دوست داشتی؟
رمان آن نیمه دیگر اثر anital

رمان آن نیمه دیگر

  • به قلم anital
  • ⏱️۱۶ ساعت و ۲۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 69.6K 👁
  • 226 ❤️
  • 206 💬

خلاصه رمان عاشقانه آن نیمه دیگر

داستان درباره دختری به اسم ترلان هستش که دختر یکی از قاضی های معروف تهرانه. برخلاف اون چیزی که توی خانواده ش رسمه اهل درس و مشق نیست و عشق رانندگی داره. در نتیجه ی پاپوشی که براش درست می کنن وارد یه گروهی می شه. اونجا ازش انتظار دارن کارهایی رو انجام بده که وجدانش قبول نمی کنه. بین دو راهی گیر می کنه… بین زندگی خودش و زندگی دیگران… زمانی که تصمیم قطعیش و می گیره رویارویی با آن نیمه دیگرش مسیر نقشه هاش و عوض می کنه…..

قسمتی از متن رمان آن نیمه دیگر

تو لوسش کردي... هي لي لي به لالاش مي ذاري... .
وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم. دلم به حال بابام سوخت. حالا تا چند ساعت بايد سرکوفت هاي مامانمو تحمل مي کرد. خودمو به بي خيالي زدم. آوا روي تخت نشسته بود. با ديدنش لبخند زدم و گفتم:
چه کردي! خيلي خوشگل شدي.
آوا چشم هاي عسلي و موهاي فندقي فر داشت. ابروهاي کموني اش يه درجه روشن تر از موهاش بود. پوست گندمي داشت و در کل مي شد گفت که دختر خوشگليه. برخلاف من خيلي خوب آرايش مي کرد و جذابيت صورتشو دوچندان مي کرد.
آوا لبخند زد و گفت:
برعکس توي ژوليده! به خدا خجالت مي کشم تو رو نشون دوستاي احسان بدم.
خنديدم و روي صندلي ميز آرايش نشستم. نگاهي به صورت خودم کردم. موهاي قهوه اي تيره م تا روي شونه م بود. چشم هاي آبي روشن و پوست سفيد داشتم. صورتم کاملا بي عيب و نقص بود ولي خوشگل نبودم... کاملا معمولي بودم. هرچند که به نظرم زيبايي سليقه اي بود... خيلي کم شنيده بودم که کسي بهم خوشگل بگه. به اين موضوع فکر کردم که دخترهايي که صورتشون نقص داره حداقل دلشون خوشه که با جراحي پلاستيک خوشگل مي شن ولي من هيچ تغييري تو صورتم نمي تونستم ايجاد کنم.
موهامو اتو کردم و از توي کشوي ميز آرايشم کيف لوازم آرايشمو بيرون اوردم. يه رژ کمرنگ صورتي به لب هام زدم و چشمامو مداد کشيدم. مژه هام و با ريمل حالت دادم... تنها وسيله ي آرايشي که ازش خوشم مي اومد ريمل بود. کيف و توي کشوي ميز آرايش گذاشتم و از جام بلند شدم. آوا که با ديدن اين حرکتم شگفت زده شده بود گفت:
جدا؟ همين؟ ترلان مثل دخترهاي دبيرستاني مي موني... نه بابا! دخترهاي دبيرستاني هم از اين بيشتر آرايش مي کنند. مثل بچه هاي دبستاني مي موني.
سريع از جا بلند شدم و گفتم:
آوا اذيت نکن. راحتم اين شکلي. به خدا آبروتو جلوي فاميل هاي شوهرت نمي برم.
آوا مات و متحير به صورتم زل زده بود. سري به نشانه ي تاسف تکون داد و گفت:
چي بگم بهت؟
پالتوي مشکيمو تنم کردم و شال آبي سر کردم. کيفمو برداشتم و گفتم:
هيچي نگو!
ظاهرم زمين تا آسمون با آوا فرق مي کرد. آوا يه باروني شيک سفيد و شلوار جين سفيد پوشيده بود. روسري ابريشم سفيد مشکي سر کرده بود. با ديدن دخترهايي مثل اون که اين قدر شيک لباس مي پوشيدند مي فهميدم که يه مقدار از مد عقب افتادم ولي هيچ وقت به خودم تکوني نمي دادم و متحول نمي شدم. دو روز بعد يادم مي رفت که به چي فکر کرده بودم.
وارد هال شدم. مامانم با ديدن من گفت:
دختر ناسلامتي داري مي ري مهموني!
آوا سريع گفت:
بهش گفتم ولي قبول نکرد... گفت همين شکلي راحتم.
تو دلم گفتم:
اين مامان منم موضعشو مشخص نمي کنه ها! چند سال پيش که عشق آرايش کردن داشتم نمي ذاشت راحت باشم و الان که از سرم افتاده گير مي ده.
معين براي اذيت کردن من سري به نشونه ي تاسف تکون داد ولي بابام با رضايت بهم لبخند زد. من که با ديدن لبخند بابام خوشحال شده بودم از خانه بيرون رفتم و بوتمو پوشيدم. آوا هم بوت پاشنه بلندشو پوشيد و تقريبا هم قد من شد.
