سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت هشتاد و نهم :
درست وقتی میخواستم از درب اصلی بیمارستان عبور کنم، چشمهایم به چیزی افتاد که ناخودآگاه تمام وجودم را یخ کرد.سربازی که برای نگهبانی ام گذاشته بودند، کنار درب ایستاده بود و نگاهش مانند چاقویی تیز، مرا میتراشید.
چشمانش با دیدنم لحظهای گشاد شد و فریادی کوتاه کشید، اما بدنم قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن پیدا کنم، به حرکت درآمد. قلبم طوری میتپید که حس میکردم در گلویم گیر کرده

لطفا صبر کنید...
A-a
0ممنون دستت درد نکنه امیدوارم لب تابت بزودی درست بشه🙏🌹