رمان بر باد رفته قسمت سوم به قلم مارگارت میچل
تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۳۴ دقیقه
فصل چهل و یکم
وقتی خداحافظی ها انجام شد و آخرین صدای گاری ها و سم اسب ها به خاموشی پیوست اسکارلت به اتاق الن رفت و جسم براق درخشنده ای را که شب قبل میان کاغذهای زرد رنگ پنهان کرده بود، بیرون کشید. پورک در اتاق غذاخوری مشغول چیدن میز شام بود و پیوسته دماغ خود را بالا می کشید. اسکارلت او را صدا کرد. قیافه اش چون سگی بدون صاحب، ماتم زده بود.
اسکارلت با لحن محکمی گفت: «پورک. اگه بخوای این جوری به گریه کردن ادامه بدی، من هم گریه م می گیره. گریه کردن دیگه بسه.»
«بله خانوم. سعی می کنم. ولی وقتی سعی می کنم یاد آقای جرالد می افتم...»
«خب، یادش نیفت. من گریه همه رو می تونم تحمل کنم مگر تو رو.» و اشکش آرام سرازیر شد. «بیا، می بینی؟ گریه تو رو نمی تونم تحمل کنم، برای اینکه می دونم چقدر دوستش داشتی. دماغتو پاک کن، پورک. هدیه ای برات دارم.»
شادی کوچکی در چشمان پورک مشست. دماغش را با صدای بلندی گرفت. اشتیاق زیادی نشان نمی داد، سعی داشت ادب را حفظ کند.
«شبی رو که تیر خورده بودی یادت میاد؟ موقعی که رفته بودی توی مرغدونی غریبه ها؟»
«خداجون، خانوم اسکارلت! من هیچ وقت دزدی نکردم...»
«خب، کردی. حالا لازم نیست به من دورغ بگی، اون هم حالا. یادت میاد بهت چی گفتم؟ گفتم تصمیم دارم به خاطر وفاداریت یک ساعت بهت بدم.»
«بله خانوم، یادمه. فکر کردم فراموش کردین.»
«نه، فراموش نکردم، بیا.»
اسکارلت ساعت طلای بزرگی را به او داد. ساعتی بود سنگین و منقوش و پر از کنده کاری، با زنجیری زیبا و طلایی.
پورک فریاد زد: «تو رو خدا، خانوم اسکارلت، این ساعت آقای جرالده! اقلاً میلیون بار دیدم که بهش نگاه می کنه.»
«بله این ساعت پاپاس، پورک، من میدمش به تو. بگیرش.»
پورک با وقار گفت: «اوه نه خانوم. این یک ساعت اربابیه. مال آقای جرالد. شما چطور میخواین بدینش به من. اون باید به ویدهامپتون برسه.»
«مال توست. ویدهامپتون برای پاپا چکار کرده؟ وقتی مریض می شد ازش پرستاری می کرد؟ حمومش می کرد؟ لباس تنش می کرد؟ سر و صورتشو اصلاح می کرد؟ وقتی یانکی ها اومدن، اون بود که کنار پاپا ایستاد؟ اون بود که به خاطر پاپا دزدی می کرد؟ دیوونه نباش پورک. این ساعت حق توست و من می دونم پاپا از این کار خوشحال میشه. بیا.»
دست سیاهش را گرفت و ساعت را در آن جای داد. پورک ناباورانه خیره مانده بود. رفته رفته چهره اش شکفته می شد.
«واقعاً مال منه، خانوم اسکارلت؟»
«البته.»
«خب من - متشکرم، خانوم.»
«دلت می خواد با خودم ببرمش آتلانتا و بدم یه چیزی روش بکنن؟»
پورک با لحن تردیدآمیزی گفت: «بکنن؟ یعنی چی؟»
«یعنی اینکه یک چیزی پشتش بنویسند، مثل - مثل، از طرف خانواده اوهارا، به خادم وفادار پورک.»
«نه خانوم - متشکرم، خانوم. نه نمی خواد بکنن.» کمی عقب رفت و ساعت را در مشتش فشرد.
لبخندی بر لبان اسکارلت ظاهر شد.
«چیه؟ چه خبره پورک؟ به من اعتماد نداری؟»
«چرا خانوم، البته که اعتماد دارم - ولی میگم نکنه یک وقت تصمیمتون عوض بشه.»
«اوه، پورک، نه، تصمیمم عوض نمیشه.»
«ممکنه بفروشینش. به نظرم خیلی می ارزه.»
«فکر می کنی ساعت پاپا رو می فروشم؟»
«بله خانوم - اگه به پول نیاز داشته باشین.»
«باید برای این حرف تو رو شلاق بزنم، پورک. اصلاً بهتره ازت پس بگیرم.»
«نه، نه، شما این کار رو نمی کنین.» لبخندی کمرنگ چهره سیاهش را پوشاند. «می دونی - خانوم اسکارلت...»
«چی میرخوای بگی؟»
«اگه شما با سفیدها هم مثل سیاه های خودتون مهربون بودین، دنیا براتون بهتر می شد.»
«حالا هم بد نیست. خب دیگه برو آقای اشلی رو پیدا کن و بهش بگو می خوام اینجا ببینمش. همین الان.»
اشلی روی صندلی کوچک الن نشست. وقتی اسکارلت پیشنهاد کرد پنجاه درصد از سهام چوب بری را به او می دهد، قامت کشیده اش کوچک شد و در میان صندلی فرو رفت. حتی یک بار هم به چشمان اسکارلت نگاه نکرد و کلمه ای از دهانش خارج نشد. نشسته بود و به دست های خود خیره شده بود، دائماً پشت و رویش را نگاه می کرد، گویی قبلاً هرگز آنها را ندیده بود. علی رغم اینکه کارهای سختی کرده بود، دست هایش هنوز لطیف و ظریف می نمود، درست مثل دست مالکان و زمینداران بزرگ.
سکوت و سرافکندگی اشلی، اسکارلت را آزار می داد و سعی می کرد موضوع چوب بری را جذاب تر از آنچه هست نشان دهد. حتی اشک به چشمانش آورد، لبخندهای جذاب زد و نگاه عاشق کش بر او انداخت، اما همه بی ثمر می نمود، اشلی حتی نگاهش را بلند نمی کرد، حتی یک نظر هم به او نمی انداخت. چه می شد اگر نگاه می کرد! اسکارلت هیچ اشاره ای به حرف های ویل درباره سفر اشلی به شمال نکرد، لحنش حالتی داشت که گویی مانعی برای قبول پیشنهاد او نیست و عاقبت هنگامی که سخنان اسکارلت به پایان رسید، اشلی هنوز ساکت بود. ظاهرش از تصمیم و اراده ای محکم حکایت می کرد و این برای اسکارلت به منزله اخطاری بود. مطمئناً این پیشنهاد را رد نمی کند. به چه دلیل می تواند رد کند؟
دوباره سخن آغاز کرد؟ «اشلی...» ولی ادامه نداد. نمی خواست از حاملگی خود به عنوان سلاحی استفاده کند، دوست نداشت اشلی قامت او را این گونه زشت و بد منظره ببیند ولی اگر دلایل او کارگر نمی افتاد، چاره ای نبود که حاملگی را به عنوان کارت آخر به کار گیرد.
«تو باید به آتلانتا بیای. خیلی به کمکت احتیاج دارم. چون خودم نمی تونم کارگاه رو اداره کنم. چند ماه قبل می تونستم چون - می بینی که - خب، چون...»
اشلی با خشم گفت: «خواهش می کنم! خدای من، اسکارلت!»
برخاست و به طرف پنجره رفت و پشت به او ایستاد. چند اردک داشتند در اطراف انبار پرسه می زدند. شانه هایش کشیده و راست و مصمم به نظر می رسید.
اسکارلت با اخم پرسید: «برای همینه که به من نگاه نمی کنی؟ خودم می دونم که وضع...»
اشلی با خشم برگشت و نگاهی آتشین از غضب بر او انداخت، چنان حمله ای در چشمانش نهفته بود که اسکارلت ترسید و دست به سینه برد.
«لعنت به این نگاه تو.» خشم نهان از چشمانش بیرون می زد. «خودت می دونی که همیشه در نظر من خوشگلی.»
اشک از چشمان اسکارلت سرازیر شد و بعد بر او مسلط گردید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«شنیدن این حرف از تو چقدر برام شیرینه. همیشه شرم داشتم که منو این جوری ببینی، من...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«شرم؟ چرا؟ چرا شرم؟ این منم که باید خجالت بکشم نه تو. اگه به خاطر بی عرضگی های من نبود، تو هیچ وقت به این روز نمی افتادی، مجبور نمی شدی با فرانک ازدواج کنی. نباید میذاشتم توی اون زمستون وحشتناک تارا رو ترک کنی. اوه چه احمق بودم. باید تو رو می شناختم - باید می دونستم ناامیدی. چه بلایی سر خودت آوردی - باید - باید ...» چهره اش به شدت درهم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلب اسکارلت به شدت می تپید. اشلی پشیمان بود که چرا با او نگریخته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«لااقل تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که از اینجا برم و سعی کنم از هر راهی شده پول مالیات رو فراهم کنم، حتی اگه مجبور می شدم دزدی کنم یا آدم بکشم. می تونستم زحمت های تو رو جبران کنم، تو که ما رو مثل گداها پناه داده بودی. سرجام وایستادم و هی دور خودم چرخیدم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنشاط دلش رفت و ناامیدی آمد. این حرف هایی نبود که انتظار داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحن خسته ای گفت: «خوب من که به هر حال رفتم. من نمی تونستم بهت اجازه بدم هم چی کارهایی بکنی. حالا دیگه، همه چیز گذشته، تموم شده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با تلخی گفت: «بله دیگه تموم شده، گذشته. نمیرخواستی به من اجازه بدی که کار بدی بکنم، ولی رفتی و خودت رو به مردی فروختی که دوستش نداری - و ازش باردار شدی. برای اینکه من و خانواده ام گرسنگی نکشیم. درموندگی منو پنهان کردی، فداکاری از این بزرگ تر نمی شه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلمات تیز و تیغ دارش نشان از روحی مجروح و جراحتی آزار دهنده می داد. اسکارلت از این سخنان احساس شرم و سرشکستگی می کرد. سرش را پایین انداخت. اشلی که گویی احساس او را دیافته بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«یک وقت فکر نکنی که دارم تو رو سرزنش می کنم، خدای من، اسکارلت! نه. تو شجاع ترین زنی هستی که من تا حالا دیدم. این منم که باید سرزنش بشم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره برگشت و از پنجره به خارج نگریست و اسکارلت دید که در آن شانه های فرو افتاده، دیگر اثری از اراده مطلق وجود ندارد. مدتی دراز در سکوت سپری شد. اسکارلت امیدوار بود که باز هم اشلی به چشمان او بنگرد و سخنان پرمهر برلب آورد و گنجینه ای از نشاط در دلش به وجود آورد. زمان درازی بود که اشلی را ندیده بود و همیشه همان خاطرات را در قلبش بالا و پایین می کرد. خاطراتی که دیگر نخ نما شده بودند و قدرت شاد کردنش را نداشتند. می دانست که این مرد هنوز او را دوست دارد. حقیقت، آشکار بود، در کلام او، در اخم او، در خطوط سیمای او و در اشاره او به بچه فرانک، واقعیت عشق او کاملاً دیده می شد. اما مشتاق بود از زیر زبان خودش بشنود، مشتاق بود حرف هایی از او بشنود که رایحه ای از اعتراف شیرین عشق در آنها باشد. مایل بود خود نیز آشکارا سخن بگوید، ولی جرأت نداشت. قولی را که زمستان گذشته در باغ داده بود هنوز در خاطر داشت. قول داده بود که دیگر از عشق یخن نگوید و خود را به او تحمیل نکند. با اندوه احساس می کرد که اگر بخواهد اشلی را نزدیک خود نگه دارد دیگر هرگز نباید از عشق سخن بگوید. یک گریه سوزناک دیگر برای عشق، یک تمنای دیگر برای بوسه و یک اشاره دیگر به اشتیاق بودن در میان بازوانش، کافی بود همه چیز را خراب کند. آن وقت اشلی برای همیشه به نیویورک می رفت و او نباید جایی می رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، اشلی خودتو سرزنش نکن! تو تقصیری نداری. تو به آتلانتا میای و به من کمک می کنی، مگه نه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی اشلی.» از صدایش شکست، ناامیدی و درماندگی آشکار بود. «من روی تو حساب کرده بودم. من به کمک تو احتیاج دارم، خیلی زیاد، فرانک نمی تونه به من کمک کنه. اون گرفتار فروشگاهه و اگه تو قبول نکنی من نمی دونم چکار باید بکنم، چه کسی رو می تونم پیدا کنم! اون هایی که سرشون به تنشون می ارزه همشون برای خودشون کار و زندگی دارن و بقیه هم قابل اعتماد نیستن، نالایقند و ...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«فایده نداره اسکارلت!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«یعنی تو ترجیح می دی بری به نیویورک و میون یانکی ها زندگی کنی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی به سرعت برگشت و چهرۀ او خیره شد، اخمی خفیف پیشانی اش را پوشاند. «تو از کجا می دونی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ویل گفت.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بله. من تصمیم دارم برم شمال. یکی از دوستان قدیمی من که قبل از جنگ با هم به اروپا رفته بودیم، شغلی در بانک پدرش به من پیشنهاد کرده. این جوری بهتره، اسکارلت. من به درد تو نمی خورم. هیچی درباره الوار و چوب و این چیزها نمی دونم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی راجع به بانک هم چیزی بلد نیستی و من برای این بی تجربگی تو پول بیشتری از یانکی ها میدم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیمای اشلی درهم شد و اسکارلت حس کرد که دوباره در سخن گفتن بی پروایی کرده است. اشلی دوباره به طرف پنجره برگشت و به بیرون خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«لازم نیست به من ترحم کنی. من می خوام روی پای خودم بایستم و هر چی که لیاقتم باشه بگیرم. تا حالا تو زندگیم چکار کردم؟ حالا وقتش رسیده که برای خودم یک کاری بکنم - و اگه شکست بخورم مهم نیست، چون خودم کردم. تقریباً خیلی وقته که از صدقه سر تو، اینجا دارم زندگی می کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی من دارم پنجاه درصد از سهام چوب بری رو به تو پیشنهاد می کنم، اشلی! تو می تونی روی پای خودت بایستی چون - کار مال خودته.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این هم یک صدقه س، فرقی نمی کنه. من که پولی برای این سهام نمی دم، پس فرقش با صدقه چیه؟ یک هدیه؟ من تا حالا هدیه های زیادی از تو گرفتم، اسکارلت. غذا، جای زندگی، حتی لباس برای خودم و ملانی و بچه و در عوض هیچ کاری برات نکردم، چیزی به تو ندادم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی این درست نیست. ویل نمی تونست بدون تو...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بله یادم نبود. من حالا می تونم خوب هیزم بشکنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت فریاد کشید. اشک در چشم و التماس در صدا! «اوه اشلی! وقتی من اینجا نبودم، چی بر سرت اومده؟ سخت و تلخ شدی. تو هیچ وقت این جوری نبودی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چه اتفاقی افتاده؟ یک اتفاق خیلی مهم اسکارلت. فکر کردم. قبلاً اصلاً فکر نمی کردم. حتی بعد از تسلیم جنوب هم فکر نکردم. فقط وقتی تو از اینجا رفتی من واقعاً فکر کردم. تا اون موقع برای خودم این ور و اون می رفتم. کافی بود چیزی برای خوردن و جایی برای خوابیدن داشته باشم. اما وقتی تو به آتلانتا رفتی و یک بار مردونه رو به دوش گرفتی، تازه من فهمیدم که چقدر کم دارم. خیلی پایین تر از بقیه مردها و حتی پایین از زن ها. زندگی با این افکار چیز خوشایندی نیست و من نمی تونم دیگه این جور زندگی کنم. وقتی جنگ تموم شد، مردها همه برگشتن، خیلی از اون ها چیزهایی رو که من داشتم، نداشتند، حالا وقتی بهشون نگاه می کنم می بینم خیلی از من بیشتر دارن. به همین دلیله که می خوام برم نیویورک.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی - من اصلاً نمی فهمم! اگه کار می خوای آتلانتا هم می تونه مثل نیویوک باشه و کارگاه من...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه اسکارلت. این برای من آخرین فرصته. من میرم به شمال. اگه به آتلانتا بیام و برای تو کار کنم، برای همیشه فنا شدم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلمه «فنا - فنا - فنا» مثل زنگ مرگ در قلب اسکارلت طنینی هراس انگیز بر جای نهاد. نگاهش با نگاه اشلی تلاقی کرد، اما نگاهی دید، شیشه ای و خاکستری که از میان او می گذشت و به سرنوشتی دور می پیوست که اسکارلت نمی دید و نمی توانست درک کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«فنا؟ منظورت اینه که - مگه کاری در آتلانتا کردی که می ترسی یانکی ها بگیرنت؟ منظورم اینه که نکنه کمک به تونی یا - یا - اوه، اشلی تو عضو کوکلوکس هستی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه دور رفته او فوراً بازگشت، در آنها هیچ چیز نبود. لبخندی که اصلاً دیده نشد با فشار می خواست خودش را آشکار کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«فراموش کرده بودم که تو فقط ظاهر کلمات رو می بینی. نه، من از یانکی ها نمی ترسم. میگم اگه بیام آتلانتا و از تو دوباره کمک قبول کنم اون وقت همه امیدهامو با دست خودم چال کردم و دیگه نمی تونم روی پای خودم بایستم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت آهی از راحتی خیال کشید و گفت: «چه خوب که فقط همینه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بله.» و لبخندی زد که سردتر از لبخند قبل بود، «فقط همین. فقط غرور مردانه منو عزت نفس و اگه بخوای می تونم بگم روح جاودانی من.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی.» دست آویز دیگری پیدا کرده بود. «تو به تدریج می تونی کارگاه رو از من بخری و مال خودت باشه و ...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با لحن محکمی حرف او را قطع کرد: «اسکارلت، دارم میگم نه! مسایل دیگه ای هم هست.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چه مسئله ای؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو که همه چیز منو می دونی، بهتر از هر کس دیگه. به خاطر همین چیزهاست که من هم نمی تونم قبول کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آه، فهمیدم، اون که مسئله ای نیست. می دونی که من قول دادم. زمستون گذشته، در باغ، به تو قول دادم و سر قولم هستم ...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«پس تو بیشتر از من به خودت اعتماد داری. من نمی تونم روی خودم حساب کنم و چنین قولی بدم. اصلاً دلم نمی خواست در این مورد صحبت می کردم، ولی مجبور بودم به تو بفهمونم. اسکارلت، من دیگه راجع بهش صحبت نمی کنم، تموم شد. وقتی ویل و سوالن عروسی کردن، من میرم به نیویورک.