در شهری که قوانین سفت و سخت بر همه چیز حاکم است و هر کس جای خود را می‌داند، سایه‌ای مرموز به نام «مرد ممنوعه» حضور دارد. کسی از گذشته‌اش خبر ندارد؛ نه می‌داند از کجا آمده، نه چرا همه از او دوری می‌کنند، و نه چرا هیچ چشمی یارای نگاه کردن به او را ندارد. برخی او را جنایتکار می‌دانند، عده‌ای قربانی، و برخی دیگر معتقدند او تنها یک افسانه است که وجود خارجی ندارد. اما زمانی که رها، خبرنگاری جسور و کنجکاو، تصمیم می‌گیرد پرده از این راز بردارد، ناخواسته قدم به دنیایی می‌گذارد که نباید. دنیایی که در آن، حقیقت به مراتب خطرناک‌تر از دروغ است، عشق پیچیدگی‌هایی فراتر از نفرت دارد، و نزدیک شدن به «مرد ممنوعه»، می‌تواند به بهای جان او تمام شود. این رمان عاشقانه و پر رمز و راز، شما را به سفری پرهیجان در دل ناشناخته‌ها دعوت می‌کند.

ژانر : عاشقانه، رازآلود، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۲۴ دقیقه ۱۴ ثانیه

نویسنده : هدیه نصیر زاده

ژانر : #رازآلود #معمایی#عاشقانه

خلاصه :

در شهری که قوانین سفت و سخت بر همه چیز حاکم است و هر کس جای خود را می‌داند، سایه‌ای مرموز به نام «مرد ممنوعه» حضور دارد. کسی از گذشته‌اش خبر ندارد؛ نه می‌داند از کجا آمده، نه چرا همه از او دوری می‌کنند، و نه چرا هیچ چشمی یارای نگاه کردن به او را ندارد. برخی او را جنایتکار می‌دانند، عده‌ای قربانی، و برخی دیگر معتقدند او تنها یک افسانه است که وجود خارجی ندارد.

اما زمانی که رها، خبرنگاری جسور و کنجکاو، تصمیم می‌گیرد پرده از این راز بردارد، ناخواسته قدم به دنیایی می‌گذارد که نباید. دنیایی که در آن، حقیقت به مراتب خطرناک‌تر از دروغ است، عشق پیچیدگی‌هایی فراتر از نفرت دارد، و نزدیک شدن به «مرد ممنوعه»، می‌تواند به بهای جان او تمام شود. این رمان عاشقانه و پر رمز و راز، شما را به سفری پرهیجان در دل ناشناخته‌ها دعوت می‌کند.

بارون می‌بارید

. از اون بارونایی که انگار کل شهر رو توی یه قاب سیاه‌و‌سفید گیر انداخته بود. چراغای خیابون از پشت شیشه‌ی خیس کافه،

مثل ستاره‌های مرده‌ای بودن که فقط سایه‌ی کم‌رنگی از خودشون به جا گذاشته بودن.

رُها دستاشو دور لیوان قهوه‌اش حلقه کرد، اما گرماش هم نتونست اون لرز نامحسوس رو از تنش بگیره

روبه‌روش، مردی نشسته بود که تا چند ساعت پیش حتی فکر نمی‌کرد بتونه به این راحتی ببینتش.

"یه داستان واقعی می‌خوای، نه؟" صدای مرد، آروم و کش‌دار بود. یه جور اطمینان خاص توش بود، مثل کسی که می‌دونه قراره بازی رو ببره.

رُها بهش خیره شد. نور ضعیف کافه، صورتش رو نیمه‌تاریک کرده بود، اما اون چشم‌ها... چیزی توی نگاهش بود که به آدم هشدار می‌داد عقب بره، اما رُها عادت نداشت عقب بکشه.

"می‌خوام بدونم چرا بهت می‌گن مرد ممنوعه.

یه لبخند محو گوشه‌ی لبای مرد نشست. اون لبخندی که بیشتر از یه تهدید، شبیه یه وعده‌ی خطرناک بود.

"چون هرکی به من نزدیک شده، یا ناپدید شده... یا آرزو کرده که کاش هیچ‌وقت نمی‌شناختتم."

رُها یه لحظه نفسش رو حبس کرد. انگشتاش محکم‌تر دور لیوانش چفت شد. این آدم کی بود؟ یه جنایتکار؟ یه قربانی؟ یا چیزی فراتر از همه‌ی حدس‌هایی که زده بود؟

پرسش اصلی این نبود که "مرد ممنوعه" کیه

پرسش اصلی این بود که چرا حالا، بعد از این همه سال، خودش خواسته که یه خبرنگار پیداش کنه؟

رها به چشم‌های مرد خیره شد. یه جایی بین ترس و کنجکاوی گیر کرده بود. تمام عمرش دنبال داستان‌هایی بود که کسی جرئت نداشت تعریفشون کنه، اما حالا… انگار خودش داشت تبدیل به یکی از اون داستانا می‌شد.

"اگه همه ازت می‌ترسن، چرا گذاشتی پیدات کنم؟" صدای خودش آروم‌تر از چیزی که می‌خواست از دهنش خارج شد.

مرد چند لحظه نگاهش کرد، بعد بی‌صدا دست برد سمت فنجون قهوه‌اش. انگشتاش قوی و بی‌نقص بودن،

اما جای زخمای قدیمی روی پوستش نشون می‌داد که این دستا، یه زمانی بیشتر از یه فنجون قهوه رو نگه داشته"

"چون تو... اون آدمی هستی که قراره واقعیت رو بفهمه."

قلب رُها یه لحظه لرزید. "واقعیت؟"

مرد سرش رو یه کم خم کرد، نور ضعیف کافه سایه‌ای روی خط فکش انداخت.

"من اون چیزی نیستم که بقیه فکر می‌کنن، رُها."

این اولین باری بود که اسمشو به زبون می‌آورد. عجیب بود، اما وقتی از دهن اون می‌شنید،

یه جور حس غیرمنتظره توی قلبش می‌پیچید. یه چیزی که نمی‌خواست بهش فکر کنه.

"پس چی هستی؟"

یه سکوت طولانی بینشون افتاد. بیرون، بارون هنوز بی‌وقفه می‌بارید.

"یه روزی اینو بهت می‌گم." مرد بلند شد و پالتوی بلند مشکی‌شو پوشید. "اما اگه دنبال این داستان بیای، راه برگشت نداری."

رُها بهش زل زد.

