دوست داشتی؟
رمان آن نیمه ایرانی ام اثر صدیقه افشار

رمان آن نیمه ایرانی ام

  • زبان فارسی
  • 61.8K 👁
  • 32 ❤️
  • 40 💬

خلاصه رمان :

مینا دهنو دختر زیبای دورگه ایرانی هندی، بر اثر توطئه عمویش که منجر به مرگ پدر و از دست دادن ثروت خانوادگیش میشود ناچار به انگلیس فرار کرده و بعد از مدتی کار در یک مهمانخانه با کمک صاحب مهمانخانه ،تحصیل در رشته پزشکی را شروع میکند. بعد از مدتی دکتر سانی مورینا، از اساتید جوان و بسیار باهوش دانشکده توجه مینا را به خود جلب میکند ولی او جز به پزشکی و کسب علم به موضوع دیگری توجه ندارد تا اینکه…..

قسمتی از متن رمان آن نیمه ایرانی ام

اشاره ی تحقیر آمیزی به او کرد و ادامه داد :
ــ شرم دارم در حضور شما بگویم ، ولی بهتر است همه بدانند که او چه خواهشی از من دارد
مردی که ذره ای شرافت در وجودش راه نیافته است .
مردی که زنی دیوانه در منزل دارد چه خواهشی می تواند از یک دختر جوان بی دفاع داشته باشد شاید حدس بزنید .
یک شب در خانه ی او و در عوض 6 روز هفته در بهترین اتاق این ساختمان .
بله حق دارید چنین متعجب به هم نگاه کنید . آیا به نظر شما من حق دفاع از خود را نداشتم .
شاید به این دلیل که اروپایی نیستم قابل احترام هم نیستم .
در نظر شما بعید نیست که غیر نژاد خود را از دایره ی انسان بیرون بدانید .
پاول که افشاگری های بی پرده ی مینا مستقیماً او را هدف گرفته بود و کم کم تحملش را از دست می داد با خشم گفت :
ــ برو بیرون ، گفتم از جلوی چشمم دور شو .
مینا دست بر گلوی خشک شده اش گذاشت ، صدایش تحلیل می رفت آخرین توانش را جمع کرد و کوشید همه ی آنچه که در دل داشت بگوید :
ــ لزومی ندارد مرا تهدید کنید آقا . بهتر است سری به خوابگاه ها و کلاس های درس بزنید . برخورد شما با شاگردی همچون من که 3 روز گرسنگی را تحمل کرده است تا بتواند شهریه ی خوابگاه را به موقع پرداخت کند ، ظالمانه است !
این بی رحمی هیچ کمکی به شما و اصلاح نظام آموزشی غلط شما نخواهد کرد .
سرفه ی خشکی صدایش را برید ، دیگر نمی توانست سر پا بایستد ، اما آخرین حرفش ناگفته نماند :
ــ من از اینجا می روم ، همین حالا ، شما حال مرا به هم می زنید نژادپرست ها ...
ناگهان احساس کرد همه چیز و همه جا تیره و تار شده است . نگاه پر از رنج خود را روی صورت حاضران گرداند و ناله کرد :
ــ کمی آب .
همین که جمله اش به آخر رسید ، تعادلش را از دست داد ، کتابهایش روی زمین پخش شد و قبل از آنکه او را بگیرند بیهوش به زمین غلطید .
هنگامی که سایو ندیمه ی میانسال و با تجربه ی دختر امپراطور وارد اتاق مخصوص زنان شد ، خانم اوکایو تنها روی زمین نشسته بود و با بادبزن دستی زیبایی خودش را باد می زد . هوا چندان گرم نبوداما اینکار عادتی برای زنان اشراف و خانم های دربار جهت فرار از بیکاری بود .
سایو به بهانه ی آرایش موی خانمش به آنجا آمده بود تا ضمن صحبت های معمول هرروز،موضوع مهمی را به اطلاع وی برساند .همچنان که به بازکردن سنجاق های طلایی مشغول بود پرسید:
ــ خانم امروز حالتان چطور است؟
دختر جوان تبسمی کردوگفت:
ــیک بار که به تو گفتم ،برای چه دوباره می پرسی؟
ــ منظورم حال جسمانی شما نبود .بلکه می خواهم بدانم روحیه تان چگونه است وآیا به قدر کافی احساس نشاط و شادی می کنید؟
اوکایو با حرکتی ملایم و دلپذیر سربرگرداند:
ــ برای دادن خبر مهمی ترا اینجا فرستاده اندوآرایش مو هافقط یک بهانه است .درست فهمیدم؟
سایو خندید .
ــ شما چقدرباهوشیدخانم. کاملاً درست حدس زدید.میل داریدموضوع را بدون مقدمه چینی به عرض برسانم ؟
دختر جوان رویش را برگرداند:
ــ قضیه مربوط می شود به...خواستگاری ازمن...همین طوراست ؟
ندیمه حیرت زده جواب داد:
ــ بانوی من شما همه چیز را می دانید!
اوکایوچهره درهم کشید:
ــ خیرسایو.ولی می دانم اگر مسئله ی دیگری بود مادرم شخصاًبه اینجا آمده ومرا مطلع می کرد
سایو شانه را به آرامی در انبوه موهای بلند و ابریشمین بانوی جوانش فروبردوگفت:
ــ امپراطریس می خواهند که شما بدون هیچگونه شرم و خجالتی وفقط با میل شخصی و قلبی خود در این باره تصمیم بگیرید.به این جهت مرا مأمور این کار کردند.ایشان عقیده داشتندکه بایدهرچه زودتر ...
اوکایو حرف ندیمه اش را قطع کردوبا خشونت گفت:
ــ بله،میدانم مثل این که من یک مزاحم هستم.تمام همت مادرم مصروف این می شودکه شوهر مناسبی برایم پیدا کند.نه سایو ساکت باش ، لزومی ندارد از ایشان دفاع کنی . خوب می دانم احساسشان دراین باره چیست!دیگر از این وضع خسته شده ام حالا بدون مقدمه بگوموضوع به چه کسی مربوط می شود .فقط اسمش را می خواهم بدانم.بی هیچ توضیحی.مطمئناً آنقدر سرشناس خواهد بودکه حداقل یک بار اورا دیده باشم.
سایوخودش را باخت .انتظار چنین برخوردی را نداشت.حالا علیرغم توصیه ی امپراطریس که خواسته بود وی همه ی تلاشش را برای جلب رضایت اوکایوبکار برد،می دیدکه این مسئله چندان هم آسان نیست.چاره ای نبود سینه اش را صاف کرد و بی هیچ مقدمه ای اسم او را بر زبان آورد.دختر جوان عکس العمل خاصی نشان نداد .تنها واکنش او شرمی بود که به گونه های لطیفش رنگ خون می زد.
ندیمه گفت :
امپراطوریس می خواهند بدانند که شما برای فکر کردن روی این موضوع چند روز فرصت می خواهید ،زیرا
جلسه ای که جهت اعلام رسمی مراسم نامزدی تشکیل شده هم اکنون درگیر بحث در این باره هستند وتنها کسی که
به نظر می آید مخالف این ازدواج باشد عالیجناب ماتسو برادرتان هستند .
ایشان معتقدند تفاوت سن شما با خواستگار بسیار زیاد است
یعنی در واقع 17 سال این چیز کمی نیست و ممکن است بر ای سرورم ایجاد مشکل کند .
اوکایو به حرف آمد .لحن صدایش آرام وخالی از هر احساسی بود .
شمرده و با تأنی گفت:
ــ هم اکنون به نزد مادرم بروید و موافقت مرا در این مورد به اطلاعشان برسانید .
بگویید فکرهایم را کرده ام ونیازی به بحث در این باره نخواهد بود .
ندیمه در اینکه انگیزه ی پاسخ مثبت اوکایو عشق او باشد ،تردید داشت .
زیرا چند لحظه قبل خود او گفته بود که از این وضع به تنگ آمده است .
آیا براستی اوکایو به انتظار این مرد بوده است و تمام خواستگارانش را به همین دلیل جواب می کرده
یا فقط خستگی او از این وضعیت باعث تسلیمش شده است ؟
بعد از مکثی نسبتاً طولانی گفت:
ــ البته خانم جسارت مرا خواهید بخشید .آیا بهتر نیست سرورم همه ی جوانب را در نظر بگیرند.
هنوز فرصت کافی برای شما هست وهیچکس در این مورد عجله ای ندارد.
اوکایو با بی حوصلگی گفت:
ــ برادرم نفوذ خاصی در امپراطور دارد و ممکن است نظر پدرم را تغییر دهد .
بهتر است هرچه زودتر تکلیف مرا یکسره کنند .دیگر تحمل این رفت و آمدها را ندارم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آن نیمه ایرانی ام

