
-با حسین قرار دارم ببخشید نمیتونم بیشتر ازین پیشتون باشم
که احسان گفت
-برو منتظرش نذار ولی فردا شب خونه ی ما این ها گفته باشم آقا سبحان
محمد می‌خندد و چشم زیر لبی میگوید
-پس من برم خدافظ
همه جوابش را دادند و محمد سبحان از در خارج شد هنوز در ماشین نشسته بود که توجهش به ته کوچه جلب شد.
دوباره ماشین را قفل کرد و به آن سمت رفت.
صدای دختری آمد که با صدای تقریبا بلندی میگفت
-چجوری بگم نمیخوامت نمیخوام پیشنهادتو قبول کنم
محمد سبحان پشت درختی پهن می ایستد و به حرف های آن ها گوش میداد.که متوجه شد پسر خسروخان در ته کوچه با دختری حرف می‌زند امید یا همان پسر خسرو را هم خوب میشناخت لات محله بود و هرروز در مهمانی ها و پارتی ها!
فضول نبود ولی احساس می‌کرد برای دختر مزاحمت ایجاد کرده ولی این ها فقط یک احتمال بود باید صبر می‌کرد که بداند جریان چیست که صدای امید بلند می‌شود
-من به حرف تو کاری ندارم شده به زور باید قبول کنی وگرنه....
صدای دختر خیلی برایش آشنا میزد که با گریه گفت
-وگرنه چی؟!چی تو خودت دیدی که اومدی سمت من
امید کمی نزدیک میشود.
-وگرنه یکاری میکنم که هرروز آرزوی مرگ کنی کاری‌ میکنم آبروت جلو همه بره
خواست نزدیکتر شود که محمد واقعا دیگر صبر نکرد و از پشت درخت بیرون آمد ساعت ۸ بود تقریبا و کسی در کوچه نبود جز آن سه نفر
-هووی یارو
امید به سمت صدا برمی‌گردد.امید پوزخندی می‌زند و میگوید
-عه چطوری پسر حاجی چی...
با تو دهنی محکمی که خورد زبانش را خورد
-تو چطوری پسر خسرو؟!خوش میگذره؟چقدر بی آبرو شدی تو امید
و مشت دیگری به صورتش زد که دختر جیغ کشید که محمد گفت
-تو برو از اینجا آبجی!
دختر با عصبانیت او که این را گفت مخالفت نکرد دلی نخواست که برود فقط چند قدم دور شد و از ته دل گریه میکرد
-ول کن ترو جدت محمد قلط کردم داداش..و...ولم کن
چند نفری دو رو برشان جمع شده بودند و سعی بر این داشتند که محمد را آرام کنند که در خانه ی خودشان باز شد و احسان و مادرش از خانه بیرون زدند و پشت سرش مینا و پدرش و اول توجهشان به دختر و بعد که امید وبعد به محمد سبحان جمع شد مادرش سیلی به خود می‌زند و به طرف پسرش که حالا یکی از دکمه های پیراهنش باز شده بود و موهایش ژولیده و بازویی که کمی درد میکرد رفت
-چی شده مادر چیکار کردی
-هیچی مامان چیزی نشده
-آقا سبحان زنگ بزنم پلیس
-نه آقا رحمت.این آقا بیشتر از ده بار رفته بازداشتگاه و زندان و کلانتری با این چیزا آدم نشده انگار
امید که با دیدن آن جمعیت بلبل زبانی اش گل کرده بود گفت
-نه آدم نشدم ببینم تو چع علطی میخوای بکنی دختر عمومه هرکاری بخوام میکنم
محمد هنوز به طرفش هجوم نبرده بود که صدای دختر بلند شد
-ببر صداتو امید خفه شو فقط
محمد به دختر نگاه می‌کند و چند دقیقه ماتش می‌زند!
همان دختری که ظهر به او برخورد کرد و کتاب هایش را ریخت و حالا بدون آرایش ولی با همان لباس های ظهر گوشه ای نشسته و زانو هایش را بغل کرده بود مینا و دو تا زن دیگر کنار دختر نشستند و دلداری اش دادند.
خسرو و زنش هم معلوم نبود که کجا بودند.
و محمد متوجه شد که امید پسرعموی دختر بود درست ولی محمد فکر می‌کرد که قصد مزاحمت داشت ولی به نطر خودش کار اشتباهی نکرده بود چون دختر هم دلش می‌خواست سر به تن امید نباشد و واقعا مدیون محمد بود.
بعد از چند دقیقه که آقا حمید زخم گونه ی محمد را پانسمان می‌کند محمد پا می‌شود و به سمت امید می‌رود
-یه بار دیگه قصد مزاحمت،دعوا،چاقو کشی تو این محل اتفاق بیوفته خودم میبرمت کلانتری به جای ۱۰ تا جرم ۲۰ تاجرم واست ردیف میکنم!شیرفهم شدی؟
-برو بابا هری
دختر کوله اش را محکم به سمت امید پرتاب می‌کند که به صورتش می‌خورد
امید داد می‌زند و میگوید-چه مرگته نورا اه
-لطفا زیپ دهنتو بکش فردا که رفتم شکایت کردم ازت میفهمی ینی چی امید خان
-شکایت نمیکنی چون دختر عمومی
-میکنم خوب هم میکنم چه ربطی به پسر عمو دخترعمو بودن داره وقتی دادم پدرتو درارن میفهمی
و کوله اش را از کنارش برمی‌دارد و به سمت محمد سبحان می‌رود تا ازش تشکر کند نورا هم فهمیده بود که همان پسری بود که ظهر به او برخورد کرد
-آقا محمد!