همین الان هم حس می‌کرد که دیگه راه برگشتی نیست…

رُها توی کوچه‌ی باریک ایستاد، نور چراغ‌های خیابون به سختی راهشو روشن می‌کرد.

هنوز صدای قدم‌های مرد ممنوعه توی گوشش بود، اون صدا که انگار روی سنگفرش خیابون طنین می‌انداخت.

یه لحظه به خودش اومد. "چی کار دارم می‌کنم؟"

این مرد خطرناک بود. تمام اون چیزایی که درباره‌ش شنیده بود هشدار می‌داد که باید ازش فاصله بگیره.

اما یه چیز توی وجودش مقاومت می‌کرد، یه حسی که نمی‌ذاشت عقب‌نشینی کنه.

قبل از اینکه بتونه بیشتر فکر کنه، تلفنش لرزید. پیام جدیدی روی صفحه نقش بست:

"اگه هنوز می‌خوای بدونی حقیقت چیه، نیمه‌شب بیا خیابون ۳۷، انبار متروکه. تنها."

نفسش بند اومد.

این یعنی بازی شروع شده بود.

نیمه‌شب، خیابون ۳۷

رُها آروم از کنار دیوار آجری رد شد، سایه‌اش روی زمین کشیده می‌شد. درِ فلزی انبار یه کم باز بود، انگار که کسی انتظارش رو می‌کشید.

داخل شد. هوا بوی آهن زنگ‌زده و دود سیگار می‌داد. فقط یه نور کم‌جان از یه چراغ آویزون سقف، فضا رو روشن می‌کرد.

"جرئتشو داشتی که بیای."

همون صدا. همون لحن آروم و خطرناک.

مرد ممنوعه یه گوشه‌ی تاریک ایستاده بود، با همون پالتوی مشکی. اما این بار… چشماش یه چیز دیگه می‌گفت.

نه فقط راز، نه فقط خطر… یه چیزی عمیق‌تر، تاریک‌تر.

"حالا وقتشه حقیقت رو بدونی، رُها."

رُها یه قدم جلوتر رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه هیچ راه برگشتی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها آب دهنش را قورت داد. ته دلش یه چیزی هشدار می‌داد که برگرده، اما کنجکاوی مثل زنجیر دور پاش پیچیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بگو. حقیقت چیه؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه سکوت کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت چقدر از حقیقت رو نشونش بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آروم به سمت یه میز کهنه رفت و یه پوشه‌ی قدیمی رو از روش برداشت. گرد و غبارش رو با یه فوت کنار زد و گذاشت جلوی رُها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"اینو باز کن."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها با دودلی قفل کوچیک پوشه رو باز کرد و صفحه‌ی اول رو دید. یه عکس سیاه‌و‌سفید… از خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هاش گشاد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"این… یعنی چی؟ چرا عکس من اینجاست؟" صدایش لرزش نامحسوسی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه لبخند کمرنگی زد، از اون لبخندایی که نمی‌شد فهمید معنی‌ش چیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"چون تو این داستان بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی درگیر شدی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها قلبش به تپش افتاد. "من… فقط یه خبرنگارم. دنبال یه داستان بودم، همین."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد آهسته گفت: "نه، رُها. این فقط یه داستان برای تو نیست. تو بخشی از این ماجرا هستی… از خیلی قبل‌تر از اینکه فکرش رو بکنی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها یه قدم عقب رفت. سردرگم شده بود. این مرد کی بود؟ چرا حس می‌کرد که بیشتر از خودش، اونو می‌شناسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"من تو رو از قبل می‌شناسم، رُها."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش توی سینه‌ش فرو ریخت. دیگه مطمئن بود. این مرد، فقط یه سوژه‌ی خبرنگاری نبود. اون یه چیزی از گذشته‌ی رُها می‌دونست که خودش ازش خبر نداشت…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"چطور…؟" صدای خودش براش غریبه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد جلوتر اومد، فاصله‌شون فقط چند سانت شد. نگاهش عمیق بود، اونقدر که انگار داشت مستقیم توی روحش رو می‌دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بذار کم‌کم بهت بگم، رُها. اما از این لحظه به بعد، تو هم مثل من یه آدم ممنوعه‌ای."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها نفسش بند اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگه نه تنها راه برگشتی نداشت… بلکه خودش هم بخشی از این بازی شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها نمی‌توانست نگاهش را از عکس روی میز بردارد. انگشتانش یخ کرده بود. این یک شوخی بود؟ یک بازی روانی؟ یا حقیقتی که هیچ‌وقت از آن خبر نداشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش آرام به سمت مردی که روبه‌رویش ایستاده بود، چرخید. همان مردی که هیچ‌کس جرأت نداشت اسمش را بر زبان بیاورد. "مرد ممنوعه".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چیزی که همیشه بیشتر از خودش، او را ترسناک می‌کرد، ماسک سیاهی بود که هیچ‌وقت از چهره‌اش جدا نمی‌شد. تنها چیزی که از او دیده می‌شد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان خاکستری‌اش بود. دو گودال عمیق و سرد، با نگاهی که انگار تا عمق وجود آدم را می‌شکافت. نگاهی که چیزی بین تهدید، قدرت و رازی حل‌نشده را در خود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه هنوز همان‌طور به رُها زل زده بود، اما نگاهش فرق کرده بود. دیگر آن برق تحقیر و تهدید را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار در عمق نگاهش چیزی مثل تردید موج می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"این یعنی چی؟ تو از کِی منو می‌شناسی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه ابروهایش را کمی در هم کشید، بعد دستش را جلو برد و صفحه‌ی بعدی پوشه را ورق زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"از قبل‌تر از چیزی که فکرش رو بکنی، رُها."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها احساس کرد ضربان قلبش توی گوشش می‌پیچد. صفحه‌ی بعدی یک گزارش بود. چند اسم، چند تاریخ… و یک مهر قرمز رنگ در گوشه‌ی کاغذ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"پرونده‌ی مختومه؟ یعنی چی؟" صدایش پر از استرس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه کمی به سمتش خم شد، آن‌قدر که فاصله‌شان فقط چند سانت شد. بوی عطر تلخش توی مشام رُها پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"یعنی یه ماجرایی بوده که هیچ‌وقت نباید بفهمی. اما حالا که خودت پاتو گذاشتی وسط این بازی، دیگه راه برگشتی نیست."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها خشکش زد. حس کرد باید فرار کند، باید از این مرد فاصله بگیرد، اما پاهایش سر جایش قفل شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"داری منو تهدید می‌کنی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه خندید. اما این خنده هیچ شباهتی به خنده‌های معمولی نداشت. بیشتر شبیه طعنه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"تهدید؟ هنوز نه. ولی..." دستش را بلند کرد و آرام با انگشتش روی یکی از اسامی لیست شده در پرونده ضرب گرفت. "اگه جای تو بودم، حواسمو جمع می‌کردم که توی کوچه‌های تاریک تنها راه نرم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رُها نفسش را در سینه حبس کرد. این هشدار بود؟ یا بازی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی در رفتار این مرد، همزمان که تهدیدآمیز بود، عجیب هم بود. انگار بین دور کردنش و محافظتش، گیر کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همین باعث شد برای اولین بار، به جای ترس، حس دیگری ته دلش جوانه بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه فقط یک مرد خطرناک نبود… او یک راز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رُها حالا مطمئن بود که هرچقدر هم خطرناک باشد، نمی‌تواند از کشف این راز دست بکشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما این چقدر برایش هزینه خواهد داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