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان گشاد و توفانی اش با نگاه اسکارلت در آمیخت و بعد به سرعت از اتاق گذشت. دستش را بر چهارچوب در گذاشت. اسکارلت با خشم به او نگاه می کرد. گفتگو تمام شده بود و او خود را بازنده می دید. اندوه و ناامیدی آخرین روز تارا دوباره در او پدیدار شد، ناگهان خودش را به شدت روی نیمکت انداخت و فریاد زد: «اوه اشلی!» و با صدای بلند های های گریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پاهای نامطمئن او را پشت سر خود شنید، که پشت سر هم نامش را بر زبان می آورد. صدای قدم های سریعی از سرسرا به گوش رسید. ملانی از آشپزخانه هراسان خود را به اتاق رسانده بود. نگرانی از نگاهش می بارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اسکارلت... بچه طوریش شده...؟» اسکارلت سرش را در تشک نیمکت فرو کرد و دوباره گریه را سر داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اشلی - اون خیلی - خیلی بدجنسه - لعنتی بدجنس - چقدر بده این اشلی!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه اشلی چکارش کردی؟» ملانی جلوی او روی زمین زانو زد و اسکارلت را میان بازوان خود گرفت. «چی بهش گفتی؟ چطور این کار رو کردی؟ ممکن بود به بچه صدمه برسه! بیا، بیا عزیزم، سر تو بذار رو شونه ملانی! چی شده؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اشلی - خیلی - خیلی کله شق و بدجنسه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اشلی، من از تو تعحب می کنم! با این وضعی که داره، اذیتش میرکنی، اون هم وقتی که آقای اوهارا رو تازه خاک کردیم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت سرش را بلند کرد و پرخاش کنان به ملانی گفت: «تو دیگه سرزنشش نکن. بذار هر کاری دلش می خواد بکنه، لابد این جوری خوشحال تره.» دوباره سرش را روی شانه ملانی گذاشت. گیسوان ژولیده اش چهرۀ خیسش را پوشانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با چهرۀ مات خود ایستاده بود و با حیرت به این منظره می نگریست. «ملانی، بذار توضیح بدم. اسکارلت داره لطف می کنه، کاری توی کارگاهش می خواد به من بده، تو آتلانتا، می خواد من مدیر یکی از کارگاهاش بشم...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«مدیر؟» صدای اسکارلت با خشم بلند شد، «من نصف سهام کارگاه رو بهش پیشنهاد کردم و اون...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«و من گفتم تصمیم دارم برم شمال و اون...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت دوباره داد زد و گریه را سر داد «اوه، من بهش گفتم، گفتم چقدر به کمکش نیاز دارم - بهش گفتم نتونستم کسی رو پیدا کنم - گفتم که من با این وضع و با این بچه نمی تونم - ولی اون رد کرد، گفت نمیام و حالا - حالا مجبورم کارگاهمو بفروشم، تازه می دونم که به قیمت خوب نمی خرن و حتماً ضرر می کنم، شاید هم دوباره به بدبختی بیفتم و گرسنگی بکشیم، ولی اون اهمیت نمیده، چقدر بدجنسه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت دوباره سرش را میان شانه های نحیف ملانی فرو برد. بخشی از خشم ساختگی اش با امید تازه ای که به دلش راه یافته بود از بین رفت. در قلب کوچک و وفادار ملانی خشمی را احساس می کرد، خشم نسبت به شوهرش که اسکارلت عزیز او را این طور آزار داده بود. ناگهان از جا جست و چون کبوتری کوچک، راست به سوی شوهرش رفت و برای اولین بار در زندگی او را مورد ملامت قرار داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اشلی، چطور تونستی پیشنهاد اسکارلت رو رد کنی. بعد از این همه فداکاری که برای ما کرد. همه ما رو ناسپاس جلوه دادی! نمی بینی که با وجود این بچه چقدر درمونده س، احتیاج به کمک داره. وقتی ما احتیاج به کمک داشتیم اون از هیچ کاری دریغ نکرد و حالا تو حاضر نیستی دستشو بگیری!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت از گوشه چشم نگاهی به اشلی انداخت، حالتی از حیرت و عدم اعتماد مشاهده کرد، اشلی هم گرفتار نگاه ملامت بار ملانی شده بود و نمی توانست از سنگینی چشمان سیاه او بگریزد. اسکارلت هم از این حمله سنگین ملانی تعحب کرده بود، زیرا می دانست شوهرش را چیزی ورای ادراک زنانه به حساب می آورد و عقاید و افکارش را بعد از خدا در بالاترین درجات می داند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با درماندگی دستش را تکان داد و گفت: «ملی...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اشلی، تو چرا این طور بد شدی؟ فکرشو بکن که اون چه کارهایی برای ما کرده - برای من! موقع زایمان بود. اگه اون نبود من در آتلانتا مرده بودم! و - بله، یک یانکی رو برای دفاع از ما کشت. اینو می دونستی؟ اون به خاطر ما آدم کشت و قبل از اینکه تو و ویل بیایید، مثل برده های سیاه کار می کرد، فقط برای اینکه شکم ما رو پر کنه، تا گرسنگی نکشیم و وقتی به شخم زدن ها و پنبه چیدن هاش فکر می کنم، دلم می خواد - اوه عزیزم!» سر اسکارلت را در آغوش گرفت و وفادارانه گیسوان او را بوسید. «و حالا این اولین باره که از ما می خواد کاری براش بکنیم....»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نیازی نیست به من بگی که چه کارهایی برای ما کرده، من خودم خوب می دونم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«و اشلی، فقط فکر کن. نه تنها به او کمک می کنیم بلکه با مردم خودمون زندگی می کنیم. پیش نزدیکانمون هستیم، مجبور نیستیم وسط یانکی ها زندگی کنیم! با عمه پیتی و عمو هنری و همه دوستامون، و بو میتونه یک عالمه همبازی داشته باشه و بره به مدرسه. اگه به شمال می رفتیم نمی تونستیم بذاریم به مدرسه بره و با بچه های یانکی ها سر یک میز بشینه و اونا دستش بندازن و مسخره ش کنن! مجبور بودیم براش معلم سرخونه بگیریم و معلوم نبود پولشو از کجا می خواستیم بیاریم...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با صدای آرامی گفت: «ملانی، یعنی می خوای بگی واقعاً دلت می خواد بری آتلانتا؟ وقتی راجع به شمال رفتن با هم حرف زدیم چنین چیزی رو به من نگفتی. هرگز اشاره نکردی...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، وقتی ما راجع به نیویورک صحبت کردیم من فکر می کردم در آتلانتا برای تو کاری نیست و به علاوه من حق نداشتم حرفی بزنم. این وظیفه زنه که هر جا شوهرش میره اون هم بره. اما حالا که اسکارلت به ما احتیاج داره و شانسی هم برات پیدا شده خب می تونیم بریم خونه خودمون! خونه!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی اسکارلت را دوباره در آغوش می گرفت صدایش نشاط انگیز بود «اگه بتونم دوباره میدون پنج گوش، جاده پیچ تری و - و - اوه، خدا جون چقدر دلم برای همشون تنگ شده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان ملانی از شوق برق می زد و نشاطی به او دست داده بود و هر دو به او نگاه می کردند. اشلی با حیرت و ناباوری و اسکارلت با هیجان و شادی آمیخته با اندکی شرم پنهان. هرگز نمی دانست که ملانی تا این حد شوق دیدار آتلانتا را دارد و مشتاق است که خانه ای در آنجا داشته باشد. فکر می کرد که در تارا احساس راحتی و رضایت می کند و از خود می پرسید چرا دلش برای خانه و زندگیش تنگ نمی شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه اسکارلت واقعاً چه نقشه خوبی برامون کشیدی. حتماً می دونستی که چقدر دلم برای خونه تنگ شده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل همیشه وقتی دید ملانی از صفت های او سخن می گوید، از چیزهایی حرف میزند که هیچ وقت برایش ارزشی نداشته است با خود فکر کرد که دیگر هرگز نمی تواند در چهره اشلی و چشمان ملانی نگاه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«می تونیم یک خونه کوچولو برای خودمون بگیریم. می تونی فکرشو بکنی که ما پنج ساله عروسی کردیم و تا حالا خونه ای نداشتیم؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت در حالی که با مخدۀ کوچک مبل بازی می کرد و نگاهش را پایین انداخته بود تا برق پیروزی را پنهان کند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«شما می تونین پیش ما تو خونه عمه پیتی بمونین، اونجا خونه شماست.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه عزیزم متشکرم، فرقی نمی کنه. اون جوری تعدادمون زیاد میشه. ما یک خونه می گیریم - اوه اشلی، بگو آره دیگه!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با صدایی بی حالت گفت: «اسکارلت به من نگاه کن.» اسکارلت نگاهش کرد. به آن چشمان خاکستری نگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اسکارلت، من به آتلانتا میام... نمی تونم با هردو تون بجنگم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد به سرعت از اتاق خارج شد. نیمی از آن پیروزی را که در قلبش احساس می کرد، دیگر نداشت، به جای آن ترسی ناگفتنی آمده بود. وقتی اشلی حرف می زد، چیزی در چشمانش بود که آمیزه ای نا معلوم و شاید هم نگران کننده خبر می داد، نگاهش، همان نگاهی بود که می گفت اگر به آتلانتا بیایم، برای همیشه فنا شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویل و سوالن ازدواج کردند. کارین به صومعه ای در چارلزتون رفت. اشلی، ملانی و بو به آتلانتا آمدند و دیلسی را برای آشپزی و پرستاری با خود آوردند. پریسی و پورک در تارا ماندند تا بعد از اینکه ویل چند کارگر سیاه استخدام کرد، آنان نیز راهی شهر شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه آجری کوچکی که اشلی برای خانواده اش گرفته بود در خیابان آیوی قرار داشت، درست پشت خانه عمه پیتی بود، حیاط های پشتی آنها به هم راه داشت، مرز آن دو، طارمی شکسته و کهنه ای بود. ملانی این خانه را به خصوص به همین دلیل انتخاب کرده بود. در اولین روزی که به آتلانتا آمده بودند صبح زود، خندان و فریاد کشان و شادی کنان از حیاط خلوت گذشته بود و وارد خانه عمه پیتی شده بود و اسکارلت و عمه جان را در آغوش گرفته بود. عمه پیتی که عزیزانش را در کنار خود می دید شادی می کرد و گاه هم به حال غش می افتاد، زیرا هرگز فکر نمی کرد که اعضای خانواده اش را بار دیگر دور هم ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه آنها دو طبقه بود. طبقه بالا هنگام محاصره و اشغال شهر ویران شده بود و مالک آن پول کافی برای تعمیر نداشت و همان طور آن را رها کرده بود. فقط سقف طبقه اول را دستی کشیده بود ولی نمای زشتی داشت و به خانه مقوایی بچه ها شبیه بود که با جعبه کفش ساخته باشند. سطح خانه از زمین بلندتر بود و زیر آن سردابی قرار داشت که پلکانی بس زشت و بدترکیب به آن منتهی می شد. دو درخت بلوط کهن بنا را می پوشاند و به پنجره ها سایه می انداخت و چند ماگنولیا در اطراف آنها دیده می شد. زمین چمن مقابل خانه وسیع و پر پشت بود و طارمی ها و نرده ها با پیچک ها و تاک رونده پوشیده شده، زشتی خانه تا حدی پوشیده شده بود. اینجا و آنجا بوته های گل سرخ و گل های صورتی و سفید از چمن سر درآورده بودند و آن محیط جنگ زده را با چهره معصومانه و شاداب خود حلاجی می دادند. ساقه های مورد و غنچه های صورتی اش در مقابل آفتاب درخشش داشتند و آن چنان شوری به پا کرده بودند که گویی در آن محل جنگی نبوده و پای متجاوزی به آن نرسیده است، مثل این بود که می گفتند یانکی ها هرگز به این محل نیامده اند و خاک آن را با سم اسبان قوی هیکلشان لگدکوب نکرده اند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با خود فکر می کرد که این زشت ترین خانه دنیاست ولی در نظر ملانی دوازده بلوط با تمام عظمت و شکوهش جلوه ای در برابر این خرابه نداشت. اینجا خانه او بود با اشلی و بو در آن می زیست و شاد بود از اینکه سقفی از خودش دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایندیا ویلکز از ماکون بازگشت و نزد آنان اقامت گزید. او و هانی از 1864 آنجا زندگی می کردند. با ورود او یک نفر به جمع آنان اضافه شد. اشلی و ملانی مقدمش را گرامی داشتند و به او خوشامد گفتند. زمان عوض شده بود. پول کم بود، با این حال چیزی جای رسوم قدیم خانواده های جنوبی را نگرفته بود. اگر میهمان تازه ای می رسید، یا دختر دم بختی وارد می شد، با مهر و محبت از او استقبال می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهانی ازدواج کرده بود و آن طور که ایندیا می گفت با مردی پایین تر از خودش وصلت کرده بود. شوهرش از اهالی می سی سی پی بود، غربی نتراشیده ای که در ماکون اقامت داشت. صورت سرخی داشت، صدایش بلند و زمخت بود، اما خوش مشرب و بذله گو و گرم میرنمود. ایندیا با این ازدواج مخالف بود و این مخالفت در خانۀ شوهرخواهر خریداری نداشت. با خوشحالی خبر سکونت برادر را در آتلانتا شنید و برای فرار از شوهرخواهر زمخت و خواهر نه چندان مهربان که خود را تا سطح یک مرد غربی پایین آورده بود، به آتلانتا آمد و در خانه برادر ساکن شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irافراد خانواده فکر می کردند که هانی خندان و سبک مغز چه کار مهمی انجام داده است و تعحب می کردند که چگونه توانسته است برای خود شوهری دست و پا کند. شوهر او مرد خوبی بود ولی بدی هایی هم داشت؛ اما از نظر ایندیا که در جورجیا متولد شده بود و با راه و رسم ویرجینیایی پرورش پیدا کرده بود کسی که اهل جنوب و مناطق ساحلی نبود آدمی وحشی و بربر به حساب می آمد. احتمالاً شوهر هانی نیز از اینکه از دست ایندیا راحت می شد خوشحال بود، زیرا ایندیا دختری نبود که در شرایط موجود به درد زندگی بخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر باید همین روزها ردای پیردختری را به دوش می افکند. بیست و پنج ساله بود، همین حدودها هم نشان میرداد و دیگر فرصتی نداشت که بخواهد خود را خوشگل نشان دهد. با چشمان بی مژه و بی حالتش به این دنیا نگاه می کرد و همیشه لب های باریکش را به روی هم فشار می داد. این روزها وقار و طمأنینه ای داشت که از قضا بیشتر از سبکسری دخترانه ای که در دوازده بلوط بروز می داد به او می آمد. وضعیت ظاهرش درست مثل یک بیوه بود. همه می دانستند که اگر استوارت تارلتون در گتیس برگ کشته نمی شد حتماً با او ازدواج می کرد و به این ترتیب حالت زنی را به خودش گرفته بود که روزی مقبول طبع مردی بود و اگر از دست نرفته بود حالا همسرش به حساب می آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشش اتاق کوچک آن خانه، در خیابان آیوی، به زودی با ارزان ترین اثاثیه که از فروشگاه فرانک کندی تأمین شده بود، پر شد و از آنجا که اشلی حتی یک سنت هم نداشت و مجبور بود به صورت اعتباری خرید کند، از انتخاب اثاثیه ارزان قیمت فرانک را ناراحت کرد و اسکارلت را خشمگین نمود. آنها حاضر بودند بدون دریافت پول، بهترین لوازم را در اختیارش بگذارند از چوب های گران ماهاگونی گرفته تا سامان کنده کاری شده از چوب گل سرخ. ولی ویلکزها این پیشنهادها را به شدت رد کرده بودند. خانه آنها به طور وحشتناکی زشت و لخت بود و اسکارلت حاضر نبود که اشلی در اتاقی بدون فرش و پرده زندگی کند. ولی به نظر می آمد که او مردی نبود که توجهی به اطرافش داشته باشد و ملانی هم که بعد از پنج سال برای اولین بار صاحب خانه و زندگی می شد خوشحال بود و افتخار می کرد. اسکارلت اگر خودش قرار بود چنین وضعی داشته باشد سخت ناراحت می شد، اصلاً رضایت نمی داد که دوستانش خانه او را بدون پرده و فرش و کوسن و صندلی، کتری، قوری و قاشق ببینند. ولی ملانی به همین خانه خالی افتخار می کرد، گویی اطرافش را پرده های مخمل و ابریشم و صندلی های زربفت گرفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعلی رغم این همه شادی، ملانی حال مساعدی نداشت، زایمان بو به قیمت سلامتی اش تمام شده بود و کار سختی که در تارا انجام داده بود توانش را به شدت کاهش داده بود. خیلی لاغر شده بود و استخوان هایش داشت از زیر پوست بیرون می زد. مثل دختران کوچک سینه ای صاف و بدون برجستگی داشت. تهی گاهش اندازه بو بود و به نظر اسکارلت این زن اقلاً کمی عقل نداشت که زیر نیم تنه اش کمی چین اضافه کند و مقداری هم لایی دور کمرش بیفزاید که لاغریش را از میان ببرد. صورتش هم مثل اندامش، لاغر و نحیف بود، به شدت رنگ پریده می نمود. ابروهای باریکش با آن هلال ظریف به شاخک های پروانه شباهت داشت و در زمینه آن رنگ پریدگی مغموم، کاملاً برجسته به نظر می رسید. در آن سیمای کوچک دو چشم قرار داشت با دو حلقه کبود، که تناسب آن را به هم می زد و اصلاً زیبا به نظر نمی آمد ولی کیفیت خاص خود را از دوران کودکی تاکنون حفظ کرده بود. آن نگاه های مهربان هنوز وجود داشت، از میان همین چشم ها بود که پر مهرترین نگاه جهان را برهمه می انداخت و تنها خوبی ها را می جست. هنوز هیچ چیز نتوانسته بود ملاحت آن نگاه ها را از میان بردارد. این ها چشمان زن شادمانه ای بود که با وجود توفان های مهیبی که در اطرافش دیده بود کمترین ابری در وسعت بی انتهای آنها دیده نمی شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با خود فکر می کرد چگونه است که این زن می تواند این طور به همه نگاه کند؟ چطور ممکن است زنی بتواند از پس این همه درد و اندوه و بی سامانی، نگاه خود را این همه پر مهر و بخشاینده نگه دارد. می دانست که چشمان خودش گاهی به گربه ای گرسنه و خشمگین شباهت پیدا می کند. راستی مثل اینکه رت مدت ها پیش درباره چشم های ملانی چیزی گفته بود - چه اظهار نظر احمقانه ای، مثل اینکه گفته بود به جای چشم دو تا شمع در صورتش دارد، یا چیزی شبیه این. بله درست است، اما من می گویم، مثل «دو کار خوب» در این دنیای ظالم. یا همان شمع ها، بله همان شمع ها، دو شمع سوزان. شمعی که در مقابل توفان های شدید مقاومت کرده بود و خاموش نشده بود. دو کانون درخشان از سعادت و مهر. دو شعله بلند و شاد، آری، شادی خانه و جمع دوستان و لذت مصاحبت، از آن زبانه می کشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه کوچک همیشه پر از میهمان بود. ملانی همیشه مثل بچه ای شیرین مورد علاقه همه بود. تمام شهر می آمدند تا ورودش را خوش آمد بگویند. هرکس می آمد با خود هدیه ای می آورد که به درد خانه خالی آن ها می خورد. خرده ریز، تابلو، یکی دو قاشق نقره، مخده از جنس کتان، دستمال سفره، قالیچه کهنه و چیزهایی که از دست شرمن در امان مانده بود و اکنون بلا استفاده گوشه ای افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالخوردگانی که با پدرش در جنگ مکزیکو شرکت کرده بودند اکنون می آمدند و با خود میهمانانی می آوردند که «دختر شیرین سرهنگ هامیلتون» را به آنها نشان دهند. دوستان قدیمی مادرش دور او جمع شده بودند. در این روزهای پرآشوب که جوان ها رفتار و منش انسانی خود را فراموش کرده بودند، ملانی به بزرگ ترها و سالخوردگان بسیار احترام می گذاشت. همسن و سالانش، زنان جوان، مادران و بیوه ها، بسیار به او علاقه داشتند زیرا او نیز چون ایشان همان رنج های بزرگ را تحمل کرده بود و زمین نخورده بود و همیشه گوش خود را بر سخنان همه باز نگه داشته بود. جوان ها هم می آمدند. جوان ها، همیشه می آمدند، زیرا اوقات خوشی را در خانه او می گذارندند و کسانی را که می خواستند، ملاقات می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زودی گرد این زن آداب دان و مهربان، عده ای زن جوان و میانه سال و سالخورده که بسیاری از آنان به دوران های قبل از جنگ از دست داده بودند ولی غرور خود را هنوز حفظ کرده بودند. سیل و نیتشان را در جنگ از دست داده بودند ولی غرور خود را هنور حفظ کرده بودند. سیل ویرانگر جنگ و موج آتش و خون عزیزانشان را با خود برده بود و ایشان اکنون دوباره چون پروانه دور شمع وجود ملانی می گشتند تا بلکه آرامش قدیم را دوباره به دست آورند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی جوان بود و در خود صفاتی داشت که از پس این همه بحران های خونین، هنوز آنها را به خوبی در خود حفظ کرده بود؛ فقر و افتخار، شهامت، شادی، میهمان نوازی، مهربانی و از همه بالاتر وفاداری به رسوم قدیم. ملانی عوض نشده بود. از عوض شدن خودداری کرده بود. حتی قبول نداشت که جهان بر مدار تغییر می گردد، نشانه های زوال را نمی دید. زیر سقف خانه اش، گویی روزهای گذشته دوباره بازگشته بودند، ستمدیدگان قوت قلب می یافتند و این دنیای پرشر و شور و ظالم را که به کام عده ای نو کیسه و آواره و خانه به دوش می گشت تحقیر می کردند و کوچک می شمردند و جمهوری خواهان تازه به دوران رسیده را که از راه حقه بازی به پول و پله ای رسیده بودند خوار می داشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی به چهره جوان او نگاه می کردند و نور وفاداری نسبت به سنن گذشته را در آن می دیدند برای لحظه ای، خائنینی را که در میانشان حضور داشتند فراموش می کردند، خشم خود را فرو می دادند و دل دردناک خود را التیام می بخشیدند و از این خائنین زیاد بودند. مردانی از خانواده های خوب که گرسنگی امیدشان را قطع کرده بود و به سوی دشمن رفته بودند و جمهوری خواه شده بودند و قوانین فاتحان را پذیرفته بودند، بنابراین وضعشان خوب شده بود و خانواده هایشان دیگر نان گدایی نمی خورند. در میان سربازان سابق، جوانانی هم بودند که شهامت کار و فعالیت نداشتند، نمی توانستند برای رسیدن به راحت و ثروت پیه سال ها کار و رنج را به خود بمالند. این جوان ها، همان راه رت باتلر را تعقیب می کردند و دست در دست اوباشان و خانه به دوشان داشتند و با اطاعت از قوانین آنها پولدار می شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر میان اینان، بدتر از همه، دختران جوان خانواده های سرشناس آتلانتا بودند. این دختران که بعد از تسلیم جنوب به سن رشد و بلوغ رسیده بودند، از سختی های خانواده خود در دوران جنگ، جز خاطره ای مبهم، چیزی در ذهن نداشتند. نه شوهری از دست داده بودند و نه عاشقی. در آنها اثری از دوران گذشته دیده نمی شد، نه ثروتی داشتند و نه افتخاری - و افسران یانکی بی پروا، جذاب و خوش لباس بودند. میهمانی های بزرگ می دادند، سوار اسب های باشکوه می شدند و دختران جنوبی را می پرستیدند! مثل ملکه ای با آنان رفتار می کردند و خیلی مواظب بودند که به غرور دخترانه آنها لطمه ای وارد نشود - پس چرا با آنان نیامیزند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنان بسیار جذاب تر از مردان آنتالیایی بودند، لباس های زیبا می پوشیدند، در عوض لباس مردان آتلانتا کهنه، رنگ و رفته و نخ نما بود و اغلب آن قدر سرگرم کار بودند که وقتی برای توجه به دختران جوان نداشتند. بنابراین تعدادی از آنان با افسران یانکی گریختند و قلب خانوادۀ خود را شکستند. برادرانی بودند که خواهران خود را در خیابان ها می دیدند ولی حرفی نمی زدند، پدران و مادرانی بودند که حتی نام دختران خود را بر زبان نمی آوردند. دیدن این مناظر غم انگیز، برای آنان که معتقد بودند «جنوب هرگز تسلیم نشده»، چیزی جز ترس و خشم و خودباختگی به همراه نداشت و همین جا بودند که از دیدن چهرۀ آرام، مهربان و وفادار ملانی، احساس آرامش می کردند. به گفته بیوه زنان سرشناس، او نمونه بارز دختران جوان شهر بود. و از آنجا که به تقوای خود تظاهر نمی کردند، دختران جوان شهر نیز کینه ای از او به دل نداشتند. ملانی اصلاً نمی دانست که رهبر این جامعه نوین شده است. فقط فکر می کرد مردم از روی لطف به دیدار او می آیند و مشتاق حضورش در حلقه کوچک و دوستانه خود هستند و آرزو دارند او را در انجمن های موسیقی و رقص ببینند. آتلانتا همیشه موسیقی را دوست داشت و شهری نغمه خوان به حساب می آمد. مردم شهرهای نزدیک می گفتند که آتلانتا فرهنگ ندارد، ولی مردم موسیقی را دوست داشتند و به خصوص در این ایام رنج و بلا علاقه خود را بیشتر نشان می دادند. در این مجامع کوچک و گرم، مردم می توانستند چهرۀ سیاهان خیابانی و یونیفزرم آبی افراد پادگان نظامی را با شنیدن موسیقی از یاد ببرند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی وقتی فهمید که به ریاست یکی از این مجامع به نام «انجمن موسیقی شنبه شب» انتخاب شده است کمی دستپاچه شد. او هیچ نقطه مثبتی برای این کار در خود نمی دید الا اینکه می توانست خوانندگان را با پیانو همراهی کند، حتی دختران مک لورا را که نت نمی دانستند ولی اصرار داشتند دوئت بخوانند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی موفق شده بود مجامع دیگری چون مجمع چنگی، انجمن آواز آقایان، گروه بانوان ماندولین نواز و مجمع گیتار نوازان را با انجمن موسیقی شنبه شب پیوند دهد، به این ترتیب آتلانتا اینک صاحب موسیقی غنی و گرمی شده بود. همین امر باعث شده بود که عده ای با ایمان بگویند که گروه دختران بوهمی که جانشین انجمن موسیقی شنبه شب شده بود بسیار بهتر و حرفه ای تر از گروه های موسیقی نیویورک یا نیواورلئان هستند. در واقع بعد از موفقیت ملانی در مجمع بانوان چنگی بود که خانم مری ودر و خانم مید دور هم نشستند و او را به ریاست انجمن انتخاب کردند. خانم مری ودر می گفت اگر کسی بتواند با زنان چنگ نواز کنار بیاید با همه می تواند. خانم مری ودر در دسته آواز کلیسای متدودیست ها ارگ می نواخت و برای بانوان چنگی احترام زیادی قایل بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی همچنین به سمت منشی انجمن های زیباسازی آرامگاه شهدای با افتخار ما و انجمن خیاطی برای کمک به بیوگان و ایتام کنفدراسیون جنوب انتخاب شد. این افتخار بعد از شرکت در جلسۀ پر شوری که به خاطر نزدیکی بیشتر دو انجمن برپا گردیده بود و در آن سخنرانی های گرم و داغی ایراد شده بود، نصیب او گردید. عده ای پیشنهاد کرده بودند که آرامگاهی برای از دست رفتگان جنوب در جنگ ساخته شود و مقابر آنان زیبا شود از این رو انجمن زیباسازی آرامگاه شهدای با افتخار ما به وجود آمد. در همان جلسه عده ای هم پیشنهاد کردند که علف های هرز گور سربازان اتحادیه شمال نیز که در نزدیکی گورستان جنوبی ها قرار داشت کنده شود. در اینجا بود که اختلافاتی بروز کرد، سر و صدا بلند شد، هر دو انجمن غوغا به پا کردند، یکی موافق و دیگری مخالف. خانم های عضو انجمن با کندن علف های هرز موافق بودند و خانم های عضو زیباسازی مخالف.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم مید طی سخنانی نقطه نظرهای گروه اخیر را چنین بیان کرد: «علف های هرز رو از گور یانکی ها بکنیم؟ حالا کارمون به اینجا رسیده؟ من برای دو سنت حاضرم یانکی ها رو از گور دربیارم و بندازم توی زباله دونی شهر!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سر و صداهایی که به راه افتاده بود اعضای دو انجمن از جا بلند می شدند و هر کسی حرف خود را می زد و هیچ کس به حرف دیگری گوش نمی داد. این جلسه در سرسرای خانۀ خانم مری ودر برپا شده بود و پدربزرگ مری ودر که به آشپزخانه پناه برده بود، بعداً گزارش داد که سر و صدای جلسه، مثل غرش توپ ها در جنگ فرانکلین بود و می گفت شرکت در جنگ فرانکلین به مراتب بهتر از حضور در این جلسه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره ملانی راه خود را از وسط آن غوغا باز کرد و در جلوی همه قرار گرفت و پس از سعی بسیار، با صدای آرام خود توانست سرو صداها را فرو نشاند. وقتی سخن آغاز کرد قلبش داشت از حرکت می ایستاد. دائماً با صدای لرزانش می گفت: «خانم ها، خانم ها، خواهش می کنم.» و آن قدر گفت که بالاخره هیاهو فرو نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«می خوام بگم - منظورم اینه که، من مدتیه دارم راجع به این مسئله فکر می کنم - که نه تنها باید علف ها رو بکنیم، بلکه باید گل هم جاش بکاریم. برای من مهم نیست که شما چی فکر می کنین، اما هر وقت که من گل می برم به آرامگاه چارلی عزیزم، چند شاخه هم روی قبر یانکی گمنامی که کنارش دفن شده میذارم. - شما نمی دونین این یانکی ناشناخته چقدر تنهاس، قبرش متروکه، هیچ کسی رو نداره. خونواده ش هم اطلاعی ندارن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره ولوله ای آغاز شد، بلندتر از هیاهوی دفعه قبل، هرکس برای خودش حرفی می زد و داد می کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سرقبر یانکی ها! اوه ملی، چطور تونستی!»، «و اونا بودن که چارلی رو کشتن!»، «اونا تقریباً تو رو هم کشتن!»، «خب، ممکن بود یانکی ها موقع تولد بو تو رو هم بکشن!»، «سعی کردن که شماها رو در تارا آتیش بزنن!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی به صندلی تکیه کرد تا نیفتد. ولوله همچنان ادامه داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی با تضرع فریاد کشید: «خانم ها، خواهش می کنم. بذارین حرفم تموم بشه. من می دونم که حق ندارم در این صورت صحبت کنم، چون کسی از عزیزانم رو به جز چارلی از دست ندادم، ولی می دونم گورش کجاست، کجا خاک شده، خدارو شکر. ولی همین حالا میون ما خانم هایی هستن که نمی دونن عزیزانشون، شوهرشون، پسرشون، برادرشون کجا خاک شدن و...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان بغض گلویش را گرفت و سکوتی دردناک فرو افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان خانم وید خشم را بیرون راند و اشک را به جایش نشاند. بعد از جنگ گتیس برگ او رنج سفر درازی را برای یافتن جسد پسرش دارسی، بر خود هموار کرده بود، ولی هیچ کس نمی دانست که این سرباز گمنام در کجا به گور رفته است. جایی در خاک دشمن، در گوری ناشناس و دور افتاده، این جوان برازندۀ جنوبی، خفته بود. و لب های خانم آلان می لرزید. شوهر و برادرش در هجوم نافرجام مورگان به اوهایو شرکت داشتند و آخرین اطلاعی که از آنها به دست آمده بود این بود که در ساحل رودخانه به دام افتاده بودند و هنگام حمله سواران یانکی معلوم نبود که چه برسرشان آمده است. پسر خانم آلیسون در بازداشتگاه شمالی ها جان سپرده بودند و این زن بدبخت حتی نتوانسته بود جسد او را پس بگیرد. افراد دیگری هم بودند که نامشان در فهرست گمشدگان آمده بود: «مفقودالاثر - به احتمال قوی کشته شده.» می گفتند تعداد دیگری هم از صحنه نبرد گریخته بودند و معلوم نبود چه بلایی سرشان آمده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنان با نگاه خود به ملانی می گفتند: «چرا این زخم کهنه را دوباره باز می کنی؟ این ها زخم هایی است که هیچ وقت التیام نمی یابد - اینکه از گور عزیزانمان خبر نداریم، رنج و دردی بزرگ است، که سال هاست آن را با خود حمل می کنیم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای ملانی در آن سرسرای خاموش طنینی پرقدرت یافته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«گور اون ها یک جایی در کشور یانکی هاست. درست مثل گور یانکی های ناشناس که در خاک ماست. اگر به شما بگن که زنان یانکی جسد فرزندان ما رو از گور درآورده و جلوی سگ ها انداخته اند چکار می کنین؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم مید چیزی نامفهوم بر زبان راند که هیچ کس نفهمید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی ادامه داد: «و چه خوبه که شما بفهمین، زن های خوب یانکی - البته که در میون زن های یانکی خوب هم پیدا میشه. برام مهم نیست مردم چی میگن. من میگم زن های یانکی همشون هم بد نیستن و چقدر خوشحال می شیم ما، وقتی می فهمیم اونا علف های هرز رو از گور پسران ما، برادران ما و شوهران ما کندن و جاش گل کاشتن. ما دشمن اون ها بودیم ولی اگه اونا چنین کاری بکنن اون وقت چه احساسی به ما دست میده؟ اگه چارلی در شمال مرده بود، خیالم راحت میشد اگه می فهمیدم یکی - و برام مهم نیست که شما خانم ها چی فکر می کنین،» دوباره بغض گلویش را گرفت، «من از هر دو تا انجمن استعفا می دم و میرم، میرم تا علف های هرز رو از گور یانکی ها بکنم و جاش گل بکارم و اون وقت دلم می خواد یکی از شماها جلومو بگیره!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد ناگهان به گریه افتاد، با صدای بلند می گریست و راه خود را به سوی در می گشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابابزرگ مری ودر که ساعتی بعد به میخانۀ «دختر دوران» سری زده بود، برای عمو هنری هامیلتون گفت که چطور ملانی به گریه افتاد و همه را با خود به گریه انداخت. آنان همه ملانی را به آغوش کشیده بودند و آن داد و فریاد به مجلس انس و عشق تبدیل شده بود و همه بلافاصله ملانی را به عنوان منشی هر دو انجمن انتخاب کرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«جالبیش اینه که این زن ها تصمیم گرفتن تمام قبرها رو، چه شمالی و چه جنوبی، از علف هرز پاک کنن و جاش گل بکارن. دالی هم از طرف من قول داده، البته درسته که من بیکارم و با یانکی ها هم دشمنی ندارم و فکر می کنم ملی راست میگه، ولی آخه تو بگو هنری، من رو چه به این کارها، اون هم با این کمر دردی که دارم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی عضو هیئت رئیسه مرکز ایتام بود و در کار جمع آوری کتاب برای کتابخانه اتحادیه مردان جوان کمک می کرد. حتی گروه نمایشی «تسپیان» که ماهی یک بار برنامه اجرا می کردند از هواخواهان پر و پا قرص او بودند. ملانی از اینکه روی صحنه ظاهر شود و در نور چراغ نفتی به اجرای نقش بپردازد خجالت می کشید ولی حاضر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود از کیسه ها و گونی های به درد نخور برایشان لباس بدوزد. در تأسیس انجمن مطالعه آثار شکسپیر زحمات فراوان کشید و عقیده داشت که اگرچه کار شکسپیر با کار آقای دیکنز و آقای بال ور- لیتون (Ser Henry Bulwer-Lytton(1872-1801). نویسنده و سیاستمدار انگلیسی.- م.)تفاوت بسیار دارد ولی حتماً باید به آثار این آقایان نیز توجه کند. دیری نگذشت که او جوان ترین عضو فعال این انجمن شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر شب های اواخر تابستان، خانه کوچک او پر از میهمان می شد. گاهی حتی صندلی به حد کافی برای نشستن وجود نداشت و خانم ها روی پله ها می نشستند یا مردان جعبه ای برای آنها پیدا می کردند و روی چمن ها می گذاشتند و آنان را به نشستن دعوت می کردند. گاهی اوقات که اسکارلت می دید از میهمانان فقط با چای پذیرایی می شود با حیرت از خود می پرسید که ملانی چرا این طور فقر خود را به نمایش می گذارد و هیچ شرمی از این بابت احساس نمی کند. قبل از جنگ، اسکارلت خانه عمه پیتی را با اثاثیه گرانبها تجهیز کرده بود و از میهمانان خود با شراب، شربت، گوشت خوک و گوشت آهوی دودی پذیرایی می کرد، اما اکنون که هیچ یک از این کارها را نمی توانست بکند خیال پذیرش میهمان نداشت- به خصوص میهمانان سرشناسی که به خانه ملانی رفت و آمد می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقهرمان بزرگ جورجیا، ژنرال جان، ب.