دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مرد ممنوعه اثر هدیه نصیرزاده

رمان مرد ممنوعه

  • زبان فارسی
  • 25.5K 👁
  • 101 ❤️
  • 92 💬

خلاصه رمان معمایی مرد ممنوعه

در شهری که قوانین سفت و سخت بر همه چیز حاکم است و هر کس جای خود را می‌داند، سایه‌ای مرموز به نام «مرد ممنوعه» حضور دارد. کسی از گذشته‌اش خبر ندارد؛ نه می‌داند از کجا آمده، نه چرا همه از او دوری می‌کنند، و نه چرا هیچ چشمی یارای نگاه کردن به او را ندارد. برخی او را جنایتکار می‌دانند، عده‌ای قربانی، و برخی دیگر معتقدند او تنها یک افسانه است که وجود خارجی ندارد. اما زمانی که رها، خبرنگاری جسور و کنجکاو، تصمیم می‌گیرد پرده از این راز بردارد، ناخواسته قدم به دنیایی می‌گذارد که نباید. دنیایی که در آن، حقیقت به مراتب خطرناک‌تر از دروغ است، عشق پیچیدگی‌هایی فراتر از نفرت دارد، و نزدیک شدن به «مرد ممنوعه»، می‌تواند به بهای جان او تمام شود. این رمان عاشقانه و پر رمز و راز، شما را به سفری پرهیجان در دل ناشناخته‌ها دعوت می‌کند.

