از خاکستر تا خورشید به قلم نسترن جوانمرد
پارت یک :
مقدمه
گاهی زندگی از همانجایی که خیال میکنی پایان است؛ آغاز میشود. در دلِ ویرانهها گاهی نوری هست که هنوز خاموش نشده؛ ردی کمرنگ از گذشتهای که نمیگذرد، دستی پنهان که سرنوشت را به مسیری دیگر میکشد.
میان آوارِ خاکستر شاید هنوز خورشیدی هست که منتظر طلوع باشد... .
ازخاکسترتاخورشید
صدای باد سرد از لای شیشهی نیمهباز عبور میکرد و پردهی مخملی طوسی را مثل پرچمی شکسته در هوا میلرزاند. اتاق، بزرگ بود. سقف بلند، پنجرههای قوسی با قابهای فلزی سیاه، دیوارهایی با نقاشیهای گرانقیمت از شکار و مرگ. مبلمانی از چرم مشکی براق، بیهیچ لطافتی. لوستری کریستالی بالای سر، اما خاموش. هیچ نوری نبود جز چراغی دیواری با نور زرد ضعیف که از کنار تخت، صورت ماهور را نیمهروشن میکرد. او جمع شده بود، مثل برگ پژمردهای زیر باران. کنار تخت، حولهای خونآلود افتاده بود. سمت چپ صورتش سرخ بود، ورمکرده، پوستش کشیده و داغ بود. چشمش کمی نیمهباز، اما خیس. استخوان ساعدش زیر پوست نازکش نبض میزد، میسوخت، میتپید، میلرزید.
با انگشتهای لرزان، دست راستش را روی شکمش گذاشت. شکمی گرد و نازنین که زیر لباس نخیاش آرام بالا و پایین میرفت.
هفت ماه بود... هفت ماه از آن لحظهای گذشته بود که فهمیده بود در دلش چیزی میتپد. نه یک تومور، نه یک درد، نه یک توهم...
یک جان. یک بچه. یک پسر. او را کاوه صدا میکرد... در دلش.
قدمهایی سنگین روی کفپوش چوبی صدا داد. ماهور چشمان نیمهبازش را بست.
آصف روبهروی پنجره ایستاده بود. نور سرد شهر پشت سرش هالهای تار دور سر بیمویش ساخته بود. سرش برق میزد، صاف و صیقلی، همچون نقاب یک جلاد. هیچ مویی روی صورتش نبود؛ نه ریش، نه مو. تنها چیزی که بر صورت استخوانی و کشیدهاش میدرخشید، چشمانی سرد و سمی بود. لبهای باریک، بیرنگ، روی هم فشرده شده بودند.
چرخید. آمد سمت تخت. ایستاد. خیره شد.
- یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه بخوای فرار کنی، قسم میخورم جنازتو با دستای خودم بندازم جلوی سگای باغ تا دیگه هیچی ازت نمونه!
ماهور آرام پلک زد. نفسش سبک بود، اما عمیق. ترسی پنهان در رگهایش میدوید، اما نه بیصدا. صدایی در دلش فریاد میکشید.
آصف خم شد. صورتش نزدیک شد. نفسش بوی خون میداد. مثل بوی آهن زنگزده.
- این بچه، شاهزادهی منه.تنها وارث من! جانشین من. از خون من! فکر کردی اجازه میدم کَس و ناکَسی بین من و اون فاصله بندازه؟ تو یه رَحِم بودی. یه ظرف. دیگه هم هیچکاری نداری. تا وقتی به دنیا بیاد. بعدش...
لبخندش زهر داشت:
- بعدش یا میمیری، یا دود میشی میری هوا. فرق نمیکنه کدومش. فقط دیگه نباید باشی.
ماهور دهانش را باز کرد. صدایش اول نلرزید.
- این بچه... فقط مال تو نیست.
چشمهای آصف درخشید. خندید، آرام. دستش را بلند کرد، نه برای ضربه، فقط برای اشاره.
- تو داری فراموش میکنی با کی طرفی. این خونه، این تخت، این بچه، حتی اون صدای لعنتیت که فکر میکنی قشنگه، مال منه. خودتم مال منی!
ماهور به سختی خودش را بالا کشید. دست شکستهاش را گرفت لای دامن لباسش. چشمهایش برق زد، مثل شبهایی که پشت درها گوش میداد.
- مال منم هست. و اگه شده با همین استخونی که تو داغونش کردی، ازت میگیرمش!
آصف جلو آمد، با قدمی که صدایش ترک برداشت. نزدیک شد، خیلی نزدیک. با نوک انگشت، گونهی کبودش را لمس کرد.
