دوست داشتی؟
رمان روزان دیروزم اثر Sun Daughter

رمان روزان دیروزم

  • به قلم Sun Daughter
  • ⏱️۲ ساعت و ۲۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 64.4K 👁
  • 15 ❤️
  • 73 💬

خلاصه رمان عاشقانه روزان دیروزم

سامه دختریه که سر سفره ی عقده و داماد نمیاد … حالا به گذشته ی پر فراز ونشیبش قدم میذاره تا بفهمه چه اشتباهاتی و مرتکب شده که…

قسمتی از متن رمان روزان دیروزم

-اره ..... چطور؟
سحر نگاهم کرد وگفت:هیچی... فقط فردا چهار خونه باش... باشه؟
شونه هام بالا رفتن و گفتم: باشه...
زود کار ابکشی ظرفها رو تموم کردم... ازشون بخاطر اینکه اجازه دادن تو دلشون غذا بخورم تشکر کردم... بعد به سمت کتری چرخیدم... لیوان محبوب تام و جریمو برداشتم... یه چایی تپل ریختم... داخل یخچال فرو رفتم... ظرف شیرینی بادومی هامو برداشتم... از دیروز که درستشون کرده بودم نصف شده بودن...
سحر دستمو گرفت وگفت: وای سامه ... همین الان نهار خوردی...
اخم تیزی کردم وگفتم: خوب چه اشکال داره... شیرینی هام ناراحت میشن اگرمن...
سحر با جیغ بلندی گفت: خفه شو سامه ... هرکاری میکنی بکن فقط از این مزخرفات تحویل من نده!
بساط همیشه بود... با لیوان چایم و ظرف شیرینی هام به اتاقم رفتم... در وبستم... به ساعت کلبه ایم نگاه کردم... بعد نگاهم به کامپیوتر و میز اینه ام سر خورد... همه جا پر بود از گل چینی هام... یا تابلوهای سیاه قلمم... !
بعد از صرف عصرونه ام... باز به دستشویی رفتم... دور بدنه ی کاکتوس هامو تمیز کردم و وضو گرفتم... در دستشویی و باز کردم...
با شنیدن صدای کاکتوس هام که ازم التماس دعا داشتن لبخندی بهشون زدم و حتمنی گفتم و محتاجیم به دعا هم تو دلم زمزمه کردم... چون مامان جلوی در دستشویی ایستاده بود! فرصت گفتگو رو ازم گرفت...
فوری از جلوی چشمش به اتاقم رفتم... و درو بستم... سجاده ی ترمه امو باز کردم... تسبیح سفیدم با دعاهایی که از بچه های سرچهارراهی میخریدم و مهر گردم درست شبیه یه تصویر خندان بهم نگاه میکردن...
سلامی به اونها کردم... و چادرمو که بوی عطر مشهد میداد رو سرم انداختم... قامت گرفتم و نمازمو شروع کردم...
ده دقیقه عبادتمو مثل هر روز انجام دادم... صدای مادر وسحر و میشنیدم...
مامان مثل هرروز بساط اه وناله اش وپهن کرده بود و سحر دولا پهنا باهاش حساب میکرد وخوب ازش جنس وغرغر میخرید!
کار هر روزشون بود... خیلی وقت بود که عادت کرده بودم...
از چادر وجانمازم تشکر کردم... از خدا هم تشکر کردم که به حرفهام گوش داد...
جلوی اینه ایستادم... موهای خرماییمو بالای سرم جمع کردم... کمی ضد افتاب به روی کک های ریز و کوچولو و مورچه ای که زیر چشمهام قرار داشتند زدم... دوست نداشتم اون هارو بپوشونم... حس میکردم بخاطر حضورشون باید ازشون تشکرکنم...
با صدای سحر که گفت:اینقدر از عالم وادم تشکر کردی خسته نشدی؟
وای باز من بلند فکر کردم!
بوم نیمه کارمو برداشتم ... مانتومو تنم کردم... شالمو روی سرم انداختم...
سحر روی تختم ولو شد... داشت با گوشیش ور میرفت...
بهم نگاه کرد وگفت:داری میری؟
-اره... کاری نداری؟
سحر:یک میلیون بابا پول گوشی بهت داد که چی بشه؟
-من لازم ندارم... مگه چقدر راهه؟ همین سر خیابون میرم و میام...
سحر چینی به بینیش انداخت وگفت:پس میای گوشیهامونو عوض کنیم؟
-اره... مال تو...
سحر لبخند کجی بهم زد و من تو دلم ازگوشیم خواستم تا برای سحر گوشی خوبی باشه...!!! اگر بلند میگفتم کارم ساخته بود...