———

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها حس می‌کرد پلک‌هایش سنگین شده‌اند. ذهنش گیج بود، انگار در خلا معلق مانده بود. آخرین چیزی که یادش می‌آمد، آن نگاه سرد و خاکستری بود که مستقیم در عمق وجودش نفوذ کرده بود. بعد... تاریکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یک تکان شدید، از خواب پرید. نفسش به شماره افتاده بود. نگاهش به اطراف افتاد—اتاق خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چطور؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطور از آنجا، از آن لحظه، از آن ترس، به خانه برگشته بود؟ به سرعت از تخت پایین آمد. پاهایش هنوز بی‌حس بودند. همه‌چیز بیش از حد عجیب به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی میز کنار تختش یک لیوان آب و یک یادداشت بود. قلبش فرو ریخت. با دستانی لرزان، برگه را برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این بار برات راه برگشت گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی دفعه‌ی بعد... شاید نخوام این لطف رو تکرار کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستخطی صاف و محکم. بدون هیچ نامی، بدون هیچ نشانی. اما رها می‌دانست این پیام از طرف کیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش در سینه حبس شد. یعنی او بیهوشش کرده و به خانه آورده بود؟ اما چرا؟ چرا این‌قدر راحت رهایش کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به شقیقه‌هایش کشید. این بازی داشت خطرناک‌تر از چیزی می‌شد که فکرش را می‌کرد. اما یک چیز را می‌دانست… این مرد قصد نداشت بگذارد که از او فرار کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها به جای ترسیدن، کاغذ را مچاله کرد و روی میز پرت کرد. دیگر وقتش بود که نقش قربانی را کنار بگذارد. اگر این مرد فکر می‌کرد که می‌تواند با چند تهدید او را بترساند، سخت در اشتباه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام از تخت پایین آمد و به سمت آینه رفت. نگاهی به چهره‌ی خودش انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش هنوز کمی خسته بودند، اما چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. دیگر آن ترس و سردرگمی در عمق چشمانش نبود؛ حالا تنها چیزی که دیده می‌شد، خشم و کنجکاوی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نفس عمیق کشید و گوشی‌اش را برداشت. به پیام‌هایش نگاه کرد. هیچ سرنخی از دیشب نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه تماسی، نه ردی، نه حتی نشانی از اینکه چطور بیهوش شده و به خانه رسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما او کسی نبود که به این سادگی تسلیم شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «باشه مرد ممنوعه، بازی رو تو شروع کردی، ولی حالا نوبت منه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ساعت بعد، با لباسی رسمی‌تر، کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت. باید نقطه‌ی شروع را پیدا می‌کرد… و بهترین جا برای این کار، همان جایی بود که آخرین بار او را دیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما درست لحظه‌ای که پایش را از در بیرون گذاشت، حس کرد کسی او را زیر نظر دارد. یک سایه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد. پس او هم منتظر حرکت بعدی‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی خب… پس بذار ببینیم کدوممون این بازی رو می‌بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها قدم‌هایش را محکم‌تر از همیشه برمی‌داشت. انگار اگر لحظه‌ای مکث می‌کرد، تردیدهایش به او حمله می‌کردند. نه، این بار قرار نبود بترسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همان خیابانی رسید که شب گذشته در آنجا با مرد ممنوعه روبه‌رو شده بود. اما…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ چیز نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه اثری از ردپا، نه ماشینی مشکوک، نه حتی آن بوی خاص عطر تلخی که در آن لحظه در هوا پیچیده بود. انگار آن شب، آن تهدید، آن نگاه نافذ خاکستری… فقط یک توهم بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما رها قرار نبود به این راحتی قانع شود. نگاهی به اطراف انداخت. چشمش به یک مغازه‌ی قدیمی افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک عتیقه‌فروشی که انگار سال‌ها بود تغییری نکرده بود. اگر جایی در این خیابان دوربین داشته باشد، همین مغازه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گام‌های سریع به سمت در چوبی کهنه‌ی مغازه رفت و آن را هل داد. زنگ زنگوله‌ی قدیمی بالای در به صدا درآمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغازه بوی چوب سوخته و کاغذهای کهنه می‌داد. پیرمردی که پشت پیشخوان نشسته بود، عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و با نگاهی پرسشگر به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «دخترم، چیزی لازم داری؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها به گوشه‌ای از مغازه اشاره کرد، جایی که مانیتور کوچکی تصویر سیاه‌وسفید خیابان را نشان می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «می‌خوام تصاویر دیشب اینجا رو ببینم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد اخمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «ما فیلم‌ها رو به کسی نشون نمی‌دیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها نفسش را پرصدا بیرون داد. چانه‌اش را بالا گرفت و با لحنی محکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «پس می‌تونم با پلیس صحبت کنم و ازتون بخوام که نشون بدین.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد چند ثانیه نگاهش کرد، بعد شانه بالا انداخت و به آرامی از پشت میز بلند شد. با حرکتی کند و مطمئن، به سمت مانیتور رفت و چند دکمه را فشار داد. تصویر کمی پرش داشت، اما واضح بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها نگاهش را به صفحه دوخت. ضربان قلبش بالا رفت. همین خیابان… همین ساعت…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما بعد، چشمانش ریز شد. فیلم جلو رفت، اما… هیچ‌کس آنجا نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش در سینه حبس شد. نه او، نه مرد ممنوعه، نه حتی خودِ رها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار همه‌چیز یک خیال بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش را روی هم فشرد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «محاله…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد با تعجب نگاهش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «دنبال کسی بودی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها لبخند کمرنگی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– «ظاهراً نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغازه را ترک کرد، اما قلبش محکم‌تر از قبل می‌کوبید. این یعنی چی؟ اون چطور تونسته حتی رد فیلم‌ها رو هم پاک کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک چیز واضح بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او از چیزی که تصور می‌کرد، خطرناک‌تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اگر مراقب نبود، این بازی می‌توانست خیلی زود، به آخر برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها هنوز هم در فکر فیلم‌های پاک‌شده بود. حتی اگر مرد ممنوعه توانسته بود خودش را از تصویر حذف کند، پس چرا او را هم از فیلم‌ها پاک کرده بود؟ چرا هیچ اثری از حضور خودش هم در دوربین نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کرد افکارش را کنار بگذارد. شاید توهم زده بود. شاید…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی‌اش لرزید. یک پیام ناشناس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"به دنبال چیزی که نمی‌بینی نگرد."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش ریتمش را از دست داد. سریع پیام را باز کرد. شماره‌ی فرستنده ناشناس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانش روی صفحه خشک شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او داشت هشدار می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه تهدید، نه طعنه. فقط یک هشدار آرام، دقیق، و البته ترسناک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار کسی در سایه‌ها نشسته بود، حرکت‌هایش را می‌دید، و به محض اینکه او قصد می‌کرد چیزی بفهمد، یک قدم جلوتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی پشتش را لرزاند. سریع به اطرافش نگاه کرد. مغازه‌های خیابان نیمه‌تعطیل بودند، چند نفر در حال عبور از پیاده‌رو بودند، اما کسی او را زیر نظر نداشت… یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش را روی صفحه کشید و تایپ کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"تو کی هستی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قبل از اینکه پیام را بفرستد، سه نقطه‌ی معروف که نشان می‌داد طرف مقابل در حال تایپ است، روی صفحه ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیام آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کسی که هنوز نمی‌خوای بشناسی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها نفسش را حبس کرد. انگشتانش را مشت کرد و به صفحه خیره شد. این بازی تا کی قرار بود ادامه داشته باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چیزی در درونش زمزمه می‌کرد…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"تو این بازی رو شروع نکردی، اما پایانش به دست تو رقم می‌خوره."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این، تازه شروع ماجرا بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها به گوشی دکمه‌ای قدیمی که در کشوی میزش بود، نگاه کرد. این خط را سال‌ها پیش گرفته بود و تقریباً هیچ‌وقت از آن استفاده نکرده بود. سیم‌کارت را داخل گوشی گذاشت و نفس عمیقی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حالا ببینم، می‌تونی ردم رو بزنی یا نه؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره ناشناس را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوق… بوق…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه گذشت. بعد سکوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"الو؟" صدایش آرام اما محکم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ جوابی نیامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان‌هایش را روی هم فشرد. "می‌دونم که پشت این شماره‌ای. حرف بزن!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه هیچ صدایی نبود. بعد…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مرد ممنوعه. آرام، شمرده، و خالی از احساس:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"خیلی زود، تو هم مثل بقیه یاد می‌گیری که نباید دنبالم بگردی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین. بعد تماس قطع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها به صفحه خاموش گوشی خیره شد. این‌بار خبری از تهدید مستقیم، یا حتی بازی با ترس‌هایش نبود. فقط یک جمله‌ی ساده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چرا حس می‌کرد سنگین‌تر از هر تهدیدی است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا نمی‌خواست او را پیدا کند؟ چرا هر بار یک قدم نزدیک‌تر می‌شد، عقب می‌کشید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش را روی هم فشرد و گوشی را کنار گذاشت. اگر مرد ممنوعه فکر می‌کرد که این تماس او را منصرف می‌کند، سخت در اشتباه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او این بازی را تمام می‌کرد. هر طور که شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز بعد…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌چیز آرام بود. خیلی آرام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ پیام جدیدی نیامد، هیچ تماسی گرفته نشد، و انگار هیچ نشانه‌ای از مرد ممنوعه در زندگی‌اش باقی نمانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما این دقیقاً همان چیزی بود که نگرانش می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا حالا که می‌خواست به دنبالش بگردد، همه‌چیز متوقف شده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیا این یک بازی روانی جدید بود؟ یا شاید هم… واقعاً تمام شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما او بیکار نماند. یکی از دوستان قدیمی‌اش که در پلیس کار می‌کرد، می‌توانست به او کمک کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسمش مراد بود. دو سال پیش از طریق یکی از سوژه‌هایش با او آشنا شده بود. پرونده‌ای که رها به دلایلی مجبور شده بود درگیرش شود، و مراد که آن زمان روی همان سوژه کار می‌کرد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از یک درگیری، او را نجات داده بود. از آن روز، هرچند ارتباط زیادی نداشتند، اما وقتی لازم می‌شد، می‌توانست روی او حساب کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از کمی تردید، شماره مراد را پیدا کرد و تماس گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"باید یه شماره رو برام چک کنی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراد چند سوال کرد، اما رها جواب زیادی نداد. فقط گفت که این شماره مدتی است که او را آزار می‌دهد و می‌خواهد بداند از کجا آمده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراد قبول کرد که بررسی کند و گفت فردا به او خبر می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما صبح روز بعد، تلفنش زنگ خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"رها؟ اون شماره‌ای که دادی… انگار اصلاً وجود نداره. باطل شده."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها گوشی را محکم در دستش گرفت. دقیقاً همان چیزی که حدسش را می‌زد. مرد ممنوعه به‌سادگی قابل ردیابی نبود. اما این‌که خطش یک‌شبه از بین رفته بود، نشان می‌داد که او همیشه چند قدم جلوتر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما تا کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این آرامش ظاهری، فقط سکوت قبل از طوفان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب آرام بود، اما توی سر من طوفانی از فکرهای بی‌وقفه جریان داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل نشسته بودم، پتو را دورم پیچیده بودم و فنجان قهوه‌ام را بین انگشت‌های سردم نگه داشتم. سعی کردم ذهنم را منحرف کنم، اما نشد. هر بار که پلک می‌زدم، آن نگاه خاکستری مثل سایه‌ای در تاریکی دنبالم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کی بود؟ چرا نجاتم داد؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرعه‌ای از قهوه‌ام را نوشیدم و نگاهم را از پنجره به خیابان کشیدم. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین‌هایی که گهگاه رد می‌شدند، نور کم‌رمق چراغ‌های خیابان، سکوتی که انگار در کمین اتفاقی نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر می‌خواستم این فکرها را دور بریزم، ولی هر بار، صحنه‌ای از دیشب توی ذهنم جان می‌گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن لحظه‌ای که دستم را کشید. نگاهش. ماسک سیاهش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را سنگین بیرون دادم. این اولین باری نبود که خطر را احساس می‌کردم، اما این بار فرق داشت. این بار حس می‌کردم که این فقط یک تصادف ساده نبوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار از قبل برای نجات من آماده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه دستم را بین موهایم کشیدم و فنجان خالی قهوه را روی میز گذاشتم. باید می‌خوابیدم، حتی اگر خوابم پر از کابوس‌های نیمه‌واضح باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح، زنگ ساعت با بی‌رحمی مرا از آن خواب‌های نصفه و نیمه بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم هنوز سنگین بود، اما بی‌اعتنا از تخت پایین آمدم. آب سرد که روی پوستم نشست، انگار بخشی از شب قبل را شست و برد، اما حس درونم همان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام و محتاط لباس پوشیدم. پیراهن بافت طوسی، شلوار جین مشکی، و پالتوی کرمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم توی آینه نگاه کردم. چهره‌ام کمی رنگ‌پریده بود، اما نمی‌خواستم نشان بدهم که چیزی ذهنم را درگیر کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی ادامه داشت. من هم باید ادامه می‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از خانه بیرون زدم، هوای سرد صورتم را سوزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم‌هایم را در خیابان آرام برداشتم. انگار دیشب اصلاً اتفاقی نیفتاده بود. انگار آن تماس، آن سایه، آن مردی که هیچ نشانی از خودش نذاشته، همه‌اش یک کابوس بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من می‌دانستم که این فقط آرامش قبل از طوفان است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا سرد بود. سرمای زمستان انگار مستقیم از بین لباس‌هایم رد می‌شد و به استخوان‌هایم می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیابان، خلوت‌تر از همیشه بود، شاید چون هنوز صبح زود بود و خیلی‌ها ترجیح می‌دادند در این هوای یخبندان، کمی بیشتر زیر پتو بمانند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالگردنم را محکم‌تر دور گردنم پیچیدم و دست‌هایم را در جیب پالتو فرو بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به اطراف چرخاندم. از ایستگاه تاکسی خبری نبود، خیابان هم تقریباً خالی بود. چند دقیقه‌ای صبر کردم، اما هیچ ماشینی برای سوار کردنم توقف نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"لعنتی، انگار امروز باید پیاده برم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و راهم را به سمت محل کارم ادامه دادم. صدای قدم‌هایم در خیابان خلوت طنین می‌انداخت و ناخودآگاه باعث می‌شد کمی حس ناامنی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطراف را نگاه کردم. همه‌چیز عادی بود، اما حسی درونم می‌گفت که تنها نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرعتم را بیشتر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوچه‌ای باریک و خلوت را انتخاب کردم تا مسیرم را کوتاه‌تر کنم. همین که وارد کوچه شدم، انگار هوای اطراف سنگین‌تر شد. دیگر صدای قدم‌هایم تنها نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستادم. قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی برگشتم، اما هیچ‌کس را ندیدم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط شوم. "شاید توهم زدم." اما آن حس… آن حس لعنتی که انگار کسی از پشت مرا نگاه می‌کند، از بین نرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که خواستم دوباره به راهم ادامه دهم، صدای خش‌خش ضعیفی پشت سرم آمد. فرصتی برای واکنش نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی محکم روی دهانم نشست و مرا با قدرت به دیوار کوبید. صدای خفه‌ای از گلوی من بیرون آمد، اما هیچ‌کس در اطراف نبود که بشنود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم گشاد شد. نفسم بند آمده بود. مردی قدبلند و درشت‌هیکل، با چهره‌ای که زیر کلاه و شال پنهان شده بود، دقیقاً مقابلم ایستاده بود. چشمانش وحشی و بی‌رحم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بلاخره گرفتمت."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌هایش مثل خنجری در گوشم نشست. تمام بدنم یخ کرد. سعی کردم دستش را پس بزنم، اما انگار دیوار سیمانی را هُل می‌دادم. تقلا کردم، اما او قوی‌تر از آن بود که اجازه فرار به من بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"دفعه‌ی قبل از دستم در رفتی، اما این بار نه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش ترسناک بود. حس کردم نفسش بوی الکل می‌دهد. قلبم با شدت به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. این مرد کی بود؟ چرا دنبال من آمده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست لحظه‌ای که فکر کردم دیگر شانسی برای فرار ندارم، صدای غرش یک موتور در کوچه پیچید. چشم‌هایم سریع به سمت صدا چرخیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتور سیاهی که با سرعت به سمت ما می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کسری از ثانیه، مرد مهاجم قدمی عقب رفت. اما قبل از اینکه بتواند عکس‌العملی نشان دهد، موتورسوار با ضربه‌ای محکم او را نقش زمین کرد. صدای ناله‌ی مرد در هوا پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت به مرد موتورسوار نگاه کردم. چراغ موتور خاموش شد. کلاه کاسکت مشکی روی سرش بود و ماسک سیاهی که تمام صورتش را پوشانده بود. فقط چشم‌های خاکستری‌اش از میان آن ماسک معلوم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایی که از قبل می‌شناختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"باز هم او…!