وارد کوچه که شديم چشمم به اسپورتيج قرمز احسان افتاد. با خنده گفتم:
ماشين اون بدبختو براي چي اوردي؟
آوا دزدگيرو زد و گفت:
من که ماشين ندارم. بابا و مامانم رفتن با ماشينشون شمال. تو هم که ماشينت تعميرگاه بود... نمي شد پياده بريم خونه ي احسان که!
سوار شدم و گفتم:
خب شايد ماشينشو مي خواست... مثلا امروز تولدشه ها!
آوا قفل فرمونو باز کرد و گفت:
مگه نمي شناسيش؟ دست به سياه و سفيد نمي زنه. همه ي کارها رو دوستاش کردند. ماشين مي خواست چي کار؟ تو نگران اون نباش. کار خودشو راه مي اندازه.
سريع کمربندمو بستم. آوا خنديد و گفت:
يعني اين قدر رانندگيم بده که اين طوري از جات مي پري و کمربند مي بندي؟
خودم هم خنده م گرفت. به آوا نگاه کردم. قد کوتاهي داشت و پشت اون ماشين با اون عظمت قيافه ي مضحکي پيدا کرده بود.در واقع جواب سوال آوا مثبت بود ولي نجابت به خرج دادم و هيچي نگفتم.
به سمت خونه ي احسان رفتيم. تازه داشتيم وارد اتوبان مي شديم که يه 206 مشکي برامون مزاحمت ايجاد کرد. آوا که زيرلب به مزاحم ها فحش مي داد چشم غره اي نثار اونا کرد. دو پسري که توي ماشين بودند تيپي کاملا مطابق مد روز زده بودند. من با خودم فکر کردم که اگه آوا رژ قرمزشو پاک کنه شايد بهتر باشه. يکي از پسرها سرشو از شيشه بيرون اورد و گفت:
آخه کوچولو! تو رو چه به رانندگي کردن؟ مگه به کوچولوها هم گواهي نامه مي دن؟
آوا پشت چشمي نازک کرد و گفت:
رانندگي من از هرکي بهتر نباشه از شما دو تا که بهتره.
سرمو پايين انداختم و خنديدم. يادم اومد که آوا هر وقت مي خواست ماشينو پارک کنه سرشو مثل غاز دراز مي کرد تا کاپوت ماشينو ببينه. با اين فکر خنده م شدت گرفت. پسرها خنديدند و راننده گفت:
حريف مي طلبيم.
آوا ابرو بالا انداخت و با زرنگي گفت:
من اگه بخوام که مي تونم نابودت کنم... ولي اگه دوستم پشت فرمون بشينه محوت مي کنه.
پسرها خنديدند. آوا با سر بهم اشاره کرد و گفت:
بيا بشين پشت فرمون!
من اخم کردم و گفتم:
آوا! خواهش مي کنم! بي خيال شو!
آوا با تحکم گفت:
بيا حال اين دو تا رو بگير و عصبانيم نکن!
راننده با حالت توهين آميزي شيشکي بست و گفت:
زن ها رو چه به رانندگي کردن؟ بايد برن خونه بشينن ظرف بشورن!
يه لحظه احساس کردم که قلبم به شدت به تپش در اومد. به اين جمله حساسيت داشتم. دست هامو مشت کردم. به خودم نهيب زدم:
آروم باش! دوباره شروع نکن.
ولي نمي تونستم... خون تو رگ هام با سرعت به جريان در اومده بود. لب هامو بهم فشردم و گفتم:
آوا بزن کنار!
آوا با عصبانيت گفت:
چي و چي بزن کنار؟ من دوست ندارم کم بياريم.
با عصبانيت گفتم:
احمق جون! مي خوام بشينم پشت فرمون!
آوا سر تکون داد و با خنده گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آن نیمه دیگر
  • *Gandom*

    0

    به نظرمنی که تو رمان خوندن ادعا دارم،میتونم بگم رمان خیلی معمولیی بود

    ۲ ماه پیش
  • رمان معرفی کن

    0

    رمان معرفی کن

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    0

    یه رمان عاشقانه پایان خوش معرفی کنید

    ۲ ماه پیش
  • Bahar

    0

    عالیه.پر از هیجانه.فقط یه ایرادی داره اینکه هروقت راوی عوض میشد باید اسمش میگفت تا خواننده یه خورده گیج نشه.البته بیشتر منظورم اول داستان هستش.به همه توصیه میکنم بخونید هیجان داره😉

    ۲ ماه پیش
  • مَهد

    0

    دم نویسنده گرم واقعااا قلم فوق العاده عالی و خفنی داشت لذت بردیممم هم غم داره هم لبخند روی لب میاره

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    0

    غم عجیبی داشت خوندنش نمیدونم چرا...