گوردون (john brown Gordon(1904-1832). ژنرال ارتش جنوب در جنگ های انفصال. سناتور ایالات متحده (1880-1873) و فرماندار ایالت جورجیا (1890-1887) در بخش آپسول/جورجیا زاده شد و در دانشگاه این ایالت درس خواند و به کار وکالت اشتغال داشت. هنگام جنگ با درجه سرگردی وارد ارتش شد و به ژنرالی رسید و به عنوان یکی از اصلی ترین چهره های ارتش شناخته شد. او از مدافعان سرسخت کوکلوکس کلان بود و از آنها دفاع می کرد و از رقبای سرسخت توماس گریکی در نامزدی حزب دموکرات برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود- م) و همسرش و فرزندانش بارها به خانه ملانی آمده بودند. پدر رایان، کشیش و شاعر طرفدار کنفدراسیون جنوب هر وقت به آتلانتا می آمد حتماً سری به خانه آنها می زد و با سخنان گرم و نرم خود میهمانان را مشغول می داشت و چکامه «شمشیر لی» را می خواند و قطعاتی از سرود بلند «بیرقی در خاک» را قرائت می کرد و بانوان مجلس را به گریه می انداخت. آلکس استیونس، معاون سابق رییس جمهور کنفدراسیون جنوب هر وقت در شهر بود به ملاقات آنها می آمد و مردم هر وقت می شنیدند که او به خانه ملانی آمده است به سرسرای کوچک آن خانه محقر هجوم می آوردند و ساعت ها می نشستند تا او را ببینند و سخنانش را بشنوند. در این گونه مواقع بچه ها در آغوش والدین خود به خواب می رفتند. پدران و مادران دلشان می خواست که معاون ریاست جمهوری بر گونه فرزندان آنها بوسه زند و دست آنها را بفشارد تا بعدها بتوانند لاف بزنند و افتخار کنند که با معاون محبوب رییس جمهوری از نزدیک سخن گفته اند و مورد محبت او قرار گرفته اند. تمام مردان مشهوری که گذرشان به آتلانتا می افتاد به خانه ویلکنزها می رفتند و معمولاً یک شب را در آنجا می گذراندند. با چنین هیاهویی، دیگر جایی برای استراحت ایندیا نبود و ناچار به اتاق بو می رفت و در کنار او و پرستارش می خوابید و صبح دیلسی را به خانه عمه پیتی می فرستاد تا چند دانه تخم مرغ از آشپز قرض کند. ملانی از همه با خوشرویی پذیرایی می کرد، رفتارش به شکلی بود که گویی کاخی داشت و در راحت و امان می زیست. هیچ وقت به ذهنش خطور نمی کرد که فقر تنها ملازم همیشگی آنان است. آن مردم می آمدند و می رفتند ولی فقر همیشه با آنها بود، جزء اثاثیه منزل شده بود. هیچ وقت فکر نمی کرد که ممکن است مردم پشت سرش چیزی بگویند. به این ترتیب وقتی دکتر مید زبان به تحسین او گشود، دچار حالتی از حیرت و دستپاچگی شد. بعد از اجرای بخشی از نمایشنامه مکبث، دکتر دست او را بوسیده بود و درباره افتخار و عظمت وطن عزیز سخن رانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«خانم ملانی عزیزم، حضور در خانه شما، همیشه موجب خوشحالی و رضایت من است- زیرا شما- و خانم هایی چون شما- قلب ما هستید، تنها چیزی که برایمان مانده. آنها گُل مردانگی ما و خنده های زنان جوان ما را گرفتند. سلامتی ما را گرفتند، زندگی ما را ریشه کن کردند و رسوم ما را درهم شکستند. خوشبختی و سعادت ما را خراب کردند، پنجاه سال ما را به عقب بردند و باری سنگین بر دوش پسرهای ما که باید در مدرسه باشند، و پیران ما که باید استراحت کنند، گذاشتند. اما دوباره همه چیز را می سازیم، زیرا ما قلب هایی مثل شما داریم. و تا شما را داریم، بگذار یانکی ها بقیه را ببرند!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا وقتی که اسکارلت می توانست حاملگی خود را با شال بزرگ عمه پیتی پنهان کند او و فرانک اغلب از حیاط پشتی به خانه ملانی می رفتند تا در مجالس تابستانه آنان شرکت کنند. اسکارلت اغلب در تاریکی می نشست که هم شکم بزرگ خود را از دیدها دور دارد و هم آزادانه بتواند هر چقدر که دلش می خواهد اشلی را در روشنایی نگاه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط به خاطر اشلی بود که به آن خانه می رفت، وگرنه آن صحبت های خسته کننده اصلاً برایش جذابیت نداشت. شکل صحبت ها همیشه یکسان بود. از مشکلات شروع می شد و بعد نوبت سختی ها و بدبختی ها می رسید و آنگاه مسایل سیاسی پیش می آمد و عاقبت به جنگ منتهی می شد. این یک روند همیشگی بود که هیچ وقت تغییر نمی کرد. سر فصل صحبت هم معمولاً گرانی قیمت ها و کمبود کالا بود. مردها سؤال می کردند آیا می شود امیدوار بود که قیمت ها پایین بیاید و زندگی راحت تر شود. و آنگاه برای دلخوشی جواب می دادند، بله، باید امیدوار بود، باید صبر کرد. زمان لازم است. دوران سختی موقتی است، همه چیز درست می شود. خانم ها می دانستند که مردها دروغ می گویند و مردها نیز می دانستند که خانم ها می دانند که آنها دروغ می گویند. ولی با این وجود دروغ، جزیی از امیدشان بود و خانم ها وانمود می کردند که باور می کنند. همه می دانستند دوران سخت پایانی ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی از موضوع گرانی خسته می شدند، به سراغ جسارت و گستاخی سیاهان می رفتند و از لجام گسیختگی خانه به دوش ها و اوباش سخن می گفتند و نوکیسه ها و تازه به دوران رسیده ها را لعن و نفرین می کردند و از پرخوری سربازان یانکی در ملاءعام حرف می زدند. آیا مردها فکر می کردند که یانکی ها روزی بالاخره کار احیای جورجیا را تمام می کنند؟ آنان زیاد مطمئن نبودند و فکر می کردند که کار احیای جنوب تمامی ندارد- مگر اینکه دموکرات ها پیروز شوند. و وقتی این حرف های سیاسی تمام می شد، دوباره صحبت از جنگ پیش می آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی دو طرفدار حکومت ائتلافی به هم می رسیدند فقط صحبت هایی از این قبیل رد و بدل می شد و اگر تعدادشان به یک دوجین یا بیشتر می رسید، بحث کمی از واقعیت ها فاصله می گرفت و همه از ادامه جنگ از راه مقاومت منفی و مبارزه روحی سخن می گفتند. در این گونه صحبت ها کلمه «اگر» نقش مهمی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اگر انگلستان ما را به رسمیت شناخته بود-»، «اگر جفرسون دیویس توانسته بود پنبه جنوب را قبل از محاصره دریایی به انگلستان برساند-»، «اگر لانگستریت در گتیس برگ از دستورات اطاعت می کرد-»، «اگر جب استوارت به موقع به کمک مارس باب آمده بود-»، «اگر جکسون دیوار سنگی را از دست نداده بودیم-»، «اگر ویکسبرگ سقوط نکرده بود-»، «اگر یک سال دیگر مقاومت کرده بودیم-» و بالاخره: «اگر جانستون را با هود عوض نمی کردیم-» یا «اگر در جنگ دالتون هود را به جای جانسون نگذاشته بودند-»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر! اگر! در آن فضای تاریک خانه ویلکز، مدام این کلمه شنیده می شد و در نهایت به جنجالی عظیم منتهی می گشت. مردانی که آنجا بودند، سواران، سربازان، افسران و هر کس که به نوعی در این جنگ خونین چهار ساله شرکت داشت، خاطرات خود را مفصلاً با صدای بلند تعریف می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با خود فکر می کرد: «آنها راجع به هیچ چیز به جز جنگ صحبت نمی کنند. همیشه جنگ. و هرگز هم غیر از جنگ به چیز دیگری فکر نمی کنند. حتی تا وقت مرگ.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اطرافش نگاه کرد، بچه های کوچک روی دست پدرها خواب بودند. این بچه ها ساعت ها بیدار مانده بودند و به این داستان ها، به ماجراهای خونین مبارزات تن به تن گوش داده بودند و با گوش خود فریاد حمله و صدای طبل و شیپور را شنیده بودند و این افراد را دیده بودند که زیر آفتاب سوزان، یا در سرمای برف و بوران به سوی میدان نبرد می رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این بچه ها هم اگر بزرگ شوند، درباره چیزی به جز جنگ صحبت نمی کنند و به خود می گویند، جنگ با یانکی ها چه باشکوه و افتخارآمیز بوده و برگشت به خانه، آن هم کور و چلاق- یا هرگز بازنگشتن، چقدر افتخارآمیز بوده است. دوست دارند که همیشه جنگ را در خاطر داشته باشند و راجع به آن حرف بزنند. ولی من چنین کاری نمی کنم. حتی نمی خواهم دربارۀ آن فکر کنم. اگر بتوانم همه چیز را فراموش می کنم. اوه- اگر می توانستیم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصحبت های ملانی را می شنید. راجع به تارا، راجع به خودش. ملانی می گفت که چطور وقتی یانکی ها آمدند، اسکارلت مثل قهرمانان ایستاد و اجازه نداد شمشیر چارلز را ببرند و با جسارت تمام آتش را خاموش کرد. اسکارلت می دید که ملانی از او یک قهرمان ساخته است ولی خوشحال نبود، افتخار نمی کرد. مایل نبود هیچ درباره آنها فکر کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، چرا فراموش نمی کنند؟ چرا نمی توانند به آینده فکر کنند و به عقب نگاه نکنند؟ ما احمق بودیم که جنگیدیم. هر چه زودتر فراموش کنیم، برایمان بهتر است.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی هیچ کس نمی خواست فراموش کند. مگر خودش، بنابراین وقتی صادقانه برای ملانی تعریف کرد که از آمدن به این مجالس کمی عصبی و دستپاچه می شود، خوشحال بود. و ملانی صداقت او را باور می کرد و مثل بچه ها هر چیز را که دور از ذهنش بود به سرعت قبول می کرد. اما بی حوصلگی او را به پای حاملگی اش می گذاشت و تا حدی هم به او حسادت می کرد. ملانی بچه دیگری می خواست، اما دکتر مید و دکتر فونتین گفته بودند اگر دوباره حامله شود، خواهد مرد. پس خود را به سرنوشت سپرده بود و سعی می کرد اغلب اوقاتش را با اسکارلت بگذراند، چون از دیدن حاملگی او لذت می برد. اسکارلت که هرگز بچه نمی خواست، وقتی به یاد حاملگی خود می افتاد ناراحت و عصبی می شد و رفتار و افکار ملانی را جز حماقت به چیز دیگری نسبت نمی داد و در دل خوشحال بود که ملانی دیگر نمی تواند بچه دار شود، زیرا روابطش با اشلی محدودتر می شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت، اشلی را زیاد می دید، ولی هرگز پیش نیامده بود که تنها باشند. اشلی سر راه خود، هر شب به خانه اسکارلت می رفت تا گزارش کار روزانه کارگاه را به او بدهد و در این ملاقات ها، فرانک و پیتی هم غالباً حضور داشتند یا گاهی حتی ملانی و ایندیا هم بودند. اسکارلت فقط می توانست راجع به کار حرف بزند و آخر سر هم فقط «چقدر محبت کردی که اومدی. شب به خیر.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه می شد اگر حامله نبود! آن وقت فرصتی خدا داده داشت، سوار می شد و هر روز صبح با او به کارگاه می رفت، از میان بیشه های خلوت، دور از چشمان مزاحم. و آن وقت هر دو می توانستند آن روزهای خوش قبل از جنگ، آن سواری های عشق انگیز و فراموش نشدنی را دوباره در خاطر زنده کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه، نمی خواست او را وادار کند که حتی یک کلمه در مورد عشق بگوید. دیگر نمی خواست به سوی عشق بازگردد. قول داده بود که هرگز این کار را نکند. اما شاید یک بار دیگر- یک بار دیگر بتواند با او تنها باشد. شاید اشلی این بار ماسک تظاهر را از صورت خود بردارد و همان اشلی قبل از جنگ شود، همان اشلی قبل از کباب خوران دوازده بلوط. شاید بتواند به روزهایی برگردد که هر کلامشان بوی دلپذیر عشق می داد. اگر نتوانند عاشق باشند، دوست که می توانند باشند و او می توانست قلب سرد و تنهای اشلی را گرم کند و با انوار سفید دوستی سراپای او را به آتش بکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی بی قراری به خود می گفت: «چه می شد اگر می توانستم از شر این بچه راحت شوم! آن وقت می توانستم هر روز با او بیرون بروم. آن وقت با هم صحبت می کردیم-»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین تنها آرزوی معاشرت با اشلی نبود که او را آزار می داد، بلکه دلش برای کارگاه هم تنگ شده بود کارگاه به او احتیاج داشت. از وقتی که در خانه نشسته بود و فعالیتش کم شده بود، درآمد کارگاه هم کاهش یافته بود. کارگاه را به هیو و اشلی سپرده بود ولی آنها مثل خودش نبودند و زرنگی او را نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیو آدم بی عرضه ای بود، ولی زحمت زیادی می کشید. او فروشندۀ ناتوانی بود و در اداره کارگاه ناتوان تر. همه می توانستند با او چانه بزنند و قیمت را پایین بیاورند. اگر مقاطعه کاری حقه باز و زرنگ پیدا می شد و اعتراض می کرد که الوارهایی را که خریده به آن قیمت نمی ارزد، هیو فوراً از او معذرت می خواست و قیمت را پایین می آورد. وقتی اسکارلت شنید که هزار فوت الوار کف را به قیمت نازلی داده، از عصبانیت به گریه افتاد. بهترین چوب ها را این مرد مفت از دست می داد و بدتر از همه این بود که در اداره کارگران هم یک پایش می لنگید. سیاهان اصرار می کردند هر روز غروب دستمزدشان پرداخت شود و غالباً شب ها می رفتند و مست می کردند و روز بعد دیگر سر کار حاضر نمی شدند. از این رو هیو تقریباً هر روز دنبال کارگر می گشت و نتیجه این می شد که کارگاه دیرتر از حد معمول شروع به کار می کرد. با این گرفتاری هایی که خود غالباً پیش می آورد کارگاه وضع درستی نداشت و هیو فرصتی پیدا نمی کرد که به شهر برود و الوارها را به مشتریان چرب و نرم بفروشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت وقتی می دید که این همه منفعت دارد از زیر دستش سر می خورد و حماقت پشت حماقت و ضرر پشت ضرر از راه می رسد، از عصبانیت و ناراحتی کلافه می شد. می خواست به محض اینکه از شر این بچه راحت شد و به کارگاه بازگشت فوراً هیو را اخراج کند و یک آدم کاردان و مسئول را به جای او استخدام نماید، و دیگر اجازه ندهد سیاهان هر کاری دلشان می خواهد بکنند. چطور کسی می توانست از یک مشت سیاه آزاد شده انتظار کار درست داشته باشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از یک دعوای توفانی با هیو بر سر از دست دادن کارگر به فرانک گفت: «فرانک، تصمیم دارم از محکومین برای کار در کارگاه استفاده کنم. مدتی پیش با جانی گاله گر سرکارگر نامی ولبورن صحبت می کردم. وضع کارگاه را براش شرح دادم و مشکل سیاه ها رو گفتم. اون گفت چرا از محکومین استفاده نمی کنم. به نظرم پشنهاد خوبی اومد. می گفت میشه اونهارو در مقابل غذا به کار گرفت و هر طور بخوام می تونم با اونها رفتار کنم و تازه گرفتاری دفتر بردگان آزاد رو هم ندارم. دیگه اونها نمی تونند در کارم مداخله کنند و به بهانه آزادی سیاها هر روز مزاحمم بشن. تصمیم دارم به محض اینکه قرارداد جانی گاله گر تمام شد، اونو استخدام کنم و عذر هیو رو بخوام. کسی که می تونه از یک مشت کارگر کله خر ایرلندی کار بکشه، مسلماً می تونه از پس محکومین بر بیاد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحکومین! فرانک سخن نمی گفت. استفاده از محکومین و اجیر کردن یک عده بدبخت در مقابل هیچ، در میان پیشنهادهای بد اسکارلت، بدترین بود، حتی بدتر از پیشنهاد ساختن میخانه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حلقه محافظه کاران که فرانک نیز از آنان به شمار می رفت این، بدترین کارها بود. قانون استفاده از محکومین، بعد از جنگ به علت فقر ایالتی برقرار شده بود. چون دولت و نظامیان اداره کننده ایالت، نمی توانستند هزینه های نگهداری این گروه را بپردازند، آنان را به کارگاه های بزرگ اجاره می دادند و در ساختن راه آهن، بهره برداری از جنگل های کائوچو و سقّز و تهیه الوار برای قرارگاه نظامی استفاده می کردند. اگرچه فرانک و دوستان کلیساروی او لزوم این روش را تشخیص می دادند ولی به شدت از آن رو گردان بودند. برخی از آنها حتی به برده داری هم اعتقاد نداشتند و حالا این کار را حتی بدتر از برده داری می دانستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اسکارلت می خواست که محکومین بدبخت را اجاره کند و به کار اره کشی و چوب بری بگمارد! فرانک می دانست که اگر اسکارلت به چنین کاری دست بزند، دیگر قادر نخواهد بود سرش را در میان همگنان و محافظه کاران راست نگه دارد. این کار برای او بدتر از این بود که کارگاه مردانه ای را یک زن اداره کند، بدتر از هر کار بدی بود که تاکنون انجام داده بود. بارها در گذشته از خودش پرسیده بود: «مردم چه می گویند؟» ولی- این بار بیش از گذشته از حرف مردم می ترسید. احساس می کرد به کار گرفتن توش و توان این محکومین بدبخت و استفاده از قدرت بدنی آنان، کاری در حد فاحشگی است. اگر به او اجازه این کار را می داد این گناه تا ابد بر گردنش سنگینی می کرد. از آنجا که این کار را جداً یک گناه و یک اقدام غلط و غیرانسانی می دانست، تمام شجاعتش را جمع کرد و اسکارلت را از انجام آن منع کرد و فرمانش آن قدر قوت داشت که اسکارلت را یارای سخن گفتن نماند و سکوت کرد و عاقبت برای اینکه صدای فرانک را خاموش کند گفت که واقعاً نمی خواسته چنین کاری بکند. اما هنوز بسیار از هیو و عملکرد او در مورد سیاهان آزاد خشمگین بود و هنوز به استفاده از کارگران اجاره ای فکر می کرد. کارگران محکوم خیلی از نگرانی های او را رفع می کردند، ولی فرانک همچنان سخت می نمود و ممکن نبود در این مورد کوتاه بیاید-