- نه، عزیز دلم نه. از من هیچچیزی گرفته نمیشه!
از حالت خمیده خارج شد و صاف ایستاد. آن پوزخند لعنتی کنار لبش خنجر بود.
- فقط کسی که این فکرو داشته باشه یهو... .
دستش را بالا آورد، ابتدا باز کرد و بعد در هوا مشت کرد:
- اینجوری مچاله میشه!
همان لحظه، صدای انفجار آرامی در دل ماهور پیچید. انگار چیزی ته دلش ترک برداشت... اما هنوز نفس میکشید. هنوز گرم بود.
برخلاف سیاهی و خاموشیِ دل و جان و خانهی ماهور، آنجا حال و هوای دیگری داشت. نور زرد و ملایم لوسترهای سقف روی فرشهای کرمرنگ میریخت و خانه را گرم کرده بود.
از گوشهی اتاق، دود نازک و پیچدرپیچ عود، از میان برگهای پهن و براق گلدانهای همیشهسبز بالا میآمد و در فضا، عطر ملایم وانیل را میپراکند. بوی خانه گرم بود؛ بوی شادمانیِ در حالِ شکلگرفتن.
آهنگ بیکلام تولد با صدایی ملایم از بلندگوهای تلوزیون پخش میشد، چیزی در مایههای بیخیالیِ مهربان. هرازگاهی هم صدای تقتق درِ کابینتها از آشپزخانه شنیده میشد، مثل نبض خانه که آرام، اما زنده میزد.
و درست همان لحظهای که صدای افتادن چیزی فلزی از روی میز آشپزخانه آمد، آذر، با کیکی در دست، پا به پذیرایی گذاشت. پیراهن آستین سهربع لیموییاش، مثل خودش، روشن و بیدغدغه بود. موهای قهوهای روشنش را صاف کرده و دور صورتش ریخته بود، و یک تل پارچهای قرمز، درست وسط سرش، موهایش را مهار کرده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂 رابطه سمی:
۱ ماه پیشAysan
0مقدمه اش خیلیی به دلم نشست ، قشنگ لابه لای کلمه هاش امید رو حس میکردم و بعد یهو وارد یه ماجرا شدم👀
۲ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
عه آیسان خاکسترم شروع کردی؟ ببین این یکم قراره خاکستری تر و دارک تر از گیلاس باشه هاا عاشقانه زیاد نداره 😂💔
۲ ماه پیشAysan
0آرهه بالاخره شروع کردم👀😂 ، مهم اینه که قلم توعه اثر خوب خوندن داره🤌🏻
۲ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
ایجووونن 🤍
۲ ماه پیشمعصومه
0این مدل شروع رو خیلی دوست دارم، اینکه یهویی انگار پرت میشی وسط ماجرایی که هیچی ازش نمیدونی و پا به پای داستان واسه فهمیدن پیش میری
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که دوستش داشتی، واقعا برام باعث افتخاره 🤍🥲🙏🏼
۷ ماه پیشمعصومه
0شروع قشنگی بود، نوع روایت و قلمت خیلی قشنگه بدجوری به دلم نشست🥺 دلم برای ماهور کباب شد خب، چرا این مرد اینطوریه آخه؟ چشه خب؟ چرا ماهور رو اذیت میکنه؟ چیکار کرده که ماهور میخواسته فرار کنه؟
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
معصومه عزیزم ممنونم بابت شروع خاکستر 🤍 در آینده جواب تک تک سوالاتت رو میگیری عزیزدلم 🫂
۷ ماه پیشنیاز
0بزرگمهر + آذر = امن ترین نقطه ی این داستان چطوری دو نفر می تونن انقدر ساده کنار هم خوشحال باشن؟ این دوتا اگه بیشتر بیان تو داستان من رسما ول کن نیستم دیگه 😁😁😁
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
دوتا از شخصیت های عزیزدلم هستن اونا، بیا که قراره با عاشقانههاشون عشق کنیم 😂
۸ ماه پیشنیاز
0من هنوز تو شوک صحنه ماهور گیر کردم ماهور چقدر دیگه قراره اینو تحمل کنه؟ من حس کردم دیگه اون آدم قبلی نیست امیدوارم خلاص بشه آصف ترسناکه چون مالکانه حرف می زنه اونجا که گفت تو فقط یه رحم بودی بیشتر از کتک زدن حال آدمو بد می کنه.
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
پایان شب سیه سفید است نیاز جان
۸ ماه پیشsarina
1وای خدای من عالی بود نسترن جان خسته نباشی عزیزم
۸ ماه پیشElina
2بیچاره دختره متنفرم از این مرد ها کاش نسل شون منقرض بشه
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الناز 🌼
0شوهر پولدار روانی کچل شتت