محمد به طرف نورا برمی‌گردد
-خیلی شرمندتونم واقعا معذرت میخوام ازتون
-این چه حرفیه دشمنتون شرمنده.حالا واقعا فردا میرین برای شکایت
-بله صبح میرم برای شکایت کردن الان دیگه دیر وقته باید برگردم خونه دیر میشه
-پسرعموتون بود واقعا
نورا سرش را پایین می اندازد و میگوید-بله متاسفانه اومده بودم سر بزنم بهشون درخواست دوستی داد بم گفتش اگه قبول نکنم زوری میاد خواستگاریم گفتش اگر هم زوری نیاد آبرومو میبره
میان حرفش هق هقی کرد
-فردا منم میام باهاتون اگر میشه
-اگر اینجوری باشه هم خیلی بهتره.راستی امید فراریه میدونستین پلیسا در به در دنبالشن؟اینجوری جرم هاش هم بیشتر میشه
-نه نمیدونستم باشه فردا میام کدوم کلانتری فقط
-کلانتری......بازم ازتون خیلی معذرت میخوام و ممنونتون هستم.فقط باید هماهنگ کنیم میتونم شمارتون رو داشته باشم
-خواهش میکنم.بله بزنید شماره رو لطفا
-پس فردا بعد از ساعت ۸ میگم بهتون. فعلا خدافظ
-خداحافظ
محمد وارد خانه می‌شود که پدر و مادرش احسان و مینا لب حوض نشسته اند که با آمدن محمد مینا پا می‌شود و می‌گوید
-چیشد سبحان
-هیچی فردا با اون دختره میریم برای شکایت
پدرش میگوید-میخوای منم بیام
-نه بابا جان شما برا چی بیای
صدای زنگ تلفنش می‌آید.
باا دیدن اسم حسین روی گوشی اش با دست به سرش میکوباند و جواب می‌دهد که صدای عصبی اش به گوش می‌رسد
-کدوم گوری ای تو یه ربع منتظرم
-سلام حسین.ببخشید تروخدا مشکل پیش اومد
با صدای آشفته ی محمد سبحان حسین می‌گوید
-چیشده سبحان
-هیچی میگم برات بعدا ببخشید قرار امروز هم کنسل شد
-نه بابا می‌بینیم بعدا همو وقت داری دیگه تو
-آره پس فردا میام کافه دنبالت ساعت ۵
-باشه باشه برو خدافظت
-فعلا خدافظ
قطع میکند و میگوید
-پاشید بریم تو سرده هوا
پا میشوند که احسان میگوید
-فردا کی میرید کلانتری
-صبح
-باشه فردا هم منتظرتون هستیم ها محمد جان
-مزاحم نمیشیم احسان مرسی
-ای بابا ینی چه اومدی نمیخوای یه سر بع خونه ی آبجیت بزنی
-باشه حالا جور شد چشم میایم
-حالا شد.مینا جان برو کیفتو بیار بریم دیگه ماهم
-عه کجا بمونید
-قربون شما بابا بریم دیگه تا ما بریم برسیم ساعت میشه ۹ منم خستم از شرکت اومدم برم بخوابم یکم
-هر طور راحتید
ساعت ۸ و ربع بود که از خواب پامیشود دست و صورتش را میشورد و چیزی می‌خورد و ساعت ۸ و بیست دقیقه کتابی که تازه از کتابخانه خریده بود را باز می‌کند.
تازه ده دقیقه بود که کتاب می‌خواند،صدای گوشی اش بلند شد با دیدن شماره ی ناشناس حتم داشت که نورا بود
-بله؟
-سلام آقا محمد سبحان خوبید
-خیلی ممنون شما خوبین
-مرسی. ببخشید مایلید الان بریم کلانتری
-بله مشکلی نیس
-پس...میبینمتون دیگه خدافظ
-بله.خدافظ
قطع میکند و مشغول آماده شدن می‌شود.
گوشی و سویچ و مدارک را برمی‌دارد و از خانه بیرون می‌زند و سوار بر ماشینش به سمت کلانتری می‌رود.
بعد از ده دقیقه به کلانتری می‌رسد و نورا را جلوی کلانتری می‌بیند.
محمد سبحان ماشین را پارک می‌کند و بعداز قفلکردن ماشین پیاده می‌شود
-سلام.دیر کردم؟
-سلام.نه نه اصلا الان رسیدم منم
-خب پس بریم
-بله بریم
محمد با دیدن گونه ی کبود او می‌گوید
-ببخشین!صورتتون چیزیش شده
دستی به گونه اش می‌کشد و میگوید
-او نه....راستش دیشب انقد خودزنی کردم که بیام بگم امید منو زده
-حالا خوبین!
می‌خندد و میگوید
-آره بابا اممم..فقط یکم درد میکنه چیزی نیس
محمد سری تکان می‌دهد و به سمت کلانتری حرکت می‌کنند.محمد سه بار اورا دیده بود و برای اینابار بیشتر به قیافه ی او توجه کرده بود ابروهای کمی کشیده چشم های کشیده ی گربه ای گونه و لب هایی که متوسط بود
محمد تازه فهمید که چقدر به اودقت کرده بود و استغفرالله میگوید برای دومین بار بود که به‌صورت دختر نگاه کرده‌بود و توبه کرده واستغفرالله گفته‌بود‌‌.
وارد میشوند
-خب شکایت از کی و برای چی؟
نورا میگوید
-شکایت از امید جهانی.
-هووف دوباره این پسر چیکار کرده چرادست بر نمیداره ازین کاراش!