    ۳ ماه پیش
  • Fateme

    0

    واقعا رمان قشنگیه من هیچ وقت به این سرعت بک رمان و تموم نکرده بودم فقط دلم می خواست بخونم ببینم چی میشه. دم نویسندش گرم

    ۳ ماه پیش
  • ملینا

    1

    رمان خیلی باحالی بود ولی اگه آخر هاش و ازدواج ترلان و بارمان هم بود قشنگ تر بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    1

    رمان خیلی خوبی بود من نفهمیدم چرارادمان ترلان رآوی گری می کردن شخصیت اصلی که بارمان بود راوی گری نکرد🤔😂انتظار مرگ رادمان نداشتم

    ۴ ماه پیش
  • Sanha

    3

    این رمان و قبلا تو یه برنامه دیگه خوندم و هم و اسمش و هم خود رمان بی نظیره رمان زیاد خوندم و اصلا شبیه این رمانای ابکی ایرانی نبود عالی بود عاشقانه و مافیایی خیلی قلمش قوی بود و کامل احساسات طرف و بدون هیچ دروغ و ادعای الکی نشون داد فوق العاده بود و امیدوارم از این نویسنده رمانای بیشتری منتشر بشه

    ۴ ماه پیش
  • Mob

    2

    یه نکته هم در مورد شخصیتها: این رادمان بود خودشو فدای همه شون کرد و از همه شونم شجاع تر بود در حالی که بارمان مدعی این همه فداکاری بود حتی از مرگ برادرش اون طور که باید ناراحت نشد هی میگفت فلان بیسار میکنم ولی کاری از دستش برنیومد از اونور ملکیان هم فرار کرد و معلوم نشد ته رمان چی شد اصلا

    ۴ ماه پیش
  • Mobi

    5

    رمان قشنگی بود اما پایان بازی داشت و غمگین هم بود اصلا انتظار مرگ رادمانو نداشتم چون خودشم راوی بود نباید میمرد من تا لحظه اخر منتظر بودم که بگن رادمان زنده ست ولی به دلایل امنیتی مخفیش کردیم خیلی حیف شد همچنین رمان قشنگی تا این حد غمگین تموم شه رادمان حقش اصلا این بود از همه شون مظلوم تر بود🥲

    ۴ ماه پیش
  • N.ll

    2

    عالی بود هیجانی و غیرقابل پیش بینی و منطقی و به دور از تکرارو اتفاقات مزخرف و غیرمنطقی رمانای دیگه و تاثیر گذار

    ۴ ماه پیش
  • الان

    0

    نویسنده کاش یه رمان دیگه با این جور سبک عاشقانه بنویسه رمان عاشقانه زیاد خوندم و رمان لازم ولی سبک عاشقانه این رمان و حرف های عاشقانه شون و شخصیت متفاوت بارمان یه چیز دیگه بود میشه از اون رمانهایی هس که به معنی واقعی کلمه به خاطر بارمان قلبتو لمس میکنه معشوقه شیطان هم مثل اینه مثل این معرفی کنید

    ۵ ماه پیش
  • آیسان

    3

    من این رمان و چندسال پیش خوندم و از اون رمانایی بود ک هیچوقت فراموشش نمیکنم حسی ک اولین بار با خوندنش داشتم طوری ک هراز چندگاهی میام و خاطرات زنده میکنم با خوندنش برا اولین بار دیدم دوتا شخصیتی ک اول کار باهم اشنا شدن هیچ رابطه ی عاشقانه ای رو شروع نکردن و بارمان وارد شد و چقدر از بارمان خوشم میومد

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    بارمان عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    3

    حتماااا بخونید محشره به معنی واقعی کلمه تو داستان غرق میشید عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • لیلا

    1

    چرا تو رمان ها یه دختر این همه کشته و مرده داره و باید یکی انتخابش کنه، والا مرلین مونرو هم اینقدر کشته مرده و عاشق نداره که دخترای رمانا دارن، دیگه خیلی کلیشه شده، یا دوتا برادرن یا هر چی🫤😖😐

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!