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت آهی کشید.اگر باز هم یکی از کارگاه ها سود کافی می داد، می توانست تا حدی چشم پوشی کند ولی کارگاه اشلی هم تفاوت چندانی با کارگاه هیو نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت از اینکه اشلی به سرعت نتوانسته بود به رموز کار آشنا شود به شدت ناراحت بود و می دید که پرداخت هایش دو برابر زمانی است که خودش کارگاه را اداره می کرد. او باهوش بود و کتاب خوانده بود و دلیلی نداشت که نتواند به فوریت استعدادهای درخشان خود را نشان دهد و سودهای سرشار به دست نیاورد. ولی اشلی هم چیزی در حد هیو بود و بیش از او موفقیت نداشت. بی تجربگی ها، اشتباهات و نداشتن قوه تمیز و قضاوت حرفه ای و گذشت های بی مورد و بی دلیل او درست مثل هیو بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما عشق، به سرعت اشلی را نجات داد و اسکارلت نتوانست آنها را در یک ردیف قرار دهد. هیو به طرز ناامیدکننده ای احمق بود در حالی که اشلی فقط تازه کار بود. ولی اسکارلت اساساً می دانست که این مرد در کار حساب و کتاب اصلاً استعداد ندارد و قادر نیست نفع و ضرر را از هم تشخیص دهد. آینده خوبی برایش پیش بینی نمی کرد. میان چوب های بد و خوب هیچ فرق نمی گذاشت. به درستی نمی دانست چوب خوب چیست و چوب بد کدام است. و از آنجا که نجیب زاده بود، به سرعت به همه اعتماد می کرد، تخفیف های بی مورد می داد یا به صورت اعتباری معامله می کرد و به این ترتیب اشخاص پست و کلاهبردار از سادگی و اعتمادش سوءاستفاده می کردند. عیب دیگرش این بود که وقتی از کسی خوشش می آمد دیگر فکر هیچ چیز را نمی کرد و هرچه می توانست قیمت را پایین می آورد و یا اعتبار بیهوده می داد بدون اینکه تحقیق کند و میزان پول آنان را در بانک یا مقدار املاک و مستغلاتشان را بداند. در این مورد درست مثل فرانک عمل می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی مطمئناً یاد می گرفت. و در مدت یادگیری، اسکارلت اشتباهات او را ندیده می انگاشت و ضررهایش را می کشید. هر روز غروب که اشلی نزد اسکارلت می آمد، خسته و بی اعتماد می نمود و اسکارلت در کمال حوصله راهنمایی های مفیدی در لباس پیشنهاد به او ارائه می کرد. ولی علی رغم آن همه شهامت و نشاطی که در جان اشلی می ریخت در چشمانش اثری از ادراک نمی دید، فقط دو چشم شیشه ای سرد، هراسان و خاکستری مشاهده می کرد که خیره چون نگاه مرده، می نگریست. از این حالت چیزی دستگیرش نمی شد الا اینکه ترسش افزایش می یافت. اشلی تفاوت کرده بود، دیگر آن اشلی سابق نبود. اگر می توانست تنها با او حرف بزند، شاید دلیلش را پیدا می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین وضع برایش نتیجه ای جز بی خوابی های شبانه نداشت. نگران اشلی بود، می دانست که خوشحال نیست و می دانست اندوه او مانع بزرگی است و نمی گذارد در تجارت الوار موفقیتی کسب کند. رها کردن کارگاه ها در دست دو مرد بی تجربه و ناشی برایش شکنجه ای شده بود. شاهد بود که رقبایش مشتری های پر و پا قرصش را یکی یکی از دستش خارج می کنند، مشتری هایی که این همه برای جلبشان زحمت کشیده بود. ماه ها زحمت داشت پیش چشمش دود می شد و به هوا می رفت. اوه، چه خوب می شد هرچه زودتر می توانست سر کارش بازگردد! اشلی را کاملاً در اختیار می گرفت و همه چیز را به او می آموخت. و جانی گاله گر هم کارگاه دیگر را اداره می کرد و خودش هم کار فروش را به عهده می گرفت و بالاخره همه چیز درست می شد. و اگر هیو هنوز می خواست برایش کار کند می توانست گاری را بردارد و الوارها را به خریداران تحویل دهد. فقط به درد همین کار می خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته گاله گر آدم بی همه چیز و بی مرامی بود ولی هوش سرشاری داشت، اما- از کجا می توانست آدم دیگری را پیدا کند؟ چرا آدم های باهوش و درستکار باید این قدر احمق باشند که بیایند برای او کار کنند؟ اگر می توانست یکی از آنها را پیدا کند بدون هیچ تردید او را به جای هیو می گذاشت و هیچ احساس پشیمانی و دودلی هم نمی کرد، ولی-
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتامی ولبورن چلاق پرکارترین مقاطعه کار شهر بود و به قول مردم سکّه می زد. خانم مری ودر و دامادش رنه وضع مرتبی داشتند و اکنون دکان نانوایی خود را در مرکز شهر تأسیس کرده بودند. رنه دکان را می گرداند و نان و شیرینی فرانسوی درست می کرد و پدربزرگ مری ودر که از بیکاری به حان آمده بود به جای او کار راندن گاری پیراشکی را عهده دار شده بود. پسرهای سیمون هم کار و بارشان گرفته بود و در کوره آجرپزی خود سه شیفت کارگر را اداره می کردند. کلس وایلتینگ هم در سلمانی خود پول پارو می کرد و مرتب به سیاهان می گفت اگر موی نامرتب و کثیف داشته باشند جمهوری خواهان نمی گذارند آنها در انتخابات شرکت کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدم های دیگری را هم می شناخت که کار و بارشان سکه بود، دکترها، وکلا و فروشندگان مغازه ها. آن فقر و بدبختی و نکبتی که بعد از جنگ آنها را فراگرفته بود اکنون از میان رفته بود و دیگر همه داشتند برای خودشان سری توی سرها در می آوردند، تنها مردانی چون هیو یا اشلی بودند که همچنان در جا می زدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه بدبختی بزرگی بود که آدم استعداد و عرضه تجارت داشته باشد، آن وقت حامله شود و خودش را گوشه خانه پنهان کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اراده ای قوی تصمیم گرفته بود و به خود می گفت «دیگر بچه دار نخواهم شد. تصمیم ندارم مثل زن های دیگر، هر سال یک بچه پس بیاندازم. خدای من! معنی اش این است که با هر بچه، من شش ماه از سال را دور از کارگاه هایم خواهم بود! می دانم هر روز که سرکارم حاضر نباشم کلی ضرر خواهم کرد. به فرانک می گویم که دیگر حاضر نیستم بچه دار شوم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک یک خانواده بزرگ می خواست، ولی اسکارلت می توانست او را بالاخره به زانو درآورد. تصمیمش قطعی بود. این آخرین بچه او بود. کارگاه های چوب بری برایش مهم تر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل چهل و دوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه اسکارلت دختر بود، یک کرم کوچک و طاس، میمونی زشت و بی مو، بی نمک و نامربوط مثل فرانک. هیچ کس به جز پدر شیفته اش، نمی توانست چیز زیبایی در او پیدا کند و همسایگان آن قدر مبادی آداب بودند که بگویند، بچه های زشت بالاخره روزی زیبا خواهند شد. او را الا لوره نا (Ella Lorena)، نامیدند. الا به یاد مادربزرگش الن و لوره نا به خاطر اینکه مُد روز بود. حتی اسامی دیگری چون رابرت لی و جکسون دیوار سنگی نیز برای پسرها و آبراهام لینکلن و آزادی (Emancipation) برای بچه های سیاه پوست، مد روز شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین دختر در روزهایی به دنیا آمد که هیجانی خشم آلود آتلانتا را در برگرفته بود و انتظار وقایعی تلخ می رفت. سیاه پوستی که مرتکب تجاوز شده بود دستگیر شده، در زندان به سر می برد ولی افراد کوکلوس، زندان را مورد حمله قرار داده بودند و تجاوزگر را قبل از محاکمه بیرون کشیده، بی سر و صدا دار زده بودند. کلان، این کار را به خاطر حفظ آبروی قربانی و مستور نگه داشتن نام او کرده بودند، زیرا اگر نام او فاش می شد پدر و برادرانش حتماً او را با گلوله می زدند، از این رو دار زدن سیاه پوست تجاوزگر بهترین و منطقی ترین راه ممکن به نظر می رسید. اما مقامات نظامی بسیار خشمگین بودند. آنها دلیلی نمی دیدند که دختری در دادگاه بر علیه مجرمی، شهادت ندهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسربازها، چپ و راست توقیف می کردند. مقامات نظامی سوگند خورده بودند که حتی به قیمت زندانی کردن تمام مردان سفید پوست آتلانتایی، حساب کلان را یکسره کنند. سیاهان نیز ترسیده بودند و خشمگین تهدید می کردند که خانه سفیدها را آتش خواهند زد. شایعات داغ ابری متراکم فضای شهر را پوشانده بود. می گفتند یانکی ها نمایشی از اعدام برپا خواهند کرد، و سیاهان درصدد هستند علیه سفیدها اقدامات دسته جمعی انجام دهند. مردم شهر در خانه، پشت درهای بسته مانده بودند و پنجره ها را بسته بودند. مردان می ترسیدند سر کارهایشان بروند و همسران و فرزندان خود را بدون مراقب رها کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت رنجور در بستر افتاده بود و در سکوت خدا را شکر می کرد که اشلی آن قدر شعور داشت که عضو کلان نشود و فرانک هم آن قدر پیر بود که قدرت این کارها را نداشت. چقدر وحشتناک بود اگر هر لحظه انتظار توقیف آنها را می کشید! تصور اینکه یانکی ها به خانه آنها بریزند و آن دو را دستگیر کنند ارکان وجودش را به لرزه درمی آورد. جوانان عضو کلان چقدر احمق بودند که با چنین اقدامی، خشم یانکی ها را برانگیختند و برای خود دردسر درست کردند؟ اصلاً شاید به این دختر تجاوزی نشده بود. شاید از ترس چنین ادعایی کرده بود. و حالا باید به خاطر چنین ادعای پوچی، عده ای جان خود را از دست بدهند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان روزهایی که فضای ناامنی و هراس بر مردم شهر فشار وارد می کرد و همه شاهد نزدیک شدن فتیله شعله ور به بشکه باروت بودند، حال اسکارلت به سرعت رو به بهبود می رفت و نیروی خود را باز می یافت. نشاط و سلامتی و شوقی که در روزهای سخت تارا در او جمع آمده بود او را کمک می کرد تا ذهن خود را به کار اندازد. درست دو هفته بعد از تولد الا لوره نا از بستر برخاست و از بیکاری خود شکایت کرد و یک هفته بعد گفت که دیگر نمی تواند در منزل بماند و می خواهد به کارگاه برود. هیو و اشلی هر دو کار را ترک کرده بودند زیرا نمی خواستند خانواده های خود را در آن وضع تنها بگذارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک با افتخار و غروری که از جمعیت خاطر و شهامت نیرو می گرفت به او دستور داد و قدغن کرد که تا اوضاع به این منوال پیش می رود حق خروج از خانه را ندارد. اگر فرانک اسب و درشکه را در اصطبل توقیف نمی کرد باز هم اسکارلت بر آن نبود که دستور او را به چیزی انگارد و اطاعت کند. اما فرانک دستور داده بود هیچ کس حق ندارد به درشکه و اسب دست بزند مگر اینکه با اجازۀ او باشد. به علاوه او و مامی تمام سوراخ سنبه های خانه را گشته و پول هایی را که اسکارلت در گوشه و کنار پنهان کرده بود یافته بودند. و فرانک پول ها را برده بود و به حساب خود در بانک گذاشته بود و حالا اسکارلت حتی یک سنت هم نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت ابتدا خشمگین شد و بعد به التماس افتاد و در نهایت هر روز صبح مثل یک بچه لجوج گریه ای سوزناک سر می داد. ولی تنها چیزی که می شنید این بود: «خُب، شیرینم، تو دختر کوچولو، هنوز حالت خوب نشده.» و «خانوم اسکارلت اگه بخوای همش گریه کنی و این جوری جوش بزنی شیرت خشک می شه، آخه این بچه چه گناهی داره؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر نهایت خشم از حیاط خلوت گذشت و نزد ملانی رفت و با آخرین توانی که داشت فریاد زد و اعلام کرد که پیاده به کارگاه خواهد رفت. گفت، در تمام شهر فریاد خواهد زد که با یک آدم موذی، یک جانور پست ازدواج کرده و نمی خواهد با او مثل یک بچه احمق رفتار کنند. و بعد با تمام قوت داد زد که اسلحه ای برمی دارد و هر کس را که بخواهد مانعش شود با تیر می زند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی از غوغایی که در ایوان خانه اش به راه افتاده بود سخت وحشت کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه تو نباید خودت رو به خطر بندازی. اگه بلایی سر تو بیاد من از غصه می میرم. اوه، خواهش می کنم-»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«میرم! میرم! پیاده میرم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملانی به چهرۀ او نگاه کرد و دریافت که چنین حالتی اصلاً به عصبیت دوران بعد از زایمان شباهتی ندارد. در چهرۀ او همان حالت گردن کشی و گردن فرازی و اراده ای را می دید که بارها در سیمای جرالد اوهارا دیده بود، همان سختی و قوت و عزم را. دستش را دور کمر اسکارلت حلقه کرد و محکم او را در آغوش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این تقصیر منه اسکارلت. چقدر من ترسو هستم. من بودم که نذاشتم اشلی بره سرکارش، چون می ترسیدم، اوه عزیزم! چقدر من خودخواهم، چقدر ترسو هستم! عزیزم، همین الان میرم و به اشلی میگم که دیگه نمی ترسم، میرم پیش عمه پیتی می مونم. اون هم می تونه برگرده سر کارش، و-»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت به خوبی می دانست که اشلی به تنهایی از عهده کارها برنمی آید ولی حاضر نبود چنین چیزی را بر زبان آورد، به علاوه، خودش هم نمی خواست این واقعیت را بپذیرد. «نه، تو چنین کاری نمی کنی، ممنونم. اشلی اگر هم سر کار بیاد به درد من نمی خوره چون همش باید حواسش پیش تو باشه، حق هم داره. همه بد شدن، حتی عمو پیتر هم حاضر نیست با من بیاد! خُب باشه، من اهمیت نمیدم، مهم نیست. تنها میرم. تموم راهو پیاده میرم و خودم کارگر جمع می کنم، از همین سیاه ها. بالاخره از یک جایی پیدا می کنم...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، نه! تو همچین کاری نمی کنی! ممکنه اتفاق وحشتناکی برات بیفته! میگن حلبی آباد جاده دکاتور پر از سیاه های بدجنسه و تو باید از اونجا رد بشی. بذار فکر کنم... عزیزم، به من فرصت بده امروز رو فکر کنم، قول بده هیچ کاری نکنی. قول بده، حالا برو خونه و استراحت کن. معلومه که ضعف داری. قول بده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت به ناچار قول داد. رنجورتر از آن بود که بتواند کاری بکند. به خانه رفت ولی با اهل خانه قهر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعدازظهر همان روز غریبه ای از حیاط خلوت خانۀ عمه پیتی گذشت و به ایوان خانه ملانی خزید. بدون شک او هم از کسانی بود که به قول مامی و دیلسی «خانوم ملانی اونارو جمع می کنه و توی سرداب بهشون جا میده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر زیرزمین ملانی سه اتاق وجود داشت که قبلاً مستخدمین در آن اقامت داشتند و بخشی از آن نیز انبار شراب بود. اکنون یکی از آنها در اختیار دیلسی بود و دو اتاق دیگر را به آوارگانی می داد که چون سیل می آمدند و می رفتند. بدبخت هایی که جایی برای زندگی نداشتند، شبی را بیتوته می کردند و غذایی می خوردند و صبح روز بعد می رفتند. هیچ کس به جز ملانی نمی دانست که این آدم ها کی می آیند و کی می روند و هیچ کس جز او آگاه نبود که از کجا می آیند. شاید مامی و دیلسی راست می گفتند، شاید آنها را از خیابان جمع می کرد. تعدادشان زیاد بود، بیش از گنجایش سرداب، گاهی مجبور می شد آنها را به سرسرا بیاورد. آنان در نهایت بدبختی به خانه او پناه می بردند و او به آنها غذا می داد، جای خواب می داد و با بقچه ای نان روانه می کرد معمولاً این افراد، سربازهای حکومت ائتلافی بودند، سربازهای ساده، بیمار، بی خانمان، بی کس، بدون یار و یاور، بدون زن و فرزند، که پیاده سفر می کردند و به امید یافتن کار، تمام ایالت را زیر پا می گذاشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاغلب زنانی هم با چند بچه قد و نیم قد که از روستا آواره شده بودند در آنجا اقامت می کردند. این زنان بیوه بودند. جنگ آنها را بیوه کرده بود، شوهرانشان را گرفته بود و آنها را با بچه های کوچک و بی دفاع تنها رها کرده بود. آنان از مزارع خود خارج می شدند و به دنبال خویشان گمشده می گشتند. بعضی اوقات مقابل خانۀ ملانی غوغایی به راه می افتاد، غریبه هایی می آمدند که به زحمت انگلیسی صحبت می کردند یا اصلاً به زبان دیگری حرف می زدند، اینان کسانی بودند که داستان هایی درباره ثروت جنوب شنیده بودند و اینکه به امید دستیابی به آن، به این سو سرازیر شده بودند. یک روز یک جمهوری خواه آمده بود. مامی اصرار داشت که او جمهوری خواه است. می گفت بوی جمهوری خواهان را از یک فرسخی تشخیص می دهد، مثل اسبی که بوی مار زنگی را احساس می کند. ولی هیچ کس نظر مامی را نپذیرفت چون اعتقاد داشتند که حتی ملانی هم در رحم و شفقت خود اندازه معقولی را نگه می دارد. حداقل این طور فکر می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت هم این طور فکر می کرد و در حالی که آفتاب رنگ پریده نوامبر به او می تابید در ایوان نشسته بود و بچه را در دامنش گذاشته بود و با خود می گفت این یکی هم حتماً از سگ های دست آموز ملانی است، مثل اینکه پاش هم می لنگد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردی که داشت از حیاط پشتی بیرون می آمد، می لنگید، مثل ویل بتین، با آن پای چوبی. بلند قد بود، لاغر اندام و طاس و کثیف می نمود. ریش تُنُکش آن قدر بلند بود که به کمرش می رسید. حدود شصت سال داشت یا لااقل از ریشش این طور معلوم بود، سخت صورت و خشک بود، چین های زیادی بر چهره اش دیده می شد ولی در اندامش اثری از ضعف پیری وجود نداشت. دراز و لاغر و لندوک و زشت بود ولی علی رغم پای چوبی اش چون مار سریع و چالاک به نظر می رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز پله ها بالا آمد و به سوی اسکارلت نزدیک شد. حتی قبل از اینکه حرفی بزند، اسکارلت از غرغر نامفهومی که با خود می کرد دریافت که روی حرف «ر» تأکید می گذارد، کاری که دشت نشینان نمی کردند، پس از اهالی کوهستان بود. برخلاف ظاهر کثیف و لباس پاره اش، مثل کوه نشینان دیگر غرور محکم و خاموشی داشت که به هیچ کس اجازه نمی داد تحقیری نشان دهد. روی ریشش آثار جویدن تنباکو مشهود بود. تکه بزرگ تنباکویی که در دهان داشت چهره اش را بیشتر از ریخت انداخته بود و گوشه چشمش را پایین کشیده بود. بینی اش باریک و ناصاف بود. ابروهایی پرپشت و نامرتب داشت و بخشی از موهایش چون منگوله ای روی گوشش را پوشانده بود و شباهتی به سیاه گوش (Lynx: گونه ای گربه وحشی که اغلب در تمام نیمکره شمالی دیده می شود. از شکارچیان ماهر به شمار می رود- م) پیدا کرده بود. زیر ابرویش به جای چشم، گودالی وجود داشت و اثر زخمی که تا روی گونه اش می رسید و زیر ریشش پنهان می شد. هفت تیر بزرگی به کمر آویخته بود و چکمه اش برجستگی بزرگی داشت که معلوم بود چاقویی در آن پنهان کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نگاه خیره اسکارلت، با سردی جواب داد و قبل از اینکه شروع به صحبت کند آب دهانش را میان ردیف ستون های گچی طارمی خالی کرد. تحقیری از چشمانش دیده می شد، این تحقیر به خاطر اسکارلت نبوده بلکه نفرت او را از جنس مخالف نشان می داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«خانوم ویلکز منو برای کار فرستاده.» با سختی حرف می زد. مثل کسی بود که به حرف زدن عادت ندارد، کلمات به زشتی و رخوت از دهانش خارج می شد. «اسم من آرچیه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«متأسفم. ولی من کاری برای شما ندارم، آقای آرچی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آرچی اسم کوچیک منه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ببخشید، اسم خونوادگیتون چیه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره آب دهانش را خالی کرد. «به نظرم مربوط به خودم باشه. همون آرچی کافیه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«برام مهم نیست که اسم خونوادگی شما چیه! من کاری ندارم به شما بدم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«به نظرم دارین. اون نگران شماس که نکنه یک وقت مث دیوونه ها تنها این ور- اون ور برین. منو فرستاد که درشکه شما رو برونم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت از دخالت ملانی و بی تربیتی آن مرد زشت خشمگین شده بود. «واقعاً؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد غریبه، با دشمنی دیرینۀ خود با زن ها، با یک چشم نگاهی به اسکارلت افکند. «بله. هیچ زنی نباید مزاحمت برای شوهرش فراهم کنه، حالا اگه شما می خواین این ور- اون ور برین، من می برمتون. من از سیاه ها بدم میاد... از یانکی ها هم همین طور.