محمد سبحان میگوید
-قصد مزاحمت،دعوا با بنده،و همینطور که مشاهده میکنین کتک زدن این خانوم
-قصد مزاحمت برای ایشون؟
-بله جناب سرگرد
-میشه از اول توضیح بدین
نورا میگوید
-امید پسرعموی منه.دیروز برگشت به من گفت بیا خونه ی ما یه سری بهمون بزن منم شبش رفتم دیدم مامان باباش خونه نیستن یکم گذشت که امید به من درخواست دوستی داد گفتم قبول نمیکنم و دوسش ندارم دوباره تکرار کرد که دوستم داره و به زور باید قبول کنم.تهدید کرد که اگه قبول نکنم آبرومو میبره.خیلی حرفاشو تکرار کرد ولی من علاقه ای بهش نداشتم آخر سر سرم داد کشید و ظرف های دور و برش رو شکست و شروع کرد به کتک زدنم تهدید میکرد و من لای حرفاش فهمیدم که به خاطر پول بابای من میخواد زوری باهاش ازدواج کنم
-خب ببخشید چی گفتن که اینو متوجه شدین
-وقتی داشت عربده میزد و کتکم میزد گفتش که فکر کردی چی داری که به خاطر خودت بخوامت من پولتو میخوام باید زنم شی.من داشتم همینجوری دست و پا میزدم که چند لحظه وایساد خواست حرفی بزنه که از فرصت استفاده کردم و زدم تودهنش و از خونه زدم بیرون که بازم اومد دنبالم که خب بقیشو ایشون بگن بهتره.
محمد هم شروع کردبه گقتن بقیه ی ماجرا و بعد از تموم شدن حرفش و جواب دادن به چند تا سوال سرگرد گفت
-خب آقا شما کار خوبی انجام دادین که از این خانوم دفاع کردین.ما دو هفته ای میشه که دنبالش بودیم و پیداش نکردیم ولی بیشتر توضیح بدین راجب خودشو خانوادش به نظرم این خانم هم اطلاعات زیادی راجب
پسرعمو و خانوادش میدونن
نورا به حرف می‌آید
-بله.خب عموی من خسرو معتاده.هر وقت جنس بهش نرسه و اعصابشم داغون باشه میوفته به جون زن عموم و کتکش میزنه امید هم یه خونه ی مجردی داره ولی قبل خرید اون خونه که کم از خرابه نداره یه دعوایی تقریبا دو سه ماه پیش تو محل عموم اینا یا همون محل آقا محمد اینا اتفاق افتاد ولی هنوزم نمیدونم سره چی بود که امید قمه کشی کرد و زد به پای اون مرده که باهاش دعوا کرده بود خلاصه افتاد زندون اونم فقط دوماه بعدش هم که تازگیا دزدی کرده بود و زندان بوو فرار کرد و شما هم تا الان دنبالش بودین دیگه
-خب امم....ببخشیدا این سوالو میپرسم پدر شما به برادرش برای درمان کمک نکرد؟
چرا ولی خودش نخواست یه ماه بود ترک کرده بود دوباره به سرش زد دوباره بابام بردش کمپ فرار کرد بعدشم که یه دوسال پیش فهمیدن امید بهم چشم داره بابام گفتش که اینو نمیتونم قبول کنم و از خونمون انداختشون بیرون و حالام که توی اون محل زندگی میکنن
-خب چراشما اونجا رفت و آمد دارید
-من زن عموم مریضه منم تو داروخونه کار میکنم دارو هاش که تموم میشه میبرم براش.زن عموم که گناهی نکرده
سربازی که کنار سرگرد ایستاده بود همه چیز را یادداشت میکرد.
سرگرد سری تکان می‌دهد
-پرونده فرستاده میشه برای قاضی.فقط آدرس خونه مجردیش رو دارید خانم؟
-اممم...بله
سرگرد کاغذی به طرف او می‌گیرد
-بنویسین لطفا
نورا شروع به نوشتن می‌کند
-هروقت چه شما آقا و چه شما خانم دیدینش سریع با ما تماس بگیرین فورا خودمون رو میرسونیم برای دستگیریش
محمد سبحان به حرف می‌آید و میگوید
-چرا الان نمیرید برای دستگیری
-چون الان مشخص نیس خونه ی پدرش باشه یا خونه خودش ولی اگه دیدینش بدون معطلی با ما تماس بگیرین لطفا
-آها بله
.....بعد از کارای مربوطه از کلانتری بیرون میزنند.
محمد سبحان به خاطر دروغی که گفته بود غذاب وجدان میگیرد.برای همین از نورا می‌پرسد
-اممم...ببخشیدا ولی حرفایی که او تو زدیم همشون که دروغ نبوده؟!
-نه نه همشون حقیقت داشتن به جز کتک زدنم
-اینم حقیقت داشت که امید به خاطر پول شما رو میخواد؟
-متاسفانه آره این حقیقت داشت
وقتی به ماشین هایشان می‌رسند نورا میگوید
-خیلی ازتون ممنونم که همراهم اومدین
-خواهش میکنم.فقط اگر احیانا دیدینش به کلانتری خبر بدید
-چشم حواسم هست.فقط از یه چیزی نگرانم
-از چی
-ازینکه به خاطر کتک هایی بهشون زدید شکایت کنه
-اون که از صد کیلومتری کلانتری هم رد نمیشه
-آره ولی خب ممکنه وقتی دستگیرش کردن اونجا شکایت کنه
-خدا بزرگه نگران نباشین
-باشه پس.امم..کاری ندارید من باید برم سره کارم
-نه برین فعلا
هردو سوار بر ماشینشان می‌شوند محمد مکث می‌کند که نورا زودتر از آن راه بیفتد.