***
از خیابون رد شدم... وارد اموزشگاه شدم...
با دیدن خانم جعفری لبخندی زدم و خانم جعفری درحالی که از بالای عینکش به من نگاه میکرد با محبت جواب سلاممو داد و گفت: خوبی سامه جان؟
-ممنونم... شما خوبین؟
خانم جعفری تشکری کرد وهمون دم تلفن زنگ زد...
سری تکون دادم و به کلاس رفتم...
بومم رو روی پایه ی مخصوص گذاشتم... صندلیمو جلو کشیدم... به ارومی روش نشستم...
رنگهای اب رنگم و اماده کردم...
با صدای سلامش... سر بلند کردم... به موهای فر فری جوگندمیش که فرق از وسط دو طرف صورتشو گرفته بود و بلندیش تا پایین تر از گردنش میرسید با اون عینک شیشه گرد... چونه ی تیز... ته ریش مشکی... و ابروهای پیوسته درکل ظاهرش بد نبود... حداقل از نظر من!
لباس پوشیدنشو دوست داشتم... تی شرت طوسی و پیراهن قرمزی که روش پوشیده بود.... جین سورمه ای... و دستمال گردن ابی کمرنگ... بوی عطرش تو سرم پیچید...
با دیدن من لبخندی زد وگفت: سلام...
سلام کردم و اون درحالی که چشمهاشو به حالت تیک واری دو بار محکم رو هم فشار داد وگفت: خوبین خانم سراج؟
سرمو پایین انداختم وگفتم: ممنون...
صدای دختری از عقب اومد وگفت:استاد سلام... روزتون بخیر...
استاد:سلام اناهیتا... چه عجب زودتر از من اومدی.... و به پسرها هم سلام کرد... پشت سه پایه اش نشست و گفت: خوب امروز قراره از ته کلاس یه خرده بزنم ونباشم...
صدای سهراب پسری که در امتداد اناهیتا مینشست اومد وگفت:کجا استاد؟
استاد لبخندی زد وگفت : هیچی مادرم از شهرستان برمیگرده... خانم سراج لطفا امروز غلط گیری های بچه ها با شما باشه...
حس میکردم ضربان قلبم توی دهنم میزنه...
استاد کنارم ایستا دو گفت: کارت خوبه خانم سراج... فقط فکر نمیکنی این سبز زیاد به این ...
وسط حرفش پریدم وگفتم: اوایل فروردین هنوز همه ی برگها سبز نشدن...
استاد اخم کرد... بیشتر برای دقت کردن... لبخند کجی زد وگفت: ولی اونطوری هم بخوای حساب کنی باز هم زم*س*تون درختها ل*خ*تن... از سبز تیره تر استفاده کن...
باز توجیه کردم: اخه سبز اوایل فروردین روشنه...!
لبخند کجی زد وگفت: هرچی بگم یه چی میگی؟
لبمو گزیدم و استاد گفت: بلند شو کار بقیه رو رسیدگی کن ...
و خودش پشت بوم و سه پایه ی من نشست... به سمت اناهیتا رفتم... سر و کله زدن با اون سخت بود... اون تنها کسی بود که دوست نداشتم ازش تشکر کنم.... اون بد اخم بود... اونقدر اخم میکرد که همیشه وسط پیشونیش دو تاخط عمودی حضورد اشت...
نفر بعدی سهراب بود ... از اون پسرهای غد و خیلی بی ادب بود... نفر بعدی سپهر و لیلا و لادن بودند... سپهر از من کوچیکتر بود ... لادن و دوست داشتم... لیلا هم خواهرش بود ... شاید اگر لادن رو دوست نداشتم لیلا رو هم دوست نداشتم...!!!
کلاس مربعی کوچیکمون با شش هفت تا چهارپایه و بوم و چند ادمی که زیادی فکر میکردند هنرمندند تشکیل میشد ... جز استاد هیچ کس وهنر مند نمیدونستم....!!!
استاد مشغول غلط گیری کارم بود... پشت سهراب ایستادم... غروبش به سیاهی میزد... غروب نارنجی متمایل به زرد بود...
قلم مو رو برداشتم وگفتم: با اجازه ...
سهراب پوفی کشید وگفت:خانم سراج...
محلش نذاشتم وبا ترکیب رنگ نارنجی وزرد و کمی قرمز مشغول شدم... شاید عین بافت یه فرش ابریشم... فقط چند رج به رنگ هاش اضافه کردم...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان روزان دیروزم
  • فهیمه هستم 47ساله

