رمان مرد ممنوعه
- به قلم هدیه نصیر زاده
- ⏱️۳ ساعت و ۲۴ دقیقه ۱۴ ثانیه
- 21.2K 👁
- 94 ❤️
- 70 💬
در شهری که قوانین سفت و سخت بر همه چیز حاکم است و هر کس جای خود را میداند، سایهای مرموز به نام «مرد ممنوعه» حضور دارد. کسی از گذشتهاش خبر ندارد؛ نه میداند از کجا آمده، نه چرا همه از او دوری میکنند، و نه چرا هیچ چشمی یارای نگاه کردن به او را ندارد. برخی او را جنایتکار میدانند، عدهای قربانی، و برخی دیگر معتقدند او تنها یک افسانه است که وجود خارجی ندارد. اما زمانی که رها، خبرنگاری جسور و کنجکاو، تصمیم میگیرد پرده از این راز بردارد، ناخواسته قدم به دنیایی میگذارد که نباید. دنیایی که در آن، حقیقت به مراتب خطرناکتر از دروغ است، عشق پیچیدگیهایی فراتر از نفرت دارد، و نزدیک شدن به «مرد ممنوعه»، میتواند به بهای جان او تمام شود. این رمان عاشقانه و پر رمز و راز، شما را به سفری پرهیجان در دل ناشناختهها دعوت میکند.
رها هنوز هم در فکر فیلمهای پاکشده بود. حتی اگر مرد ممنوعه توانسته بود خودش را از تصویر حذف کند، پس چرا او را هم از فیلمها پاک کرده بود؟ چرا هیچ اثری از حضور خودش هم در دوربین نبود؟
سعی کرد افکارش را کنار بگذارد. شاید توهم زده بود. شاید…
گوشیاش لرزید. یک پیام ناشناس.
"به دنبال چیزی که نمیبینی نگرد."
قلبش ریتمش را از دست داد. سریع پیام را باز کرد. شمارهی فرستنده ناشناس بود.
انگشتانش روی صفحه خشک شدند.
او داشت هشدار میداد.
نه تهدید، نه طعنه. فقط یک هشدار آرام، دقیق، و البته ترسناک.
انگار کسی در سایهها نشسته بود، حرکتهایش را میدید، و به محض اینکه او قصد میکرد چیزی بفهمد، یک قدم جلوتر بود.
این یعنی چی؟
کسی پشتش را لرزاند. سریع به اطرافش نگاه کرد. مغازههای خیابان نیمهتعطیل بودند، چند نفر در حال عبور از پیادهرو بودند، اما کسی او را زیر نظر نداشت… یا حداقل اینطور به نظر میرسید.
انگشتش را روی صفحه کشید و تایپ کرد:
"تو کی هستی؟"
اما قبل از اینکه پیام را بفرستد، سه نقطهی معروف که نشان میداد طرف مقابل در حال تایپ است، روی صفحه ظاهر شد.
چند ثانیه گذشت.
پیام آمد:
"کسی که هنوز نمیخوای بشناسی."
رها نفسش را حبس کرد. انگشتانش را مشت کرد و به صفحه خیره شد. این بازی تا کی قرار بود ادامه داشته باشد؟
اما چیزی در درونش زمزمه میکرد…
"تو این بازی رو شروع نکردی، اما پایانش به دست تو رقم میخوره."
و این، تازه شروع ماجرا بود…
رها به گوشی دکمهای قدیمی که در کشوی میزش بود، نگاه کرد. این خط را سالها پیش گرفته بود و تقریباً هیچوقت از آن استفاده نکرده بود. سیمکارت را داخل گوشی گذاشت و نفس عمیقی کشید.
"حالا ببینم، میتونی ردم رو بزنی یا نه؟"
شماره ناشناس را گرفت.
بوق… بوق…
چند ثانیه گذشت. بعد سکوت.
"الو؟" صدایش آرام اما محکم بود.
هیچ جوابی نیامد.
دندانهایش را روی هم فشرد. "میدونم که پشت این شمارهای. حرف بزن!"
چند ثانیه هیچ صدایی نبود. بعد…
صدای مرد ممنوعه. آرام، شمرده، و خالی از احساس:
"خیلی زود، تو هم مثل بقیه یاد میگیری که نباید دنبالم بگردی."
همین. بعد تماس قطع شد.
رها به صفحه خاموش گوشی خیره شد. اینبار خبری از تهدید مستقیم، یا حتی بازی با ترسهایش نبود. فقط یک جملهی ساده.
اما چرا حس میکرد سنگینتر از هر تهدیدی است؟
چرا نمیخواست او را پیدا کند؟ چرا هر بار یک قدم نزدیکتر میشد، عقب میکشید؟
لبهایش را روی هم فشرد و گوشی را کنار گذاشت. اگر مرد ممنوعه فکر میکرد که این تماس او را منصرف میکند، سخت در اشتباه بود.
او این بازی را تمام میکرد. هر طور که شده.
چند روز بعد…
همهچیز آرام بود. خیلی آرام.
هیچ پیام جدیدی نیامد، هیچ تماسی گرفته نشد، و انگار هیچ نشانهای از مرد ممنوعه در زندگیاش باقی نمانده بود.