نورا"
۲۰۶ سفید رنگم را در پارکینگ پارک میکنم کیفم را برمیدارم و وارد داروخانه میشوم به شیوا گفته بودم دوساعتی جای من وایستد.
-سلام بچه ها.سلام آقای موسوی
آقای موسوی و شیوا و نگار جوابم را می‌دهند به سمت شیوا می‌روم
-وای مرسی شیوا که جام وایسادی
-خواهش میکنم.جبران میکنی عوضش
هردو می‌خندیم
نورا به سمت اتاقی می‌رود و کوله اش را آنجا می‌گذارد و لباس فرمش را می‌پوشد و پیش بچه ها می‌رود.
نگار ۲۷ ساله بود و شیوا هم ۲۴ ساله و خودم هم ۲۳
درحال جواب دادن به خانمی که درمورد ژل صورت می‌پرسید بودم که با صدایی تقریبا بلند سرم رو بلند میکنم
-به به اینجا تشریف داری که خانم جهانی!
با دیدن امید وا میروم
-تو اینجا چیکار میکنی
-وسایلاتو بردار بیرون منتظرم
-برو رد کارت من نمیام نمیبینی این همه آدم منتظ
صدایش را تا حد ممکن بالا می‌برد
-گمشو بیا بیرون بت گفتم.فک کردی شکایت نمیکنم از اون یارو که مثلا پسره مومنیه!فک کردی.وسایلاتو جم کن بیرووون سریع
آقای موسوی جلو می‌رود
-بیا خودت برو بیرون واسه ما دردسر درست نکن
من هم که اصلا دلم نمیخواست بین آن همه جمعیت به خاطر من دعوا شود می‌گویم
-خیله خب میام برو بیرون فقط
-حالا شد
دستش را از یقه ی آقای موسوی برمی‌دارد لبخندی مزخرف می‌زند و خارج می‌شود و مردم هاج و واج به من خیره شده بودند.
لباسم را حرصی از تنم بیرون میکشم کیفم را برمیدارم
-ببخشید بچه ها!من برم
-برو به سلامت مراقب باش
-خدافظ
از داروخانه خارج میشوم و به سمت هاچ بک امید میروم و سوار میشوم و درش را بهم میکوبانم در یاد داشت که هروقت امید را دید باید بع پلیس خبر می‌داد ولی باید حرف هایش را میشنید و حرفایش را میزد
-هوووش چته وحشی
نورا حرصی و با نفرت لب می‌زند
-ببر صداتو وحشی هفت جد و آبادته
-دهن منو وا نکنا
-وا کن ببینم چی میخوای بگی؟!نه وا کن
امید روی فرمان میکوبد و خفه شو ای نثارم می‌کند
-براچی گفتی بیام؟
-گفتم بیایم مثه آدم نه مثه حیوون حرف بزنیم
-چه حرفی داریم بعده اون شب
-داریم!من دارم‌.
-بگو باید برگردم داروخونه
-هووووف...میخواستم به خاطر اونشب معذرت خواهی کنم
پوزخندی میزنم
-نه بابااا معذرت خواهیم بلدی؟خوبه!ولی حیف نمیتونم ببخشم شرمنده.اگر الان هم حرفای تاثیر گذارت تموم شده نگه دار میخوام برم
امید دوباره روی فرمان می‌کوبد.میدانستم به خاطر اینکه از او شکایت نکنم به غلط کردن افتاده بود!
اما دیر شده بود خیلی دیر.
-ینی چییی من معذرت خواهی کردم تو چرا ناز میکنی دیگه
-نگه دار لطفا
حرصی می‌گوید
-به درررک که نمیبخشی برو پایین
پیاده می‌شوم و میگویم
-برو شرت کم عوضی
-باشه سریعتر هم برم خیلی بهتره چون وقتم داره تلف یه آدم بی ارزش میشه.
قبل رفتنش با پا ضربه‌ی محکمی به ماشینش زدم و برو به درک زیر لبی زمزمه کردم.از داروخانه دور نشده بودم تقریبا یک کوچه فاصله داشتم و با عجله و قدم های بلند دوباره خودم را به داروخانه رساندم.
به داروخانه رسیده بودم.تصمیم گرفتم که با محمد تماس بگیرم و او را در جریان بگذارم.که با چهارمین بوق جواب داد
-بله؟
-ام...سلام آقا محمد سبحان خوبید
-سلام ممنون شما چطورین
-مرسی...ببخشید مزاحم شدم یه چیزی رو باید بگم بهتون
-بله بفرمایین؟
-امروز امید اومده بود محل کارم و بعد از کلی داد و بیداد راه انداختن مجبور شدم که از داروخونه بیرون بزنم و باهاش تا یه جایی برم
-چراباپلیس تماس‌نگرفتین؟
-چون میخواستم بشنوم حرفاشو ببینم حرف جدیدی میگه
-چیا گفتش حالا؟
-دوباره یه مشت چرت و پرت و معذرت و خواهی و این چیزا.
-نمیدونین کجا رف؟
-نه راستش
-باشه خبری شد و کاری داشتین تماس بگیرین با من
-باشه حتما خیلی ممنون
-خواهش میکنم خداحافظ
-خدافظ
بعدازقطع کردن گوشی با دیدن تقویم گل از گلم شکفت امروز جمعه بود و امید هر جمعه ها میرفت ویلای لواسون.!
اما خب آدرس نداشتم که.
بعداز کلی کلنجار رفتن با خودم زنگزدم به زنمو و بهونه ای ردیف کردم برای گرفتن آدرس ویلای لواسون چون دو باری باهم رفته بودند و بعدش دیگه خانوادگی نرفتن‌ و شد ویلایی که دخترا و پسرا جمع می‌شدند و مهمونی میگرفتن.!