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم به آن نگاه خاکستری قفل شده بود. حتی با آن ماسک سیاه هم نیازی به فکر کردن نداشتم. او همان مردی بود که مرا دنبال می‌کرد… همان مرد ممنوعه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهاجم روی زمین ناله‌ای کرد و سعی داشت خودش را جمع‌وجور کند، اما قبل از اینکه بتواند حرکت کند، مرد نقابدار از موتور پایین پرید. حرکتی که کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن‌قدر سریع بود که فرصت نکردم واکنش نشان دهم. یقه‌ی مرد را محکم گرفت و او را به دیوار کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کی فرستادت؟" صدایش عمیق و خالی از احساس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهاجم، که حالا چهره‌اش زیر نور کمرنگ کوچه مشخص‌تر شده بود، با نفس‌های بریده چیزی گفت که نشنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نقابدار اما گویا جواب را دوست نداشت، چون با خونسردی مشتی محکم به شکمش کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ناله‌ی مرد در کوچه پیچید. دستم را روی دهانم گذاشتم تا صدایم درنیاید. قلبم مثل طبل می‌کوبید. نمی‌دانستم بیشتر باید از کدامشان بترسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از مهاجمی که قصد آسیب زدن به من را داشت، یا از آن مرد نقابداری که در چند ثانیه، بدون هیچ تردیدی، او را به زانو درآورد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"برو به همونایی که فرستادنت بگو… رها دست منه. کسی حق نداره بدون اجازه‌ی من حتی بهش نگاه کنه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش سرد بود، اما در آن تاریکی لرزه‌ای به جانم انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد مهاجم سرفه‌ای کرد، اما سرش را به نشانه تأیید تکان داد. نقابدار رهایش کرد، و بدون اینکه منتظر بماند، برگشت سمت من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"سوار شو."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی وحشت‌زده به موتورش نگاه کردم. هنوز شوکه بودم و ذهنم حتی نمی‌توانست تصمیم بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"می‌تونم خودم برم." صدایم لرزش خفیفی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نقابدار پوزخندی زد. "یه دقیقه پیش نزدیک بود کشته بشی. واقعاً فکر می‌کنی هنوز انتخابی داری؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان‌هایم را روی هم فشردم. از اینکه حق با او بود متنفر بودم. اما… چاره‌ای نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید قدمی جلو گذاشتم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم تا سوار شوم. چیزی درونم می‌گفت که این بازی تازه شروع شده… و من وسطش گیر افتاده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتور با صدای غرش کوتاهی به حرکت درآمد. قلبم هنوز به شدت می‌تپید، اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرده بود، کلمات آخرش بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"رها دست منه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من، دقیقاً در چه جهنمی گیر افتاده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرعت موتور بالا بود. باد سرد، موهایم را به هم می‌ریخت و صورتم را می‌بُرید، اما ذهنم چنان درگیر بود که سرمای زمستان را احساس نمی‌کردم. دستانم دور خودم گره خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم کجا می‌رویم، نمی‌دانستم چه فکری باید بکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنچه بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرده بود، جمله‌ای بود که قبل از سوار شدن گفته بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"رها دست منه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه معنی‌ای داشت؟ چرا این مرد نقابدار باید چنین چیزی بگوید؟ مگر من یک شیء بودم که متعلق به کسی باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره، بعد از چند دقیقه، موتور در کوچه‌ای متوقف شد. انگار مکانی را انتخاب کرده بود که دوربین نداشت،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا حداقل خلوت‌تر از جاهای دیگر بود. وقتی ایستاد، من هنوز سر جایم مانده بودم، مردد و بی‌حرکت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"پیاده شو." صدایش آرام اما محکم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی موتور پایین آمدم و کمی فاصله گرفتم. او هم از موتور پایین پرید، دستانش را داخل جیب‌های پالتوی بلندش فرو برد و نگاهی نافذ به من انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی با آن ماسک هم می‌توانستم حس کنم که نگاهش مرا زیر ذره‌بین گرفته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ترسیدی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم را محکم روی هم فشار دادم. نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم. ترسیده بودم؟ شاید. اما بیشتر از آن… کنجکاو بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"تو کی هستی؟ چرا دنبالمی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی بینمان شکل گرفت. لحظاتی فقط صدای باد در کوچه پیچید. بعد، او یک قدم به سمتم آمد. ناخودآگاه، خودم را عقب کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"می‌خوام بدونی که هر کسی که دنبالت بیاد، قبل از اینکه بهت برسه، باید از من رد بشه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌هایم در هم رفت. "تو چرا باید نگران من باشی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند نصفه‌ای گوشه‌ی ماسکش شکل گرفت. "جوابش رو به موقع می‌فهمی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی در صدایش بود که باعث شد لرزش خفیفی از ستون فقراتم عبور کند. احساس می‌کردم در یک بازی قرار گرفته‌ام که قواعدش را بلد نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه فرصت کنم چیز دیگری بپرسم، یک کاغذ کوچک از جیبش بیرون آورد و سمتم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"وقتی حس کردی نیاز به جواب داری، به این شماره زنگ بزن."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به شماره نگاه کردم. گوشه‌ی کاغذ علامت کوچکی بود… انگار یک امضای نامرئی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بلند کردم تا چیزی بگویم، اما او از من فاصله گرفته بود. به سمت موتورش رفت و بی‌آنکه حتی کلمه‌ای اضافه کند، سوار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای غرش موتور، کوچه‌ی ساکت را پر کرد. لحظه‌ای بعد، او در تاریکی خیابان ناپدید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من ماندم، با ذهنی پر از سؤال… و یک شماره که معلوم نبود مرا به چه دامی می‌کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرما در جانم نفوذ کرده بود، اما افکارم بیشتر از هوای زمستانی بدنم را می‌لرزاند. به کاغذ در دستم نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره‌ای که هیچ نامی نداشت، فقط یک امضا، یک علامت کوچک که نمی‌دانستم چه معنایی پشتش نهفته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساساتم درهم پیچیده بود. از طرفی مرد نقابدار نجاتم داده بود، از طرفی هم چیزی در رفتار و حرف‌هایش بود که اجازه نمی‌داد به او اعتماد کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطور می‌توانستم بفهمم نیتش چیست؟ و مهم‌تر از همه، او چرا این‌قدر مرا تحت نظر داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و کاغذ را داخل کیفم گذاشتم. هنوز دیر نشده بود، باید به محل کارم می‌رفتم. تلاش کردم ذهنم را از هر چیز دیگری خالی کنم و با قدم‌های سریع از کوچه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد دفتر شدم، مراد همان‌طور که قرار گذاشته بودیم منتظرم بود. روی صندلی‌ای نشسته بود و قهوه‌ای که برایش آورده بودند تقریباً دست‌نخورده باقی مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش که به من افتاد، اخم‌هایش در هم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"رها، حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم باید ماجرای امروزم را برایش تعریف کنم یا نه. مراد پلیس بود، آدمی که می‌توانست رد این مرد را بگیرد، اما چیزی درونم نمی‌خواست این کار را بکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم و دستی به پیشانی‌ام کشیدم. "چیزی نیست، فقط دیشب کم خوابیدم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراد چشم‌هایش را تنگ کرد. کاملاً مشخص بود که باور نکرده. "تو اصلاً آدمی نیستی که بخوای دروغ بگی، پس بهتره خودت بگی چی شده."