قسمتی از متن رمان مرد ممنوعه

و اگر مراقب نبود، این بازی می‌توانست خیلی زود، به آخر برسد.
رها هنوز هم در فکر فیلم‌های پاک‌شده بود. حتی اگر مرد ممنوعه توانسته بود خودش را از تصویر حذف کند، پس چرا او را هم از فیلم‌ها پاک کرده بود؟ چرا هیچ اثری از حضور خودش هم در دوربین نبود؟
سعی کرد افکارش را کنار بگذارد. شاید توهم زده بود. شاید…
گوشی‌اش لرزید. یک پیام ناشناس.
"به دنبال چیزی که نمی‌بینی نگرد."
قلبش ریتمش را از دست داد. سریع پیام را باز کرد. شماره‌ی فرستنده ناشناس بود.
انگشتانش روی صفحه خشک شدند.
او داشت هشدار می‌داد.
نه تهدید، نه طعنه. فقط یک هشدار آرام، دقیق، و البته ترسناک.
انگار کسی در سایه‌ها نشسته بود، حرکت‌هایش را می‌دید، و به محض اینکه او قصد می‌کرد چیزی بفهمد، یک قدم جلوتر بود.
این یعنی چی؟
کسی پشتش را لرزاند. سریع به اطرافش نگاه کرد. مغازه‌های خیابان نیمه‌تعطیل بودند، چند نفر در حال عبور از پیاده‌رو بودند، اما کسی او را زیر نظر نداشت… یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید.
انگشتش را روی صفحه کشید و تایپ کرد:
"تو کی هستی؟"
اما قبل از اینکه پیام را بفرستد، سه نقطه‌ی معروف که نشان می‌داد طرف مقابل در حال تایپ است، روی صفحه ظاهر شد.
چند ثانیه گذشت.
پیام آمد:
"کسی که هنوز نمی‌خوای بشناسی."
رها نفسش را حبس کرد. انگشتانش را مشت کرد و به صفحه خیره شد. این بازی تا کی قرار بود ادامه داشته باشد؟
اما چیزی در درونش زمزمه می‌کرد…
"تو این بازی رو شروع نکردی، اما پایانش به دست تو رقم می‌خوره."
و این، تازه شروع ماجرا بود…
رها به گوشی دکمه‌ای قدیمی که در کشوی میزش بود، نگاه کرد. این خط را سال‌ها پیش گرفته بود و تقریباً هیچ‌وقت از آن استفاده نکرده بود. سیم‌کارت را داخل گوشی گذاشت و نفس عمیقی کشید.
"حالا ببینم، می‌تونی ردم رو بزنی یا نه؟"
شماره ناشناس را گرفت.
بوق… بوق…
چند ثانیه گذشت. بعد سکوت.
"الو؟" صدایش آرام اما محکم بود.
هیچ جوابی نیامد.
دندان‌هایش را روی هم فشرد. "می‌دونم که پشت این شماره‌ای. حرف بزن!"
چند ثانیه هیچ صدایی نبود. بعد…
صدای مرد ممنوعه. آرام، شمرده، و خالی از احساس:
"خیلی زود، تو هم مثل بقیه یاد می‌گیری که نباید دنبالم بگردی."
همین. بعد تماس قطع شد.
رها به صفحه خاموش گوشی خیره شد. این‌بار خبری از تهدید مستقیم، یا حتی بازی با ترس‌هایش نبود. فقط یک جمله‌ی ساده.
اما چرا حس می‌کرد سنگین‌تر از هر تهدیدی است؟
چرا نمی‌خواست او را پیدا کند؟ چرا هر بار یک قدم نزدیک‌تر می‌شد، عقب می‌کشید؟
لب‌هایش را روی هم فشرد و گوشی را کنار گذاشت. اگر مرد ممنوعه فکر می‌کرد که این تماس او را منصرف می‌کند، سخت در اشتباه بود.
او این بازی را تمام می‌کرد. هر طور که شده.
چند روز بعد…
همه‌چیز آرام بود. خیلی آرام.
هیچ پیام جدیدی نیامد، هیچ تماسی گرفته نشد، و انگار هیچ نشانه‌ای از مرد ممنوعه در زندگی‌اش باقی نمانده بود.
اما این دقیقاً همان چیزی بود که نگرانش می‌کرد.
چرا حالا که می‌خواست به دنبالش بگردد، همه‌چیز متوقف شده بود
آیا این یک بازی روانی جدید بود؟ یا شاید هم… واقعاً تمام شده بود؟
اما او بیکار نماند. یکی از دوستان قدیمی‌اش که در پلیس کار می‌کرد، می‌توانست به او کمک کند.
اسمش مراد بود. دو سال پیش از طریق یکی از سوژه‌هایش با او آشنا شده بود. پرونده‌ای که رها به دلایلی مجبور شده بود درگیرش شود، و مراد که آن زمان روی همان سوژه کار می‌کرد،
بعد از یک درگیری، او را نجات داده بود. از آن روز، هرچند ارتباط زیادی نداشتند، اما وقتی لازم می‌شد، می‌توانست روی او حساب کند.
بعد از کمی تردید، شماره مراد را پیدا کرد و تماس گرفت.
"باید یه شماره رو برام چک کنی."
مراد چند سوال کرد، اما رها جواب زیادی نداد. فقط گفت که این شماره مدتی است که او را آزار می‌دهد و می‌خواهد بداند از کجا آمده.
مراد قبول کرد که بررسی کند و گفت فردا به او خبر می‌دهد.
اما صبح روز بعد، تلفنش زنگ خورد.
"رها؟ اون شماره‌ای که دادی… انگار اصلاً وجود نداره. باطل شده."
رها گوشی را محکم در دستش گرفت. دقیقاً همان چیزی که حدسش را می‌زد. مرد ممنوعه به‌سادگی قابل ردیابی نبود. اما این‌که خطش یک‌شبه از بین رفته بود، نشان می‌داد که او همیشه چند قدم جلوتر است.
اما تا کی؟
این آرامش ظاهری، فقط سکوت قبل از طوفان بود.
شب آرام بود، اما توی سر من طوفانی از فکرهای بی‌وقفه جریان داشت.
روی مبل نشسته بودم، پتو را دورم پیچیده بودم و فنجان قهوه‌ام را بین انگشت‌های سردم نگه داشتم. سعی کردم ذهنم را منحرف کنم، اما نشد. هر بار که پلک می‌زدم، آن نگاه خاکستری مثل سایه‌ای در تاریکی دنبالم می‌کرد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مرد ممنوعه
  • مینا