-الو سلام زنمو جون خوبی؟
-عه سلام دخترم تو چطوری
-ممنون خوبم منم
-جونم چیزی شده؟
-نع نع چیزی نشده فقط زنمو شما آدرس ویلای لواسون امید رودارین؟
-میخوای چیکار؟
-امم...امید زنگ زد گفتش که امروز جمعه اس همه دوستام و چند تا دختر دیگه که آشنا ان میرن لواسون به منم گفتش که برم منم قبول کردم بعدش که تماسو قط کردیم متوجه شدم آدرس نگرفتم الان چند بار بهش زنگ زدم اشغال بودش گفتم از شما بگیرم
-آهااا ای بابا این پسر از این مهمونی های آخر هفته اش دست بر نمیداره که...باشه یادداشت کن
ذوق زده ورق دم دستم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم و دوباره با محمد سبحان تماس گرفتم
-بله
-سلام مجدد..ببخشیدا بازم من مزاحم شدم
-نه خواهش میکنم چی شده؟
-یه چیزی دستگیرم شده از امید..امید همیشه آخر هفته مهمونی داره تو ویلای لواسون الان آدرس رو گرفتم از زنموم بنظرتون آدرس رو بدم به کلانتری؟(سرگرد کلانتری)
-عههه اینکه خیلی خوبه بله بنظره من بدین.ولی امیدوارم زنموتون زنگ نزنه به امید و همه چیو بگه
-فکر نمیکنم خودش رو درگیر این مسائل نمیکنه
-خب امیدوارم
-پس من تماس بگیرم با کلانتری
-آره.‌‌..اگر هم مشکله واستون آدرس رو بدین و خودم به کلانتری خبر بدم
-نه ممنون زحمت میشه تماس میگیرم خودم.
-هرطور مایلید
-باش پس خدافظ
-خدافظ
قطع کردم...حقیقتا پسر خیلی خوبی بود به چشم برادری!
و تا الان خیلی کمکم کرده و مدیونشم و معلوم نیست اگه اونشب به کمکم نمیومد چه بلایی سرم نازل میشد ظهر همون شب رو به خوبی یادمه که چقد بد جوابش رو دادم و به خاطر این بود که تو کتابخونه رو مخم رفتن و گفتن که به جای ۱۳ تا کتاب ۱۰ تا میتونی ببری و اعصابم رو خورد کردند.
و البته محمد سبحان هم که به نظر یکم مغرور و تخص به نظر میومد حالا خدا داند‌.
من ۲۳ سالم بود و تک فرزند بودم یه دختری که به نظر همه خیلی لجباز و زبون دراز بودم و به وقتش خوش قلب‌.
وضعیت مالی متوسطی داشتیم و توی خونه ی ۱۳۰ متری زندگی می‌کردیم.
به کسی علاقه ای نداشتم مجردم و رابطه ای هم تا حالا نداشتم.
دوباره برگشتم داروخونه چون شیفتم ساعت ۱۲ و نیم شب تموم میشد.
با کلانتری تماس گرفتم و گفتن نیاز نیس من و محمد سبحان باهاشون بریم و خودشون زحمتشو میکشن و من امیدوار بودم امید بره اون تو و دیگه نیاد بیرون اما خب بعید بود اگر هم حبس ابد میزدن باز اون یه جوری فرار میکرد و روز و از نو روزی از نو!
خلاصه که برگشتم به داروخونه و کلی از نگار و شیوا و آقای موسوی معذرت خواهی کردم.
محمد سبحان"
تقریبا ساعت ۱۱ و نیم شب بود که باهام از کلانتری تماس گرفتن و خبر دستگیری امید و ده یازده نفر دیگه که تو اون مهمونی بودن دستگیر کردن شیش تا دختر و ۵ تا پسر دیگه همراه امید.
و قرار گذاشتن که فردا صبح ساعت ۸ وقته دادگاهه و تصمیم گرفتم زنگ بزنم به خانم جهانی(نورا)
خلاصه که تماس گرفتم و بعد از سه بوق جواب داد
-سلام.جانم بفرمایین
-سلام نورا خانم ببخشین مزاحم شدم این وقت راستش الان زنگ زدن از کلانتری گفتن که امید و چند نفر دیگه دستگیر شدن و فردا راس ساعت ۸ صبح وقت دادگاهه فقط گفتم ببینم وکیل دارین
-نه بابا وکیلم کجا بود
-حقیقتش من یه آشنایی نزدیک دارم کارش تو وکالته
-اینکه خیلی خوبه میتونین جورش کنید
-بله بله حتما میگم الان بهش پس
-خیلی ممنونم ازتون واقعا
-خواهش میکنم این چه حرفیه من برم تماس بگیرم فردا میبینمتون تو دادگاه
-نه. میبینمتون خدافظ
-خدانگهدار
تماس رو قطع میکنم و سریعا با رضا تماس‌ میگیرم امروز صبح باهاش صحبت کرده بودم و قرار شده بود فردا با حسین و رضا قرار بزاریم و بریم بیرون امروز هم خونه ی مینا اینا دعوت بودیم و تازه برگشته بودیم.
جانم داداش
-سلام رضا جون خوبی داداش
-سلام قربونت تو چطوری
-شکر.میگم رضا یه کاری داشتم باهات
-بگو خیر باشه
-راستش...‌
بعد از توضیح دادن کامل ماجرا و جواب دادن به سوالای رضا، رضا گفتش فردا تو دادگاه همو می‌بینیم قطع کردم و به سمت تختم رفتم امروز خیلی خسته شده بودم و برای فردا دل تو دلم نبود که رضا رو ببینم ولی از یه طرف استرس دادگاه رو هم داشتم.