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را گزیدم. این یکی از ویژگی‌های مراد بود، وقتی چیزی را حس می‌کرد، سخت می‌شد از زیر سوال‌هایش در رفت. دست به سینه نشست و با دقت نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"اون شماره‌ای که گفتی ناشناسه… اصلاً انگار وجود خارجی نداشته. این یعنی یا یه نفر حسابی حواسش به ردیابی‌هات هست، یا… یه کار بزرگ پشتشه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم طبیعی رفتار کنم. "خب، یعنی راهی نیست بفهمیم کیه؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"نه، ولی رها… می‌خوام بدونی این قضیه شوخی‌بردار نیست. اگه واقعاً کسی دنبالته، باید بدونی که شاید این فقط یه شروع باشه."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کردم بگویم "میدانم"، اما حقیقت این بود که نمی‌دانستم. این مرد چه می‌خواست؟ چرا این‌قدر به من نزدیک شده بود؟ چرا جمله‌اش این بود که "رها دست منه"؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراد قهوه‌اش را برداشت و جرعه‌ای نوشید. "اگر مشکلی پیش اومد، زنگ بزن. جدی می‌گم، هر چیزی که حس کردی غیرعادیه رو بهم بگو."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کم‌رنگی زدم. "حتماً."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در ذهنم، یک فکر دیگر شکل گرفته بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره‌ای که مرد نقابدار داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیا باید زنگ می‌زدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام روز ذهنم درگیر بود. نگاه‌های مراد، حرف‌هایش، و از همه مهم‌تر… آن شماره. نمی‌توانستم بفهمم چرا این‌قدر برایم مهم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید حس کنجکاوی‌ام تحریک شده بود، یا شاید هم چون او راوی قصه‌ای بود که هنوز برایم ناشناخته مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم بی‌اراده روی کیفم سر خورد. کاغذی که داخلش پنهان کرده بودم، انگار سنگینی‌اش را روی قلبم حس می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره‌ای که شاید جواب خیلی از سوال‌هایم را می‌داد… یا شاید هم مرا وارد یک بازی خطرناک‌تر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نفس عمیق کشیدم و به صفحه‌ی گوشی قدیمی‌ام نگاه کردم. انگشتم روی دکمه‌های کهنه‌اش حرکت کرد، درحالی‌که قلبم تندتر از همیشه می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوق... بوق... بوق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه به این فکر کردم که شاید جواب ندهد، که شاید همه این‌ها فقط یک بازی بوده باشد، اما درست در لحظه‌ای که می‌خواستم تماس را قطع کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بالاخره جرات پیدا کردی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس در سینه‌ام حبس شد. صدای بم و آرامش هنوز هم همان‌قدر مرموز بود. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، این بود که او منتظر این تماس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را مشت کردم و گفتم: "تو کی هستی؟ چرا من؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت بود، و بعد… صدای خنده‌ی کوتاهش در گوشی پیچید. "تو هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونی، رها."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش عصبی‌ام کرد. "پس توضیح بده. من بازیچه‌ی کسی نیستم!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"مطمئنی؟" لحنش آرام بود، اما پر از طعنه. "تا حالا فکر کردی چرا اون شب نجاتت دادم؟ چرا قبل از اینکه بلایی سرت بیاد، وارد بازی شدم؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان‌هایم را روی هم فشار دادم. "چرا؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دوباره سکوت کرد، اما این بار سکوتش سنگین‌تر از قبل بود. انگار چیزی را سبک و سنگین می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، فقط یک جمله گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"چون تو مال منی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تنم یخ زد. گوشی هنوز در دستم بود، اما انگار برق از بدنم پریده بود. "چی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"از امروز به بعد، هیچ‌جا بدون اجازه‌ی من نمیری. هیچ‌کس بهت نزدیک نمیشه. اگه سر عقل نیای، مجبور میشم بهت نشون بدم که چقدر توی این شهر بی‌دفاعی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکم قفل شد. "داری تهدیدم می‌کنی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"دارم محافظتت می‌کنم." صدایش کمی جدی‌تر شد. "حواست باشه، رها. بازی تازه شروع شده."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد… تماس قطع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صفحه‌ی گوشی‌ام خیره ماندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد نقابدار… چرا فکر می‌کرد که من مال او هستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صفحه‌ی گوشی خیره ماندم، انگار هنوز هم صدای آن مرد توی گوشم می‌پیچید. "تو مال منی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چقدر همان‌طور ایستاده بودم. شاید چند دقیقه، شاید هم بیشتر. بالاخره نفس عمیقی کشیدم و گوشی را روی میز پرت کردم. قلبم هنوز بی‌قرار می‌کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی او کِی در زندگی من نفوذ کرده بود؟ چطور این‌قدر مطمئن حرف می‌زد؟ و مهم‌تر از همه… چرا حس می‌کردم هرچقدر هم که تقلا کنم، این بازی را او از قبل چیده است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز گذشت. روزهایی که سعی کردم زندگی‌ام را عادی جلوه بدهم، اما درواقع، هر لحظه در انتظار اتفاق بعدی بودم. از آن شب به بعد، خبری از تماس‌های ناشناس نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ صدایی از مرد نقابدار به گوشم نمی‌رسید. اما یک چیز را خوب می‌دانستم— این سکوت، قبل از طوفان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه خسته‌ام را از صفحه‌ی مانیتور گرفتم و به لیوان قهوه‌ی نیمه‌خورده‌ام چشم دوختم. ساعت روی دیوار، پنج و چهل دقیقه‌ی صبح را نشان می‌داد. دیگر کم‌کم باید آماده می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خبرنگاری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای خیلی‌ها فقط یک شغل عادی بود، اما برای من چیزی فراتر از آن. همیشه دنبال حقیقت دویدن، همیشه به دنبال ردپایی که دیگران سعی در پاک کردنش داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این کار برایم مثل اعتیاد شده بود. هر پرونده‌ی پیچیده، هر رازی که از چشمان بقیه پنهان مانده بود، مرا بیشتر درون این تار عنکبوتی می‌کشید که اسمش را "حقیقت" گذاشته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حقیقت همیشه دوست‌داشتنی نبود. گاهی سیاه‌تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل این روزها که حس می‌کردم دارم بیش از حد به چیزی نزدیک می‌شوم که شاید نباید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و سرم را میان دستانم گرفتم. هنوز ذهنم درگیر تماسی بود که چند روز پیش دریافت کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره‌ای ناشناس، صدایی مرموز، و جملاتی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بودند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"از گشتن دست بردار، رها."