    0

    واقعا مسخره بود خیلی خیلی زیاد ابتدایی وبی سروته

    ۲ روز پیش
  • رستا

    3

    بی مزه ترین رمانی که خوندم اول اخرش بی معنی بود از جمله های تکراری زیاد استفاده شده بود اخرشم که چیزی مشخص نشد

    ۳ هفته پیش
  • رومینا

    2

    داستانش جالب نبود و دیالوگ های تکراری زیادی داشت. فضای دارک داستان بهتر بود یه جاهایی شاد و بهتر بشه و تعداد شخصیت ها بیشتر بشه. مقدمه جذاب طراحی شده بود ولی داستانش اون جذابیت رو نداشت و واقعا حوصله سر بر بود.

    ۳ هفته پیش
  • ساغر

    1

    رمان بسیار بسیار خوشگلی هستتتتتت عالیییییی بود کاش فصل بعدیش هم بیاد ممنون از نویسندههههه❤️

    ۴ هفته پیش
  • هآنیه

    4

    چخبرته؟ چه نوشتنیه؟ هیچ چیزش مشخص نبود اصلا هیچ چیزی رو درست و بجآ توصیف نمیکرد دربآره شخصیتهآش که چجور آدمآیی هستن و اینکه ظوآهرشون چطوریه که ریده بود اصلا چرت و پرت خدآییش مزخرف بود رمآن

    ۱ ماه پیش
  • سپینود

    4

    واقعا خیلی مسخره بود از شش قسمت پنج قسمت همش وارد بازی میشد و سوال داشت قسمت اخر هم فقط رها فهمید کی پدرشو کشته دیگه دلیلش هم مشخص نشد چه کاریه خب ننویسید اصلا انگار فقط توی ذهن نویسنده جواب سوالات داده شده بود

    ۱ ماه پیش
  • م ن

    4

    خیلی جملات تکراری و بیخود داشت از بیکاری خوندمش ازخ ۱۰۰ ۵ هم نمیدم متاسفم

    ۱ ماه پیش
  • Nazanin

    1

    خیلی مسخره بود پایان خوبی نداشت این همه از بازی حرف زد آخرش بازی چیشد

    ۱ ماه پیش
  • مائده

    2

    از شیش قسمت رمان، پنج قسمتش همش گفته بود تو نباید بفهمی... قسمت اخرش هم مزخرف تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • Razi

    4

    گنگ ، کلمات تکراری یه بازیه وسط بازی بعدش میفهمی بعدش هیچی نفهمید . 😐

    ۲ ماه پیش
  • الی

    10

    خیلی بی معنی بوددیگه تکرار نشه

    ۳ ماه پیش
  • Bahar

    2

    چشم عباس آقا

    ۲ ماه پیش
  • سودا

    7

    خیلی مزخرف بود همش جمله های تکراری

    ۲ ماه پیش
  • N g

    5

    زیاد قشنگ نبود و بیشتر رمان تکراری بود و در آخر خیلی از جاهاش لازم به گفتن نداشت در آخر هم یه سری چیزها معلوم نشد حیف وقت که براش بزاری 🙄🙄🙄🙄☹️☹️

    ۲ ماه پیش
  • آویسانا

    6

    هیف وقت نخونین 👎 حوصله سربره نویسنده تلاش خودشو کرده بود معمایی بنظر بیاد اما نتونست

    ۲ ماه پیش
  • ...

    6

    ایده ی خوبی داشت اما حس میکنم نویسنده معما رو فقط تو ذهن خودش متوجه شده چون کلی علامت سوال باقی موند، متاسفانه اتلاف وقت بود

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!