ساعت نزدیک ۱۲ شب بود که تصمیم به خواب گرفتم و دراز کشیدم.
خوابم نمیبرد ولی!
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باخودم ساعت ۱۲ و نیم بود که خوابم برد....
نورا"
با زنگ آلارم گوشیم با خستگی چشم باز کردم ساعت ۷ و نیم بود و دیگه باید پا می‌شدم وگرنه دیر میشد..
بعد از چند لقمه صبحانه خوردن به سمت اتاقم رفتم بیست دیقه مونده بود به ۸ و امیدوار بودم دیر نکنم.
مانتوی قهوه ای که تا زانوم بود و مدل لشی داشت و شلوارلی مشکی و شال مشکی به یک برق لب و ریمل اکتفا کردم صورتم سفید بود و نیازی به کرم و پنکک و این چیزا نبود چشمای متوسطی داشتم و مژه های بلند و دماغم هم نوک تیز بود ولی نه خیلی کوچیک بود نه خیلی بزرگ لبام هم همینطور طوری نبود که یه کم صورت داشته باشم و ۱۰ کیلو لب!
خلاصه که بعداز برداشتن سویچم از اتاق زدم بیرون که بابا گفت
-کجا میری؟
-با نگار قرار دارم
-قرارای تو هم تمومی نداره
چشم غره ای رفتم
-خداافس
و در رو بهم کوبیدم حقیقتش خانوادم بعضی وقتا خیلی رو مخ میشدن هرچند که همه چی برام فراهم بود.
ساعت ۱۰ دیقه به ۸ بود که با عجله سواد ماشین شدم و به طرف آدرس رفتم...
محمد رو دیدم که با یه پسری که فکر کنم همون وکیله باشه وایساده بودن
-وای سلام.ببخشین خیلی دیر کردم
-سلام.
-سلام.اشکالی نداره فقط الان بریم تو خیلی بهتره که بیشتر دیر نکنیم.بریم تو رضا جان
هر سه نفرمون داخل شدیم و به سمت اتاقی رفتیم و بعد از اجازه وارد شدیم که محمد سبحان گفت
-سلام.شرمنده تاخیر داشتیم
-خواهش میکنم.بفرمایین لطفا
رفتیم نشستیم که قاضی پرونده شروع به صحبت کرد
-خب بسم الله رحمن رحیم.قانون ها رورعایت کنید و سکوت لطفا
و رو به من ادامه داد
-خب شما خانم نورا جهانی!این جا نوشته شده که ایشون آقای امید جهانی پسر عموی شما هستن درسته
-بله درسته
و رو به امید گفت
-و طوری که اینجا نوشته شد شما آقای امید جهانی قصد مزاحمت ، دست درازی،و حتی کتک داشتین
و امید ناباور رو به من لب زد
-کتک؟چرا دروغ گفتی لعنتی من کی کتکت زدم
قاضی سرش داد میزنه و میگه
-سکوت لطفا آقا عه.جواب سوال منو بدین انکار نکنین
-من کتکش نزدم زر زده
محمد پا می‌شه که چیزی بهش بگه ولی رضا مچشو میگیره و زیر لب میگه آروم باش و خودش اجازه میگیره که پا شه
-موکل من تمام حقیقتو گفته این آقا داره حقیقتو پنهان میکنه چون می‌ترسه از قانون
-چی ترسی؟این همه افتادم هلفتنی ترسیدم
-آقای جهانی!اینجوری ادامه بدین مجبورم سرباز رو صدا کنم
امید دستی به موهاش میکشه و سکوت میکنه.قاضی به محمد سبحان میگه
-آقای پناهی شما شاهد اینکه آقای امید جهانی برای ایشون مزاحمت ایجاد کرده بودین؟
-بله،خودم دیدم ایشون مزاحم شدن و خانم جهانی درحال گریه کردن بودن
-حرفاشون رو میشنیدین؟
-بله،آقای جهانی داشتن این خانم رو تهدید میکردن که اگه پیشنهاد ازدواج رو قبول میکنن آبروش رو میبرن و چیزای دیگه!
قاضی‌سری تکون داد و مشغول نوشتن شد.
-خب،اممم..خانم جهانی شما مدرکی دارین که ایشون شما رو زده؟
آستین مانتومو یکم بالا دادم و مچم رو نشون قاضی دادم
-کبودی مچم رخم رو صورتم اینا مدرک نیست
و نشستم سره جام
-درسته
و دوباره شروع به نوشتن کرد
-حالا چی آقای جهانی میتونی ثابت کنی که دست رو ایشون بلند نکردین؟
وکیل امید به حرف میاد
-از کجا معلوم این خانوم قصد دارن برامون پاپوش درست کنن
قاضی عصبی داد می‌زند
-از کجا معلوم شما دارین انکار میکنید اقاا!
و روبه امید ادامه داد
-حتی اگر ایشون رو کتک نزده بودی گناهات اونقدرام زیاده که این پیشش هیچیه.قمه کشی،دعوا راه انداختن،رفتن به مهمونی های غیر مجاز،ایجاد مزاحمت،تهدید،کتک زدن،فرار کردن از زندان بازم بگم؟؟
و دوباره عصبی لب زد
-شما محکوم به ۱۲ سال حبس محکومین این کمترشه حالا شایدم ۱۵ سال آقای جهانی
-اتمام جلسه!
