سزاوار عشق به قلم مهدیه فیروزی
پارت یک :
یک صبح وسوسهانگیز، رویایی و مرموز! این بهترین توصیف برای صبح امروز بود.
دروازهی نورانی طلوع ساعتی بود که به روی خورشید باز شده و اجازه داده بود آفتاب تازه و زندگیبخش به زمین بتابد. خورشید با گامهایی ملایم خود را از پشت کوههایی که میان سختی سنگهای ریز و درشتشان سرسبزی نما داشت، به میانهی آسمان آبی میرساند. ابرها در آسمان بازیگوشی کرده و خود را به شکلهای متنوعی درآورده بودند. میشد از میانشان طرح یک پرنده را یافت، مانند پرندهای که همراه گروهی از همنوعان خود در دل آسمان زیر ابرهای لطیف بال برهم میزد و با آواز صبحگاهی خود بر زیبایی و دلپذیری زمین میافزود.
پرتوهای نور خوشید با سر کشیدن از پشت کوهها به سرزمین سرسبز پیش رو تابیدند و با رسیدن به درختان سر به فلک کشیدهای که در قوس نرم مسیری از سبزه زار کنار هم صف بسته بودند، تنهی چوبی آنان را روشن ساختند سپس راهی از میانشان یافتند و خود را آنسوی درختان رساندند. آنسوی درختان، جایی که محل گذر اتومبیلها در مسیری قوسی شکل رد قهوهای و گلی انداخته بود بر زمین مملو از سبزه. کنار جادهای که بر دل طبیعت نقش انداخته بود، پس از نقش سبزهها بر زمینی که سایهی درختان سر به فلک کشیدهی آنسوی جاده را روی خود داشت، درختان کوتاه و بلندی کنار هم ایستاده و چشم انتظار دوخته بودند به آسمانی که از بین ردیف درختان سر به فلک کشیدهی آنسوی جادهی قوسدار نما داشت. در انتظار آفتاب بودند، مانند هر موجود زندهای که در آن سرزمین و سرزمینهای دیگر چشم انتظار به آسمان دوخته بود.
به مسیر قوسیشکل زمین که چون لبخند طبیعت بود رو به خورشید مهربان، غول آهنینی نزدیک میشد که قصد داشت رد گذر غولهای قبل از خود را بر زمین پررنگتر کند. تنهی غول آهنین مشکی بود و براق. سایهبان داشت؛ اما نور خورشید رخ هدایتکنندهی غول را روشن کرده بود. دودی که از پشت این غول برمیخاست، طبیعت را میآزرد؛ اما چارهای نبود جز آنکه تا گذر کامل غول آهنین از مسیر قوسدار، آن را تحمل کند.
او که غول آهنین را هدایت میکرد، زن جوان و شادابی به نظر میرسید. تار موهای بلند، موجدار و خرماییرنگش همپای رقص باد خفیفی که در اثر حرکت غول آهنین رخش را نوازش میکرد، شده بودند. میان تار موهایش رگههایی روشنتر و براقتر به نظر میرسیدند، در آن زمین خرمایی انگار چند شاخه عسل روییده بود. این تارها دلبرانه بازیچهی بادی که میوزید، شده و همراه آن به طرفی که دستور داده بود، کشیده شده بودند.
چشمانش حبس حدقههای درشت بودند و از نوری که خورشید نثارشان کرده بود، در آن حدقههای جمع شده، برق میزدند. مهرههای تیره که در چشمانش نشسته بود، ثابت و آن یک جفت چشم قهوهای و براق در رخ گندمگونش نمایی جذاب داشتند. در کنار تنگ کردن حدقه، لبان برجستهاش را هم به سبب برخورد باد به صورتش روی هم فشرده بود. چهرهی جمع شدهاش در ظاهر او را ناراضی از مورد توجه آفتاب و باد بودن نشان میداد؛ اما در دل مشغول لذت بردن از فضای اطرافش بود. برخورد باد به گوشهایش، سکوت اطراف را برایش شکسته بود و او با هربار نفس گرفتن از هوای تمیزی که دور و برش جریان داشت، زندگی را لمس میکرد، در آغوش میگرفت و « رهایی » را در جریان خروشان خون در رگهایش حس میکرد.