    0

    اون قسمتهای توصیفی دوست نداشتم ولی داستان قشنگی بود

    ۲ ماه پیش
  • Maede

    0

    افتضاح بود 🤢🤢🤢

    ۳ ماه پیش
  • دختری از تبار یهود

    0

    خیلی مزخرف بود🤢🤢🤢🤢🤮🤮🤮🤮🤮

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    داستان کوتاه و جالبی بود ، در حد یه داستان کوتاه به نظرم قشنگ بود و خوشم اومد ، آخر داستانم به نظرم خوب تموم شد چون توقعش رو نداشتم ویا حتی به فکرمم نرسید، متشکرم از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • سحر ۳۵

    0

    خوب بود جالب بود

    ۲ سال پیش
  • ساحل

    0

    من رومانمو دوبار به برنامه ارسال کردم اما خبری نشد میشه کمک کنید

    ۳ سال پیش
  • ماهی

    0

    به شدت مضخرف🤢🤢🤢

    ۴ سال پیش
  • اشکان

    3

    حالم بهم خورد تا حالا رمانی به این مزخرفی نخونده بودم

    ۴ سال پیش
  • فهیمه

    1

    رمان زیتون واقعا عالیه

    ۴ سال پیش
  • maryam

    3

    میدونید چیه رمانایی که ۱ تا ۳ ساعت هستش بیمزن هر چه رمان طولانی تر بهتر

    ۵ سال پیش
  • دینا

    0

    سلام خسته نباشید ببخشید میخواستم بدونم شما ایمیل این نویسنده رو دارید؟ یک کار شخصی داشتم اگر ایمیل ایشان هم ندارید یک راه ارتباطی یا هر چیز دیگر ممنون میشم بگید من ایمیل خودم رو میزارم که بفرستی

    ۵ سال پیش
  • گلی

    2

    این رمان خیلی مزخرف بود واقعا

    ۶ سال پیش
  • Narges

    2

    بچه ها چندتا رمان خوب بهم معرفی کنید خواهشا

    ۶ سال پیش
  • آیناز

    11

    توی همین برنامه.گناهکار..اسطوره..نذار دنیارو دیوونه کنم..هکر قلب..باورم کن..دختر نقاب دار. خارج از برنامه هم تلافی و اما عشق..لالایی بیداری عالین حتتتتما بخون:)

    ۶ سال پیش
  • Narges

    1

    آیناز جان ممنون از کمکت

    ۶ سال پیش
  • آیناز

    0

    فداتم♡

    ۶ سال پیش
  • رزیتا

    2

    آره واقعا خیلی خوبن من خوندمشون

    ۶ سال پیش
  • گلی

    8

    من گناهکارواسطوره وهکرقلب وباورم کنوخودندم رمانای خوبین بخونین حتما مخصوصا گناهکارعااالیه😊

    ۶ سال پیش
  • حس

    1

    تا آسمان عالیه، بگذار آمین دعایت باشم و تقاطع هم قشنگه اما نمیدونم تو برنامه هست یا نه

    ۶ سال پیش
  • ماهک

    8

    من از ..بادیگارد ریزه میزه ارباب.. خیلی خوشم اومد قشنگ بود

    ۶ سال پیش
  • سودا

    3

    خانوم ریزه میزه گناهکار خواهرشوهر بچه مثبت

    ۶ سال پیش
  • بنده خدا?

    0

    از اولاش خوشم اومده بود طنز بود اما بعدش .... شد

    ۶ سال پیش
  • انوشا

    1

    خواهشا لطفا سازندهی عزیز جیگر نفس رمان های ترسناک بزار بابا عاشقانه تا یه حددددد

    ۶ سال پیش
  • نفس نیکنام

    0

    بسیار بی معنی(به نظرم بیشتر از اینکه رمان باشه یه جورایی نصیحته و درس عبرت)

    ۶ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!