  • فریبا

    0

    بسبار بسیار زیبا   ارزشمند بود

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    بهترین رومانی که خوندم موضوع زیبا وجالبی داشت واقعا لذت بردم از نویسنده عزیز بسیار تشکر میکنم🌹 قلم فوق العاده توانا وزیبا هرچی بگم کم گفتم🌹سپاس

    ۶ ماه پیش
  • الهه

    3

    با اینکه کتابی نوشته بود ولی بسیار روان وجذاب بود توصیه میکنم حتما بخونید وامیدوارم پثل من ازش لذت ببرید

    ۷ ماه پیش
  • Aynaz

    1

    رمان بشدت زیبایی بود ، خوشحال هستم از اینکه خواندنش. بشدت غیر قابل پیش بینی بود و جذاب.

    ۸ ماه پیش
  • Sahra

    1

    رمان زیبایی است

    ۸ ماه پیش
  • اکرم

    1

    رمان خیلی خوبی بود بابت وقتی که گذاشتم عذاب وجدانی ندارم

    ۸ ماه پیش
  • رها_وفا

    1

    رمان خوبی بود .🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    یه نویسنده لهجه شهرستانی داره با همون رمان مینویسه یکی کتابی ترجیهم اولیه هست الان این رمان و نمیخونمش چون حوصلشو ندارم

    ۱۲ ماه پیش
  • مینو

    2

    خیلی خیلی قشنگ ،هرکلمه اش به جا و عاقلانه بود ،خیلی خیلی دوستش داشتم،احسنت به نویسنده ی گرامی

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه

    2

    یک رمان بسیار بسیار عالی، پر از پختگی و قلمی بسیار فصیح و شیوا برای بیان نکات مذهب *** ، قلمی پر از توانایی نویسنده برای بیان کلمات زیبای ناب فارسی و روند داستانی که بسیار جذاب پیش رفت ، در یک کلمه همه چیز عالی بود و بجا حتی به دور از غلط املایی قلمت ماندگار باشه نویسنده عزیزم

    ۱ سال پیش
  • الهام

    2

    یک رمان پراز معنا و مفهوم عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نور

    2

    یکی از زیباترین رمان ها یی که خوانده ام است.

    ۲ سال پیش
  • مینو

    3

    بهترین کتابی که تا به حال خوندم،عالی بود،حالم خیلی خیلی خوب شد بعد خوندنش و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم،در عین کتابی بودنش بسیار جذابه و داستانش خیلی گیراست

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    جالب نبود

    ۳ سال پیش
  • هیرا

    4

    عالییییی رمانش👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    ۴ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️