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا؟ مگر چه چیزی را نباید پیدا کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این فکر، یک جرعه از قهوه‌ام نوشیدم. تلخی‌اش روی زبانم نشست، اما ذهنم هنوز به اندازه‌ی کافی بیدار نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نهایت، تصمیم گرفتم فعلاً این فکرها را کنار بگذارم. باید می‌رفتم سر کار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم، کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت کمد لباس‌ها رفتم. هوای بیرون سرد بود، پس کت بلند مشکی‌ام را برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایم را در آینه مرتب کردم و شال گردنم را دور گردنم پیچیدم. گوشی‌ام را برداشتم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم. خبری از تماس جدید نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی آن تماس را گرفته بودم، انگار همه چیز بیش از حد آرام شده بود. نه نشانی از تهدید، نه حتی یک تماس ناشناس دیگر. این سکوت، خودش ترسناک‌تر از هر تهدیدی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که کلیدهایم را از روی میز برمی‌داشتم، یاد حرف‌های مراد افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو سالی می‌شد که او را می‌شناختم. یک پلیس باتجربه که از طریق یکی از پرونده‌هایم با او آشنا شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم قابل‌اعتمادی بود، برای همین از او کمک خواستم تا رد آن شماره‌ی ناشناس را بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما جوابش چیزی نبود که دلم می‌خواست بشنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"این شماره هیچ ردی نداره، انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار کسی می‌خواست مطمئن شود که هیچ سرنخی برای دنبال کردن باقی نماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این فکر، نفس عمیقی کشیدم، در را باز کردم و وارد خیابان شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز، هر طور شده باید سرنخی پیدا می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا تاریک بود. از آن تاریکی‌هایی که نه آرامش داشت و نه ترس، فقط یک خلأ عجیب میان نور و سایه که حس نامعلومی را به جان آدم می‌انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شال گردنم را محکم‌تر دور گردنم پیچیدم و دست‌هایم را در جیبم فرو بردم. خیابان خلوت بود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌هایم روی آسفالت خیس از شب قبل می‌پیچید. از همیشه محتاط‌تر بودم، اما نمی‌توانستم حس کنم که چیزی تغییر کرده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز بیش از حد عادی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همین "عادی بودن" عجیب‌تر از هر چیز دیگری به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاکسی گیر نیاوردم. معمولاً این موقع صبح پیدا کردن ماشین سخت می‌شد، اما چیزی در این تأخیر بود که بی‌قرارم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ناچار تصمیم گرفتم چند خیابان جلوتر بروم تا شاید ماشینی پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای کشیده شدن چیزی روی زمین، از پشت سرم شنیده شد. ایستادم. به‌سرعت سرم را چرخاندم، اما چیزی ندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توهم زدی، رها. زیادی روی این ماجرا حساس شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را پایین انداختم و دوباره به راه افتادم. هنوز چند قدم نرفته بودم که این بار صدایی دیگر آمد—نه خیالی، نه گنگ. واقعی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌هایی که هماهنگ با من، جلو می‌آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس در سینه‌ام حبس شد. انگشتانم دور گوشی دکمه‌ای که در جیبم گذاشته بودم، قفل شد. بی‌آنکه عجله کنم، سرعت قدم‌هایم را بیشتر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم‌ها پشت سرم، هنوز همان‌قدر آهسته اما مصمم بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی خیابان پیچیدم و لحظه‌ای ایستادم. اگر کسی واقعاً تعقیبم می‌کرد، حالا مجبور بود خودش را نشان دهد. چند ثانیه گذشت. خبری نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت جلو برگشتم که ناگهان صدای گام‌های تند و محکم از پشت سرم پیچید. قبل از آنکه بتوانم واکنشی نشان بدهم، دستی دور بازویم پیچید و مرا به عقب کشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"آروم باش، صدات دربیاد کارت تمومه!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم از شدت ترس دیوانه‌وار می‌کوبید. سعی کردم تقلا کنم، اما انگار مردی که مقابلم بود، از قصد بازی را طول می‌داد. دستش را روی دهانم گذاشت و مرا به دیوار فشرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم از خشم و ترس درخشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"چیزی که نمی‌دونی اینه که من به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شم!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام توان زانویم را بالا آوردم و به شکمش کوبیدم. مرد غافلگیر شد و برای چند لحظه عقب رفت. فرصت را غنیمت شمردم، چرخیدم و پا به فرار گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند متر بیشتر ندویده بودم که صدای غرش یک موتور، سکوت کوچه را شکست. با وحشت برگشتم و دیدم که همان مرد دوباره به سمتم می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما درست در همان لحظه، از پیچ کوچه، موتوری دیگر با سرعتی وحشتناک وارد شد و بین من و مرد مهاجم قرار گرفت. راننده، لباس مشکی پوشیده بود، کلاه و ماسک سیاه داشت،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تنها چیزی که از چهره‌اش مشخص بود، چشمان خاکستری نافذ و ترسناکش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بند آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ممنوعه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهاجم فرصت فرار پیدا نکرد. موتورسوار ناشناس به‌سرعت حرکت کرد، فرمان را چرخاند و ضربه‌ای سنگین به سینه‌ی مهاجم زد. مرد روی زمین افتاد و ناله‌ای کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قبل از اینکه بتواند دوباره بلند شود، موتورسوار مشکی‌پوش از جایش پرید، یقه‌ی مرد را گرفت و با صدایی آرام اما تهدیدآمیز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بهش نزدیک شو، و این بار زنده نمی‌مونی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش سرد بود. بی‌رحمانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که همین حالا هم تصمیم داشت مرد را در همان جا تمام کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای سکوت شد. من حتی نفس هم نمی‌کشیدم. مهاجم که انگار متوجه خطر شده بود، با ترس از جا بلند شد و سکندری‌خوران شروع به دویدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.