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنباکو را به گوشۀ دیگر دهانش راند، و قبل از اینکه اسکارلت به او اجازه دهد، روی پله ها نشست. «نمی خوام بگم دوس دارم راننده زن ها بشم. ولی خانوم ویلکز به من خیلی محبت کرده، به من جای خواب داده و منو فرستاده که درشکه شما رو برونم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت که بی طاقت شده بود، گفت: «ولی...» و بعد حرفش را قطع کرد و به او خیره ماند. آن گاه لبخندی به لب آورد. از این آواره پیر اصلاً خوشش نمی آمد ولی حضور او ممکن بود کارها را آسان کند. با همراهی این مرد می توانست به شهر برود، به کارگاه سری بزند و سراغ مشتریانش برود. دیگر کسی نگران سلامتی و امنیت او نخواهد بود و حالا ظهور ناگهانی این مرد از ایجاد جنجال و هیاهو هم جلوگیری می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت: «البته شرط داره. شوهرم باید موافقت کنه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک چندی به طور خصوصی با آرچی صحبت کرد و با اکراه موافقت نمود و دستور داد از اسب و درشکه رفع توقیف شود. از اینکه نصایح مادرانه اش نفوذی در اسکارلت نکرده بود ناراحت و ناامید می نمود ولی به خود می گفت، حال که او اصرار دارد به کار خود مراجعت کند، پس می شود این طور تصور کرد که این مرد را خدا فرستاده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irظهور مجدد او در آتلانتا حیرت همه را برانگیخت. آرچی و اسکارلت جفت عجیبی بودند. یک پیرمرد زشت و وحشی با پای چوبی جلوی کالسکه نشسته بود و زنی جوان، زیبا و خوش لباس اما درهم و اخم آلود، با پیشانی گره خورده و سیمایی عبوس پشت سرش لمیده بود. آنها در آتلانتا، همه جا دیده می شدند، کمتر با هم سخن می گفتند، بدون شک از هم خوششان نمی آمد، و احتیاج، آن دو را به هم پیوند داده بود، یکی برای پول و دیگری برای امنیت. خانم های شهر می گفتند، حداقل این کارش بهتر از این است که کنار رت باتلر بنشیند و همه جا خودش را در شهر به نمایش بگذارد. آنها با کنجکاوی می پرسیدند که چرا این روزها این مرد پیدایش نیست؟ از سه ماه پیش که با عجله آتلانتا را ترک کرده بود دیگر اثری از او نبود و هیچ کس حتی اسکارلت از او خبری نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرچی مرد ساکتی بود، فقط وقتی حرف می زد که سؤالی از او می شد، و اغلب با اکراه جواب می داد. هر روز صبح از زیرزمین ملانی خارج می شد و روی پله های خانه عمه پیتی می نشست و منتظر اسکارلت می شد و تنباکو می جوید تا عمو پیتر درشکه را آماده نماید. عمو پیتر تقریباً به اندازه ابلیس از او می ترسید و مامی هم که در جسارت ید طولایی داشت با احتیاط و سکوت دور و بر او می پلکید. او از سیاهان نفرت داشت و آنها می دانستند و به شدت از او وحشت داشتند. طپانچه و چاقوی خود را عوض کرده و طپانچه و چاقوی تازه ای خریده بود و همین شهرتش را میان سیاهان افزایش داده بود. هرگز یک بار هم اسلحه خود را بیرون نیاورده و حتی آن را لمس هم نکرده بود. همین رفتار ظاهری او کافی بود. وقتی آرچی حضور داشت هیچ سیاهی حتی جرأت خندیدن نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک بار که اسکارلت علت تنفر او را از سیاهان پرسید، از جوابش تعجب کرد چون او اغلب در جواب هر سؤالی می گفت: «به نظرم به خودم مربوط باشه؟» اما این بار طور دیگری جواب داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«من از این کاکا سیاها بدم میاد، چون همه کوه نشین ها بدشون میاد. این سیاها بودن که جنگ لعنتی رو شروع کردن. ما هیچ وقت از اونا خوشمون نمی اومد، حتی یه برده سیاه هم نداشتیم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی تو خودت هم تو جنگ بودی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«به نظرم این وظیفه هر مردیه. من از یانکی ها هم بدم میاد. بیشتر از سیاها. همون قدر که از زن های پر حرف بدم میاد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشم ناگهانی بر او مستولی شد ولی چیزی نگفت. یک لحظه فکر کرد که بهتر است از شر او خلاص شود و عذرش را بخواهد، اما بدون او چه کاری از دستش ساخته بود؟ از کدام راه جز این می توانست آزادی خود را به دست آورد. این مرد خشن، بی تربیت و کثیف بود و گاهی بوی گند از او متصاعد می شد، اما وظیفه خود را به خوبی انجام می داد. او را تا هر دو کارگاه می برد و باز می گرداند و وقتی نزد مشتری ها می برد، دائماً نزدیک او ایستاده بود و هر وقت اسکارلت با مشتریانش حرف می زد یا به کارگرانش دستور می داد، آب دهان خود را خالی می کرد. در این گونه مواقع معمولاً بیش از یک قدم با او فاصله نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زودی آتلانتا به اسکارلت و محافظش عادت کرد و خانم های شهر از اینکه می دیدند بدون ترس و هراس هر جا دلش بخواهد می رود، به او حسادت می کردند. از وقتی که کوکلوکس ها سیاه متجاوز را لینچ کردند، همه خانم های شهر تقریباً منزوی شدند، حتی دیگر برای خرید هم به فروشگاه ها نمی رفتند و اگر کار واجبی پیش می آمد، ده پانزده نفری با هم می رفتند. البته از این بابت سخت در ناراحتی به سر می بردند، پس ناچار شدند غرورشان را در جیب بگذارند و گاهی آرچی را از اسکارلت قرض بگیرند. و وقتی اسکارلت به او احتیاج نداشت خوشحال می شد که او را از خود دور کند و در اختیار بانوان دیگر قرار دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زودی آرچی به صورت یکی از چهره های سرشناس آتلانتا درآمد و بانوان شهر برای اجیر کردن او با هم رقابت می کردند. تقریباً هر روز صبح پسربچه ای با خدمتکار سیاهی هنگام صرف صبحانه در خانۀ اسکارلت را می کوبید و پیغام بانویش را می داد: «اگر امروز بعدازظهر با آرچی کاری ندارید، او را به من قرض بدهید، می خواهم به گورستان بروم و گل ببرم.»، «باید امروز نزد کلاهدوز بروم.»، «لطفاً آرچی را در اختیار ما بگذارید تا عمه نلی را به هواخوری ببرد.»، «باید امروز به خیابان پینرز بروم. پدربزرگ حالش خوب نیست و نمی تواند همراهم بیاید اگر آرچی...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو آرچی همه را همراهی می کرد، خدمتکاران، خانه داران، بیوه ها، همه را، و دوباره با همان خلق و خوی گرفته و سنگین خود به خانه بازمی گرداند. روشن بود که از زن ها خوشش نمی آید، اما در نظر او ملانی چیز دیگری بود، ولی از سایر زن ها به اندازه سیاهان و یانکی ها متنفر بود. بانوان اول از بی ادبی او در شگفت بودند ولی کم کم آشنا شدند و عادت کردند. اصلاً سخن نمی گفت، فقط گاه و بیگاه صدای وحشتناکی از خود بیرون می داد و آب دهانش را پرتاب می کرد ولی وجودش برای خانم ها حکم اسب درشکه داشت و اغلب وقتی با او بیرون می رفتند وجودش را جدی نمی گرفتند. حتی یک بار خانم مری ودر بدون اینکه ملاحظه آرچی را بکند تمام جزییات زایمان برادرزاده اش را بلند بلند برای خانم مید تعریف کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر هیچ زمانی ممکن نبود چنین وضعی پیش بیاید. قبل از جنگ، آدمی مثل آرچی حتی حق نداشت به آشپزخانه وارد شود. غذایش را از در پشتی می دادند و او را دنبال کارش می فرستادند. اما حال حضور آزاردهنده او را طلب می کردند. این مرد گستاخ، بی سواد و کثیف بود ولی مثل سدی محکم میان خانم ها و وحشت احیای جنوب ایستاده بود. او نه دوست بود و نه نوکر. یک محافظ اجیر شده بود. هنگامی که مردان سر کار بودند و یا شب ها غیبت می کردند از زنان آنان محافظت می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت می دید، از وقتی آرچی آمده، فرانک اغلب شب ها در خانه حضور ندارد. می گفت حساب و کتاب های فروشگاه باید سر و سامان پیدا کند، کارها به قدری مغشوش است که باید وقت بیشتری صرف آنها بشود. و دوستان مریضی هم بودند که باید سری به آنها می زد. و به علاوه تشکیلات حزبی دموکرات ها هم بود که هر چهارشنبه شب جلسه داشتند و در مورد انتخابات و حق رأی صحبت می کردند و فرانک نمی خواست این جلسات را از دست بدهد. اسکارلت می دانست که این جلسات چیزی نیست مگر سخنرانی های بی پایان ژنرال جان، ب گوردون درباره لیاقت خود و ژنرال های دیگر، به جز ژنرال رابرت لی. می دانست که این جلسات چیزی نیست جز تکرار جنگ. مطمئن بود که هیچ اقدام مؤثر و مفیدی در جهت احقاق حق رأی صورت نمی گیرد. ولی فرانک آشکارا از شرکت در این جلسات اظهار شادمانی می کرد و تا ساعت ها بعد از نیمه شب به خانه بازنمی گشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی هم سرگرم مریض ها بود و دائماً از آنها عیادت می کرد و در جلسات حزب دموکرات شرکت می نمود، او نیز معمولاً چون فرانک تا دیروقت بیرون می ماند. در این شب ها، آرچی، عمه پیتی، اسکارلت، وید و الای کوچک را از حیاط پشتی تا منزل ملانی همراهی می کرد و دو خانواده شب را با هم می گذراندند. خانم ها مشغول قلابدوزی می شدند و آرچی در سرسرای پایین دراز به دراز روی نیمکت می افتاد و خُرخُر می کرد و ریش بلند و خاکستری اش حرکت می کرد. هیچ کس به او نگفته بود که می تواند روی نیمکت به آن زیبایی بخوابد. این قشنگترین اثاثیه آن خانه بود و آرچی هر وقت می خوابید با چکمه های کثیفش آن را آلوده می کرد و اهالی خانه از دست او ناراحت می شدند. ولی هیچ چیز نمی گفتند، تازه خوشحال بودند که می خوابد چون خودش بارها گفته بود که از وراجی زن ها بدش می آید و اگر بیدار می ماند ممکن بود حرف های عمه پیتی را تحمل نکند و قدقد مرغانه اش او را از کوره به در کند و فرار را بر قرار ترجیح دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت فکر می کرد که این مرد از کجا آمده و زندگی گذشته اش چه بوده و چطور از سرسرای ملانی سر درآورده است، ولی از ترس هیچ نمی پرسید. اسکارلت بیشتر دلش می خواست بداند صورتش چرا به آن روز افتاده و چه اتفاقی برای چشمش افتاده است. آنچه می دانست این بود که او از اهالی شمال جورجیاست و کوه نشین است و در جنگ شرکت کرده و در اواخر جنگ یک چشم و یک پایش را از دست داده است. اما چیزی که باعث کشف گذشته آرچی شد انتقاد سخت اسکارلت از هیو السینگ و طرز اداره کارگاه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک روز صبح وقتی پیرمرد او را تا کارگاه هیو همراهی کرد، هر دو دیدند که هیو زیر درخت نشسته و کارگرها همه کار را رها کرده و رفته اند. اسکارلت سخت برآشفت، چون اخیراً با استفاده از زیبایی و جذابیت خود، سفارش چرب و نرمی گرفته بود و باید به موقع تحویل می داد، ولی اکنون که کارگاه را خالی می دید، خشمگین شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحن محکمی به آرچی گفت: «منو ببر به اون یکی کارگاه. بله، می دونم که ممکنه وقت ناهار بگذره ولی من برای چی به تو پول میدم؟ باید به آقای ویلکز بگم هر کاری داره زمین بذاره و این سفارش رو دست بگیره. مثل اینکه کارگرهای هیو دلشون نمی خواد سر کار بیان. کثافت های آشغال. تو زندگی احمقی مثل هیو السینگ ندیدم! به محض اینکه جانی گاله گر قراردادش تموم شد استخدامش می کنم و از شر هیو راحت میشم. چه اهمیت داره که جانی در ارتش شمال خدمت می کرده؟ او اینجا کار خواهد کرد. من هنوز در عمرم یک کارگر تنبل ایرلندی ندیدم. جانی برام کارگر میاره، از محکوم ها اجیر می کنه. میدونه چه جوری از پسشون بربیاد...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرچی به طرف او برگشت. از تنها چشمش شراره نفرت و خشم بیرون می ریخت و وقتی سخن گفت، سردی تکان دهنده ای در صدای بی موجش آشکار بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اون روزی که کارگر محکوم استخدام کنی، دیگه من اینجا نیستم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت به او خیره ماند: «خدای من، چرا؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«برای اینکه من از حال این بدبخت ها خبر دارم. این اجیر کردن اونا نیست، من
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسمش رو گذاشتم کشتن اونا. خریدن مردها، مثل قاطر. رفتاری که با اونا میشه بدتر از قاطره. کتک می خورن، گرسنگی می کشن، کشته میشن، ولی کی اهمیت میده؟ آیا دولت اهمیت میده؟ این پول خونه. اونایی که محکومین رو اجیر می کنن به هیچ اهمیت نمیدن. یک خورده غذا بهشون میدن و مثل خر ازشون کار می کشن. چه جهنمیه، خانوم. من از زن ها اصلاً خوشم نمی اومد ولی حالا دیگه بدتر شد، بیشتر بدم اومد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این چیزها به تو مربوط میشه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«به نظرم،» کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: «من خودم چهل سال محکوم بودم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت آب دهانش را فرو داد و به پشتی درشکه تکیه داد. پس جواب معمای آرچی این بود، برای همین نمی خواست اسمش را بگوید و زندگی گذشته اش را شرح دهد. جواب سکوتش و نفرت عمیقش به دنیا، همین بود. چهل سال! حتماً وقتی به زندان می رفت، جوان بود. چهل سال! خودش یک عمر است، تمام عمر در زندان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«جرمت چی بود... جنایت؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرچی افسار را تکان داد و مختصر گفت: «بله، زنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان اسکارلت از ترس چند بار به هم خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهان آرچی زیر سبیل بلندش تکان می خورد و حرف می زد، گویی متوجه ترس اسکارلت شده بود. لبخندی زد و گفت: «ترسیدین؟ من که قصد ندارم شما رو بکشم، خانوم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو زنتو کُشتی!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«با برادرم همبستر شده بود. برادرم فرار کرد. ولی زنیکه رو کشتم. اصلاً هم متأسف نیستم. زن های بدکاره باید کشته بشن. قانون حق نداره برای این کارها مردهارو مجازات کنه. ولی من زندانی شدم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی... چطور شد بیرون اومدی؟ فرار کردی؟ بخشیده شدی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«میشه اسمش رو بخشش گذاشت.» چهره اش درهم شد. به فکر فرو رفت. سخن گفتن برایش مشکل می نمود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سال شصت و چهار بود که شرمن اومد. من تو زندون میلج ویل بودم. زندانبان مارو جمع کرد و گفت یانکی ها دارن میان، می تازن و می کشن. من از یانکی ها خیلی بدم می اومد. بیشتر از سیاه ها، بیشتر از زن ها.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چرا؟ قبلاً با یانکی ها برخوردی داشتی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه خانوم. فقط راجع بهشون زیاد شنیدم. شنیدم اونا تو کار همه دخالت می کنن. من از مردمی که سرشون تو کار خودشون نباشه بدم میاد. اونا تو جورجیا چکار داشتن؟ سیاه ها رو آزاد کنن، خونه هامونو بسوزونن، اسب و قاطرمونو بکشن؟زندانبان گفت ارتش بدجوری به سرباز احتیاج داره، گفت اگه ما بریم تو ارتش، بعد از جنگ آزاد میشیم، اگه زنده بمونیم. ولی زندانی ابد بودیم- جنایتکار بودیم- ارتش مارو نمی خواست. زندانبان گفت که ارتش مارو نمی خواد. ولی من بهش گفتم درسته که من زندونی ابدم ولی مثل دیگرون نیستم. گفتم درسته که زنمو کشتم، ولی اون باید کشته می شد. و من می خواستم با یانکی ها بجنگم. زندانبان هم موافقت کرد. منو کشید بیرون و فرستاد تو ارتش.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کرد. آب دهانش را فرو داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ها. راستی که مسخره س. منو به خاطر آدم کشی زندونی کرده بودن و حالا تفنگ به من می دادن و می گفتن برو بازم آدم بکش. راستی چقدر خوب بود که من دوباره آزاد بودم، اون هم با یک تقنگ. همشهری های من تو ملیج ویل خوب جنگیدن. خوب کشتن و خوب کشته شدن- خیلی از ما کشته شدن. هیچ کس فرار نکرد. وقتی جنگ تموم شد و همه تسلیم شدن، ما آزاد بودیم. من این پا و این چشممو از دست دادم. ولی متأسف نیستم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با صدای ضعیفی گفت: «اوه،» سعی کرد چیزهایی را که درباره محکومین میلج ویل و تسلیم آنها به ارتش و استفاده از آنها در جنگ شنیده بود، به یاد آورد. در کریسمس 1864 فرانک به آنها اشاره کرده بود. چه گفته بود؟ ولی خاطراتش درهم و برهم بود. دوباره خاطرات آن روزها برایش زنده شد. دوباره گاری هایی را که از آنها خون می چکید و در جاده سرخ حرکت می کرد به یاد آورد. گارد ملی را می دید که عبور می کنند، پسرهای جوانی مثل فیل مید، پیرمردانی مثل عمو هنری و پدربزرگ مری ودر. محکومین هم گذاشته بودند تا در گرگ و میش حکومت کنفدراسیون کشته شوند، تا در سرمای اردوگاه تنسی بمیرند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظه ای فکر کرد که چه دیوانه است این پیرمرد، که به خاطر ایالتی جنگیده بود که چهل سال او را به زندان افکنده بود. جورجیا جوانی و میان سالی او را گرفته بود، به خاطر جنایتی که در نظر او جنایت نبود. کلمات تلخی را که رت در روزهای اول جنگ گفته بود به یاد آورد، یادش آمد که می گفت حاضر نیست برای مردمی بجنگد که او را طرد کرده اند. ولی وقتی آن لحظه خطیر آمد، او رفته بود و برای همان مردم جنگیده بود- همان کاری که آرچی کرده بود. در نظر اسکارلت مردان جنوبی همه از بزرگ و کوچک، از بالا تا پایین همین طور بودند. احمق های احساساتی که بیشتر فریب ظاهر را می خورند و به حقیقت و معنی اصلاً توجهی ندارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دست های چروکیده آرچی، به طپانچه و چاقویش نگاه کرد و دوباره ترسی سرد او را در بر گرفت. آیا در فهرست حکومت انقلابی باز هم آدمکشانی چون آرچی بودند که آزاد شده باشند؟ آیا دزدها و چاقوکشانی بودند که اکنون ول می گشتند. آه، شاید تمام غریبه هایی را که در خیابان می دید همه آدمکش و سارق و چاقوکش بودند. اوه اگر عمه پیتی می دانست- ولی ممکن است از ترس بمیرد. و همین طور هم ملانی. کاش می توانست اصلاً داستان آرچی را برای ملانی بگوید. آن وقت می فهمید که نباید هر آشغالی را به خانه راه دهد و خود را این طور نزد دوستان و خویشان معصوم جلوه دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«من- من خوشحالم که به من گفتی آرچی. به کسی- به کسی نمیگم. اگه خانم ملانی یا خانم های دیگه بفهمن ممکنه خیلی ناراحت بشن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«هه! خانم ویلکز می دونه. همون شب اول که به من جا داد بهش گفتم. چطور می تونستم بهش نگم. اگه نمی گفتم کار درستی کرده بودم؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با صدای بلند گفت: «خدایا مارو حفظ کن.» پس ملانی می دانست که این مرد جنایتکار است و او را از خانه بیرون نکرده بود. پسر، عمه و زن برادرش را به او سپرده بود تمام دوستانش را. و خودش، خودش که ترسوترین زن ها بود، از اینکه با این مرد در خانه تنها باشد نمی ترسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«خانم ویلکز با اینکه یه زنه ولی خیلی چیزها رو می فهمه. فهمید که من آدم بدی نیستم. می دونه که یه دروغگو همیشه دروغگو می مونه، دزد همیشه دزده. اما یک قاتل، فقط یک دفعه آدم می کشه، مث من. خانوم می دونه هر کی که برای کنفدراسیون جنگیده باشه تموم گناهاش بخشیده میشه. اگرچه من با کشتن زنم کار بدی نکردم... بله، خانوم ویلکز یه زنه، اما همه چی رو می فهمه... من دارم به شما میگم اگه یه دونه از اون محکوم ها رو اجیر کنی، دیگه منو نمی بینی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت جوابی نداد ولی با خود فکر می کرد: «هرچه زودتر بری بهتره، برای من بهتره. قاتل!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملی چطور می تواند این همه- این همه- خُب، مثل اینکه نمی شود برای این کار او لغتی پیدا کرد، قاتلی را آورده و به عزیزان خویش رحمی نکرده و او را همین طور آزاد اینجا- آخر مگر می شود به دلیل اینکه در جنگ شرکت کرده، بخشیده شود؟ ولی این ملانی! این ملانی چه تعصبی نسبت به حکومت کنفدراسیون دارد. پیوسته یانکی ها را لعنت می کرد و در سکوت به آنها بد و بیراه می گفت. آنها بودند که این همه بدبختی را به بار آورده بودند. این ها بودند که او را مجبور کرده بودند که یک جنایتکار را کنار خود نگه دارد تا از او محافظت کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی در آن گرگ و میش سرد با آرچی به سوی خانه می راند، تعداد زیادی اسب زین کرده و ارابه های بزرگ را مقابل میخانه دختر دوران دید. اشلی روی اسبش نشسته بود، از دور ناراحت به نظر می رسید. پسرهای سیمون از درشکه خود به بیرون خم شده بودند و حالت آشفته ای داشتند. هیو السینگ که موهایش توی صورتش ریخته بود مشت خود را به سوی او تکان می داد. گاری پیراشکی بابابزرگ مری ودر در وسط آنها بود. آن سوتر تامی ولبورن و عمو هنری هامیلتون کنار پدربزرگ مری ودر ایستاده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با خشم به خود گفت: «کاش دیگر این عمو هنری با این ها همپیاله نمی شد. باید با این سن و سالش خجالت بکشد که در یک همچین جایی دیده شود. تنها کاری که بلد است این است که با این پیرمرد هر شب به میخانه برود.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی کمی نزدیک تر شد احساس کرد که باید موضوع دیگری اتفاق افتاده باشد. قلبش فشرده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، امیدوارم به کس دیگه ای تجاوز نشده باشد. اگه کوکلوکس ها یکی دیگه رو دار زده باشن، یانکی ها همه مارو جارو می کنن.» و به آرچی گفت: «وایسا. اتفاقی افتاده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرچی گفت: «شما نباید برین اونجا.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«شنیدی چی گفتم، وایسا. شب به خیر همگی، اشلی... عمو هنری... اتفاقی افتاده؟ همه شما مثل اینکه...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجمعیت به جانب او برگشت. کلاه های خود را برداشته بودند و لبخند می زدند، ولی هیجانی در چشمانشان موج می زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو هنری گفت: «هم افتاده، هم نیفتاده. بستگی داره چطوری نگاش کنی. اون طور که من می بینم، هیئت قانونگزاری کار دیگه ای نمی تونست بکنه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت کمی آرامش یافته بود. با خود گفت: قانونگزاری؟ اصلاً علاقه ای به هیئت قانونگزاری نداشت. احساس می کرد اقدامات این هیئت کمتر می تواند روی او اثر داشته باشد. این از کارهای یانکی ها بود. افسران یانکی عضو آن بودند. حتماً دوباره تصمیمی گرفته بودند. سخت ترسیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این هیئت قانونگزاری حالا مگه چکار کرده؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اونا از اصلاح قانون خودداری کردن.» پدربزرگ مری ودر با افتخار ادامه داد: «حالا به یانکی ها نشون میدیم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی گفت: «اون جاکش هایی که این ماده اصلاحی رو رد کردن باید تاوانش رو هم بدن. معذرت می خوام اسکارلت.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت در حالی که سعی می کرد خودش را مطلع نشان دهد گفت: «اوه، اصلاح قانون؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلاً از سیاست سر در نمی آورد و وقت خود را برای درک آن تلف نمی کرد. سیزده ماده اصلاحی تاکنون تصویب شده بود، شاید هم شانزده ماده، اما هیچ کدام برای او مفهومی نداشت. مردها غالباً راجع به این چیزها حساسیت نشان می دادند. در چهره اش حالتی بود که نشان می داد اصلاً چیزی نمی فهمد. و اشلی خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این یک ماده اصلاحیه که به سیاه پوست ها اجازه رأی میده. تصمیم گیری درباره اون به هیئت قانونگزاری محول شده بود و اونا هم ردش کردن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چقدر احمق. حالا یانکی ها فشارشونو روی ما بیشتر می کنن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«همینه که میگم تاوانشو خواهند داد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو هنری داد زد: «من به این هیئت قانونگزار افتخار می کنم. کارشون عالی بود. و یانکی ها هم نمی تونن گلوی مارو فشار بدن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی گفت: «می تونن و می کنن.» صدایش آرام بود ولی در نگاهش نگرانی موج می زد. «رد این ماده، کارها رو برای ما مشکل تر می کنه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، اشلی، این طور نیست. دیگه اوضاع از این بدتر که نمیشه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چرا، میشه. حتی بدتر از این که هست. فکرشو بکن، ما یک هیئت قانونگزاری سیاه پوست داشته باشیم، یا فرماندار سیاه پوست، اگه یک فرماندار نظامی خشن بیاد چی میشه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت داشت چیزهایی می فهمید. چشمانش از وحشت گرد شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«دارم فکر می کنم که چه چیزی برای جورجیا بهتره.» اشلی با حرارت حرف می زد ولی هنوز نگرانی در چهره اش بود. «آیا باید مثل هیئت قانونگزاری جلوشون وایسیم و بجنگیم، دوباره شمال رو تحریک کنیم و کاری کنیم که یانکی ها با تمام ارتش خودشون بریزن تو جورجیا و هر بلایی می خوان سرمون بیارن و رأی سیاه ها رو فرو کنن تو حلقوم ما، چه بخوایم، چه نخوایم. یا اینکه ما غرورمون رو قورت بدیم و بردباری داشته باشیم و موضوع رو از ساده ترین راهش حل کنیم. البته نتیجه هر دو یکی ست. ما درمانده ایم. باید اون کاری رو بکنیم که اونا میگن. شاید برای ما بهتر باشه که بدون اردنگی اونو قبول کنیم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت به زحمت حرف های او را می فهمید. ذهنش گنجایش نداشت. می دانست که اشلی، مثل همیشه، هر دو روی مسئله را می بیند. ولی خودش فقط قادر به دیدن یک روی آن بود- این سیلی جانانه ای که به صورت یانکی ها خورده بود آیا می توانست تأثیری در کار او داشته باشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگ مری ودر گفت: «اشلی، یعنی میگی می خوای مثل رادیکال ها به جمهوری خواهان رأی بدی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوتی افتاد. اسکارلت دید که دست آرچی به سوی اسلحه رفت ولی همان جا متوقف شد. آرچی بارها گفته بود که این پدربزرگ آدم احمقی است و حالا نمی توانست تحمل کند که این پیرمرد احمق به شوهر خانم ملانی توهین می کند، حتی اگر شوهر خانم ملانی حرف احمقانه ای زده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتش خشم جای نگرانی را در نگاه اشلی گرفت ولی قبل از اینکه حرفی بزند عمو هنری گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«مرتیکه احمق، لعنتی. معذرت می خوام اسکارلت. پیرمرد خرف، الاغ. نباید به اشلی از این حرف ها بزنی!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگ به سردی گفت: «اشلی می تونه بدون کمک تو هم از خودش دفاع کنه. مثل خونه به دوش ها و اوباش حرف می زنه. به درک، هر طور میشه بشه، به جهنم. معذرت می خوام اسکارلت.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشلی با صدای لرزانی گفت: «من از اول به خارج شدن جورجیا از اتحادیه شمال عقیده نداشتم. مخالف بودم. ولی جورجیا از این اتحادیه خارج شد. به ناچار من هم قبول کردم. به جنگ هم عقیده نداشتم ولی جنگیدیم. حالا هم معتقد نیستم که یانکی ها رو جری تر کنیم، بیشتر از اونچه که الان هستن. ولی اگه قانونگذارها این تصمیم رو گرفتن، خُب من هم کنارشون ایستادم. من...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو هنری گفت: «آرچی، خانم اسکارلتو ببر خونه. اینجا براش جای مناسبی نیست. سیاست کار زن ها نیست. الان اوباش و مست ها پیداشون میشه. برو آرچی. شب به خیر اسکارلت.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی به خیابان پیچ تری رسیدند، قلب اسکارلت به شدت تپیدن آغاز کرد. این کار احمقانه قانونگزارها روی تجارت او اثر می گذاشت؟ آیا خشم یانکی ها زیاد می شد و او کارگاهش را از دست می داد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرچی غرید: «خُب شنیده بودم خرگوش وقتی عاجز میشه به سگ حمله می کنه، ولی تا حالا ندیده بودم. این اعضای قانونگزاری مثل اینکه دارن فریاد می کشن "زنده باد جفرسون دیویس و کنفدراسیون جنوب" و این یانکی ها که عاشق سیاه ها هستن می خوان اونارو ارباب ما کنن. واقعاً باید این قانونگزارها را ستایش کرد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ستایش کرد؟ باید گلوله گرم بهشون داد! ستایش کرد؟ باید با تیر زدشون. کار اونا باعث میشه بیفتن به جون ما، مثل اردکی که به جون سوسک میفته. چرا اونا نمی تونن راتی... رادی... هر چی که هست باشن. شاید با این کارشون می خوان محبت یانکی ها رو جلب کنن. ما که خشم اونارو نمی خوایم. اونا همیشه خواستن مارو زمین بزنن. شاید با این کار محکمتر زمین بخوریم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرچی نگاه سردی به او انداخت. «زمین بزنن؟ بدون جنگ؟ چه حرف ها. غرور زن ها هیچ وقت نمی تونه بیشتر از غرور یک بز باشه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنگامی که اسکارلت ده نفر از محکومین را اجیر کرد و آنان را در دو کارگاه به کار گمارد آرچی به تهدید خود عمل کرد و دیگر حاضر نشد در خدمت او باشد. حتی التماس های ملانی و قول مساعد فرانک برای اضافه دستمزد باعث نشد که مجدداً افسار درشکه را در دست بگیرد. او با روی باز ملانی، پیتی، ایندیا و دوستان آنان را همراهی می کرد ولی محافظت از اسکارلت را نپذیرفت. از همراهی بانوان دیگر که در معیت اسکارلت بودند، خودداری می کرد. وضع درهم و برهمی پیش آمده بود. حالا دیگر این جانی پیر می خواست دربارۀ او قضاوت کند، و آنچه اسکارلت را بیشتر آزار می داد این بود که خویشان و دوستانش از پیرمرد آدمکش جانبداری می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک برای مرتبه چندم از اسکارلت خواست که از تصمیمش منصرف شود. اشلی ابتدا از کار کردن با محکومین سر باز زد ولی اشک های اسکارلت و قول او برای به کار گرفتن مجدد سیاهان و رها کردن محکومین، کار خود را کرد. قول داد بعد از اینکه اوضاع کمی بهتر شد محکومین را رها کند و مجدداً از کارگران سیاه استفاده نماید. همسایگان مجدداً انتقادهای شدید خود را شروع کردند و اسکارلت را از اینکه باعث ننگ فرانک، عمه پیتی و ملانی شده است سرزنش نمودند. حتی پیتر و مامی هم مخالفت خود را اعلام داشتند و گفتند که این کار زشت عاقبت خوشی ندارد. همه می گفتند که بهره کشی از یک مشت آدم های بدبخت و درمانده کار اشتباهی است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اسکارلت با عصبانیت می گفت: «وقتی شما خودتان از برده ها استفاده می کردید کار خوبی بود؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآه، ولی این فرق می کرد. برده ها هرگز بدبخت و درمانده نبودند. وضع سیاهان در بردگی بهتر از دوران آزادی آنان بود. و اگر اسکارلت باور نداشت بهتر بود به اطراف خود نگاهی می انداخت. ولی طبق معمول این اعتراض ها و مخالفت ها باعث پافشاری بیشتر او می شد. هیو را از سرپرستی کارگاه خلع کرد و کار راندن گاری و تحویل الوار به مشتریان را به او سپرد و اقدامات نهایی را برای استخدام جانی گاله گر به عمل آورد. به نظر می رسید که او تنها کسی است که می تواند با محکومین کار کند. او سر گلوله شکل خود را به علامت تصدیق تکان داد و گفت بهترین کار ممکن را کرده است. اسکارلت نگاهی دقیق به سرتاپای او انداخت. پاهای کوتاه و سیمای کوچکش را نگریست و به خود گفت: «این سوارکار سابق، آدم با عرضه ایست ولی هیچ کس حاضر نیست اسب هایش را بدون نگرانی به او بسپارد. من هم باید احتیاط کنم. بگذارم براند ولی خودم مراقب اوضاع باشم. نباید زیاد نزدیک شود.