از جا پا میشیم و از در خارج میشیم که با صدای عربده امید سره جامون وامیستیم
-پدرتو درمیارم نورا وایسا فقط
محمد سبحان عصبی به سمتش میره و میخواد بهش حمله کنه که سربازی جلوش رو میگیره و من و رضا با استرس به سمت میریم که جلوشو بگیریم
-دهنتو میبندی یا بیام خودم گل بگیرمش
-ولش کن آقا محمد بیا بریم
-داداش بیخیال یه زری زد
وکیل امید میگه
-لطفا برین ازینجا موکل من حالش خوب نیست
محمد سبحان بهدرک زیر لبی میگه و روبه ما میگه
-بریم!
از در خارج میشیم و من سرمو میندازم پایین شرمنده حرف میزنم
-واقعا خیلی شرمندتونم ببخشین.از کار و زندگی هم افتادید
-این چه حرفیه؟!شمام خواهر ما
قند تو دلم آب شد کع ازم طرفداری میکرد و پا به پام هرروز هرروز از کارش می‌افتد
-از شما هم ممنون آقا رضا زحمت کشیدین
-خواهش میکنم
رضا تقریبا همسن محمدسبحان می‌خورد ابروهای مشکی و کلفتی داشت و چشمای متوسطی که کاملا مشکی بود و ته ریش کمی داشت
-اگر با من کاری ندارین من برم.بازم ممنونم ازتون
-نه برین به سلامت وسیله که دارین؟
-آره آوردم من برم پس خدافظتون
-خدافظ
-خدانگهدار
سوار ماشینم میشم و بوقی میزنم و از کنارشون میشم
"محمد سبحان"
بعداز رفتن نورا رضا گفت
-بریم دنبال حسین؟
-زودنیس؟
-ساعت یازدهه ها زنگ بزنم بش
-زنگ بزن
در حال بوق خوردن بود که رضا میگه
-چجوری با این دختره آشنا شدی تو؟اسمش چی بود؟
-نورا؟گفتم بت که
-اوهوع داداش داری راه می‌افتیا!نورا؟
حسین جواب میده و چون رو بلندگو بود منم می‌فهمیدم چی میگه
-کی داره راه می افته؟
-زهرمار!سلام ندی یوقت بیشور
-علیک! اه رضا بنال چی میگی خوابم میاد اد امروز که ساعت ۳ شیفتم شروع میشه باید زرت و زرت زنگ بزنی ب.ر.ی.ن.ی. تو اعصابم؟؟اه
رضا به خاطر این حرفای رکیکی که حسین گفته بودجلوی دهنش رو گرفت
-حسییین!حاجیمون اینجاسا
رضا و حسین خوب میدونستن که من بد دهن نیستم و کلا از فوش و این چیزا خوشم نمیاد ولی خب به وقتش استفاده می‌کردم نه مثل رضا و حسین
-اوه اوه!یا خدااا!محمد؟
-هااان؟چیزای دیگم داری رو کن
-ببخشید داشم شکر خوردم غلط خوردم ببخشید باشه؟
-تو فعلا لازم نکرده غلط رو بخوری پاشو بیا پارک لادن
-چشممم تو جون بخواه خوشکل!
-حسیین
-باشه باشه اومدم
و قطع کرد که رضا و من بلند خندیدیم بینمون حسین فقط شیطون بود و تو جاش بند نبود.
-بابا بچه ها خسته شدم بریم یه کافه جون عمتون
-انقد غر نزن حسین اه
-بابا گشنمه خسته شدم
-توام که همش میخوری.موندم اون صابکارت چی میکشه
حسین ریز میخنده و میگه
-هیچی نمی‌کشه ولی من کیف میکنم از سفارشای بقیه ناخونک میزنم‌
-خااک تو سرت ینی حسین
و می‌خندیم
-وای بچه ها کافه کافه!
و بدو بدو به‌سمت کافه ی رز رفت و راحت نشست و برای ما دست تکون داد که سریع بریم تو
تک خنده ای کردیمو وارد شدیم ونشستیم
-سلام خوش اومدین چی میل دارید؟
حسین زودتر از ما گفت
-من....امم یه قهوه با یک کیک شکلاتی شکلاتی زیاد باشه عا دیگه...امم...گشنمه اصلا یه چی که بشه رفع شه گشنگی چی دارین؟
-انواع و اقسام کیک ها و...