اما این دقیقاً همان چیزی بود که نگرانش میکرد.
چرا حالا که میخواست به دنبالش بگردد، همهچیز متوقف شده بود
آیا این یک بازی روانی جدید بود؟ یا شاید هم… واقعاً تمام شده بود؟
اما او بیکار نماند. یکی از دوستان قدیمیاش که در پلیس کار میکرد، میتوانست به او کمک کند.
اسمش مراد بود. دو سال پیش از طریق یکی از سوژههایش با او آشنا شده بود. پروندهای که رها به دلایلی مجبور شده بود درگیرش شود، و مراد که آن زمان روی همان سوژه کار میکرد،
بعد از یک درگیری، او را نجات داده بود. از آن روز، هرچند ارتباط زیادی نداشتند، اما وقتی لازم میشد، میتوانست روی او حساب کند.
بعد از کمی تردید، شماره مراد را پیدا کرد و تماس گرفت.
"باید یه شماره رو برام چک کنی."
مراد چند سوال کرد، اما رها جواب زیادی نداد. فقط گفت که این شماره مدتی است که او را آزار میدهد و میخواهد بداند از کجا آمده.
مراد قبول کرد که بررسی کند و گفت فردا به او خبر میدهد.
اما صبح روز بعد، تلفنش زنگ خورد.
"رها؟ اون شمارهای که دادی… انگار اصلاً وجود نداره. باطل شده."
رها گوشی را محکم در دستش گرفت. دقیقاً همان چیزی که حدسش را میزد. مرد ممنوعه بهسادگی قابل ردیابی نبود. اما اینکه خطش یکشبه از بین رفته بود، نشان میداد که او همیشه چند قدم جلوتر است.
اما تا کی؟
این آرامش ظاهری، فقط سکوت قبل از طوفان بود.
شب آرام بود، اما توی سر من طوفانی از فکرهای بیوقفه جریان داشت.
روی مبل نشسته بودم، پتو را دورم پیچیده بودم و فنجان قهوهام را بین انگشتهای سردم نگه داشتم. سعی کردم ذهنم را منحرف کنم، اما نشد. هر بار که پلک میزدم، آن نگاه خاکستری مثل سایهای در تاریکی دنبالم میکرد.
لیلا
1آخه یکم خلاقیت به کار می بردی این چیه نوشتی همش کلمات کلیشه ای تکرار تکرار من فقط یه کم خوندم خسته شدم
۲ هفته پیشSeti
0واقعا خیلی مرخرف بود همش تکراری هیچ هیجانی نداشت
۳ هفته پیشبیمزع
2هرچی خوندم ک یکم شاید بعدش بهتر شهه بدتر حوصلمو سر میبرد ب هرحال خسته نباشی نویسنده . بهتره بیشتر کار کنی 🤌🏻🤍
۴ هفته پیششیرین
3بی معنی بود
۴ هفته پیشالهه
3😶😶😶😶 نه معمایی ،نه اصلا رمزو رازی . هیچی به هیچی حیف از وقتم
۱ ماه پیشGhazal
2پایانش باز بود بنظرم چرا کیا رفت کجا رفت اصن ؟
۱ ماه پیشEla
2واقعا مزخرف بود و توقع هیجان و ترس و ازش داشتم مثل بقیه رمان های رازآلود و معمایی ولی حتی توی انشا هم از بچگی بهمون یاد داده بودن استفاده نکردن از کلمات تکراری ولی اینکه رمان بود و اصلا رعایت نشده بود و بیشتر حوصله خواننده رو سر میبره و اینکه فاش نشدن حقایق و بی سر و تهی داستان و مرد ممنوعه وخانواده
۱ ماه پیشMelika
0عالی بود ولی آخرش مشخص نشد چیشد باباش مرد
۱ ماه پیشزهرا
3واقعا رمان خوبی نبود .خیلی خلاصه بود و اینکه اصلا مفهوم خاصی نداشت
۱ ماه پیشعالی بودددددد ❤️❤️❤️
0عالی بودددددد ❤️❤️😍😍😍😍
۱ ماه پیشمریم
5با آرزوی موفقیت برای نویسنده باید بگم ک خیلی خیلی خیلی کند پیش می ره و دیالوگای تکراری و یا هم معنی استفاده شده. مثلاً میخواد هیجان انگیز بشه ولی حوصله سربر میشه. البته ممکنه نظر دیگران متفاوت از من باشه
۲ ماه پیشخانم x
0وایب خیلی مرموزی داشت و عاشقانه قشنگی بود، پایان خوبی هم داشت البته یکم نصفه عمر کرد .. ولی حس میکنم این رمان باید ایده ai باشه درسته؟ اما در هرصورت جالب بود و قشنگ .. یه ایده برای موضوعات جدیدی هم میشه برای شما حتی اگه کار ai باشه.بازم خسته نباشید زیبا بود ღ
۲ ماه پیشسلطان
1خیلی رمان قشنگ و هیجان انگیزی بود ممنونم من شخصیت کیاشارابیشتردوست داشتم
۲ ماه پیشSanam
4نویسنده عزیز لطفاً در نوشتن بیشتر دقت کنین
۳ ماه پیش
سایه
0تکراره بیشتر کار کن نویسنده