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما تردیدی وجود نداشت که عرضه اداره محکومین را دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانی گفت: «کار من نظارت کامل بر این هاست؟» چشمانی سرد و شیشه ای داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اختیار کامل در مورد کارگرها بهت میدم. چیزی که من می خوام اینه که الوارها درست سر وقت حاضر بشه. هر چقدر که من گفتم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانی گفت: «من کارگر توام. به آقای ولبورن میگم که دیگه براش کار نمی کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی جانی گاله گر در میان خیل سنگ تراشان و نجاران و ناوه کشان فرو رفت اسکارلت لبخندی از سر راحتی زد و روحش شکفت. جانی دیگر واقعاً کارگر او بود. او کارآزموده و سخت کوش بود و هیچ نگرانی در موردش وجود نداشت. فرانک از روی تنفر می گفت: «ایرلندی کثافت هم آدم شده.» اما اسکارلت ارزش های او را خوب می شناخت. می دانست که ایرلندی ها صاحب اراده اند و هر کس که آنها را اجیر کند صاحب کارگری پرکار و مسئول خواهد بود و دیگر کاری به خصوصیات شخصی او نداشت. به علاوه با او بیش از دیگران احساس نزدیکی و همفکری می کرد، او را کارآموخته تر از مردان طبقه خودش می دانست، چون آگاه بود که جانی ارزش پول را به خوبی می شناسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاولین هفته ای که جانی کارش را در کارگاه شروع کرد امیدهای تازه ای در قلب اسکارلت به وجود آمد. نشان داد که کارش عالی است و با محکومین به خوبی می تواند کنار بیاید و از آنها کار بکشد، خیلی بیشتر و بهتر از هیو. این جوان بی عرضه استعدادی در استفاده از کارگران سیاه نشان نداده بود. به علاوه اسکارلت اکنون فرصت و فراغت بیشتری داشت، هرگز از وقتی که به آتلانتا آمده بود، چنین مجال و فراغتی را در اختیار نداشت و جانی چندان علاقه ای به حضور او در کارگاه نشان نمی داد و صراحتاً به او گفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو به کار فروشت برس و منهم به کار الوار. اردوگاه محکومین جای مناسبی برای یک خانم نیست، و اگه تا به حال کسی این مطلب را به تو نگفته، جانی گاله گر حالا میگه. من دارم الوار برات تهیه می کنم، درسته؟ خُب دلم نمی خواد هر روز بیای از من مثل آقای ویلکز حساب بکشی. اون به راهنمایی احتیاج داره. من ندارم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با بی میلی خود را از کارگاه جانی دور نگه می داشت. می ترسید اگر زیاد اصرار کند همه چیز خراب شود. حرف او که اشلی نیاز به سرپرستی دارد آزارش داده بود، زیرا بیش از آنچه که فکر می کرد حقیقت داشت. اشلی با محکومین حتی بهتر از سیاهان آزاد رفتار می کرد و این روزها کمتر حرف می زد. به علاوه به کار گرفتن محکومین را ننگ می دانست و چیزی برای گفتن به اسکارلت نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت از تغییراتی که در اشلی به وجود آمده بود تعجب می کرد. حالا موهای روشنش خاکستری شده بود و شانه هایش به طرز زشتی فرو افتاده بود. و به ندرت می خندید. حالا دیگر از آن اشلی مهربان و با نشاطی که سال ها پیش دل او را برده بود اثری باقی نبود، به مردی شبیه بود که پنهانی از غمی مکنون می شکست. دردی پنهان داشت و سیمایش را اندوهی عظیم فرا گرفته بود که او را گیج و درمانده کرده بود و آهسته آهسته می خراشید. اسکارلت دلش می خواست که سر او را در دست بگیرد و از روی شانه های فرو افتاده اش بلند کند و بپرسد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«به من بگو تو را چه می شود؟ هرچه هست بگو. من کمکت می کنم. همه چیز را درست می کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی حالت خشک و رسمی اشلی همیشه بین آنان فاصله می انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل چهل و سوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدسامبر آمده بود. آن روز یکی از روزهای نادری بود که خورشید تقریباً چون تابستان های سرخ پوست کُش داغ بود. برگ های سرخ و خشک هنوز بر درخت بلوط خانه عمه پیتی آویزان بود و علف ها داشتند به زردی می زدند. اسکارلت بچه به بغل به ایوان آمد و خود را درون یک صندلی گهواره ای که در آفتاب گذاشته بودند ولو کرد. پیراهن سبز گلداری که چند ذرع تور در آن به کار رفته بود به تن داشت و کلاه توری خانگی تازه ای را که عمه پیتی برایش دوخته بود به سر گذاشته بود. هر دوی این ها به او می آمد و احساس نشاطی به جانش می ریخت. چه خوب بود که دوباره زیبا به نظر می آمد. بعد از آن ماه های وحشتناک که از دیدن خود در آینه، با آن شکم برآمده، هراسناک شده بود، اکنون خود را شاد و سرزنده و با نشاط می دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنان که نشسته بود و کودک را در بغل داشت و با خود زمزمه می کرد، صدای سم اسبی را شنید که از آن سوی خیابان نزدیک می شد. با کنجکاوی از میان پیچک های خشک شده نظری انداخت. رت باتلر را دید که به سوی خانه می آید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهار ماه از آتلانتا دور بود، درست بعد از مرگ جرالد و مدت ها پس از تولد الالوره نا. اسکارلت دلش برای او تنگ شده بود ولی اکنون دنبال راهی می گشت که خودش را از او پنهان کند. دیدن سیمای سبزۀ او احساس گناهی به دلش انداخته بود. این احساس ترس مسلماً درباره اشلی بود و او اکنون دلش نمی خواست در این باره با رت درگیر شود، ولی می دانست که رت او را مجبور می کرد. اگر هم اسکارلت دلش نمی خواست، رت او را وادار به صحبت می کرد. اسب را کنار در نگه داشت و به چابکی بیرون پرید و اسکارلت با ناراحتی او را می نگریست و می دید که درست شبیه یکی از نقاشی های کتاب وید است، وید اغلب او را مجبور می کرد که کتاب را بلند برایش بخواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خود فکر کرد: «او یک گوشواره لازم دارد و یک چاقو میان دندانهایش. خُب چه دزد دریایی باشد چه نباشد، خیال ندارد امروز گلوی مرا ببرد، اگر حدسم درست باشد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی بالا آمد، اسکارلت خوشامد گفت و شیرین ترین لبخندش را تحویل داد. چه خوب بود که رت او را در این لباس تازه می دید! وقتی نگاه رت بر او لغزید، یقین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکرد که او هم پیش خود به این همه زیبایی اعتراف کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، بچه تازه! خُب اسکارلت، غافلگیر شدم!» خندید و خم شد و پتو را از صورت زشت الالوره نا پس زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیمای اسکارلت سرخ شد. «لوس نشو رت. خُب بگو ببینم حالت چطوره؟ خیلی وقته پیدات نیست.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بله، درسته. بذار بچه رو بغل کنم اسکارلت. بلدم بچه هارو نگه دارم. من هنرهای غریبی دارم. خُب، کاملاً شبیه فرانکه. همه چیش به جز سبیل هاش. خوب باید بهش وقت داد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«متأسفم. دختره.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«دختره؟ خُب دیگه بهتر. پسرها مایه دردسرن. دیگه هیچ وقت پسر نزا، اسکارلت.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی خواست بگوید که دیگر خیال ندارد بچه دار شود، چه دختر، چه پسر، ولی خودش را نگه داشت و لبخند زد. فکر کرد بهتر است کاری نکند که دامنه صحبت به مسایل ناراحت کننده برسد و چیزهایی که از نظر او هولناک بود مطرح شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سفرت خوب بود؟ این دفعه کجاها رفتی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«کوبا- نیواورلئان- جاهای دیگه. بیا اسکارلت، بچه رو بگیر. آب دهنش داره می ریزه، من هم نمی خوام دستمالمو کثیف کنم. بچه خوبیه، یقین دارم، ولی دلم نمی خواد پیرهنمو خیس کنه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت بچه را گرفت و در دامن نهاد و رت با بی قیدی روی طارمی نشست و سیگاری از قوطی سیگار نقره اش بیرون آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت کمی اخم کرد و پرسید: «همش میری به نیواورلئان و به من نمیگی اونجا چکار داری.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«من فرد فعالی هستم، اسکارلت. برای کار میرم اونجا.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«فعال! تو!» با گستاخی خنده ای سر داد. «تو هرگز تو زندگیت کار نکردی. تو خیلی تنبلی. تنها کاری که می کنی اینه که با این خونه به دوش های کثافت رفیق میشی و نصفی از منافع اونارو ازشون می گیری، یا اینکه به یانکی ها رشوه میدی تا بتونی ما بدبخت هایی رو که مالیات میدیم لخت کنی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرت سرش را عقب برد و خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«و اگه خودت هم پول داشتی حتماً به یانکی ها رشوه می دادی، درست مثل من.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت گفت: «کاملاً درسته...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«خُب پس می بینم که یواش یواش داره وضعت خوب میشه. مثل اینکه رشوه هم دادی. شاید این محکومین بتونن یک روزی تورو پولدار کنن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت کمی دستپاچه شد. «این خبرهارو به این زودی از کجا آوردی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«من دیشب اومدم. چند ساعتی رو در بار دختر دوران گذروندم، اونجا مرکز اخبار شهره. برای شنیدن اخبار جای خوبیه. بهتر از جلسات دوخت و دوز خانم هاست. می گفتن کارگر محکوم اجیر کردی و اون طاعون زده زشت، گاله گر رو گذاشتی رو سرشون که تا آخرین نفس ازشون کار بکشه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با خشم گفت: «دروغه. از این خبرهام نیس. خودم دیدم. خودم مواظبشم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«راستی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«البته، چطور می تونی همچی حرفی بزنی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، معذرت می خوام خانم کندی. می دونم که انگیزه های شما مافوق هر انتقاده. به نظرم این جانی گاله گر گاو بی رحمیه، اگه درست گفته باشم. بهتره مواظبش باشی وگرنه اگه بازرس ها بیان، ممکنه دردسر درست بشه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با خشم گفت: «تو بهتره، به کار خودت برسی، من هم به کار خودم. و دیگه نمی خوام حتی یک کلمه راجع به این محکومان بشنوم. همه از اونا بدشون میاد، چطور شده حالا براشون دلسوزی می کنن. کارگرهای من به خودم مربوطن... و تو هنوز به من نگفتی که در نیواورلئان چکار داری. میگن اغلب میری اونجا.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کرد. دیگر مایل نبود زیاد حرف بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چی میگن؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«میگن... اونجا معشوقه داری. مگین می خوای ازدواج کنی. درسته؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدت ها بود که اسکارلت می خواست کنجکاوی خود را در این مورد ارضا کند. از اینکه شنیده بود رت قصد ازدواج دارد کمی احساس حسادت می کرد. اصلاً چرا نباید می دانست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان شوخ رت به سوی اسکارلت برگشت و به او خیره ماند. و آن قدر ثابت ماند تا سرخی مختصری روی گونه های اسکارلت نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چه اهمیتی برای تو داره؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«خُب، من نمی خوام دوستی تورو از دست بدم.» سعی کرد خودش را بی اعتنا نشان دهد. مشغول بازی با الالوره نا شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«می تونی به دوست های کنجکاوت بگی من وقتی ازدواج می کنم که زن مورد علاقمو پیدا کرده باشم. تا حالا اصلاً هیچ زنی رو دوست نداشتم که بخوام باهاش ازدواج کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت حالا دیگر دستپاچه و پریشان شده بود و آن شب هولناک را در ایوان همین خانه به خاطر آورد که رت گفته بود: «اهل ازدواج نیستم.» و پیشنهاد کرد که معشوقه او شود. و باز آن روز وحشتناک را که در زندان به ملاقاتش رفته بود به یاد آورد، که حاضر شده بود برای مختصر پولی خودش را در اختیار او قرار دهد. نگاه کینه جوی رت گویی افکار او را می خواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ولی برای ارضای کنجکاوی وحشتناک تو میگم من معشوقی در نیواورلئان ندارم. به خاطر یک پسر کوچولو میرم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«پسر کوچولو؟» این خبر ناگهانی حیرتش را افزود و نگرانی اش را برطرف کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بله. او قانوناً تحت سرپرستی منه و من مسئول هستم. تو نیواورلئان به مدرسه میره. من اغلب میرم ببینمش.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت گفت: «و هدیه هم براش می بری؟» پس برای همین بود که همیسه می دانست چه هدیه ای برای وید بیاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرت گفت: «بله.» مثل اینکه دلش نمی خواست در این مورد صحبت کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«خُب، من نمی دونستم! خوشگله؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«در حد خودش خیلی خوشگله.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«پسر خوبیه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه. زیاد شیطونی می کنه. دردسر درست می کنه. آرزو می کردم کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومد. پسرها، زیادی دردسر دارن. چیز دیگه ای هم هست که بخوای بدونی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش چندان مهرآمیز نبود. مثل اینکه اصلاً نمی خواست چنین حرفی به میان آید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگرچه اسکارلت دلش می خواست باز هم بیشتر بداند ولی با متانت گفت: «نه، اگه خودت نمی خوای بگی. ولی اصلاً به تو نمیاد از این کارها بکنی.» بعد خندید. سعی کرد او را خشمگین کند. و ادامه داد: «فکر نمی کنم بتونی. دیدت محدوده، چیزی در این باره نمی دونی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرت هیچ نگفت. مدتی در سکوت سیگار کشید. اسکارلت مثل خودش حرف زده بود و مایل بود باز هم کلماتی از این قبیل بگوید ولی چیزی یادش نیامد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعاقبت رت گفت: «خیلی ممنون میشم که راجع به این موضوع به کسی حرفی نزنی. اگرچه می دونم خیلی مشکله که آدم از یک زن بخواد که ساکت باشه و هیچی نگه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت با غرور نه چندان سرافراز گفت: «من راز دارم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«واقعاً؟ چه خوبه که آدم به استعدادهای دوستانش پی ببره. خیلی خُب، حالا دیگه اخم نکن، اسکارلت. معذرت می خوام کمی بی ادبی کردم اما قبول کن حقّت بود. خُب دیگه تا موضوع ناراحت کننده دیگه رو پیش نکشیدم، اخماتو واز کن.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسکارلت به خود گفت، اوه خدای من، حتماً می خواد درباره اشلی و کارگاه حرف بزنه. آن وقت کوشید لبخند بزند و چاه زنخدانش را نشان دهد تا حواسش را پرت کند. «دیگه کجا رفتی رت؟ همش نیواورلئان بودی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه. یک ماهه اخیر رو در چارلزتون بودم. پدرم مرد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه، متأسفم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«متأسف نباش. می دونم که خودش هم که داشت می مرد، متأسف نبود. خودم هم متأسف نیستم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«رت، چه حرف وحشتناکی می زنی!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اگه وانمود می کردم که متأسف هستم وحشتناک تر بود. نه؟ علاقه ای بین ما نبود. اصلاً به یاد ندارم که حتی یک دفعه منو ملامت نکرده باشه. من خیلی شبیه به پدرش بودم و اون از پدرش بدش می اومد، اونو سرزنش می کرد. و وقتی من بزرگتر شدم، سرزنش های او تبدیل به نفرت شد، تا اونجایی که یادمه، من نمی تونستم خودمو عوض کنم. کارهایی رو از من می خواست که من بدم می اومد، می خواست جوری باشم که اصلاً دلم نمی خواست و عاقبت منو بدون یک سنت پول انداخت توی دامن این دنیای کثافت، ولی من یک آقای چارلزتونی، یک تیرانداز خوب و یک پوکرباز بی نظیر دراومدم. فکر می کرد من این کارها رو می کنم که فقط شکممو سیر کنم اما وقتی دید من آدم مشهوری شدم و قمارباز عجیبی از کار دراومدم بیشتر عصبانی شد. وقتی بعد از ماه ها دوری از خونه رفتم که مادرم رو ببینم، اجازه نداد. در تمام مدت جنگ که مرتب به چارلز می رفتم، مادرم یواشکی به دیدنم می اومد. طبیعیه که با این کارهاش نمی تونست علاقه منو به خودش جلب کنه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