رهایی، این احساسی که طبیعت به جانش تزریق کرده بود. میتوانست زندگی را ببیند، آزادی ذهنش، نفس آسودهی قلبش، حال آمدن سلولهای تنش. هر قدمی که با غول آهنین در مسیر سرسبز پیش میرفت و رد گلی نقش جاده را بر زمین پررنگ تر میکرد، لحظهای سایهی تنهی درخت نوازشش میکرد و بلافاصله لحظهای بعد نور خورشید چشمش را با دلبری میزد. گرمای این نوری که بر فضا تابیده بود را حس نمیکرد، خنکای هوا باعث شده بود از آفتاب نوازش دریافت کند و روحش تازه شود.
این حس و حالی بود که از آخرین نقاشی خود دریافت کردم! خود را کشیده بودم، تنها و حبس طبیعتی که در آن رشد کرده بودم. آری آن زن من بودم، چه بی حد و اندازه دور و شاداب از من، چقدر شبیهم بود درعین حال که نبود! زخم او بود یا من؟ درد با کدام من همراه بود؟ آن زن حبس نقاشی چقدر شبیه آرزوهایم برای خودم بود، گویا درد برای من بود! خود رویاهای مدفون در قلبم را کشیده بودم، خودی که زنده نبود بر آن بوم ایستاده کنج پنجرهی لک گرفته در این انباری که هوایش برایم خفه و آلوده به غبار بود؛ درخشش این نقاشی زیر روشنی مات آسمان صبح نگاهم را برق انداخت، فهمیدم که "من" فخر فروخت به منی که محکوم بودم به کشیدن خودی که رویایش در قلبم دفن بود.
حواسم را که آوای قیژ پنجرهی لکگرفته و کوچک پرت خورشید پناه گرفته پشت حجم سنگینی از مه آنسوی پنجره کرد، نفسی گرفتم و آزار ریههایم از هوای غبارآلود انبار خفه را به جان خریدم. وقت دل کندن بود، پس قدمی جلو رفتم و پاهای پوشیده از جوراب بلند مشکیرنگم را که کنار هم جفت گذاشتم، دستی پیش بردم و پارچهای کرم با لکههای رنگ خشکیده رویش را بر نقاشی انداختم. سپس بدون نگاهی به فضای خفهی اتاق پر شده از بومهای پنهان نقاشی، با گامهای محکم خود را به در رسانده و چون خارج شدم، نقاشیهای فخرفروشم را در آن زندانی که تنها روشنایی روز مهآلود به واسطهی پنجره ردی از خود در خاموشیاش انداخته بود، تنها گذاشتم.
عمارت امروز مانند دیروز و دیروزها ساکت بود و خانم عمارت تنها. حین پایین رفتن از پلهها با گوشی که سپرده بودم به قیژ قیژ چوب زیر پا، بافت سفید را از روی شانه برداشتم و چون روی صندلی چرم قهوهای انداختم، مردمک سمت تک صندلی گوشهی سالن که کنار پنجره رو به سالن چرخیده بود و رنگ قهوهای سوختهی چوب کهنهاش مات و کدر چشم میزد، چرخاندم. شاید این صندلی ایدهی نقاشی بعدی بود! برای زنی تنها و مسکوت چون من در این عمارت متروک که با تمام بزرگی خفه بود، آن صندلی جایگاه محبوبم بود. بله زن ساکتی بودم؛ اما لال نه. نمیتوانم بگویم زیاد حرف نمیزدم یا کم حرف میزدم، چون اصلاً حرف نمیزدم. نه همصحبتی داشتم و نه میخواستم داشته باشم، نه کسی را برای حرف زدن داشتم و نه با هرکسی حرفی برای گفتن داشتم. ترجیحم نشستن روی صندلی محبوبم بود و سردردی که برایم از سرگیجهی مخلوط شدن با آدمها قابلتحمل تر.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عزیزم😍🫶🏼
۷ ماه پیشمعصومه
0یه شروعِ نو با یه قلم بی نظیر! هر خط رو با لذت خوندم و وقتی متوجه شدم اون توصیفات متعلق به نقاشی بود هم باز لبخند از رو لب هام نیفتاد... شدیداً لذت بردم🤍
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ببین کی با کامنتش اکلیل به رمان پاشیده✨ ذوق کردم🤍
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
بها ر
0خیلی عالی وجذاب هستش