-باشه باشه!یدونه ام کیک توت فرنگی بیار
-عهه چه خبرته حسین
-گشنمه میفهمی ینی چی؟
گارسون تک خندی ای میکنه و منتظر به ما نگاه میکنه
-من یه اسپرسو
-منم یه آبمیوه پرتغال
گارسون سری تکون داد و رفت
-خب چه خبر ممد جوون
عصبی نگاش کردم که گفت
-باشه چته جام خیس شد عه
که رضا به حرف میاد
-خبرا که زیاده تو این چهار روز آقا ممدمون شیطون شده
با پام لگدی بهش زدم و گفتم-ببند باشه؟
-اوهوع چیشده؟ازون شیطونیا دیگه؟آره
رضا می‌خندد و کل ماجرای نورارا تعریف میکنه و من با خشم نگاش میکنم که وفتی حرفاش تموم شد میگه
-آخیییش خلاص شدم داشتم میترکیدم
-میدونم شما همیشه دهن لقی آقا رضا تلافی میکنم
و حسین میگه
-پ قضیه ناموسی بوده!حالا به جز این رفتو آمدا خبر مبری که نیس داداش ممد
-حسین جان خفه شو قربونت بشم
-چشم ممد جان
سفارش هامون میاد که سکوت میکنیم و به سفارشامون خیره میشیم و حسین غرق تو فکره که یهو میگه
-ولی سبحان مطمئن باشم باهم روهم نریختین
-حسیییین!حسییین!بع خدا پا میشم میاما ببر صداتو
-ووووی فک کنم خیس شد جام عشقم با لطافت یکم چته جذاب من؟
-الله اکبر الله اکبرر..استغفرالله
-و ربی اتبو علیه
رضا از خنده ریسه میرفت و من هم حرص میخوردم
-حسین بخدا پامیشم میگما سر به سرم نزار انقد
-باش
چشم غره ای بهش رفتم و بازم چند ثانیه سکوت کرد و باز گفت
-میگم ممد
دستمو روسرم گذاشتم
-حسین جان خواهش میکنم عزیزم خفه شو خواهش دارم ازت
-وااای نمیتونم که لال شم دیگه عههه...ولی میگما این چرا ازت شکایت نکرد که کتکش زده بودی
-من که اونقدرام بد نزدم صورتش یکم کبود شده بود...ولی بازم نمیدونم...انقد حرف نزن کیکتو بخور
-ولی خیلی دوس دارم آبجیمونو ببینم
که رضا گفت
-وای حسین چقد زر میزنی تو اه میبینیش حالا قسمت شد
-نه دیگه من خیلی مشتاقم ببینمش امروز
-ببینیش که چی؟
-از سره کنجکاوی
-لازم نکرده تو کنجکاو شی بخور
-اوه غیرتی شد رضا دیدید گفتم
جدی نگاش کردم که تموم کنه این بحثو
-باش
و ادامه ی قهوه شو خورد
-بابا من حساب میکنم دیگه رضا برو اونور
-ای بابا تعارف نداریم تو برو
-حرف نزن بابا بفرمایین آقا
رضا دستمو پس زد و کارتشو داد
-من میدم دارم میگم
-منم گفتم من میدم
حسین کلافه به سمتمون اومد و کارتشو به طرف آقاهه گرفت
-بفرمایین ۱۲۳۴
سریع کارتو کشید و گفت
-بریم لطفا
و ما با تعجب نگاش کردیم
-برییم
از کافه خارج شدیم که با دیدن ۲۰۶ سفید رنگ و پلاکی آشنا سره جام واستادم.
-بسم الله جن دیدی؟
که نورا از ماشین خارج شد که گفتم
-نورا
-یا خدااا محمدد؟واسه تو که دخترا اَخ بود!استغفرالله برادر
-یه دیقه دهنتو ببند!رضا؟نوراعه اون؟
رضا به اون سمت نگا کرد
-عهه عه عه خوده خودشه
-یکی به من بگه این کیه
-همون دختره دیگه نورا!
حسین دستشو جلو دهنش گذاشت
-هیییع!اینه؟پراام رضا کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم
جدی نگاش‌ میکنم که متوجه میشه و میگه
-به قرآن شوخی کردم
خودمم میدونستم کرم داره و شوخی میکنه
-بریم یه سلام علیکی کنیم دیگه
-گمشوو!بیا برو نمیخواد
-ای بابااا
که دیر شده بود و نورا متوجه آنها شد و من هول کردم و سرمو انداختم پایین که همراه دختری پیشمون اومدن
-عه سلام خوبید؟اینجا چیکار میکنین
رضا میگه
-سلام ممنون!اومدیم یه دوری بزنیم شما چه طور؟
-اینجا محل کارمه تو اون داروخونه.اینم نگاره همکارم
-امم..سلام
هممون سلام میکنیم که حسین میگه
-من حسینم!اینو که میشناسین ممد خودمونه اینم امروز دیدن دیگه رضاعه منو نمیشناسین فقط
همه می‌خندیم که میگم
-ببخشین نورا خانم من برم ماشینو روشن کنم وقتتون نگیریم
-خواهش میکنم آقا محمد خدافظتون
-خداحافظ
و به سمت ماشین رفتم چرا هول کرده بودم؟!چرا دست و پامو گم کرده بودم؟!
طولی نکشید که حسین و رضا سوار شدن
-وای پشمام من اشتب گرفتم کلا اول فک کردم اون نوراعه اون نگاره بعد فهمیدم اون نوراعه اون نگاره.
-تو کلا آیکیوت ضعیفه افتاد؟
-ایششش اعصاب مصاب نداری ها ممد جون
-هوووف!خدایا از دست تو که هرکی باشه الان پا به بیابون گذاشته بود
-آره دیگه از فکرم انقد جذابم میرف تا بیابون
دیدم انگاری بحث با این بی فایدس و الله و اکبر زیر لبی زمزمه کردم
-داش محمد منو بی زحمت بزار کافه دیگه باید برم
-باشه
-منم همونجا پیاده کن سبحان دستت درد نکنه خوش گذشت
-عه چرا میبرمت دم خونه
-نه قربونت یه جا کار دارم همونجا منم پیاده میشم
-هرطور راحتید
-فقط اگه بفهمم با اون دخترا رفتین بیرون منو نبردین سرتونو میکوبم تو آسفالت
می‌خندیم و میگم-کجا میخوایم بریم حالا با اون دو تا؟اه
-چمیدونم شاید شیطون گولتون زد
حسین اهل دختر بازی نبود ولی شیطون بود و دنبال سرگرمی ولی خوب میشناختیمش اونجوری نبود...
رضا و حسین رو دم کافه پیاده کردم و خودم به خونه رفتم
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا نیازیان

    ۱۵ ساله 00

    عالی

    ۳ ماه پیش
  • مطهره السادات حکیمی

    10

    عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    20

    یه چیزحالب بایدباشه

    ۱۰ ماه پیش
  • آوا

    20

    عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.